شنبه 10 شهریور 1386
شنبه 10 شهریور 1386
اول: پشت دست چپم را با سیگار سوزاندم، در سال 1366، تا دیگر هرگز با حکومت جمهوری اسلامی کار نکنم، جای آن باقی است. کار احمقانه ای بود، آنقدر خشمگین بودم که هرگز نمی خواستم وارد حکومتی شوم که برایم مظهر بی عدالتی بود.
![]()
دوم: وقتی سال 1367 شد، من دبیر بخش سینمایی نشریه سروش بودم، در پائیز 1367 بخاطر چاپ نقد فیلمی روی عروسی خوبان مخملباف، از مجله اخراج شدم. کسی که جانشین من شد، یکی از رهبران سابق یکی از گروههای چپ بود که توبه کرده بود.
سوم: در سال 1368 دو نفر از دوستانم را گرفتند و مدتی در بازداشت نگه داشتند، خبر پیدا کردم که تعداد زیادی از زندانیان اوین را اعدام کردند. از آن دو دوست شنیدم که علت دستگیری این افراد، انتشار خبر اعدام زندانیان بود، با وجود اینکه من نویسنده ای سیاسی بودم، اصلا هیچ اطلاع دقیقی از کم و کیف اعدام های 67 نداشتم.
چهارم: در تمام دهه هفتاد و تا قبل از دوم خرداد تقریبا هیچ چیزی از اعدام های سال 1367 نشنیده بودم. آنچه شنیده بودم این بود که پس از عملیات فروغ جاودان( مرصاد) در زندان اوین شورشی رخ داده و در پی آن دادستانی زندانیان سرموضع را اعدام کرده است.
پنجم: در سالهای 1378 و 1379 در سفری به فرانکفورت، در هنگام سخنرانی یکی از حاضرین نظرم را درباره کشتارهای تابستان 67 پرسید. پاسخ دادم که من هرگونه خشونت سیاسی، بخصوص در مورد قربانیانی که کشتار جمعی می شوند، محکوم می کنم. این را گفتم، چون به آن اعتقاد داشتم. یک روز بعد یکی از دوستان در فرانکفورت جزئیات کشتار 67 را برای من گفت، آن شب تازه متوجه شدم که سیزده سال قبل چه اتفاقی افتاده است. وقتی به ایران برمی گشتم مجموعه ای از کتاب های « حقیقت ساده» و « نگاه کنید راستکی است.» را همراه با دهها کتاب دیگر به ایران بردم و خواندم و به دوستان دادم تا بخوانند.
ششم: دوستان زیادی داشتم که از اعدام های سال 67 جان سالم بدر بردند. در تمام سالهایی که در ایران کار می کردیم و با حکومت برخورد می کردیم اکثر این افراد، به ما می گفتند مبارزه بی فایده است. تلخی واقعه چنان بود که آنها را به ایست مغزی سیاسی دچار کرده بود. اکثر آنها دیگر هرگز وارد سیاست نشدند.
هفتم: جریان کشتار 67 یک قتل عام از گروهی اسیر است. طبق همه قوانین جهانی و عقل و عاطفه انسانی این اقدام جنایت است. این جنایت با برنامه و توسط گروهی خاص صورت گرفت و برای مدتی طولانی، که هنوز هم تمام نشده است، از مردم پنهان نگه داشته شد. این موضوع حالا جزو تاریخ است. اکثر کسانی که این جنایت را انجام دادند، از بین رفتند و گروهی دیگر از آنها جزو اقتدارگرایان حاکم هستند، برخی از آنها نیز فهمیدند چه غلطی کردند و خود را برای همیشه پنهان کردند. می شود برای جلوگیری از تکرار چنین واقعه ای هر سال در مورد آن حرف زد.
