شنبه 27 مرداد 1386
شنبه 27 مرداد 1386
نامه های ایرانی( نامه دوم)
به دنبال نامه ای از دوستی بی نام که با عنوان « انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات» منتشر کردم، پاسخی از نویسنده نامه برایم رسید. چنین نوشته بود. « جناب آقای نبوی! دوست عزيزم. از اینکه انقدر زیبا و سهل ممتنع به نامه ی پر از درد و رنج من در سایت دوم دام با نام "انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات" پاسخ دادی، کمال تشکر و قدر دانی رو دارم. خلاصه "من این همه نیستم" که شما به صورت مطلبی به سوالاتم پاسخ دادید. حرفی ندارم،انگار جوابی رو که می خواستم ازشما شنیدم، و کاملا با نظر شما موافق شدم، چون منطقی بودن بالاترین اثر رو روی هر آدمی میذاره. راستی کم کم دارم به این نتیجه می رسم که: خلایق هر چه لایق شدیم. کی می شه ما مردم ایران با فرهنگ شیم؟ به قول شما: میم از تهران
سه روز قبل نامه ای از دوستی به نام محبوبه برایم رسید. فکر کردم می توان بخشی به نام « نامه هایی از تهران» را دایر کرد. از دوستان می خواهم نامه های شان را از آنچه می بینند و بر سرشان می رود، برای من و ما بنویسند. اگر لازم بود، من پاسخی هم می دهم، اگر نه، همان نوشته را منتشر می کنم.
سلام
با خواندن متن نامه « انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات» و جواب شما بی اختیار گریه کردم. از وقتی طرح مبارزه با بدحجابی شروع شده، هر روز نفرتم از نظام بیشتر و بیشتر می شه و هر روز در ذهنم با دست های خودم همه مسئولان جمهوری اسلامی را خفه می کنم و هر روز مرگ هرچه زودتر آنها را آرزو می کنم. هر روز به هر چه اسلام و قرآن و پیامبر و دین و مذهب و خدا و ... فحش می دم. همیشه فکر می کنم چرا در قرن 21 باید به خاطر رنگ مانتو یا به خاطر نوع جوراب و روسری و ... به اسم اسلام و ... به من و امثال من گیر بدن. جالب اینه که وقتی به بی بی سی و ... سر می زنم می بینم که خیلی ساده تر از اون چیزی که فکر می کردم با این مساله برخورد می کنند. انگار برای همه عادی شده. احساس می کنم به اندازه سنم که هم سن این انقلاب لعنتی یه، به عنوان یه دختر و همین طور به عنوان یه انسان تحقیر شدم.
من رتبه اول رشته ریاضی بودم، معدلم تقریباً هیچوقت از 19 کمتر نشد. اما وقتی دبیرستانی بودم چادر تو مدرسه ما اجباری شد. و این گیر هم به گیر های قبلی مدرسه اضافه شده بود. از رنگ مانتو و نخی که دگمه مانتو با آن دوخته می شد، تا بند کتانی به همه و همه چیز گیر می دادند. متاسفانه یا خوشبختانه من برخلاف دوستان و همکلاسی هام، هم روزنامه می خواندم، هم به اخبار بی بی سی و ... گوش می دادم و کلا از اوضاع سیاسی ایران و جهان از طریق کتاب ها و مجلات و اخبار و ... مطلع بودم. وقتی داشتم برای کنکور می خوندم، مساله 18 تیر دانشگاه تهران پیش اومد. و .. هیچ وقت نتونستم به ذهنم یاد بدم که مسائل سیاسی رو از مسائل درسی جدا کنه. همیشه حرص خوردم. گاهی فکر می کنم کاش من هم نمی فهمیدم دور و برم چی می گذره. کاش منم مثل خیلی ها که سرشون تو لاک خودشونه، یا اصلا نمی فهمن چی به چیه، بودم. به قول ناصر خسرو: « خوشا کسی که خر آمد الاغ رفت.» به قول دوستم، تو این جامعه هرچه بیشتر بفهمی و بدونی کلاه بیشتری سرت می ره. چه فایده داره که بدونی این اراذل و اوباش نیستند که اعدام می شن، تو شون سیاسی ها هم هستن، یا این که اینها عادلانه محاکمه نشدن. بری بیرون می گیرنت؟ خب اون جوری که اونا می خوان لباس بپوش، اگه لازمه چادر سرت کن. حقوق زنان می خوای چی کار! یه شوهر خرپول تور بزن از ایران برو. به تو چه؟
شاید راست می گه. من تو دبیرستان و وقت کنکور اون قدر مشکل ذهنی سیاسی و غیره داشتم که هیچی نخوندم. البته بدون خوندن قبول شدم، اما نه رشته ای که می خواستم. از اون وقت تا حالا ده سال گذشته و من دوباره دارم تو رشته ای که دوست دارم درس می خونم. اما حالا دانشگاه شده مخوف ترین جا برای جوونها. همه جا بگیر و ببند. همه جا توهین و بی احترامی. وقتی حراست دانشگاه، اولین بار قبل از این که طرح حجاب شروع بشه، از من کارتم رو خواست و به من که با کمترین آرایش و با ساده ترین وضعی که می تونستم به دانشگاه رفته بودم، گیر داد و با اون لهجه اصفهانی درست مثل سرهنگ رادان با من مثل مفسد فی الارض برخورد کرد، دوباره دنیا دور سرم دور برداشت. افسردگی و تنفر دوباره برگشت. بیشتر و شدید تر از قبل.
