یکشنبه 4 شهریور 1386

تو که غریبه نیستی، ولی هوا بد طوفانی است!

دیروز چنان گرفتار شدم که نتوانستم مقاله ام را برای روزآنلاین بفرستم، نرسیدم بنویسم. و طبعا شرمنده خوانندگانی شدم که منتظرند نوشته ات را بخوانند و وقتی سایت بالا می رود، با جای خالی نوشته مواجه می شوند. شاید این درددلی است با خواننده همه این سالها از زبان کسی که نیاز به نوشتن دارد، بسیار بیش از آنکه احساس کند که دیگران لازم دارند که نوشته اش را بخوانند.

aaabi.JPG

تو که غریبه نیستی، ولی راستش را بخواهی بعضی روزها چنان روحم طوفانی می شود و چنان بی طاقت نفس کشیدن راحت در روزگاری که هست و بر ما محکم نشسته و حاکم است، می شوم که نوشتن هم برایم سخت می شود، چه رسد به طنز نوشتن و هر روز نوشتن. گاهی فکر می کنم مگر مجبوری هر روز بنویسی؟ خب، هر روز ننویس. فرصت بده، بگذار سوژه ها بیایند، به انتظار بنشین و گل سوژه ها را بچین و کاری بکن که کاری باشد، کارستان را مدتهاست که بی خیال شدم. گاهی می شود که یک عکس یا یک نوشته یا یک خبر یا یک تلفن یا یک اتفاق ساده، چنان مثل سیلی توی صورتم می خورد که انگیزه نوشتن را از من می گیرد، گاهی روزها حجم فاجعه چنان بزرگ است که طنزم نمی آید، انگار که طنز می شود تف سربالا و بهتر است که اصلا ننویسی.

گاهی ابتذال روزگاری که بر ما می رود، چنان عمیق می شود که در خودت می مانی که این چه سرنوشتی است که اینگونه سخت و سرد بر ما می گذرد؟ گاهی صدای انفجاری که چند هزار کیلومتر دورتر از تو رخ داده است، چنان بلند است که نمی توانی بی اعتنا به آن سر به دکمه های حروف فرو کنی و تخیل رها کنی و خنده ای را بر لب آدمها بنشانی، وسط این همه کشته چه جای خنده است؟

اینجا که نشسته ام هوا چنان سرد است و برف چنان همه جا را گرفته است و راه چنان دور به نظرم می رسد که فقط لازم است چند ساعت تکان نخوری تا دست و پایت یخ بزند و دچار مرگ دستهایت بشوی و دچار بیگانگی کلمات با دستها. گوئی که تو نبودی که تا چند روز قبل هر روز می توانستی دوهزار کلمه بسازی و کلمه ها را آتش کنی و با افروختن این آتش دلت را و دلش را گرم کنی و امیدی بدهی به همه سرمازدگانی که چون تو در این بیابان یخ زده، دستهایشان آتشی را طلب می کند، حتی اگر بسوزاندشان و آتش شان بزند.

من سردم است و این سرما انگار که تا بن استخوان و دندان را گرفته است. سردم است و گوئی که هیچ آتشی نمانده است تا یخ های قلبت را آب کند و یکهو ببینی که انگشت ها تکان می خورند و باید بلند شوی و باید انگشت ها را تکان بدهی و باید بدوی و بدوی و بدوی... آنقدر باید بدوی تا عرق ریزان روح روی جسم یخ زده ات را کم کند و دستهایت سرخ بشود و پاهایت بدود و احساس کنی که حالا دیگر بر سرما غلبه کرده ای. از یک سو کورسوی هیچ آتشی از دور امیدی به چشمخانه نمی دهد، از یک سو سرمای بیگانگی چنانت می کند که رنج غربت بر سرما آوار می شود و تو نه در غربت دلت شاد می شود و نه جایی در وطن داری، از یک سوی زمانه چنان دشوار می شود که وحشتناک ترین فیلم های دنیا انگار که همان اخبار رسمی تلویزیون هاست، می خواهی به تلویزیون ها خبر بدهی که دیدن اخبار را برای زیر هجده ساله ها ممنوع کنند. این حجم وحشتناک از دیوانگی که جهان را به آتش کشیده است، آنقدر سنگین است که هرگز طاقت زیستن در همسایگی فاجعه را نداری.