هشتم: ماجرای کشتار 67 مثل کشف گورهای دسته جمعی قربانیان در حکومت های مختلف دیکتاتوری است، مثل روسیه، کامبوج، شیلی، چین، عراق و بسیاری جاهای دیگر. آنچه مهم است این است که موضوعی با این اهمیت در حافظه ملی مردمی که در ایران زندگی می کنند، یا نسلی که امروز در ایران زندگی می کنند، اهمیت خودش را از دست داده است. فاصله ما با آن کشتار دارد به عمر یک نسل می رسد. محکوم کردن کسانی که خود محکوم کننده این فاجعه اند، به نظر من فقط بازی دو نسل بر سر مالکیت چیزی است که دیگر وجود ندارد. نسلی می خواهد با یادآوری این جنایت اثبات کند که مبارزات مهمی کرده و قربانی شده و دوستانش کشته شده اند و خودش هم اگر مانده بود کشته می شد و نسلی دیگر می گوید که به هیچ کدام از طرفین مبارزه قبلی اهمیت نمی دهد و موضوع زندگی اش سالهاست که این نیست. بسیاری از آنان که سالگرد قتل عام 67 را هر سال برگزار می کنند، مشکل شان یادآوری فاجعه کشتار نیست، بلکه نمی خواهند خودشان به عنوان کسانی که ممکن بود کشته شوند، فراموش شوند. برای بعضی هم این موضوع تنها عمل سیاسی است که در طول سال انجام می دهند، تا به خودشان بگویند که هنوز هستند و زنده اند. در این میان بازی، رقابت سیاسی برسر هیچ و پوچ در جریان است. کسانی که شش سال قبل از آن اعدام ها از کشور بیرون آمدند، کسانی را که پنج سال قبل از آن اعدام ها از حکومت بیرون آمده بودند، به همدستی در جنایت متهم می کنند، تنها به این دلیل که دست شان به عاملان اصلی نمی رسد. این بازی هر سال جریان دارد و فکر می کنم هر سال تکرار شود.
نهم: قربانی شدن، یک فاجعه تلخ است، نه فضیلت است و نه اثبات حق می کند. قاتلین و عاملین و تصمیم گیران این جنایت، در هر حال جنایت کرده اند و لکه ای که بر دامان شان است که با هیچ وسیله ای پاک نمی شود. قربانیان این حادثه نیز، بیش از هر چیزی قربانی بودند. دری باز شد، مردانی خشن نام هایی را صدا زدند، افرادی به صف شدند، سه تن پرسیدند: به چه اعتقاد داری؟ و قربانیان پیش از آن که بتوانند به عواقب آنچه فکر می کنند بیندیشند، به قربانگاه برده شدند و ماشین قتل عام آنان را نابود کرد.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/299
ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:کشتار 67 از یک زاویه دیگر:
» collection statutes unsecured debt nc from collection statutes unsecured debt nc
shortcoming rationalize Europeanized [Read More]
Tracked on December 27, 2007 07:42 AM
bebin amu jun bazi harfat doroste vali khodetam dari mese fati jun 1 chize kuchiko bozorg mikoni....az BOMB harame emam reza va baghie gand ..kari haye mojahedinam benevis ta nagan bu midi.
سلام رفیق
من هر بویی هم بدم، بوی مجاهدین نمی دم. ضمنا ممنون از توجهی که کردی
ابراهیم نبوی
Posted by: ali at September 8, 2007 04:38 PM
man ki inanmiram san sale 76ajan boo ghaziani boolmoordoon.dar har hal yashasin iranin en gozel tanz yazani ibo nabavi.
یاشاسین پیمان
Posted by: peyman at September 8, 2007 04:24 PM
حالا چرا كامنت ما را پابليش نكردي برادر...
Posted by: مصطفا at September 8, 2007 03:09 PM
بند ششم :...........
شاید شکست اصلاح طلبان مدرکی بر ایست مغزی سیاسی ملت ایران است ؟
بر روی چپ و راست این دیوار نوشته ای بود که بر زیر و روی ان کتیبه م.امید نوشته بود .
