شنبه 14 مهر 1386

میهمانخانه

من دلم سخت گرفته است از این
میهمانخانه میهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن ناهشیار
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار

mihmankhaneh.jpg

حکایت خانه ما، به عمارتی کهن می ماند که صاحبانش یا روی در نقاب خاک کشیده اند و سنگی نیز بر گورشان نیست، یا خانه پدری رها کرده اند و در گوشه ای از این کشور یا شهری مدرن در جهان خانه ای کوچک برای خود مهیا کرده اند، یا گروهای که مانده اند، بی آنکه به کهنگی و نم و نااستواری دیوارها و سقفی که چکه می کند، و لوله هایی که آب شان قطع شده است، یا برق خانه که با سیمی از سر کوچه دزدی شده است، یا دهها خط تلفن که زمانی در این خانه وجود داشت و حالا فقط یکی مانده است و آن هم دائما قطع است، چرا که از ترس طلبکار برش نمی دارند، توجه کنند، هر کدام اتاقی یا اتاق هایی از این همه اتاق های خانه را انتخاب کرده و در آن برای خودشان جایی فراهم کرده اند. در این میان گروهی از خانه نشینان اصرار دارند که خانه را بازسازی کنند و اصلاح کنند و چیزی نو بسازند، گروهی دیگر معتقدند که این خانه پدری و قدیمی است و باید به همین صورت که هست بماند و اگر قرار باشد چیزی تغییر کند، همه چیز خانه به هم می ریزد، یکی از عموزاده ها هم که مدتی در فرنگ بوده، هر دو سالی یک بار می آید و یا نامه می نویسد که خانه را بکوبید و از نو بسازید و یا چند تکه اش کنید تا هر کسی برای خودش جایی داشته باشد و راحت باشد. زمان هر چه می گذرد، خانه گهنه تر و خرابی ها بیشتر می شود و زندگی سخت تر می شود، هر دو هفته ای هم یکی از ساکنین خانه طاقتش طاق می شود و از هر نوع اصلاحی نومید می شود و چمدانش را می بندد و می رود و دیگر برنمی گردد. البته می رود که برگردد، ولی برنمی گردد.

ناهشیاران
ناهشیاران بسیارند، آنان در جریان واقعه هستند، چه بسا که بدانند لاشخورها دور و برخانه پرواز می کنند. اما موقعیت واقعی شان را نمی دانند. آنها به وضع خود آگاه نیستند. آنان نمی دانند که اگر حرف شان را نزنند دیگر فرصتی برای سخن گفتن پیدا نمی کنند. آنان درست همان زمانی که باید خواب آلودگان را بیدار کنند، مشغول سرودن شعرشان می شوند، درست همان زمانی که باید شیپورشان را بدمند، به آرامی در نی می دمند مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی شان. برای معشوق شان نامه می نویسند و در نامه برای سی سال بعد خانه ای در کنار ساحل می سازند، در حالی که حدس می زنند که تا دو ماهی دیگر این سقف چکه کرده، سوراخی می شود و گشاده می شود و دیگر هیچ چیز جلودارش نیست. ناهشیاران یکی روشنفکری نومید است، دیگری سیاستمداری خسته است، دیگری جوانی است که غیرت و مردانگی ایرانی اش گل می کند و نوک قله نیروگاه بوشهر را می بیند، اما فاجعه جنگ را نمی بیند، یکی دیگر آن اصلاح طلبی است که یاد دعوایش با دوست اصلاح طلب دیگرش افتاده، آن یکی کتابخانه اش را زیر و رو می کند و نبش قبر شریعتی را می کند، آن دیگری گنجی را گور بگور می کند و بدون اینکه خودش لنگش کند، به گنجی می گوید از دور ایستادی و به من می گویی لنگش کنم. این یکی سیاست سکوت را در هیاهوی یاوه های بحران ساز و فرصت سوز پیشنهاد می کند، ئ در این میان من نمی فهمم که این ناهشیاران چرا نمی دانند یا به این اندیشه نمی کنند که هر فرصتی را که برای مجادله با همدیگر مصرف می کنند، فرصت ملتی را تلف می کنند که دل به آنان خوش کرده اند. این ناهشیاران که ما باشیم، وقت مان را برای جلوگیری از کار همدیگر تلف می کنیم، نوشته های مان پاسخ به دوستان است و دائما فاصله میان نجات دهندگان را بیشتر می کنیم و اجازه می دهیم که آنکه آرزوی مرگ و نیستی ما را می کند بریش ما بخندد و به مجادله ما به تماشا بنشیند.

