چهارشنبه 9 آبان 1386
چهارشنبه 9 آبان 1386
اصلا دستم به نوشتن نمی رود، صبح با خبر رفتن قیصر امین پور شروع شد و صبح مان هنوز آغاز نشده شب شد، پیش از آن که فکرش را بکنی. شش سالی بود ندیده بودمش و بعد از تصادفی که ظاهرا بسیار آزارش داده بود، دیگر خبری از او نداشتم. قیصر امین پور از بچه های نسلی بود که یاد گرفته بودند وسط میدان مین بی کینه و آزار دیگران، دردشان را در کوله بار خاطرات دشوار یک نسل بگذارند و همیشه لبخندی را هدیه کنند به بچه هایی که از نسل ما جز نومیدی و تلخی چیزی به میراث نبرده بودند. سکته 48 سالگی، جوانمرگی شاعر و تابوتی بر دوش کسانی که جز زیبایی و مهر برای مردم چیزی نمی خواهند. چشمم از این فاصله قطره قطره فروریختن اشک های شفیعی کدکنی را جلوی بیمارستان دی می دید، و ساعد باقری که شانه شاعری را می جست و بیوک ملکی که پشت به دیواری داده بود که انگار داشت ترک برمی داشت.

همه آنهایی که روزی در اتاقی نشسته بودند و شعر را و ترانه را و قصه را برای بچه های این کشور، کلمه به کلمه می ساختند. فریدون و مهرداد و قیصر و سیدحسن و محسن و بقیه آنها که اتاقی کوچک در گوشه شهر برای شاعرانگی شان کافی بود. باید چیزی بنویسم. وحشتناک است، تصویر مرگ رفیقی جلوی چشمت است، و تصویرهای تلخ دیگر و باید بخندی، تو اگر طنز بنویسی بهتر است، می دانی داور! تو باید طنز بنویسی! دارم برایش چیزی می نویسم. برای او که نه، شاید برای خودم که هنوز نمی توانم باور کنم.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/338