این را پی بردم و روزنامه های عصر ازادگان و جامعه و توس و....... را برای شستن شیشه های منزل از مخزن خارج کردم . شماره صدم جامعه که بیرون امد تولد صد تایی گرفتیم و ده شماره بعد مجلس زنانه در همان مکان برگزار می شود .و مغز ما از ساعت 2 تا 4 مجلس مدام چیر می کشید که یا باید بجنگیم یا پا پس بکشیم به امید سالهای اینده و موقعیت ممتاز اما دوستان ماندند ودر انتها با بی مهری به بیرون رانده شدند و امیدواریم انتخابات اخیر در اینده سندی باشد از فراموش کردن شیوه مبارزاتی ما به رهبری سید خندان ونک از اتوبان ، نفری 3500 بیا بالا
یا حق
علی
Posted by: ایران at September 8, 2007 01:40 AM
راستش رو بگم که منم تا همین اواخر چیزی در مورد اعدامهای سال شصت و هفت نشنیده بودم. توی چند سال اخیری که به خارج کشور اومدم در جریان این قضایا قرار گرفتم.جای تعجب و خجالت داره - البته در مورد خودم می گم.-
Posted by: شراره at September 6, 2007 11:56 PM
کشتارهای سال 60 فقط شامل سال 67 نمی شه، باید به اون قتل عام هایی که توی کردستان اتفاق افتاد رو اضافه کرد. هنوز هزاران خانواده داغدار در آنجاهستند که نمی دانند اجساد عزیزان شان کجاست یا اصلا دفن شده است یا نه. وقتی فتوای خمینی صادر شد، جوون های سپاه فکر کردند دارند با کفار می جنگند. و هرچی از قربانی های شان گیرشان بیاد حلال است، می خواد وسایل خونه باشه یا زن و خواهر مردم. این موضوع جرقه ای به اون بزرگی در کردستان زد که برای هر دو طرف قضیه سنگین بود. ولی نتیجه این ماجرا برای کردها بطور حیرت آوری سنگین بود و هنوز هست. شاید برای همین است که آقای نبوی بعضی وقت ها می نویسه اگر مرگ می خواین برین کردستان، جمله ای که قلب کردها رو که از همون اول این جماعت رو خوب شناختند به درد میآره، هنوز مسائل زیادی هست که کشتارهای اوایل انقلاب تو کردستان، بعد شهرهای دیگه...
دوست عزیز
اولا پینگلیش شما رو فارسی کردم، این طوری راحت تر می شه
دوما مرگ می خوای برو کردستان یک ضرب المثل هست که فکر نمی کنم بار ضدقومی داشته باشه، اگر داره منو روشن کن
سوما بحث بر سر انقلاب زیاد هست و بحث بر سر کردها بیشتر، من بطور مطلق حرف های شما رو قبول ندارم، اما ترجیح می دم در فرصتی دیگر با هم جدل کنیم، احتمال زیاد داره من اشتباه کرده باشم.
ابراهیم نبوی
Posted by: Noname at September 6, 2007 10:31 PM
جالب آنجاست که شما مدیر دفتر سیاسی وزارت کشور دو - سه سال اول انقلاب بودید و نمی دانستید در همان زمان یعنی همان آغاز سالهای بعد از انقلاب چند نفر اعدام شدند - فاحعه 68 به جای خود ولی برادر نبوی اعدام ها از همان سال های اول شروع شد - بیایید یاد بگیریم که از هم به خاطر اشتباهاتمان عذر خواهی کنیم - حتی اگر نمی دانستی هم چیزی از گناهت کم نمی کند چون در موقعیت بوده ای که باید می دانستی !
دوست عزیز!
من نمی دانستم و در زمانی که در ایران بودم، درس ال 1369 یک بار در نوشته ای در روزنامه اطلاعات از هرآنچه به عنوان یک انقلابی کردم از ملت عذر خواستم، و اگر فکر می کنید لازم است تکرار می کنم که من به عنو ان یک انقلابی که در کشورش کارهایی را انجام داده که به زیان منافع ملی کشور و مردمش تمام شده از ملت ایران عذر می خواهم
ابراهیم نبوی
Posted by: سارا آصفی at September 6, 2007 10:40 AM
چون بخش نظرات را هرجا دلت بخواهد می گذاری و هرجا نخواهد نه، پی نویس مطلب دعوت از دوستانت برای شرکت در بالاترین، اینجا برایت یادداشت می گذارم:
همه اسامی را گفتی، عمه ...ات از قلم افتاد!!!