چشم می بندم و دلم به هزار راه می رود، به قول مرادی کرمانی « شما که غریبه نیستی»، یک باره سروکله جوانک امیدوار ساده دل پیدا می شود و می گوید بلند شو و کبریتی بکش زیر خانه ای که در غربت ساخته ای و به همان سلول انفرادی وحشتناک وطن ات برگرد. از طرفی پیرمرد می گوید: دیوانگی نکن، صبر کن، می روی که بتوانی بگوئی و آنجا گفتن سخت است. سخت که چه بگویم، نمی شود. نشده است. نمی گذارند. جوانک می گوید چون نمی گذارند باید بروی و حرف بزنی. پیرمرد می گوید مدتی ساکت باش، کمی آرام و آهسته و پیوسته برو تا فرجی، روزنه ای، کورسویی، راهی باز شود. جوانک چشم در چشم پیرمرد می دوزد و براق می شود که شما همیشه همین را می گوئید، آن مملکت درست بشو نیست، بیخودی خودت را انگشت به فلان وسط زمین و هوا نگذار، یا رومی روم یا زنگی زنگ. هر وقت بروی اوضاع همین است، تازه، امروز است که کشاکش دهر است و اگر هم قرار است سنگی برشانه ات بگذارند، امروز روز رفتن به زیر سنگ زیرین آسیاب است، وگرنه فردا که همه هواپیماها پر است از مسافر، تو را برای این روزها می خواهند. تفنگی را که روز جنگ از آن استفاده نکنند، روز صلح برای ویترین اتاق مهمانخانه خانه دائی جان ناپلئون باید استفاده کنند. پیرمرد غضبناک می شود و می گوید: چرا اینقدر به جنگ فکر می کنی؟ چرا نمی فهمی این کلافی که هزار سال است درهم پیچیده شده و سی سال است گرهش روز بروز سخت تر می شود، و دو سال است گره بر گره می افزایند، با دندان تیز گشوده نمی شود، انگشت تدبیر می خواهد و همراهی هزار هزار رفیق و سخن گفتن با دیگران و ذهن سوزاندن و عصبانی نشدن و ذره ذره پیش رفتن و... این گفتگو بی تابم می کند هر روز و بی خوابم می کند هر شب.

سخت است. روزگار سختی است. باید بروم و بخوابم و فردا صبح بلند شوم و دوباره بنشینم و بی آنکه به این سرمای کشنده اعتنایی بکنم، خرده چوب ها را جمع کنم و آتشی بسازم و گرم بشوم و بنویسم. گاهی فکر می کنم کاش هرگز نه نوشتن می دانستم و نه می توانستم خنده ای بیافرینم، و گاه فکر می کنم گذراندن این روزها در تقدیر ما نوشته شده است. باید بلند شد، کلمه ها را مرتب کرد، ذهن را شستشویی داد و برای فردا و فرداهایی که باید کلمه به کلمه و آجر به آجر بسازیش فکری بکنی.

از خوانندگان روز عذر می خواهم، از فردا دوباره همان جا همدیگر را می بینیم.

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/292

Comments

روزگار غریبی است نازنین
...
آنکه بر در می کوبد شبا هنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پس توی خانه نهان باید کرد

Posted by: هادی at September 3, 2007 08:45 PM

سلام
خسته نباشی.ار این نوشته هم لذت بردم. همیشه گرم باشی!
مرتضی--هلند

Posted by: morteza at September 3, 2007 02:48 AM

چرا كامنت قبلي من رو منتشر نكري؟ ( شعر اخوان ثالث) :(

Posted by: خشايار at September 1, 2007 05:23 PM

این پیام خصوصی است
سلام نبوی عزیز
نمی دانم چرا من نیز همین احساس را دارم مدتی است خیلی دلم برای وطن بی تاب شده است و نتوانستم خودم را کنترل کنم و در آخرین مطلبم حدود یکماه پیش در شهروند نوشتم که دلم می خواهد برگردم ایران.غصه ام گرفته که چرا نمی شود رفت !؟
خیلی دلم می خواهد آنجا باشم
سرافراز باشی
قربانت - اسد مذنبی

