یکشنبه 8 اردیبهشت 1387
یکشنبه 8 اردیبهشت 1387
شش ماهی است که وقتی به سیاست و انتخابات و وضع کشور فکر می کنم، حالم به هم می خورد. در تمام این مدت هر گاه که مجبور بودم در مورد انتخابات بنویسم، و همیشه همین طور بود، انگار یکی با مشت محکم کوبیده بود توی شکمم.

از این که مثل یک تبلیغاتچی باید برای دعوت مردم از انتخابات می نوشتم و به جای اینکه چهار تا مطلب درست و حسابی طنز بنویسم، سه ماه آزگار، هر روز خودم را اسگل می کردم و مطلب درپیتی مربوط به انتخابات می نوشتم، مریض می شدم. نه اینکه خدای ناکرده فکر کنید از اینکه برای انتخابات وقت گذاشتم ناراحتم، اصلا چنین نیست. از اینکه دیگرانی که باید این کار را می کردند، وظیفه شان را رها کردند و گذاشتند هرچه می خواهد بشود، ناراحتم. روزهای آخر به سایت " امروز" که وب سایت اصلی اصلاح طلبان بود، مراجعه می کردم و می دیدم از هر ده تا مطلب حتی یکی هم برای دعوت مردم به انتخابات نیست. من کاری را انجام دادم که احساس می کردم تا آخرین لحظه باید انجام داد. انگار که شاعری باشم که به سربازی رفته باشم و در حالی که اکثر سربازهایی که باید نگهبانی بدهند، یا دارند با خودشان ور می روند یا خوابیده اند، یا مطمئن هستند که دشمن هیچ غلطی نمی تواند بکند، شاهد این بودم که دشمن با چهار تا و نصفی سرباز و کلی سروصدا حمله کرد و پادگان را زرتی گرفت. حالا بماند که همه سربازان این پادگان از جناب سرهنگ و فرماندهی کل و دژبان ها و سرداران و همه و همه حال شان به هم می خورد و می گویند، ما که می دانیم نمی توانیم کاری بکنیم، پس حداقل بگذار راحت بخوابیم. من و خیلی های دیگر تا آخرین لحظه فریادمان را کشیدیم، هشدارمان را دادیم، تا می توانستیم مقاومت کردیم و موفق نشدیم. نه اینکه آنها کسی بودند، نه، ما نتوانستیم بازی را پیش ببریم. ساده تر از اینکه حتی اگر مردم تهران مثل مرحله قبل در انتخابات شرکت کرده بودند، و پائین ترین رای نامزد انتخاب شده شان برای دور اول 216000 رای آورده بود، در مرحله دوم، بالاترین رای دور دوم 216000 بود و اگر مردم نه با شصت درصد حضور، با همان حضور سی درصدی مرحله اول هم آمده بودند، ده نفر اول تهران اصلاح طلب می بودند. اما نشد، امید من این بود که در این انتخابات، با توجه به همه مشکلات و موانع و مسائل مختلف، یک اقلیت هفتاد نفری اصلاح طلب انتخاب شود، این اقلیت به جای هفتاد نفر شد پنجاه نفر. اصولا بازی ای که واردش شدیم، از ابتدا معلوم بود و ما هم از ابتدا می دانستیم که بین صفر تا هفتاد شانس داریم، اما نفس این بازی آزاردهنده بود. این که می دانی در هر صورت بازنده ای و تنها چیزی که می خواهی این است که به جای هشت بر صفر با نتیجه سه بر صفر ببازی، حالا چهار بر صفر باختیم. می خواهم بگویم که این نود دقیقه خیلی وحشتناک بود، بخصوص اینکه تماشاگران هم در وقت اضافی گذاشتند و رفتند و به هر حال همین شد که شد. از داستان خودم دور نشوم. بازی گند و مزخرفی بود، اما از خودم و از همه کسانی که تلاش کردند که حتی یک نفر بیشتر وارد مجلس بشود، راضی ام. ما مسوولانه بازی کردیم، هر کسی که به فهم شرایط خطرناک کشور نائل آمد و توانست بفهمد این انتخابات چقدر مهم است کار درستی کرد. همه آنهایی هم که یا منتظر شکست اصلاح طلبان ماندند، یا خوابیدند، یا در روز واقعه سرشان با دست شان بازی کرد، فردا چنان پشیمان خواهند شد که جای گازشان روی دست شان تا سالها خواهد ماند. در هر حال بگویم که من فقط بخاطر احساس مسوولیت تمام تلاشم را کردم. اما از تمام این روزها حالم به هم می خورد. به همین دلیل تا اطلاع ثانوی سعی می کنم به جای دفاع از یک گروه و تبلیغ برای آن گروه، بیشترین نیروی خودم را برای نوشتن طنز در مورد مسائل کلی کشور کنم. تمام این حرف ها را سه ماه قبل می خواستم بنویسم، ولی واقعیت این بود که نمی خواستم حتی اگر دو هزار نفر هم بخاطر نوشته های من رای می دهند، آنها در انتخابات حاضر نشوند. البته، شش ماه دیگر برمی گردیم. فعلا می خواهم بیشتر طنز بنویسم و کمتر خودم را درگیر سیاست آنهم از نوع تبلیغاتی آن بکنم. بدبختی این است که من موجودی دوزیست شدم، از یک طرف دوست دارم داستان بنویسم و طنز بسازم و کار ادبی کنم، از طرف دیگر هر کاری می کنم یک گوشه اش به سیاست می خورد. گمشو که حالم ازت به هم خورد.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/373