خدائی راست می گویم، برنخورد بهت. وقتی حرف حساب توی کله ات نمی رود(مثل آن آقای قاضیه) باید با تو اینطوری حرف زد! بابا صدبار تمنا کردم دست از رفیق بازی و گنده کردن رفقایت بردار. این کار اصلا حرفه ای نیست. ابراهیم نبوی، بزرگ شو، بس است این بچه بازی ها. ... نشوری مثل نیک آهنگ کوثر ...، آخر چه دخلی به چارتا آدم حسابی در این لیست دارد؟ الا اینکه داری رفاقت می کنی؟
Posted by: دوست قدیمی(کم کم دیگر واقعا قدیمی) توانیر at September 6, 2007 08:05 AM
به ابراهيم نبوی
تو همه اين چيزهارا با اين ۴۱ رای هاشمی فهميدی و دلت را به چند پير پرتال خواب خوش کردی. وبرکناری رييس بانک مرکزی و وزير نفت را که به مافيای رفسنجانی نزديک بودند نديدی و با حرامزادگی مخصوص خودت سعی کردی که تغييرفرمانده سپاه را که به ذوالقدر نزديک است به حساب اصلاح طلبان قلابی بگذاری. البته از کسی که مواجبش از مافيا ميرسد انتظاری نيست که اين افکار کوجکش را که نشان دهنده شخصيت جلمبرش است بگويد. اين را در سايتهای ديگر می گذارم چون ميدانم سانسور مي کنی.
Posted by: hasan at September 5, 2007 01:09 PM
فقط همونا بودن؟ جای دیگه سر بی گناهی بالای دار نرفته؟ غرور کسی نشکسته؟ سیلی به گوش کسی نخورده؟ چفیه جای روسری سر دختر مردم نکردن؟ آفتابه گردن کسی ننداختن؟ از دانشجوی 18 ساله به خاطر تیپ و لباس تعهدنامه ارذل اوباش نگرفتن؟
نسل ما متولدین دهه 60 بیچاره ترینن. سوخته ترینن. اما ساکت ترین نیستن. بالا ترینن. مائیم که سرنوشت و تاریخ رو به درستی با رنگ سرخ برای همیشه حک می کنیم. البته از اینکه تو از اون فاجعه سالم در اومدی قلباً عمیقاً خوشحالم و با حرف اون کسائیکه میگن چون با نظام همراه بودی پس از جنس اینائی مخالفم.
قبولت داریم و به کمک امثال شما برای ادامه راهمون نیازمندیم. اما به شرطی که آقا بالاسرمون نباشید. می دونی چرا؟؟؟؟ چون ما متولد دهه 60یم
من فکر می کنم هزاربار در مورد نسل شما نوشتم، و یک بار در مورد نسل خودم، امیدوارم همیشه زنده و پرنشاط و مغرور و سربلند و پیروز باشی
Posted by: Mustafa at September 4, 2007 11:36 PM
تو هم دست کمی از آخوندا نداری بی شعور احمق
Posted by: Farzad at September 4, 2007 09:46 PM
Shoam behtare tanzeto benevissid ke shoghle asliee shomast va tarafdarane khasse khodesh ro dare va aslan dar morede massaeli az in dast ezhare nazar nakonid...chon aslan salahiyatesh ro nadarid...in fajee mellist ke az sheddate ghesavat dar tarikh binazire
Posted by: asita at September 4, 2007 07:44 PM
مي داني آقاي نبوي درست است قرباني شدن اثبات حق نمي كند ولي امروز مساله كساني نيستند كه يا از دور فرياد مي كشند و يا فقط نامي در تاريخ دارند مساله آنهاييند كه شما هر روز ما را دعوت به راي دادن به ايشان مي كنيد. من هم مي دانم كه آنها از آن ماجرا پشيمانند و يا دستي در آن نداشته اند ولي نگراني ام رويكردشان به ماجراست. اكثر آنها عمل منتظري را در آن دوره مضموم مي دانند چرا كه به قول آنها آتو دست دشمنان داده است و با استدلالي آشنا معتقدند بايد مصلحت حكومت انقلابي در نظر گرفته مي شد و اين مسايل علني مطرح نمي شد. ولي نمي گويند چه زماني را مناسب مي دانند شايد هم هنوز آن زمان فرا نرسيده... همين چند روز پيش مزروعي در وبلاگش نوشت من آنموقع مكه بودم خبر نداشتم شما هم كه مي گويي پشت دستت را با سيگار سوزانده بودي و خبر نداشتي... ياد آن فصل بازجويي از كسبه بازار در هزاردستان مي افتم چرا... اين جماعت خواب...اين جماعت چرتي...