Posted by: اسد مذنبی at August 31, 2007 05:28 PM

داور عزیز

سلام. می بخشی که تو را با اسمی که دوستان نزدیک و صمیمی ات صدا می کنند خطاب می کنم(از بین یادداشت های خودت این مطلب را فهمیده ام). ولی میدانم ناراحت نمی شوی وقتی بدانی که من و افرادی مثل من، که هر روز به شوق دیدن یادداشتی از تو این طرف و آن طرف سرک می کشیم، تو را دوست صمیمی خود می دانیم.

لازم نیست بگویم که از خواندن این نوشته ات احساس نزدیکی فکری و روحی بیشتری نسبت به تو پیدا کردم. چون من هم مثل تو، مثل خیلی های دیگر، احساس سرما می کنم. من هم به تلاطم گفتگوی درونی "پیر دانا و جوان شجاع" دچار می شوم. به قول یک شعر تعزیه قدیمی: " عشق گوید سینه واکن پیش تیر، عقل گوید مادرت گردد اسیر!" کاش واقعاٌ کسی می توانست بگوید بالاخره کدام راه را باید انتخاب کرد، کسی که یک سخن تازه بگوید. آن نادره که به قول مولانا صاحب دیده ای است که از این ایوان ایوان دگری می بیند.(1)

من هم برای گرم کردن خودم باید کاری بکنم. به همین دلیل به بالابردن سطح آگاهی خودم می پردازم. مگر غیر از این برای باز کردن آن گره کور معروف (2)، راه دیگری هم هست؟

اول فکر کردم یک مطلب طنز، هر چند ابتدایی و شاید تکراری، برایت بنویسم و لبخندی به چهره ات بیاورم و به قول رومن رولان (3) تبدیل بشوم به آن کس که باری از روی دوشت بردارد، وهمان کاری را که تو سالهاست برای همه ما می کنی، مثلاٌ من هم در قد و قواره خودم بکنم. کاش واقعاٌ از عهده ام این کار بر می آمد! ولی نتوانستم و این مختصر تبدیل شد به یک ابراز همبستگی فکری و روحی.

امیدوارم حداقل، کاری، در راه گذار زایش امید، کرده باشم: باز همان کاری که تو برای همه ما کرده ای و من
آرزومند تداوم آن در کنار سلامتی و گرمای درون برایت هستم. چه خوش و راست گفت آن که: "هر چه نیروی زندگی بیشتر باشد، ظرفیت رنج کشیدن بیشتر است." (4)

ارادتمند،

امیر

(1) آن دیده کزین ایوان ایوان دگر بیند، او نادره ای باشد او بوالعجبی باشد
(2) Gordian Knot گرهی است که گوردین چنان محکم و کور بست که اسکندر، ناتوان از گشودن آن، دست به شمشیر برد و از میان به دو نیم شکافت.
(3)رومن رولان: "کشیدن بار کسانی که دوست می داریم بس لذتبخش است. ولی این هم بسیار لذت بخش است اکرگاه گاه بار ما را هم دیگران بکشند! و این تجملی است که فراوان در دسترس نیست. (از کسی نمی توان گله مند بود) هر کسی جز آنچه دارد نمی تواند بدهد."
(4) باز هم، رومن رولان با ترجمه استادانه محمود به آذین.