با برادرزاده پنج ساله ام بیرون بودیم. هر وقت این کلاه کج ها یا این فاطی کماندوها رو می دیدم راهمو کج می کردم و از یه راه دیگه می رفتم. بچه پنج ساله پرسید: عمه جون چرا از دست پلیس ها فرار می کنی؟ اونا آدم بد ها رو می گیرن ما که خوبیم. گفتم: نه عزیزم، این پلیس ها آدم خوب ها رو می گیرن.... طفلی از اون وقت می گه بیرون نریم، ما رو می گیرن.
این ها یه طرف. وقتی با مردم حرف می زنم فشار مغزم بد جوری می ره بالا. انگار می خواد منفجر شه. همه خودشون هر جور می پوشن و هر کاری می کنن خوبه، ولی برای بقیه مشکل داره و اینا حق دارن بگیرن شون. فکر می کنن که اینا دارن زن خراب ها رو از خیابون جمع می کنن ! تازه وقتی خودشون یا یکی از فامیل هاشون رو به بهانه های واهی مثل خوشگلی! می گیرن و بدترین توهین ها و برخورد فیزیکی و ... باهاشون می شه تازه یه ذره اوضاع دستشون میاد. تازه اون وقت هم می گن خب، درباره ما اشتباه شده ولی خب حق این زن خراب هاست که بگیرن شون!
طرف خودش لباسش اصلا اون جوری که جمهوری اسلامی می خواد نیست، اون وقت دلش می خواد همه زنها رو بگیرن که چشم شوهرش تو خیابون به خوشگل تر از خودش نیافته. فقط به این دلیل با این مساله موافقه. البته نمی گم همه موافقن. توی ده تا مخالف آدم یک نفر هم که موافق اینها می بینه وقتی به استدلالهای احمقانه شون گوش می ده، دلش می خواد سر خودشو بزنه تو دیوار.
وقتی می بینی چه جوری تلویزیون رو سر همه کلاهک گذاشته (مثل کتاب کوههای سفید) و با دروغها و جعلیات خودش بیشتر مردم رو کنترل می کنه و مردم حتی اگه مخالف هم باشن و صبح تا شب به اینها فحش بدن باز تو خیلی از مسائل عین آدمهایی که با ریموت کنترل می شن استدلال ها و حرف های احمقانه تلویزیون رو تکرار می کنن. وقتی می بینی اگه بهشون بگی دانشجوها رو دارن شکنجه می کنن با تعجب می گن اینجا؟ تو ایران؟ مگه می شه؟ نه بابا این کار و اینا نمی کنن! تحت فشار؟ اعتراف ؟ وقتی می گی هاله اسفند یاری و کیان تاجبخش، مگه حرف هاشون بد بود؟ اگرچه برای جمهوری اسلامی بهانه ای برای بگیر بگیر شد، ولی به جز چند جمله که توش صحبت از اشتباه و پشیمونی و .. بود بقیه مفاهیم اصلا بد نبود یا حتی .... بگذریم اما می بینی که با تعجب می گه مگه اونا جاسوس نبودن؟ نمی خواستن کودتا کنن؟ و وقتی باهاشون حرف می زنی می بینی نه معنی جاسوس رو می دونن، نه معنی کودتا و نه معنی انقلاب و نه معنی انقلاب مخملی.... اونوقت کورکورانه فقط چون تلویزیون جمهوری اسلامی گفته اینا بدهستند، اون هم بدون این که از چیزی سر در بیاره می گه اینا بدن.
خدائیش من هم اگه یه روزی موفق به رفتن بشم، دیگه بر نمی گردم. هر انقلابی هم بشه هر تحولی هم که بشه اونقدر جمهوری اسلامی درهای اطلاعات رو به روی مردم بسته و اونقدر این مردم در بدست آوردن اطلاعات تنبل تشریف دارن که قرن ها بعد هم تحول اساسی رخ نمی ده. کسانی که پایان نامه های دانشگاهی شون رو هم می دن بقیه می نویسن و زحمت تحقیق حتی تو درسشون رو به خودشون نمی دن...
پسر هایی که وقتی پای رابطه با دوست دختر پیش میاد خودشون رو بسیار روشنفکر و مدرن و طرفدار رابطه آزاد نشون می دن، ولی همین پسر ها وقتی می خوان ازدواج کنن از زن هاشون انتظار دارن مثل صدر اسلام لباس بپوشن و رفتار کنن و با افتخار می گن به زنم حتی اجازه نمی دم زیر ابروهاشو برداره، یا بره تنها تو خیابون حتی با چادر! تازه اون هم آقایی که خودش چند تا دختر رو با وعده ازدواج و حرفهای روشنفکر نمایانه اش بدبخت کرده....
وقتی آدمهایی می بینی که مدام حرف از قرآن و اسلام و نذر و امام حسین و محرم و ماه رمضون و احیاء و دعای کمیل و ختم قران به زبون عربی، بدون این که حتی یه کلمه از معنی شو بفهمن، می زنن و اون وقت هیچ چیز از قانون هایی که با تکیه به همین چیز ها حقوق قانونی و بشری شون رو زیر پا گذاشته نمی دونن. وقتی بدون این که بدونن قاضی مرتضوی کیه و ... با دیدن اعدام ها تو تلویزیون می گن حال می کنیم می بینیم دارن این اراذل رو اعدام می کنن! وقتی .... وقتی .... دیگه چه امیدی به زندگی؟ دیگه چه امیدی به مبارزه؟ خلایق هر چه لایق...