Posted by: مصطفا at September 4, 2007 04:36 PM
در همه دنيا ياد و نام كساني را كه تا پاي جان در مقابل حكومت هاي مستبد مي ايستند، پاس مي دارند و با احترام از آنها ياد مي كنند. اين لابد از اختراعات جديد اصلاح طلبان است كه تجويز مي كنند فقط تحت عنوان يك فاجعه تلخ! از چنين حوادثي ياد كنيم و قربانيانش را حقير بپنداريم. چه زيبا گفته آن دوستي كه در جواب شما به زبان انگليسي پيام داده و نوشته شما را اين گونه توصيف كرده است: "يك نگرش بي شرمانه به يك جنايت بي شرمانه!" لابد گام بعدي اين است كه بايد براي امثال شما كه چشم شان به زندان اوين نيفتاده هزار بار توبه كردند و طنزنويس روزنامه جام جم شدند، هورا بكشيم.
Posted by: محمد علي at September 4, 2007 03:50 PM
سلام
من متوجه نشدم که چی شد! قضیه کشتار رو خیلی مبهم نوشتی ولی حمایت از یک گروهک که جنایاتش مردم عادی رو هم عاصی کرده بود خیلی منطقی به نظر نمیاد!!
Posted by: من at September 4, 2007 01:39 PM
آخه قربون اون شكل ماهت برم تو كه اون روزها در يكي از نشريات معتبر نظام اسلامي نويسندگي مي كردي چه طور از هيچ چيز خبردار نشدي؟ من كه يك سرباز ساده بودم همون روزها همه چيز دستگيرم شده بود. واقعا كه چه آدم بي گناه و معصومي!؟ اصلا همه اش تقصير همين هايي است كه اين روزها با يادآوري اين مسائل مي خوان بگن يعني ما هم هستيم و ذهن آدم هاي پاكي مثل جناب نبوي را كه همه عمرش را در مبارزه و فداكاري براي مملكتش گذرانده مشوش مي كنند. فقط يك نصيحت؛ طنزهاي شما بسيار خوب است و ما هم از خواندن آن لذت مي بريم اما خواهشا! وارد مسائل جدي سياسي نشويد كه گاف مي دهيد!!
شما جز اتهام زدن کاری بلد نیستید؟ من در کدام نشریه معتبر نظام اسلامی می نوشتم؟ و شما که سرباز بودید و از همه چیز خبر داشتید چه کردید؟
می دانی دوست من! شما دوست ندارید آب در این خوابگه ریخته شود، وگرنه جای گفتن زیاد است.
ابراهیم نبوی
Posted by: سعيد بيداري at September 4, 2007 11:40 AM
اون افرادی که سال 67 اعدام شدن همگی حکم اعدام داشتند فقط نگهشون داشته بودن شاید توبه کنند و اونهایی که نکردن اعدام شدن.