Posted by: امیر at August 31, 2007 01:06 PM

سلام اقای نبوی

خوبی دنیا اینه که چهار فصله . همون زمانی که شما سردی غربت را با تمام وجود چنان احساس می کنی که رمقی برای نوشتن براتون نمونده . من هم همراه تعدای زیادی از جوانهای تحصیلکرده ایرانی گرمای طاقت سوز شبه جزیره عربستان را بر بهشت پر از مهر ورزی کشوری که اقای احمدی نزاد مدیریت می کنند ترجیح دادیم و سالهای جوانی عمر و حاصل تلاش و کوشش های شبانه برای درس خوندن و کنکور دادن و دانشگاه رفتن را وقف ابادی کشوری می کنیم که شاید مردمانش کمتر تحمل دیدن ما ایرانیها را دارند .
لازم نیست بگم کجا . همین کشورهای کوچولو خلیج فارس .
هر روز که از خیابونی می گذریم یک برج سر به فلک کشیده هست که اگه ایرونیها نه ساخته باشندش حداقل نصف اون را ایرانیها خریدن .
گاهی اوقات انقدر گرما و شرجی زیاده که محاله نیم ساعت بری قدم بزنی و نفست تنگ نشه .
اما انگار هواش راحتر تو ریه های ما جریان پیدا می کنه هر چی باشه برای نفس کشیدنمون دیگه دولت و مجلس تصمیم نمی گیره .
حداقل اگه صبح شکم گشنه از خونه بیایی بیرون تو مسیر رفتند به سرکار چوبه دار برپا نکردن که حالت از انسان و انسانیت بهم بخوره .

اقای نبوی شما بگید ما به کجا داریم می ریم .؟
سر کدوم دوراهی اشتباه رفتیم که اینقدر از انسانیت و فرهنگ و اخلاق دور شدیم .؟

حالا گیرم که رفتید ایران و یک راست رفتید زندان .

ما می مونیم چند تا تلویزیون کرم فروش که هشتاد درصد وقتش به خالی کردن جیب ملت درمونده می گذره .

یا اون صدای امریکا که همه چیز را یا سیاه می بینه یا سفید .

نه اقای نبوی شما نباید ایران برید .من شخصا یکوقتهایی که حالم از این اخبار نکت باری که از ایران هر روز می رسه گرفته است .یکسری به سایت شما می زنم .

نمی دونم ما که از گرمای هوا خسته ایم و ازرده شما هم که از سردی هوا . تو ایران هم که هوایی نمونده .

کاش اقای خاتمی دوباره بر می گشت . کاش مردم می فهمیدند که یکم هم تقصیر خودشونه و بی تفاوت بودنشون .

اقای نبوی یکباری که این اقای خرسندی حسابی گیر می داد به اقای خاتمی و تلویزیون صدای امریکا هم که یک خط در میون به انحنا مختلف به ببینندگانش یاد اوری می کرد که هی یادتون نره قتلهای زنجیره ای زمان اقای خاتمی بود و چه و چه . من ساده یک ایمیلی زدم به خرسندی که بابا احمدی نزاد خبط می کنه یک گریز به خاتمی می زنی . رهبر اشتباه می کنه یک گریزی می زنی می شه به من بگی چرا ؟
پاسخش این بود که من نمی خواهم اخوند تو ذهن مردم ایران قهرمان باشه .
تو را به خدا استدلال را می بینی .

ما که دستمون کوتاه است تو را خدا شما به اینها حالی کنید که تن نحیف و رنجور مملکت ما نه جنگ می خواهد نه انقلاب .

ما حوصله نداریم دوباره چوبه دار برچا کنیم و کارخونه و زمین مصادره .

ما حوصله نداریم دوباره از پشت بوم خونه هامون صدای تیر بیاد .

اقای نبوی امید مردم ایران به مردانی است که سختی و مرارتهای کشور را با پوست و گوشتش تجربه کردن . ادمهایی که می فهمند شکنجه و انفرادی یعنی چه .
این ادمها هم شمایید و اکبر گنجی و سازگارا و .... .
کاری هم به گذشته ها فعلا نداریم .

پس اقای نبوی بنویسید تا دل ما هم گرم باشه و به فراخور توانایی و استعدادمون کاری برای ایران و ایرانیها انجام بدیم .