رفتن به یه کشور دیگه و فراموش کردن ایران و ایرانی بودن شاید آخرین چاره باشه.
و البته تنها چاره. بذار آدم هایی که ماهی دویست، سیصد تومن حقوق می گیرن و یه دفعه سر سال اجاره ها شده ماهی پونصد، ششصد تومن اون هم یه خونه هفتاد، هشتاد متری تو پایین شهر فکر کنن این تقصیر آمریکا و اسرائیله که نمی ذارن کشورشون پیشرفت کنه، نه تقصیر سیاست های غلط نظام شون. بذار آدم هایی که درباره آدمهایی مثل فرزاد حسنی، که بعد از یک عمر پاچه خواری نظام وقتی فقط تو یه برنامه چهار تا حرف حق زد، اون هم به خاطر این که خودشو گرفته بودن و باهاش بد برخورد کرده بودن و تازه یاد حق حقوق مردم و حرف حق افتاده بود و به خاطر همین حرف هاش اخراج شد، می گن: « هرچی سرش اومد حقشه، بچه پررو تو تلویزیون آخه آدم این حرف ها رو می زنه؟ نمی گه می گیرنش؟»
آدمهایی که فکر می کنن تلویزیون جای حرف حق زدن نیست و آدمی که تو تلویزیون حرف حق می زنه شجاع نیست، پر روئه و حق دارن هر بلایی سرش بیارن، شاید اگه صحنه اعدام فرزاد حسنی رو هم نشون بدن، این مردم بگن حقش بود، حال کردیم! تازه این ها رو کسایی می گن که شاید صبح تا شب دارن به جمهوری اسلامی فحش می دن و دل مشغولی اصلی شون اینه که همیشه دارن دنبال نسخه بدون سانسور فیلمها و سریال هایی می گردن که از تلویزیون پخش شده. همون هایی که اگه تلویزیون یه موقع از دستش در بره و یه صحنه کوچولو نشون بده که مثلا یکی دست اون یکی یا آستینش رو گرفته صداشون میره بالا که تلویزیون خیلی بد شده، چه صحنه هایی نشون می ده.
راست می گن که حکومت های توتالیتر در بهترین حالت آدم هایی تحویل اجتماع می دن که اسکیزوفرنیا یا شیزو فرنیا یا پارانویا دارند. واقعا مردم ما حتی خودم رو در تمام مسائل سیاسی اجتماعی فرهنگی مالی و اقتصادی و عاطفی و ... خارج از این چند حالت نمی بینم.
تو شرکتی کار می کردم که تقریبا 24 ساعت در خدمت شرکت بودم. حتی کار ها رو می آوردم خونه که انجام بدم، اما مدیر عامل عزیزمون نهایتا به خاطر دختری که باهاش ارتباط داشت و دشمن کاری من بود، بعد از دو سال بهانه گیری ها و لجبازی ها و تحت فشار گذاشتن های احمقانه اخراجم کرد. در شرایطی که مدیرهای مستقیم ام کاملا از من راضی بودن و همین طور مشتری های شرکت. و بر عکس تموم شرکت از کار و اخلاق دختر مذکور ناراضی.
تو جامعه ای که خوب بودن نشونه هالو بودن و سادگی یه، راست گویی و صداقت نشانه خرفتی و کودنی. اطلاعات عمومی بالا و فهمیدن این که اطرافت چی می گذره، به معنی بوی قورمه سبزی دادن کله، درس خوندن و یا نمره بالا گرفتن یعنی خرخونی. یادمه تو مدرسه خیلی وقت ها مخصوصا غلط جواب می دادم تا نمره ام بیست نشه که کسی فکر نکنه خرخونم، چون من برخلاف خیلی ها تموم برنامه های تلویزیون رو نگاه می کردم، روزنامه ها و مجلات مختلف و کتاب های داستان و رمان و ... رو می خوندم، مهمونی هم می رفتم و در عین حال درسم رو هم می خوندم. یعنی یک دور خوندن یه کتاب برام کافی بود و نیازی به خرخونی نداشتم، اما رتبه اول شدن باعث می شد بچه ها بهم حسودی کنن یا باهام دوستی نکنن ...
تو جامعه ای که خوندن ترجمه قران و صحبت کردن درباره چرایی اون یعنی کفر، تو جامعه ای که وفادار بودن یا انتظار ازدواج و داشتن یه رابطه سالم نشونه املی و عقب مونده بودنه، و در عین حال سعی برای برقراری یک رابطه حتی از نوع سالمش به معنی خراب بودن و غربزده بودن و .... یا یه مورد جالب خیلی ها رو می بینی که می گن هری پاتری هستن یا یا حتی از هری پاتر بدشون می آد، اما وقتی از هر دو گروه می پرسی تا حالا کتابشو خوندی؟ می گن نه. یه ذره از یک یا دو تا از فیلمهاشو فقط دیدن! وقتی می گی کتابش رو باید بخونی تا خوشت بیاد، تازه از کتاب پنجمش موضوع برای بزرگترها جالب می شه و ... می گن بابا ول کن کی حوصله کتاب خوندن داره؟ می گی تو که کتابش هم نخوندی چرا اینقدر شدید جبهه می گیری؟ حداقل درباره چیزی که می خوای باهاش مخالفت کنی یا حتی ازش دفاع کنی یه تحقیقی بکن یه کتابی ازش بخون بعد نظرت رو بگو.
