دوشنبه 24 تیر 1387
دوشنبه 24 تیر 1387
احمد عزیز!
نوشتن نامه قبلی اگرچه از سر احساس رفاقت و همدردی و احساس دوستی بود، اما با واکنش هایی مواجه شد که چندانش نمی پسندم.

کیهان آن نامه را چماقی کرد و با آن به سر تو و من و یکی دیگر کوبید، صدا و سیمای نکبت نیز به استناد آن نامه چنان نمایاند که گویی آنچه نوشتم در شرح گفتگوی تو با صدای آمریکاست، داریوش سجادی چنان نوشت که انگار بنده و ایشان فرشتگان قراول و یساول بارگاه شاه فرنگستانیم و بی رخصت ما فرصت ورود میسور و میسر نمی شود و حضرتت باید مهر من و ایشان را زیر پاسپورت داشته باشی، وگرنه آن عین الله باقرزاده پیشنهاد هیچ کاری را در شهر نیویورک به تو نمی دهد. حسین درخشان هم که مطابق معمول دید که از مرز گریختی و نمی تواند تو را زنده تحویل ماموران مذکور دهد، خودش را دلخوش کرد به متلکی که همچنانش خواهی شنید. رشته او سر دراز دارد و درازی اش وصل می شود به ....
و اما بعد.... واقع داستان اینکه قصدم ز گفتن آن ماجرا نبود، ما را به ماجرای تو این کارها نبود، درددلی بود از سر پنجاه سالگی به جوان دوست داشتنی سی ساله کشورمان که خودش با بلد و بی بلد، زیر فشار نه سال درد و رنج سوخته و آموخته شده است و هنوز جوانی به سر نکرده و میانش زیر بار روزگار خم نشده، آردها را نه تنها بیخته، بلکه رخت ها را هم آویخته و نه به نصایح الملوک من نیازی دارد و نه به سیر و سلوک پوزیسیون و اپوزیسیون و پفیوزیسیون. و راستش را بخواهی بعد از آن همه جار و جنجال آن نامه پشیمان شدم که آمدیم کلاهی بیاوریم که در این ممالک فرنگ بی کلاه کار به پیش نمی رود، جای کلاه سر آوردیم.
احمد عزیز!
غرض من از آن نامه صاف و پوست کنده حرف هایی بود از سر تجربه و غم و حیرت از اوضاع ایرانیان مقیم فرنگ و آنچه با هم می کنیم و می کنند و خواهند کرد، نه قصد پیچیدن نسخه ای را برای تو داشتم و نه اصولا از نصیحت و راه نشان دادن برای دیگران خوشم می آمد. راستش را بخواهی کمی هم پشیمان شدم که چرا آن نامه را از سرگشادش برایت فرستادم و چرا ای میل نکردم که لااقل رخت های چرکمان را جلوی خانه آقای ح دال و دال سین و کیهان و صدا و سیما پهن نکنیم. حال می گویمت که خودت بقاعده ده تا موجود از نبوی سانان عقل داری و خودت سرت که به دار بوده که هیچ سرت به کار هم هست. هرچه گمان می کنی بحق است بکن و چه بسا که ما هم بیلی به دوش مان انداختیم و راهی را کنارت باز کردیم.
البته که امیدوارم مرا دوست خودت بدانی و گاه که نقد احوال میسر می شود و حرفی زده می شود دلخور نشوی و بدانی که بالاخره اگر ما پوست همدیگر را هم که بجویم استخوان همدیگر را دور نمی اندازیم.
می خواستم تلفنی زنگی بزنم و همین ها را بگویم، ولی دیدم نوشته را اول بهتر است با نوشته ای جمع و جورش کنم، بعدها فرصت بسیار است که بگوئیم و بشنویم و بخندیم و الخ...
ابراهیم نبوی
23 تیر 1387
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/380
ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:احمد عزیز! کارت را بکن!:
» Buy alprazolam uk. from Buy alprazolam 2mg bars.
Buy alprazolam without prescription. Buy alprazolam. Buy alprazolam uk. Buy alprazolam 2mg bars. [Read More]
Tracked on July 4, 2009 07:23 AM
» Cheap zolpidem. from Cheap zolpidem persriptions.
Cheap zolpidem. Cheap zolpidem persriptions. [Read More]
Tracked on August 1, 2009 04:08 AM
» link related from link related
evidence temperatures agree current extinctions maximum app depletion [Read More]
Tracked on October 26, 2009 06:55 AM
بزرگوار شما آنچه شرط بلاغ است می گوئی ...
گوشه و کنار این دنیای گند و گنده، ما همه چشم و گوش به جان کلامت داریم.
ارادتمند - علیرضا
Posted by: علیرضا at July 30, 2008 02:56 PM