جمعه 25 آبان 1386

خداحافظ، بالاترین!

روزهای بسیار سختی است. اثباتش دشوار است، بعضی از بچه ها دوست ندارند بشنوند که وضع کشور چقدر خطرناک است. برای من نگفتن از این خطر وحشتناک نوعی گریز از مسوولیت است، در آستانه پنجاه سالگی، 363 روز مانده است به پنجاه سالگی ام، نمی توانم تا عبور از این خطر فریاد نزنم.

arctic-cotton-flower-733963.jpg

برای من که در سن هجده سالگی زندان رفتن جزو زندگی شده است و در نوزده سالگی و در جریان انقلاب جسد گلوله خورده دیده ام و در بیست سالگی، در خوابگاه دانشگاه، یک هم اتاقی ام که در جنگ کشته شد، زندانبان هم اتاقی دیگرم شد که یک سال بعد در درگیری خیابانی منفجر شد. در بیست و دو سالگی و در روزهای جنگ، پوستری چاپ شده بود، آیه ای بالای آن نوشته، « و من المومنین رجال صدقوا ماعاهدواالله علیه، منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» در زمانی در حدود سه ماه، سی نفر از بهترین دوستان مان برای جنگ رفتند، عکس و مشخصات شان را با یک چاپ مشکی در پوسترهای آماده گذاشتیم و منتشر کردیم، گاهی فاصله رفتن دوستان دانشگاه و آمدن جسدشان به سه روز نمی کشید، این بیست و دو سالگی مان بود. من فاجعه را با چشم دیده ام، گلوله از فاصله نیم متری ام رد شده است، ماسک ضد شیمیایی روی صورتم گذاشته ام، توپ در کنارم شلیک کرده است، موشک نیز در خانه مان را در تهران کند و کوبید روی سر من و دو کودکم که حالا بیست و چند ساله اند. من فاجعه جنگ و انقلاب را می فهمم و از تکرار آن می هراسم. از نظر من حمله به ایران، اگر ما با تمام وجود کوشش نکنیم، قطعا اتفاق می افتد، و این مهم ترین موضوع زندگی من است، هر کاری می توانم بکنم که ایران مورد حمله قرار نگیرد، هر کاری.

چند سالی است به این نتیجه رسیده ام که قدرت رسانه ای نویسنده ای مثل من، یا بهتر بگویم، منظورم خودم هستم، به میزان روزانه مثلا بیست هزار نفر است، من می توانم روزانه توسط بیست هزار نفر خوانده شوم، و تازه معلوم نیست بر چند نفر بتوانم تاثیر بگذارم، البته برای من بیست هزار نفر بسیار زیاد است، من حتی اگر قرار باشد در یک کوشش دو سه ماهه بتوانم ده نفر را هم به مخالفت با جنگ برانگیزم مفید است، حتی یک نفر. این کاری است که امروز بیش از هر کاری برای آن تلاش می کنم.

بالاترین یکی از زیباترین خاطره های رسانه ای من است، چند دوست بی نظیر در آنجا پیدا کردم که تلاش می کنم دوست شان بمانم. در این روزها گاهی چهار تا پنج ساعت از وقت من در بالاترین می گذرد و چیزی که به دست می آورم طلاست. یاد می گیرم، نقد می شوم، نقد می کنم و با اشتباهات و کژی های نوشته هایم آشنا می شوم. بالاترین یکی از بهترین رسانه های ممکن برای تمرین دموکراسی برای ما ایرانیان است، و البته در محیطی کوچک از نخبگان. بخاطر احساس خطری که می کنم مجبورم وقت کمتری را بگذارم، احتمالا از این پس فقط لینک های خودم را می گذارم، البته لینک روز را طبعا دست نمی زنم. اما نوشته های دیگرم را می گذارم و کمتر وقت خواهم گذاشت. می خواهم برای رسانه هایی مثل رادیو و تلویزیون که در ایران اثر گسترده تری داشته باشد، وقت بگذارم. به همین دلیل این یک خداحافظی با کاربران عزیز بالاترین است. با کوهیار و مهدی و شاهولی و حرف حساب و مدرسه ما و قالتاق و آریوبرزن و کمانگیر و ملا و خیلی های دیگر. البته در کمال بدجنسی امتیاز خودم را به 10000 می رسانم و بعد می روم، دارم برای خداحافظی هدیه ای را برای بالاترین تدارک می بینم، هنوز نمی دانم، شاید طنزی در مورد دوستان بالاترین، شاید شعری، شاید... هنوز نمی دانم، تا یکی دو روز دیگر این هدیه را تقدیم می کنم.

بیش از هر چیز احساس می کنم باید برای ایجاد جبهه ای برای نجات کشور از دست جنگ تلاش کرد، و برای این کار احتیاج به ایجاد اتحاد میان رسانه های مستقل ایرانی است که متاسفانه خیلی ها شان می خواهند به کشورشان کمک کنند، اما تلاشی برای کنار هم بودن نمی کنند. نمی دانم چند روز وقت داریم، اما می دانم که وقت زیادی نداریم.

از همه دوستان خوب و نازنین حداحافظی می کنم، هدیه ام را آماده می کنم، بسته بندی می کنم، روی آن چیزی می نویسم و برایتان می فرستم. هزاران بار موفقیت برای تان آرزو می کنم، صلح و دوستی و آزادی را برای تان می خواهم.

ارادتمند شما: داورخان( ابراهیم نبوی)

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/348

Comments

Post a comment




Remember Me?