یا مثلا می ری کلاس زبون ماهی چهل هزار تومن پول می دی که مکالمه یاد بگیری. و تموم سعی ات رو می کنی از کلاس استفاده کنی. تا می تونی به سوالات جواب می دی، پیشاپیش درس ها رو می خونی و تمرین ها رو حل می کنی و تو کلاس حرف می زنی و اکتیو... . اون وقت بقیه چپ چپ نگات می کنن، می گن برای این که نمره کلاسی اش بالا بشه، خودشو واسه مربی لوس می کنه. می گی بابا چهل هزارتومن پول دادی که بیای سر کلاس صم بکم بشینی که چی؟ اگه مکالمه قرار نبود یاد بگیری که تو خونه هم می شد اینا رو یاد گرفت. می گن از این خود شیرینی ها نکن، مربیه توقعش از ما هم بالا می ره.
آدم واقعا دیوونه می شه.
این ها یعنی جنون یعنی آخر خط آقای نبوی.
یعنی سردردی که نمی ذاره درس بخونم. یعنی تنفری که نمی ذاره یه لحظه حتی در خواب آرامش داشته باشم. یعنی جیغی که تو گلو مونده و داره خرخره رو می جوه. یعنی نا امیدی. نه شاید حتی از نظام که از مردم بیشتر. نه به خاطر این که انقلاب نمی کنن. به خاطر این که حتی نمی خوان بفهمن. و به خاطر این که تک تک شون آزادی خودشون براشون محترمه، ولی هیچ نوع آزادی رو حق بقیه نمی دونن.
مثلا وقتی به اونی که با افتخار می گه من چادرم یا حجابم رو خودن انتخاب کردم، با آزادی کامل! می گی خوشت می آد یکی به زور چادرت یا روسریت رو از سرت بکشه، همون طوری که رضاخان می کرد. می گه نه. ولی وقتی می گی پس چرا خوشت میاد که به زور سر بقیه حجاب کنن؟ می گه آخه حق با ماست. خدا تو قرآن گفته زن باید حجاب داشته باشه. می گی کدوم آیه؟ نمی دونه. می گی اونی که به قرآن اعتقاد نداره چی؟ اونی که مسیحیه چی؟ اونی که مثل تو فکر نمی کنه چی؟ می گه خب از ایران بره. می گی آخه خب اونم ایرانیه، به اندازه تو حق داره، اون جوری که خودش می خواد تو ایران خودش زندگی کنه. می گه: خب، حالا که اینجوریه. خوشش نمی آد بره.... چه اصلاحاتی! چه انقلابی! چه تحولی! وقتی همه سرشون زیر کلاهکه؟
اگر هم انقلابی بشه بهتر از قبلی که نمی شه بدتر از قبلی می شه. نظام هم که بمونه امنیت بیشتر نمی شه که بدتر می شه. برخلاف اون چیزی که خیلی ها یا حتی شما فکر می کنین حداقل بودن حکومت مرکزی برای مردم امنیت می آره و از آشفتگی و هرج و مرج جلوگیری می کنه، باید بگم شاید دوره خاتمی این حرف درست بود، ولی حالا به جز هرج و مرج روزافزون هیچ نتیجه دیگری بودن حکومت مرکزی برای مردم نمی آره. این حکومت خودش امنیت مردم رو از همه نظر داره نابود می کنه.
می دونم که همه این چیز ها رو شما هم می دونید و بهش فکر می کنید و شما هم به خاطر این چیز ها و خیلی بیشتر و بزرگتر از این چیزها روز و شب خواب و آروم ندارید. ولی شما خیلی خوشبخت تر از ما ساکن ایرانی ها هستید و اون هم این که با تموم بدبختی و دربدری و آوارگی و غربت و فشار مالی و ... که تو خارج از کشور دارید، ولی حداقل اونجا یه شهروند محترم و یه انسان قابل احترام هستید. برای ما ایرانی ها این بزرگترین آرزو و دست نیافتنی ترین آرزوست.
پس به جای ما هم اون جا زندگی کنید.
محبوبه از تهران
محبوبه عزیز!
برای من آرزو کردی که به جای تو هم اینجا زندگی کنم، اما می دونی سرنوشت وحشتناک ما ایرانی ها چیست؟ که وقتی در ایران هستیم، از وضعی که هست بیزاریم و دوست داریم از اون فرار کنیم، و وقتی که از اونجا فرار می کنیم، می بینیم جایی برای موندن جز بازگشت به اونجا نداریم. سرنوشت جالبی نیست، شاید روزی بتونیم راهی برای گریز از این وضع پارادوکسیکال پیدا کنیم، اما شاید امروز بدترین زمان برای تصمیم گیری باشه. راستش رو بخواهی من هم به آینده امیدوار نیستم. من فکر می کنم اصلاح یا حتی تغییر حکومت فقط یکی از مشکلات ماست، مشکل بزرگ ما مردمی هستند که از فرط بدی ها و پلیدی های حکومت ما نمی تونیم مشکلات اونها رو ببینیم. چون حکومت مثل یک مانع عظیم و فراگیر جلوی دیدن هر چیزی را می گیره. با خواندن نامه تو چند مورد رو می خوام توضیح بدم.
