چهارشنبه 24 مرداد 1386
چهارشنبه 24 مرداد 1386
وقتی مقاله «چه نباید کرد» را نوشتم، نامه ای از تهران برایم رسید. نامه خواندنی است، پاسخی هم به نویسنده آن دادم. هر دو را بخوانید ...
جناب آقای نبوی!
ضمن عرض سلام. سلامی از جانب ایرانی که ما جوانان حالمان ازش بهم می خورد و شما دوست دارید برگردید که اگر من روزی از اینجا بروم هرگز باز نخواهم گشت. در هر حال مطالب شمارا خواندم- به نظر بنده رژیم کنونی اشتباه شاه را به هیچ وجه نخواهد کرد - آزادی نمی دهد که اصلاحات شود.
در آیین این حکومت اصلاحات یعنی رفتن و به قول بزرگشان حالا که باید برویم چرا با دست خودمان برويم - هرچه بیشتر فشار بیاورند - بیشتر به حجاب و بنزین گیر بدهند، مردم ساکت تر وتو سری خور تر می شوند. دیروز یکی از اقوام 14 ساله ما رو به جرم جوراب نداشتن و شلوار کوتاه گرفتند، درون ماشین انتقال از دیگر دختران هر چه که بلد نبود رو یاد گرفت ،فحش رکیک و غیره... پس طرح بدحجابی برای اصلاح نیست. امر به معروف نیست، بلکه سر کوب است، ساختن لشکری از موشها و ترسو هاست. خود به واقع وضع رانندگی در تهران را دیده اید. همه را با هم دشمن کرده اند، همه به خون هم تشنه اند. بعید بتوانی 500 تومان از ماشین دیگری پول خورد بگیری، سر کرایه دعواست، سر حق تقدم دعواست، با افسر پلیس دعواست، با عابر پیاده همه و همه، موتور سواران در پیاده رو پشت سرت بوق می زنند و اگر دختر جلویشان باشد با دست نوازشی از پشت دخترک کرده و می گریزند. کدام یک از مردمی که هر روز خون خود را می خورند، می توانند متحد شوند؟ جرات داری در صف بنزین زرنگی کنی؟ تکه تکه ات میکنند. رحم کجاست؟ مروت کو؟ دانشجوها رو در دانشگاه به سمت دختر بازی و پسر بازی به قولی زید بازی هدایت می کنند تا از سیاست دور شوند، در محدودترین دانشگاه آزاد هم که درس میخواندم در شهرستان باز دختر بازی و غیره راحت بود. اما چند روز پیش به چند شهر سفر کردم، منجمله همدان و کردستان، نه خبری از گشت ارشاد دیدم نه چیزی. مانتو کوتاه بود. شلوار کوتاه بود. آرایش بود. موی بلند و سیخ برای پسران که احتمالا بعد از یک سال مدش به شهرستان رسیده بود، اما همان شهرستانی ها از رژیم راضی بودند، متاسفانه هر وقت می گوییم شهرستانی ها کم درک اند، یک سری آدم از شهرستان شاکی می شوند. آقایی که شاکی شدی ...منظورمان تو نیستی، تو مثل خودمان می فهمی. کسی نمی گوید که در دهات همه نفهمند، اما نگاهی به دور و برت کن... راننده مسافر کش پول نداره، بنزین نداره، نون شب نداره، می گه خدایا شکرت! روزی ما همینه !احمدی نژاد اگه نبود همین یه لقمه هم نبود.... خب آقای صاحبدل روشن فکر! اين مسافر کش احمق نيست؟ عقلش جمهوری اسلامیزیسم نشده؟ اخبار مخالف در عمرش شنیده؟
هم خانه ای در دوران دانشگاه داشتیم اهل شهرستان، می گفت اگر آمریکا یا هرکی حمله کند من اولین نفری هستم که به جنگ می رم! می دانید چرا؟ چون در سن چهل سالگی از برکت رژیم نه کار داشت نه مدرکش را گرفته بود، نه ماشین، نه خانه، نه عشق، نه پول، فقط رفته بود سربازی... خب لابد در دلش می گفت بروم بهشت اقلا اونجا به فیض برسم... هیچ وقت نفهمید عامل بدبختی اش همین رژیم است که می خواهد برایش جان دهد.
