سه شنبه 6 شهریور 1386
سه شنبه 6 شهریور 1386
این یک داستان است، داستانی که یک زندانی از زندگی اش برای من روایت کرد. من دقیقا هرآنچه شنیده بودم را به همان صورتی که گفته بود، نوشتم. پیش از این نیز داستان« ته باغ له له » با گویش کرمانی نوشته ام.
![]()
ما اولیش با خودیش مغازا داشتیم، فرش امانات یا مالی خودیش می فروختی. یه کاسیب بودیم ناصیر خیسرو. زیندگی می گذشت. تا یه کسی 25 میلیون چک داد با ما، همه اش بی محل. خودیش چک داشت دستی مردوم. اون اومد چک ماری برگشت زد، اینداخت زیندان. هر کس آشنا، مغازا بود اومد، همه شاکی شد با خودیش جلب ریضایت گرفتی.
همه چی ری فروختی. یکی موندی که پولی نیزولی، هفت میلیون. مغازا رفت، خانا رفت، ماشون رفت، گالی هرچی داشتی رفت، هچ نموندی با چند سر کلفت و زیندگانی. دو تا دوخترش سیز بیلیرسوز مردوم ئه وی کی می ری دامادی آدام کاری با آدام نداری، نمی شی بگی کی سن گل منیم پولیمی ور، ما هم خیجالت جلوی کاسیب و همسایا. خانا ایجارا کردی الآن کمیته ایمداد هر دو ماه نه هیزار تومن کومک می کند با ما، ایجارا شودی چهل و پنج تومن.
دو سال زیندان کشیدی برای چک بی محل. آخارش اومدی بیرون دوکان مردوم. رفتی بازار سیروس شاگیرد فرش فیروش. یک روز آدریس خانا را نمی دونی چیطور پیدا کردی. رفتی خایابان را رد بکنی، هر روز از این طرف می رفتی، ایمروز از اون طرف رفتی. دیدی یک نفر با من صیدا می زنی، مامور، کی شوما حاجی فیلان؟ گوفتی بله. گوفتی بیا این ماشون ساوار بشو. اومدی کلانتری. پاسبان. افسر نگهبان گفتی کی حکم شوما زیندان دان یوم الدعا اولوپدی گره گده سن زیندانا. گفتی من احراز دادی، احراز اینکه من یک قیران پول نداری. کمیته ایمداد با من کومک می کند ایجارا خانا. گبول نکردی.
آوردی زیندان گصر. زیندان گصر اول یه کمی پول داشتی با مردوم کومک می کردی. اینی بخر، اونی بخر، این برای اون، اون برای این. ولی هرچی داشتی تامام شود، طلای خانیم تامام شود، هاماچی تامام شود. الآن همین سید پول می دی برای ما، غیر از اون کی پولی یوم الدعا هم نداری کی بدی. الآن خانیم پنج ماه ایجارا ندادی. ما آدام آبیرودار، نمی گذاری کسی بفهمی. مردوم نمی تونی دستیش دیراز کنی. این شد زیندگانی ما. الآن زینداندا اوتاخ خودیش می ری. همیشه از خیجالت مردوم می رم تخت، می شینم پرده را می کشی. چائی لب نمی زنم، پول نیست. این چایی که ایمشب به شوما خوردی هفده روز بود نخوردی. در زیندگانی نه سیقار، نه مشروب، نه تیریاک به عمر خودیش لب نزدی. سیقار هم نمی کشی. چایی هم نمی خورد. با خودیش گفتی حاجی نمی خوری آدام کی نمی میرد. یه هفته پیش ایسمایول آمد که حاجی! ریستوران چیلو کباب داری، شوما بیا بریم به من میهمان باشی. من خیلی خیجالت کشیدی. شمردی، 1050 تومن پول داشتی. همین سید با من پول می دی.
رفتی ملاگات شرعی با خانیم، اومدی دست با خانیم بزنی، خودیش گیریه گرفتی که این چی دونیا شد، چی شد برای زیندگانی خانوادگی؟ الآن پنج سال من زیندان هست، شاید این گانون چک را در مجلس دوروست بکند، ما را یوم الدعا نکند آزاد بکنی، وگرنه من هیچ پول ندارم. احراز تقسیط هم نمی تونی بکنی. معلوم نیست پول از کجا، چقدر باشی کی با مردوم قول می دی، حیساب کیتاب نداری. من خیلی با شوما خیجالت می کشی. وقت شوما را گیریفتی. هر وقت من این زیندان هستم با خودیش تنها، اوتاخ تنها، حیاط تنها، هاواخوری تنها، همین سید یک وقت با ما رسیدگی می کنی حرف با من می زنی، وگرنه هچ کس حرف نمی زنی. اگر نباشی زیندگانی زیندان هم نمی گذرد. زیاد با شوما مزاحم شودی. دستی شوما درد نکنی. ایجازا بدی لیوانیش را خودیش بشوری. گوربان شوما. زحمت دادی.
داستانی از کتاب « سالن شش» ابراهیم نبوی
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/295