اول: مشکل جامعه ما بسیاری از رفتارها و کردارهای سالیان سال است که از فرط ماندگی نهادینه شده و به بیماری مزمنی تبدیل شده؛ حسن نراقی در« جامعه شناسی خودمانی» بخشی از این مشکلات را گفته است. ما با تاریخ بیگانه ایم، اما به آن افتخار می کنیم. ما پنهانکار و حقیقت گریزیم و از خود بودن می هراسیم. ما ظاهر ساز و ظاهر باز و ظاهر فریب و ظاهر پرستیم. ما قهرمان پروریم و از سوی دیگر قهرمان پروری استبداد زده ایم. ما خودمحور و برتری جوئیم، چنانکه در هر کار فردی براحتی موفق و در هر کار جمعی براحتی شکست می خوریم. ما بی برنامه ایم و در بسیاری از موارد به بی برنامه گی مان فخر می کنیم. ما ریاکار و فرصت طلبیم، با یک نسیم اصلاح طلب می شویم و با یک باد به راست می چرخیم و با یک طوفان چپ می شویم، بسادگی رنگ دولت و ریاست و حکومت می گیریم. در همان حال که از فداکاران حاکمیم، دشمنی او را در دل می پروریم. احساساتی و شعار زده ایم، براحتی تصمیم به انقلاب می گیریم و ساعتی بعد به مهمانی می رویم، همیشه باید با صدای بلند احساساتمان را فریاد بزنیم، عاشق که می شویم کوه می کنیم و فارغ که می شویم داد از خیانت یار سابق می دهیم. دائما توهم توطئه داریم، توطئه خاله پشت سر مامان، توطئه فارس ها علیه ترک ها، توطئه چپ ها علیه راست ها، توطئه اعراب علیه ایران، توطئه اصلاح طلبان علیه ملت، توطئه مردم علیه دولت، توطئه آمریکا و انگلیس علیه ایران. ما مسوولیت ناپذیریم؛ هرگز پای کاری که قبلا کردیم نمی ایستیم، گوئی که ما نبودیم و اگر کسی بگوید که آن کار را که کرده ایم، او نیز کرده است، خائنش می خوانیم. مسوولیت عواقب رفتارمان را نمی پذیریم. قانون گریز هستیم و میل به تجاوز به حقوق دیگران را داریم. از این که قانونی را نقض کنیم ارضاء می شویم. قانون برای ما خفقان آور است. حسودیم و حسودیم و حسودیم، نه تنها حسود که بخیلیم، نه تنها حسودیم که دوست نداریم دیگران چیزی برتر از ما داشته باشند، بلکه بخیلیم و حتی حاضر نیستیم آنان چیزی داشته باشند، حتی اگر آن چیز متعلق به ما نباشد. صداقت نداریم و مثل آب خوردن دروغ می گوئیم. بیست میلیون انقلاب می کنیم و 25 میلیون به کسی رای می دهیم و بعد حتی یک نفر پیدا نمی شود که اعلام کند، من در کمال شعور رای دادم و از رای خودش دفاع کند. همه چیز را می دانیم و همه علوم را آگاهیم و از همه جای دنیا خبر داریم. این می شود که بیماری می شویم که هر کس می آید روی یکی یا چند تا از این مشکلات و خصوصیات ما سوار می شود و ما را می کشد به هرجا که خاطرخواه اوست و ما چنان می دویم به دنبالش که انگار سالها دنبال همین از راه رسیده بودیم، در حالی که در دل آرزوی نبودنش را می کنیم.
دوم: از یک سو چنان نشان می دهیم که همه چیز را دروغ می دانیم، حتی خبری را که تصویرش را دیده ایم، از نظر ما لس آنجلسی ها بد هستند و نمی فهمند، چون از ایران دورند، از نظر ما آمریکایی ها دروغ می گویند، چون دشمن ما هستند. از نظر ما عرب ها دروغ می گویند چون حق ما را خورده اند. از نظر ما مخالفان دولت دروغ می گویند، چون خودشان قبلا دولتی بودند. از نظر ما هر دولتی دروغ می گوید، چون به فکر خودش است و خودمان هم دروغ می گوئیم چون « معتقدیم که آدم نباید حرف دلش را همه جا بزند.» با این وجود که همه را دروغ می دانیم، چنان شیفته هر تازه از راه آمده ای می شویم که حاضریم برایش بمیریم، ناصرالدین شاه می شود شاه شهید ما، رضاشاه که حتی یک قبر در این مملکت برای مردنش ندادیم، می شود بزرگترین سازنده این مملکت. برای رفتن شاهی که حتی خودش و زنش و خواهرانش را دزد و قاچاقچی و فاحشه و آدمکش خواندیم، عجز و لابه می کنیم، انگار که کسی جز خودمان بیرونش کردیم. در مرگ هویدا هلهله می کنیم و از خلخالی می خواهیم بیشتر اعدام کند، و سالها بعد خلخالی را جلاد می خوانیم. آیت الله خمینی را بعد از پانزده سال از نجف می آوریم و برایش پانزده کیلومتر صف می بندیم و گل می خریم و سرود می خوانیم و ماشین سه تنی اش را دوش به دوش می بریم و روزی ده هزار نفر می رویم به خانه اش و گریه می کنیم و فریاد می زنیم « ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان توایم خمینی» و وقتی می میرد، بیست کیلومتر عزادارش می شویم و بعد می گوئیم همه بدبختی های ما ناشی از او بود، انگار نه انگار که این ما بودیم که خود را سرباز او می دانستیم و بیست سال می گفتیم مرگ بر ضد ولایت فقیه. شما فکر می کنید اگر روزی ده هزار نفر هر روز از صبح تا شب فریاد می زدند« ما همه سرباز توایم نبوی، گوش به فرمان توایم نبوی» من دستور اعدام چند نفر را می دادم؟ ما خاتمی را می آوریم و می گوئیم که ما با 22 میلیون رای پشت سرت هستیم، و وقتی ده نشریه هوادارش بسته می شود، صدایی از کسی درنمی آید و انتظار داریم به جای ما اکبر گنجی بمیرد تا ما خوشحال باشیم قهرمان داریم، اما حاضر نیستیم خودمان حتی اخباری بخوانیم که ناراحت مان کند.