البته منظورم این نیست که حمایت از اراضی ایران بد است، اما خیلی از همین افراد نمی دانند هنوز، که جنگ امریکا جنگ عراق نیست، بدون اینکه ببینی از کیلومترها دور کشته می شوی، مگه غزوه پیغمبر است که می خوای تن به تن بجنگی ؟ نکنه می خواهی هواپیمای جنگده جت رو بزنی؟
خلاصه اینکه چرا رژیم در شهرستانها زياد گیر نمی ده به مردم و بد لباسی رو نمی دونم یا می خواد تهران رو ول کنه بره اونجا دوباره مردم تهران سرگرم شن، یا نمی خواد محبوبیتش رو بین شهرستانی هایی که در عمرشان اخبار درست نشنیده اند از دست بدهد، نمی دانم.
.
اما اینکه مردم موش شده اند تقصیری به گردنشان نیست، حتی کسی که هر روز وی- او- ای می بیند،چرا که طرف به سختی قسط ماشین 15 سال کارکرده اش را با مسافر کشی می دهد، یا معلم است نیمه وقت مسافر می کشد، اجاره خانه ندارد که بدهد، پدرش سخت مریض است. پول عمل ندارد. دخترش هر روز می گوید بابا ما امسال تابستون کجا می ریم؟ یالا همه دوستام رفتن کیش سوار جت اسکی شدن، پسرش سرباز است در سیستان دسترسی ندارد بفهمد که امروز زنده مانده یا مرده، خرج دندانپزشکی زنش بالای دو میلیون است، خودش مریض است ... نه خنده دارد نه دروغ است... بسیارند مردمی که همه این مشکلات رو دارند. این تازه کمترین حالتش بود، حال چگونه این مرد باید حاضر شود به خاطر تغییر رژیم خودش را بکشد یا بر سر سهمیه بنزین شاکی شود؟ یاد گرفته خفه شود تا همین کورسوی زنده ماندنش به حیات خانواده اش کمک کند. من تا به حال مسافر کش شخصی ای را ندیده ام که از فرط بدبختی بغضش نترکد.
.
در مورد نظر اقای نبوی در مورد افراد خارج از کشور هم موافقم، طرف 20 سال است در مثلا آلمان یا انگلیس بهترین زندگی را راه انداخته که همه در همان سطح اند، سالی یکبار می آید با چم و لم از اینکه ما چطور رانندگی می کنیم - خاک بر سر رانندگی در تهران، ما چطور می خندیم، خاک بر سر سریالهای شما، ما چطور تفریح می رویم - خاک بر سر پارک جنگلی کثیف شما، ما چه می خوریم چه می کنیم و الی آخر....فکر می کند ما بد بختی روی سرمان را می پرستیم و حلوا حلوا می کنیم، فکر می کند اگر اراده کنیم یک شبه رژیم عوض شده است-...همان شخص هنوز دنبال فیلم فردین و بهروز وثوقی است، می سپارد به این و اون که دی وی دی واش را بیارن، تاکید می کنه وی سی دی دوست نداره! هنوز معیارای ازدواج دخترش مال قبل انقلابه، نمی دونه سینمای ایران چی کشیده. هنوز دنبال آهنگ لاله زاری می گرده. تازه در آخر هم می گه، بابا یه دستی بالا بزنید، یه کاری کنید. این زندگی سگی چیه که دارید؟ تو آلمان یه روز فلان چیز نیم درصد گرون شد، مردم در کارخونه رو بستند، شما بنزین 80 تومن تون می خواد بشه 800 تومن، چقدر بی عرضه اید، حال فرض کنید مخاطبش همان مسافر کشی که شرح حالش را بالا گفتم باشد.
.