Posted by: علیرضا at September 4, 2007 02:04 AM
سلام
دایی من پس از 8 سال اسارت در بجنورد وزندان وکیل آباد مشهد در سال 67 به همراه تعداد بسیاری اعدام شدند. علت آن بنا به گفته بازماندگان کوبیدن قاشقها به سینی غذا موقع شام بوده که به عنوان اقدام علیه امنیت ملی شناخته شده. دایی دیگرم هم در سال 60 به جرم موتور سواری در بجنورد به اعدام محکوم شده بود. خدا رحمتشان کند
Posted by: رضا at September 3, 2007 02:08 PM
خرگوش آبی گوش مخملی
------------------
یه هیلمن سفید داشتیم. این اولین ماشینی بود که داشتیم. برای همین وقتی که فروختیمش من خیلی دلم گرفت.
با هیلمنمون می رفتیم تا یه جایی. نمی دونم کجا بود. نمی دونم. بعدش اونجا آدما بودن. آدما. هم ساکت بودن. همه. مثل جاهای دیگه نبود. دسته دسته سوار مینی بوس می شدیم. و یه جایی پیاده می شدیم. نمیدونم کجا بود.
یه اتاق بود. یه اتاق که احتمالا رنگ دیواراش آبی کثیف بود. فکر کنم رو یکی از دیوارا یه تابلوی دراز بی معنی از طبیعت بود. مثل خیلی تابلوهای بی معنی رو خیلی از دیوارا.
اتاق ما همه مرد بودن. خواهرم با مامان بزرگم تو اتاق خانوما بودن. خواهرم یه روسری داشت. اون باید اینجا روسری می بست. اینجا کسی حرف نمیزد. هیشکی. شاید لالترین آدمای دنیا تو اتاق بودن.
من باید میرفتم قسمت خانوما سر میزدم. من می تونستم برم. کسی با من کاری نداشت. ولی بابام نمی تونست. دوس نداشتم برم قسمت خانوما. یه پرده ی کلفت تیره بود. باید از اون رد میشدم. مامان بزرگمو پیدا می کردم و ازش می پرسیدم که مارو صدا زدن یا نه.
بالاخره صدا می زدن. یه راهروی طولانی بود. طولانی. شیشه داشت بینش. شیشه. سکو بود. می رفتیم پشت یکی از سکو ها. پشت شیشه ها پرده بود. سرتاسر. شاید یه پرده سفید یا آبی کمرنگ.
اومدش. سیبیل داشت. مثل خیلیایی که سیبیل داشتن و الان دیگه ندارن. من رو سکو نشسته بودم. ویفر موزی میخوردم. گوشی تلفنهای سبز تیره بود. از همون گوشی تلفنهایی که همه داشتن. باهاش حرف می زدم. ترکی. لبخند می زد.
داشتیم کارتون میدیدیم هیچ وقت یادم نمیره.
بابام اومد خونه هیچ وقت یادم نمیره.
مامانو عمه-مو بغل کرد هیچ وقت یادم نمیره.
سه تایی اون پشت گریه کردن هیچ وقت یادم نمیره.
یادمه که داشت کارتون اون خرگوش آبی رو نشون میداد که یه گوشش مخملی بود. یادم نمیره چون میدونستم که اتفاق مهمی افتاده و من باید این اتفاق رو تو ذهنم حک کنم. تنها چیزی که اونجا بود خرگوش آبی گوش مخملی بود.
بعد ها فهمیدم و خوب فهمیدم که از دانشگاه شهید کجویی با نمره بالا فارغ التحصیل شد. نمره خیلی بالا.
اون روزها یادمه که عید که می شد می رفتیم بهشت زهرا. می رفتیم سره قبره بابا بزرگمو خیلی کسای دیگه که نممیشناختم. یه بار از مامان بزرگم پرسیدم که چرا سر قبر عمو نمیریم. گفتش که می برمت. می برمت.
من هنوز هم نرفتم. نرفتم/
d1
Posted by: d1 at September 3, 2007 01:37 PM
سلام: ابراهیم باور نمی کنم که راست می گویی اما از بس تو را دوست دارم اگرچه فاصله من با تو بسیار است دلم می خواهد که راست گفته باشی. بند چهار این نوشته خواب را بد جوری از سرم پراند. ابراهیم باور کن که این گوشه ای از فاجعه است.اما من نه فاجعه همه اعدام ها بلکه غم "خیانت به امید" را که از طرف این جماعت صورت گرفت با خودم تا آخر عمرخواهم برد.