سوم: دولت در ایران یعنی پول، دولت در ایران یعنی یک شبکه بزرگ رسانه ای و دولت در ایران یعنی کنترل خبر و آگاهی، شما نمی توانید انتظار داشته باشید یک دولت ضعیف روی کار بیاید و پس از مدتی مردم آگاه شوند و دولت را کنار بگذارند. مردم هیچ وقت از ضعف دولت آگاه نمی شوند، چون اولین کاری که دولت می کند این است که رسانه را چنان به کار می گیرد که گوئی این دولت شریف ترین، پاک ترین و درست ترین دولت است. به همین دلیل است که رسانه در ایران همیشه در اختیار مرکز قدرت سیاسی است، اگر دولت با مرکز قدرت سیاسی یکی بود، در آن حالت رسانه ملی، می شود رسانه آگاهی دهنده، آزادی خواه و دموکرات، در غیر این صورت می شود، رسانه فریب دهنده، کور کننده و مانع آگاهی دیگران. در ایران، در دست داشتن دولت، فقط در دست داشتن اقتصاد و معیشت و سیاست کشور نیست، بلکه در دست داشتن فکر مردم است. چگونه می شود که پس از سه سال ملتی که دشمن جهان نبود، دشمن همه خارجی ها می شود؟ چگونه می شود که در عرض سه سال ملتی که مخالف فشارهای اجتماعی بود، موافق این فشارها می شود؟ این نیست جز با بمباران دائمی و حرفه ای ذهن و روح مردم توسط رسانه ها و رادیو و تلویزیون. یک تلویزیون حرفه ای رسمی که صدها برابر همه تلویزیون های مخالف پول و قدرت و توانایی فنی دارد. از دست دادن دولت و بیرون رفتن از حکومت یعنی از دادن ابزار تبلیغات به دست دشمنان ملت تا با ذهن و روح ملت هرچه می خواهند بکنند. وقتی دولت دست فاشیست ها می افتد، تلویزیون هم دست آنان می افتد، و این یعنی که با پخش تصاویر اعدام شدگان می توان مردم را آرام آرام روانی و دیوانه کرد و خشونت را در جامعه تقویت کرد و روح دموکراسی و لیبرالیسم و آزادیخواهی را کشت.
چهارم: مشکل جامعه ما کمبود اطلاع از فیزیک و شیمی و زیست شناسی و بهداشت نیست، این مشکل بسیاری از کشورهای منطقه است، ولی مشکل ما نیست. مشکل بزرگ جامعه ما کمبود اطلاع و باور و رفتار و کردار در حوزه حقوق ملی و فردی و دموکراسی است. باور نکنیم که در دوران خاتمی بیست میلیون نفری که به خاتمی رای دادند، عاشقان حقوق مدنی و دموکراسی بودند. نه، آنان خاتمی را به رقیبش ترجیح دادند، همین. ما در ایران نیازمند یک گروه وسیع از روشنفکران و گروههای حافظ حقوق انسانی و حقوق بشر هستیم، مردمی که بدانند حق دارند و از حقوق شان دفاع کنند. در دوران خاتمی آنچه وجود داشت آزادی و عدالت و دموکراسی نبود، بلکه امکان گفتگو در مورد آزادی و دموکراسی و عدالت و حق بود، مدرسه ای به مدت هشت سال وجود داشت تا از این هفتاد میلیون نفر، دو میلیون نفر با این مسائل آشنا شوند، این اتفاق افتاد. اگر این دومیلیون هشت سال را در زیر فشار رسانه های فاشیستی بگذرانند، احتمالا دوباره پانصد هزار نفرشان به گذشته برمی گردند. ما سالها وقت لازم داریم تا از این مرحله عبور کنیم. مشکل ما نیز فقط مشکل ایران نیست، پدرسالاری، تعصب، بیگانگی با حقوق فردی و اجتماعی، نبودن دموکراسی و حق انتخاب، نبودن آزادی بیان، ویژه کشور ما نیست. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه این مشکل وجود دارد. اگر در امارات متحده یا عربستان دولت حاکم، یک ساله سی روزنامه منتقد را تعطیل نمی کند، بخاطر این است که سی روزنامه منتقد در هیچ کدام از این کشورها وجود ندارد. در سوریه، پس از مرگ حافظ اسد و روی کار آمدن بشار اسد مدرن، که اینترنت یکی از دستآوردهای او برای سوریه بود، یک جنبش اصلاحات در این کشور به راه افتاد، این جنبش اصلاحات، منجر به آزادی مطبوعات و ایجاد فضای نقد در سوریه شد. بالاخره دولت طاقت نیاورد، نشریات تعطیل و گروه 90 نفره اساتید دانشگاه و نمایندگان مجلس که نامه ای برای حمایت از اصلاحات نوشته بودند، به دنبال این که عبدالحلیم خدام، طی یک سخنرانی آنان را وابسته به امپریالیزم جهانی خواند، دستگیر و تا 15 سال زندانی شدند. در عراق سالهاست که دموکراسی مرده است، در پاکستان حتی اگر دموکرات ترین دولت هم سرکار بیاید مردم دولت را به همین اتهام تکه تکه می کنند... این داستان حکایت جغرافیای ماست. محبوبه عزیز! برای تو یک خبر بد دارم و یک خبر خوب، خبر بد آن که اگر دورانی مثل خاتمی به وجود بیاید و اصلاح طلبانی بر سر کار باشند که با رادیکالیسم نخواهند بسرعت حکومت را تغییر دهند، در عصر اینترنت بیست سال طول می کشد تا یک حزب روشنفکری دینی( و نه آن هم لائیک) در ایران شکل بگیرد که 40 درصد آرا پشت سرش باشند، تازه این حزب در صورتی موفق می شود که حقوق 60 درصد مخالفانش را رعایت کند. و یک خبر بد اینکه ایران در میان منطقه، جز ترکیه که عادت به لائیسیسم در آن نهادینه شده است، بهترین وضع دارد، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. نکته این که از این استبداد زدگی و بیسوادی و کتاب نخواندن و روزنامه نخواندن است که اسلام گرایی و استبداد استفاده می کند و منطقه را همیشه در حال بحران و در آتش و در حال انفجار نگه می دارد.