با ارزوی بهروزی و سلامتی
ارش


Posted by: ارش at August 28, 2007 05:09 PM

nomid mabash ke dar in keshakeshe dahr neveshtehayat, omidhayat, va labkhanhayee ke bar labeman mineshani tanha omideman be zistan ast.
hava bas najavanmardane sard ast ari, vali in zemestan raftanist va man va to ba ham avaze shekoftan ra sar khahim dad

Posted by: Elham at August 27, 2007 07:17 PM

بعد که مـردم همه یـادم کنند____رحمت وافـر بـه نهادم کنند_/_
زانچه پس از مرگ برایم کنند____کاش کمی حین بقایم کنند_/_
.
ابراهیم عزیزم آنقدر سرد نوشته بودی که در اعماق وجودم سردیی احساس کردم که ناخودآگاه تنم لرزید و سردم شد،خیلی سردم شد،احساسی غریب و دلگرفته،این حس زمانی در من به اوج رسید که "اتاق شماره ی سیزده" را خواندم،آن روز چند پرینت گرفته بودم و هر جا که می رفتم شروع می کردم برای همه خواندن...همون روز بود که می توانستم به واقع همزاد پنداری کنم،از اون روز تا به امروز ...خدای را شاهد اکثر اوقات چنان خودم رو جایتان می گذارم که خود نمی دانم اگر به چنین طریقی از ایران دور بودم چه می کردم و چه حسی داشتم...مثلا آنچنان داستان سفرتان را به آمریکا دنبال می کردم گویی رمانی دنباله دار بود که نمی دانستم فردا بقیه اش گیرم خواهد آمد یا پس فردا،وقتی در هواپیما که بودید، نفر جلویی صندلی هواپیما را تا فیهاخالدون به عقب داده بود و عرصه بر شما تنگ شده بود، ... موقعی که شما در فرودگاه به خاطر سیگار درون اتاقکی رفته بودید و توصیفهایتان ...گاهی دست نوشته ها طوری خاطرمان را می بَرد و مدهوش می کند که گویی کیکی خوشمزه و پر خامه است که دلمان نمی آید کیک را تمام کنیم ،زمانی که مطلب را رو به پایان می بینیم ،و هزاران خاطره که در دلهایمان حک کرده ای.
ابراهیم عزیز برای تو می نویسم با اینکه می دانم که حتی اصول نوشتن نمیدانم،برای تو می نویسم ،نه تنها من ،بلکه هزاران هزار خواننده ی تو،از طرف هزاران دوست تو که هر روز با نوشته هایت زندگی می کنند،هزاران تنهایی که از سر دل تنهایشان چون دل تو،روزها و شبها صدها بار صفحایت را برای مطلبی دیگر چک می کنند،و اگر باورتان نمی شود ،باور کنید هزارانی هستند مانند من که فقط به خاطر تو و قلم تو ،به نت متصل می شوند.
ابراهیم جان،بگذار بگوییم که در اين مدتی که خدمت سربازی خواهم بود،چطور و چگونه از مطالبت دور شوم؟جای خالی طنزهایت و داستانهایت را چه می تواند پر کند؟چقدر جدا شدن و دور شدن از تو ملالت بار است.
گرچه می دانم این مطالب ذره ای هم نمی تواند از قلم تو قدردانی کند،اما آنچنان که وظیفه ی خود دیدم تا بگوییم تا بدانی که هزاران دوست و هزاران دوستدار ،هر روز چشم امیدشان تویی و به هر طریقی از مطالبت بهره خواهند برد.
سید ابراهیم نبوی نه تنها در قلبهایمان است بلکه در روان و رگهایمان نامش همیشه جاودان است.
عمرتان بلند و قلمتان جاودان.
(میم از تهران! مهراد)

Posted by: مهراد at August 27, 2007 06:14 AM

روز گار غریبی است نازنین. نه رفتن حسین واری هست و نه ماندت زینب واری. رفتن هم هیچ دردی را چاره نمی کند، شاید، شاید وقتی دیگر...زمانی مناسب تر یا امیدوارتر

Posted by: سانی at August 27, 2007 01:05 AM

Post a comment




Remember Me?