Posted by: حامد رامشگران at September 3, 2007 01:45 AM
سلام
پس حتما" قربانی کردن فضیلت است که جناب خاتمی برای مرگ لاجوردی و خلخالی پیام همدردی می فرستند ؟!
Posted by: مهدی م at September 3, 2007 01:17 AM
( قربانی شدن، یک فاجعه تلخ است، نه فضیلت است و نه اثبات حق می کند. قاتلین و عاملین و تصمیم گیران این جنایت، در هر حال جنایت کرده اند و لکه ای که بر دامان شان است که با هیچ وسیله ای پاک نمی شود. قربانیان این حادثه نیز، بیش از هر چیزی قربانی بودند. دری باز شد، مردانی خشن نام هایی را صدا زدند، افرادی به صف شدند، سه تن پرسیدند: به چه اعتقاد داری؟ و قربانیان پیش از آن که بتوانند به عواقب آنچه فکر می کنند بیندیشند، به قربانگاه برده شدند و ماشین قتل عام آنان را نابود کرد.)
همين و نه بيشتر آفرين نبوي
Posted by: محسن at September 2, 2007 02:44 PM
با سلام
مي شود درمورد کشتار 67 بيشتر توضيح بدهيد.
ممنون
Posted by: م-ع at September 2, 2007 01:49 PM
اولا که مجاهدین مقصر هستند و با این جنایت هم دست به تبلیغ زدند دوما که خانواده قربانیان هم میخواستند فراموش نشوند که چه اولیای بدی بودند سوما که شما خیلی خوب هستین که کتابهارا ایران بردین ویادتان هم مانده و دوستان هم بند قربانیان دارند خودنمایی میکنند چهارما آنها فریب خورده بودند و پنجما این کامنت هم یابد طبق معمول منتشر چی؟نشود
Posted by: مظلوم at September 2, 2007 12:10 PM
جناب آقاي نبوي عزيز آيا برايت امكان دارد جهت اطلاع ما جزئيات بيشتري از اين واقعه را شرح دهيد با تشكر
Posted by: جواد at September 2, 2007 12:07 PM
اگر آن اتفاقات افتاد به دلیل سکوت و ترس از گفتن حقایق بود. باز هم تکرار خواهد شد چون هنوز هم سکوت می کنیم و هنوز هم می ترسیم. وقتی کسی از نسل من نشنیده که چه شده و کسی از نسل قربانیان سخن نگفته و شاهدان در بین دو نسل دست و پا می زنند باز هم قاتلان خواهند کشت .
Posted by: محسن at September 2, 2007 11:53 AM
داور از تو بعید است
Posted by: Reza Parnian at September 2, 2007 08:20 AM
agha, majboori nazar bedi?
Posted by: ahmad at September 2, 2007 07:49 AM
همه اینها درست !
چرا از حسین درخشان بیرون کشیدی ؟
من خیلی وقته به حسین وارد نشدم نمیدونم چه خبره ازش ؟
Posted by: سلمان at September 2, 2007 04:10 AM
سلام
باتمام احترامی که برات قائلم ولی نمی تونی خودت رو مبرا از اون قضایا بدونی کسی که تا اون سالها همراه نظام بوده نمی تونه از اون قضایا بی خبر باشه و دستی تو کار نداشته باشه
مطمئن باش این مصیبتهایی که می کشی نتایج عملکرد گذشته
Posted by: aru at September 2, 2007 01:14 AM
سلام بهزاد جان. يه متن الكن نوشتم خوشحال مي شم نظرتو در اون مورد بدونم. بهم سر بزن
Posted by: wolf at September 2, 2007 01:08 AM
A shameless approach to a a shameless massacre. You really had not heard about this massacre until 13 after it happened? Hard to believe!
Posted by: Farhad at September 1, 2007 10:14 PM