پنجم: محبوبه عزیز! در مورد تاثیر تلویزیون روی مردم نوشته ای. داستان همین است که می گوئی. خشونت، خشونت می آورد. چاکوتین یکی از تئوریسین های رسانه ای روسی می گفت: برای تاثیر گذاشتن بر مغز مردم یک چیز را باید دائما تکرار کرد، آنقدر تکرار کرد تا مردم هم آن را بپذیرند و چنان رفتار کنند که انگار همیشه بوده است. پلیدی و نمایش آن در صحنه عمومی و بخصوص پخش آن از تلویزیون تاثیری ماندگار بر جامعه دارد، و نکته این که تاثیر تصویر بسیار بیش از تاثیر صداست، شما وقتی یک تصویر انفجار یا جسد اعدام شده یا کتک زدن اراذل یا پلیس مقتدر را نشان می دهید، معنی اش این است که چشم مردم به پلیدی عادت می کند و نتیجه اینکه مردم می توانند کشته شدن و وحشیگری را بپذیرند، و تحمل کنند. این یعنی غلبه وحشت بر زندگی. در چنین شرایطی انقلاب خطرناک تر از خطرناک است، آن هم انقلابی که نتیجه فشار بر مردم است و موتور محرک آن نه فقر است و نه استبداد، بلکه مردم به دلیل تحقیر و نفرت انقلاب می کنند. در انقلاب فرانسه، فرانسوا ولتر، بزرگترین شعارش این بود که « من حاضرم جانم را بدهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.» انقلاب فرانسه در سال 1789 اتفاق افتاد، لات و لوت های پاریس به انضمام ناپلئون و روبسپیر چنان کردند که تا صد سال چیزی به نام دموکراسی نیامد، تازه، این بهترین انقلاب جهان بود. در کشوری مثل فرانسه که به قول مارکس بهترین جا برای انقلاب کردن است. توحشی که در انقلاب فرانسه رخ داد، بی نظیر است. قطعا فرانسوی ها دیگر چنان انقلابی نمی کنند، چنانکه وقتی در می 68 یک میلیون فرانسوی، پاریس را زیر پای خود لرزاندند، جز یک نفر کسی کشته نشد، اما به خاطر بیاوریم که چین، روسیه، کوبا، افغانستان، عراق، کامبوج و بسیاری کشورها که امروز نمایشگاه دست و پا و جمجمه اثر ماندگار انقلاب شان است. از نظر من اگر کسی بتواند وضع را چنان کند که بهترین از این بشود، حتما باید از او حمایت کرد، وگرنه، اگر قرار است بدتر از این یا مثل همین باشد، چه مرضی است! شاید اینترنت دری به روی ما بگشاید که با گفتن از دموکراسی و صلح و عقلانیت از طریق واسطه های الکترونیکی ملت بتدریج گونه ای دیگر بشوند و تغییر کنند و بشود آنچه باید بشود. در ابتدای دوران اصلاحات وقتی گفته می شد که بیست سال باید کار کرد، همه می گفتند: بیست سال؟ اما یادمان باشد که ده سال گذشته است و ما تازه عقب تر رفتیم، زیاد به فکر زمان نباشید، آنکه عجله می کند، یک اشتباه را بارها تکرار می کند و عمری در اشتباه می گذراند.
