یکشنبه 15 مهر 1386
یکشنبه 15 مهر 1386
مثل این می ماند که پسر خودم از زندان آزاد شده باشد. حس مادرش را بخوبی می فهمم، اگرچه نه، نمی شود فهمید.
باید خودش باشی تا بفهمی. باید تصویر سهیل را در تمام این ماههای دوری ، از چند ماهگی اش و کودکی اش تا امروز مرور کرده باشی، باید شبها نگرانش نشسته باشی، باید وقتی تا نیمه شب می نشست که مصاحبه ای کند یا گزارشی تهیه کند، در اتاقش را زده باشی و چای گرمی در لیوان برایش برده باشی و کارش که تمام شد، تو را نشانده باشد روی مبل و برایت گزارشش را خوانده باشد و تو از اینکه همین کودکی که تا پنج سال پیش نگرانش بودی و حالا مردی شده است و برای خودش سری میان سرها درآورده و کلی خواننده دارد، حالا می تواند چنین کلماتی خلق کند، غرق لذت شده باشی و با خودت گفته باشی، بالاخره سهیل هم سهیل شد.
همیشه در زندگی یعضی پدرها روزی می رسد که مردی از او می پرسد: اسم تون چیه؟ می گوید: آصفی. می گویند: شما اون آقای سهیل آصفی معروف هستید، من مطالب شما رو خوندم. پدر می گوید، نه، ایشون پسر من هستند.
می توانم به وجودت افتخار کنم. حالا دیگر سهیل ما آزاد است، جوان و آزاد و پر از نیرو، خاطره میله ها، هر چند تا چند روز می ماند، اما تا هفته دیگر دوباره همان پاها ست و همان راهها و همان کاغذ و همان قلم. خبر خوشی بود. سهیل آصفی آزاد شد.
خبرش را بی بی سی منتشر کرد. با هزار غلط و اشتباه، مثل صد تا غلط دیگر در همین بی بی سی فارسی، یکی از اشتباهات خبر را بی بی سی اصلاح کرد، خبر هنوز پر از اشکال است.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/324