خواب آلودگان
در این میان چند تن خوال آلوده اند، شب مست می کنند و روز نشئه می شوند و شب خماری تنش شان را می خارد، حس تکان خوردن ندارند، وقتی می گوئی که سقف بر سرت فرود می آید، نگاهی از سر استهزا می کند و می گوید، بهتر، بگذار فرود بیاید تا شاید یکی پیدا شود و خانه را از اول بکوید و بسازد. از جایش تکان نمی خورد، گاهی غلتی می زند و کتاب قدیمی دولت و انقلاب لنین را که از سی سال پیش زیر فرش جا مانده است نگاهی می کند و می گوید، این هم بد ننوشته، ولی خیلی سخته، اگر شروع کنیم باید تا آخرش بریم، حس اش نیست. گاهی غلت می زند و از لابلای مجله های قدیمی « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را درمی آورد و شعری می خواند و می گوید: دیدی گفتم فایده ندارد، فروغ هم همین رو می گه. گاهی دعای کمیل را پیدا می کند و چند صفحه ای می خواند و بیحوصله رها می کند، گاهی تاریخ کریم خان زند را می خواند و در رویاهایش می بیند که بر تمام جهان غلبه کرده و پرچم ایران را در چهار نقطه کره جغرافیا نصب کرده است. گاهی به محض اینکه پدر بزرگ از راه می رسد، فورا منظم سرجایش می نشیند و به فرمایشات پدربزرگ گوش می دهد، و وقتی می رود، ادای او را در می آورد، سروتهش را که اندازه بگیری چیزی نیست، نه اهل حرکت است، نه به خودش باور دارد، نه حاضر است اولین نفر باشد، تا عصبانی نشود خطر نمی کند، زیر کار در روست، و هر جوری که فکر کنی نمی توانی روی او حسال کنی....

ناهمواران
ناهمواران بسیارند، آنان که سخت سرانه ما را تا به اینجا رسانده اند، هر نوع اصلاحی را در این خانه ممانعت می کنند و می دانند که این خانه اگر رونق و جلایی بگیرد و منزلت و اعتباری پیدا کند، بی تردید آنان از این همه کاره گی و هیچ کاره گی به کناری نهاده می شوند. ناهمواران هر روز دردسری درست می کنند، یک روز بحران جنگ می آفرینند، یک روز مردمان را می کشند، یک روز نان سفره مردم را بخون آغشته می کنند، یک روز دشمنی را دامن می زنند، با ریا و دروغ می شوند آیت الله و معجزه الهی و هاله نور . روزی دیگر می شوند پابرهنه و نجات دهنده مستضعفان و نوک پیکان امپریالیسم، آنان ثروت این خانه را هر روز به باد می دهند و هیچ باکی از ویرانی خانه ندارند که برای آنان اصلا بزرگی و شرافت و منزلت و تاریخ و جغرافیا و وحدت ملی هیچ ارزشی ندارد. کلید صندوقخانه را در دست گرفته اند و اموال پدری را به ثمن بخس می فروشند و تنها و تنها وتنها برای خود محبوبین می خرند.

در این میان خانه روز بروز ویران تر می شود، روز بروز حیثیت و منزلت مان از دست می رود، روز بروز در معرض خطر و بحران قرار می گیریم. روز بروزناچیز تر و کوچک تر می شویم. یادمان می رود این خانه همه چیز دارد، کتابخانه پدری مان پر است از حکمت و دانایی، در اتاق موسیقی طبقه بالا سالها هزاران تن آمده اند و زیباترین ترانه ها را خوانده اند، در آلبوم عکس خانه مان جه بسا تصاویر پسران و دختران عزیز خانواده است که روزی چمدان شان را بستند و در حالی که آخرین نگاه را به این خانه زیبا کردند، رفتند و حالا دیگر جز نگرانی چیزی برای شان باقی نمانده است. ما باید به خانه بازگردیم، باید بدانیم که این خانه هر گز چنان نمی شود که فرش قرمز برای من و تو پهن کنند و دعوت کنند که بفرمائید آب و جارو کردیم، تشریف بیاورید. امروز هر کسی بازنگردد، ایران را از خود محروم نکرده است، بلکه خود را از ایران محروم کرده است.... در این باره باز خواهم نوشت.

| بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/321