ششم: من معتقدم شرایطی مانند اصلاحات آدمها را بهتر می کند، هزار بار می گویم که منظورم از اصلاحات دفاع از هاشمی رفسنجانی و خاتمی نیست، منظورم روش تغیر آرام است. در این شرایط امکان سخن گفتن بیشتر می شود. رسانه ملی از این ترکتازی فاشیستی دست برمی دارد و کنترل شده تر رفتار می کند، روزنامه و کتاب بیشتر عرضه می شود و خوانده می شود، فضای اینترنت بازتر می شود و این کلاس که باید بیست سال در آن گفت و گفت و گفت و شنید و شنید و شنید باز می شود. در حالی که زندان و فضای بسته تنها پلیدی انسان ها را رشد می دهد. جامعه بسته مثل زندان است، آدم ها را به همان جعبه آشغال هایی که دارند دلخوش می کند و آنان را برای نگه داشتن همین چند چیزی که دارند، وحشی تر و خشن تر می کند. در زندان کسی به فکر حقوق خودش نیست، بلکه به فکر حفظ خودش است. هر پلیدی قابل تحمل است، فقط به سر من نیاید. آدم فروشی رایج است، چون هیچ کس امنیت ندارد. در زندان آدمها در معرض پفیوز شدن و بد شدن قرار می گیرند. این بد است و تلخ و سرنوشت بسیاری از جوامع بسته. به آلبانی و لهستان و بلغارستان و روسیه و کوبا سر بزنید و عواقب سالها بسته بودن را در آنجا ببینید.
هفتم: گاهی اوقات وسوسه عدالت ما را برآن می دارد که از آزادی چشم بپوشیم تا عدالت اجرا شود، این عدالت تنها به منزله برخورداری از حق برابر است و سوگمندانه چون با رشد و پیشرفت همراه نیست، دائما ما را در باتلاق عقب ماندگی بیشتر فرو می برد، با همین منطق دولت های ضعیف با پول نفت می مانند و همیشه ما را به عقب می رانند. این عدالت بدون آزادی تنها عامل توسعه استبداد و فرومایگی و انحطاط اخلاقی جامعه است.
هشتم: شاید فکر کنید که در این میان وظیفه روشنفکران چیست؟ من نسخه ای برای دیگران نمی پیچم. نمی دانم کسی که امروز در تهران است باید چه کند، او خود بهتر از من می داند باید چه کند. چنان که من خود می دانم باید چه کنم. از نظر من آنکه می داند و با رنج ناآگاهی و نادانی آشنا شده است، باید تمام تلاشش را بکند تا میان ایرانیانی که می خواهند از این فلاکت دربیایند، زبان مشترکی پیدا کند، این فقط یک آغاز است، اصلا هدف نیست. هدف این است که من روشنفکر در این ده سال آینده چه در خارج باشم و چه در داخل باید حرف بزنم، بنویسم، مردمی را که کتاب نمی خوانند به خواندن وادار کنم، خواب از چشم خوابزدگان بزدایم، و به اندازه بیست هزار نفر در ده سال در مردم اثر بگذارم. اگر ما کنار هم قرار بگیریم، بی تردید می توانیم به یک جنبش تبدیل شویم، می توانیم تاثیر بیشتری بر مردم بگذاریم، می توانیم با پول ایرانی رادیو و تلویزیون و وب سایت اداره کنیم، می توانیم هر کدام یک گوشه کار را بگیریم، می توانیم جنبش ایجادکنیم، می توانیم با مردم با زبانی ساده و ممکن حرف بزنیم، می توانیم در این شرایط سخت و وحشتناک که موج حادثه از هر سو درحال آوار شدن است، کاری بکنیم.
من نومیدم، اگر روزی دیدم که می شود در یک شماره حساب ایرانیان پول حمایت از یک رادیوی ساده را جمع کرد، شاید دلم خوش تر باشد، اما هنوز چنین معجزه ای از این نشناختگان مهمانخانه مهمانکش روزش تاریک ندیده ام ، و از همین رو دلم سخت گرفته است. بخاطر همین سعی می کنم برای همان چند هزارنفر خواننده حرف بزنم، کسانی که امیدوارم بتوانم تا زمانی که انگشتم توانایی ضربه زدن روی این صفحه پر از حروف را دارد، با آنان حرف بزنم. گفته سابق خود را با سخنی از شریعتی تمام کردم، این نوشته را نیز با سخنی دیگر تمام می کنم که گفته بود: « اگر می خواهی گرفتار هیچ دیکتاتوری نشوی، بخوان و بخوان و بخوان!»
محبوبه عزیز! در آخر نامه نوشتی: « می دونم که همه این چیز ها رو شما هم می دونید و بهش فکر می کنید و شما هم به خاطر این چیز ها و خیلی بیشتر و بزرگتر از این چیزها روز و شب خواب و آروم ندارید. ولی شما خیلی خوشبخت تر از ما ساکن ایرانی ها هستید و اون هم این که با تموم بدبختی و دربدری و آوارگی و غربت و فشار مالی و ... که تو خارج از کشور دارید، ولی حداقل اونجا یه شهروند محترم و یه انسان قابل احترام هستید. برای ما ایرانی ها این بزرگترین آرزو و دست نیافتنی ترین آرزوست. پس به جای ما هم اون جا زندگی کنید.» می خواستم یک موضوع مهم رو برات بگم. پس از مدتی که در اینجا زندگی کردی، یا یک اروپایی می شی و همونطور که نوشتی می تونی زندگی کنی، یا اینکه نه، تازه یک درد وحشتناک پیدا می کنی، این که تازه می فهمی چقدر باید تلاش کنی که تمام این راحتی و خوبی و برخورد انسانی رو در کشوری داشته باشی که به زبان فارسی توش زندگی کنی. این اول مصیبته، مصیبتی که شب نمی گذاره بخوابی و نمی تونی، نمی تونی و نمی تونی یک اروپایی باشی و بگی که من دیگه ایرانی نیستم.
ابراهیم نبوی، 27 مرداد 1386