دوشنبه 26 فروردین 1387
دوشنبه 26 فروردین 1387
گاهی اوقات آدم وسوسه می شود که شوخی هایی را که در ملاء خاص چندان هم بد نیست و شاید بامزه هم باشد، در ملاء عام و برای مخاطب عام بگوید. هفته قبل چیزی نوشتم با عنوان « کتاب خاطلات علی دایی» که منتشر شد و بعد از دو سه روزی که در موردش فکر کردم، اسباب شرمندگی شد برای خودم و از نوشتن اش بسیار شرمگینم.

مطلبی که نوشته بودم، و از نظر خودم می توانست طنز بامزه و خوبی باشد، بخاطر یک شوخی با شیوه حرف زدن علی دایی از یک طنز شریف و خوب، تبدیل به یک هجویه شد. از نوشتن و منتشر کردن این مطلب عذرخواهی می کنم. امیدوارم علی دایی، خوانندگان طنزهای من و طنزنویسان کشور این هجو ناگوار را بر من ببخشند.
واقعیت این است که هجو کردن هم یک شیوه شوخ طبعی است و بی آنکه بخواهم آن را تخطئه کنم و یا در همه موارد نادرست بدانم، می گویم که هجو شیوه من نیست و من بخاطر بکارگیری هجو در آن نوشته عذرخواهی می کنم. حاضرم برای جبران آن نوشته تعهد کنم اگر زمانی علی دایی خواست خاطراتش را منتشر کند و دوست داشت عذر مرا بپذیرد، ویرایش کتابش را انجام دهم.
به همین دلیل، متن طنز خاطرات علی دائی را اصلاح کرده و مجددا منتشر می کنم.
کتاب خاطلات علی دائی
پیروزی پشت پیروزی، خاطره پشت خاطره، تاریخ ایران ثبت خواهد شد و ما برگ های زرین آن را خواهیم خواند. چه باشکوه است حضوری چنان در تاریخی چنین.
بله! علی دائی اعلام کرد که بزودی کتاب خاطراتش را منتشر خواهد کرد. علی دائی که به دلیل پافشاری بی دلیل در جایی که آدم نباید پایش را فشار می داد، از یک قهرمان بزرگ تبدیل به یک سوژه ملی شده است، مشغول نوشتن کتاب خاطراتش است. بخشی از کتاب خاطرات علی دائی که دست ما رسیده است، منتشر می شود
شنبه چهارم دوازده سال قبل: صبح بازی داشتیم، دو بار مجبور شدم برگردم توی زمین خودمون، خیلی خسته شدم.
دو شنبه، هشتم بهمن یازده سال قبل: با عراق مسابقه داشتیم، اومدم برگردون بزنم، توپ رفت یه جای دیگه، گل خوردیم، خیلی عصبانی شدم، به دوربین نگاه کردم.
جمعه، دوم اردیبهشت هشت سال قبل: پنج ماهه اومدم آلمان، نیمکت های اینجا خیلی خوبه، اگه نود دقیقه هم روش بشینی خسته نمی شی. خیلی ملت آلمان آدمهای باحالی هستن، پر بنز و ب ام و هست.
یک شنبه سوم مارس هفت سال قبل: امروز توی مونیخ بازی داشتیم، یه توپ محکم اومد خورد به سرم، هر کاری کردم سرم رو بکشم کنار فایده نداشت، گل شد، دویدم طرف نیمکت تماشاچی ها.
جمعه، چهارم تابستان پنج سال قبل: برگشتم ایران، رفتیم اردبیل، مملکت یه چیز دیگه است، مقداری سرمایه گذاری کردم.
دو شنبه چند سال قبل: ازدواج کردم، با یه خانوم. عکس های خانومم رو تو اینترنت دیدم.
جمعه سه سال قبل: با کراوات رفتم جایزه بهترین گلزن تاریخ فوتبال رو گرفتم.
سه شنبه، دو ماه قبل: این کلمنته اومد و رفت. به من گفتن بشو سر مربی تیم ملی، می خواستم با خدا لابی کنم، وقت نداشت، جواب مثبت دادم، بعدش خدا با من لابی کرد واسه یه زلزله توی اندونزی بهش جواب ندادم.
.... متن کامل خاطرات بعدا منتشر می شود.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/371