دوشنبه 5 آذر 1386
دوشنبه 5 آذر 1386
منظورم اهانت نیست، اصلا کلمه رذل برای من متاسفانه به دلایل بسیاری معنی اهانت آمیز خودش را از دست داده است. منظورم کوچک و حقیر و پست و فرومایه است، پیدا کردم، منظورم از رذل همین فرومایه بود. می دانی! گاهی می شود که چنان تحت فشار قرار می گیری، چنان از زمین و آسمان برایت می بارد، چنان گروه فراریان بی مهابا در گریز از بی رحمی مهاجمان وحشی، تو را که افتاده ای لگد می کوبند و لگد می کوبند و لگد می کوبند که له می شوی، خودت را جمع می کنی، گوشه ای می نشینی، با وحشت به همه نگاه می کنی، نفس نفس می زنی و حتی یک سایه هم می تواند درد را بدواند زیر پوستت.

تصاویر لگوکوب شدن کسانی که به نام اراذل( دقیقا جمع رذل) خوانده می شوند، نگاه کردم، خون های خشک شده توی صورت، رنگ های پریده، چشم های ترسیده، گونه ای که با پوتینی چسبیده به خاک، همه اینها وحشتی است که آدم ها را رذل می کند. می ترساند. بی رحم می کند. توی خانه می نشاند و یک مشت وحشی را به جان ملت می اندازد تا باز هم روی بدن افتادگان و له شدگان راه بروند. می گوید: چرا از اینها دفاع می کنی؟ اینها جزو اراذل اند، چنان می گویند، گوئی که همه چیز طبیعی است، انگار پلیس همه دنیا چنین برخوردی می کند و این حجم از خشونت همه جا جاری است. و چنان می گویند انگار با فیلسوف و پزشک و مهندس و استاد دانشگاه و درویش و روحانی و هنرمند و نویسنده چنین رذالتی نمی کنند.
می خوانی که توی زندان مجید قصابان دانشجو را ماموران حفظ امنیت چنان زده اند که زبانش تکلم نمی کند، می خوانی در زندان همدان به دختر جوان پزشکی ماموران اجرای عدالت تجاوز کرده اند و او را کشته اند، می خوانی و می شنوی که به دختر مسلمان چادری که طرفدار حقوق زنان است، نویسنده روزنامه ای دیگر اتهام می زند که عضو یک گروه کمونیست است و آرزوی مجازاتش را می کند. آقای منتقد برتر که جایزه اش را از دست رئیس جمهور طرفدار آزادی مطبوعات در آمریکا گرفته، در یک مقاله هزار کلمه ای به 15 نفر آدم اتهام جاسوسی و وطن فروشی می زند. وحشتناک است، رذالت از در و دیوار می بارد. می بینی و می شنوی و می خوانی که درویشان را می زنند، حسینیه شان را می بندند، و لابد خدای را هم در پستوی خانه نهان باید کرد...
نمی دانم چرا این خدا دست از سرم برنمی دارد، هرچه از دستش فرار می کنم، باز هم ولم نمی کند، هی می گویم ببین به اسم تو چه می کنند؟ باز هم می آید و باز هم خودش را لوس می کند، مرتضی مطهری در مورد امام حسین توصیفی دارد که این توصیف مهم است، می گوید چیزی که حسین از آن دفاع کرد، شرافت بود. شرافت به معنی بزرگی نیست، به معنی بزرگواری است.
می دانی! چیزی که دارد له می شود بزرگواری آدمهاست. آدمهایی که جلوی چشم شان می بینند که مظلومی کشته شده و به قول مهاجرانی خواب شان هم آشفته نمی شود، آدمهایی که جلوی چشم شان می بینند کسی را بر دار آونگ می کنند و فقط راه شان را کج می کنند و می روند، دانشجویی که یک نظامی به زور در دانشگاهش سخنرانی می کند و او چاره ای جز سر خم کردن و سر خم کردن و سر خم کردن ندارد. روح آدمها را به لجن می کشند، آدمها را در سختی زندگی به کثافت تبدیل می کنند و بعد، تویی که خوب بودی، تویی که روح زیبایی داشتی، تویی که آزادی پرچم خانه ات بود، تویی که میهن ات را دوست داشتی، یا در سکوت، شاهد فرو رفتن خودت در لجن می شوی، یا وقتی کم کم به آن عادت کنی، حتی ممکن است که به آن افتخار هم بکنی. افتخار کن! می توانی بگویی دولت ایران از نظر تولید لجن به بالاترین حد جهانی دست یافت. افتخار کن! هنوز گردنت بیرون لجن است، می توانی در مورد خودت حرف بزنی. افتخار کن! ما اورانیوم را غنی می کنیم و روح و شخصیت آدمها را نابود می کنیم، شرافت انسانی را به لجن می کشیم، افتخار کن.
نوشته کیهان در مورد درخشان دیروز آشفته ام کرد، فکر نمی کردم آدم تا اینجا به لجن کشیده شود. امروز دیدم که خودش هم نامه ای برای کیهان نوشته است و از دولت خواسته است تعداد مجریان را زیاد کنند که مردم توی صف معطل نشوند. اگر روزی به من می گفتند هرگز فکر می کنی که فلانی تا این حد به ویرانی کشیده شود، اصلا برایم قابل تصور نبود. آدم بیش از آن که دچار نفرت بشود، به شرایطی فکر می کند که آدمها را به لجن می کشد، به خودت که می آیی می بینی آرام آرام به این بوی کثافت عادت کردی و بعد بتدریج که عادت کردی دوستش داری. در لجن غرق می شوی، تمام قد!
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/351