واقعا مردم ایران چه باید بکنند؟ چه بر سرمان آمده ؟ مردم آن قدر کشیده اند که با اصلاحات هم موافق شده اند، رژیم می ترسد اصلاحات بدهد، مردم سیر شوند و بگویند حالا تغيير رژیم. پس اصلاحات نمی دن که مردم دنبال اصلاحات باشن، خلاصه می خوان انتظار مردم تهرانی که با مد اروپا جلو می رن رو بیارن در حد صدر اسلام.
اما گاهی هم سوپاپی نیست و یکباره همه چیز منفجر می شود، که لابد آن روز رژیم سوپاپ ها را در دقیقه نود باز می کند تا جلوی انفجار را بگیرد. به نظر من احمدی نژاد را برای اين سر کار آوردند تا به مردم بفهمانند به چیزهایی که داشتید قناعت کنید.
.
جناب نبوی شما هم غصه نخورید که دورید، درست است که وطنتان را می پرستید، اما بالاخره بر خواهید گشت، باها وبارها از شما تشکر کرده ام، واقعا از اینکه اینقدر به ما آگاهی می دهید و ما را شاد می کنید یک دنیا تشکر و قدر دانی می کنم، روزهای سختی شما هم یک روز خوش می شود، با تحمل و صبری که از شما انتظار می رود، از پس این مرحله هم رد خواهید شد.
میم از تهران
دوست عزیز!
گاهی اوقات حسی که در کلمات است، چنان قوی است که نمی دانم چه باید بگویم. نوشته شما مثل گزارشی است که هر کسی می تواند واقعیات رنج آور ایران را از چشم شما ببیند. کلمه اش همین است؛ تلخ! گاهی که به عزیزانم در ایران تلفن می زنم، گوئی که این هوا از لابلای سیم های تلفن عبور می کند و توی صورت آدم می خورد، مطمئنم که این فقط یک تصور است. از شما ممنونم که این نوشته را برای من فرستادید، اما می خواهم چیزهایی را به شما بگویم. چیزهایی که شب ها بی خوابم می کند و روزها بی تاب، چیزهایی که هر صبح و شام مغزم را خراش می دهد و نمی توانم از دست آنها رهایی پیدا کنم. بگذار بگویم:
استبداد، داستانی غریب و مکرر دارد و آن که بر صندلی استبداد می نشیند، گوئی داستانی را تکرار می کند که همه ما آن را بارها خوانده ایم، شاید خودش هم داستان را خوانده باشد، اما همیشه امیدوار است، یا توهم می کند که این بار داستانی که می خواند، داستانی دیگر است. اما چنین نیست. استبداد، عادتی سخت به ماندن دارد. عادتی که عاقبت زندگی را از او و آرامش و سرخوشی را از همه مردم می گیرد. استبداد حاضر به تقسیم سهم خودش نمی شود، و با این کار همه چیز را از دست می دهد. نه خود می خورد و نه به کس می دهد، گنده می کند و آخر کار نیز طعمه سگان و شغالان می کند و تمام. شتر مرد، حاجی خلاص!
شاه سابق نشنید که باید قدرت را با مردمان تقسیم کند، شاه چنان مقتدر بود که قدرتش را از عقل و خرد مستغنی می دید، فرض را بر این گذاشته بود که روز همیشه به همین شکل روز می شود و شب همیشه همین شب است، اما می گویند هیچ رودخانه ای همان رودخانه نیست. زمان می گذرد، همه می میرند، و همیشه روزی هست که مقتدرترین آدمهای جهان هم ساده تر از آن که فکر کنی تبدیل به هیچ می شوند. شاه سابق نمی دانست که اگر مخالفانش و منتقدانش را به قدرت بیاورد، خود نیز عمری دراز تر خواهد داشت. روزی تصمیم گرفت خودش را اصلاح کند که ملت دیوانه شده بودند. شاه وقتی گفت صدای انقلاب شما را شنیدیم که ملت دچار جنون انقلاب شده بودند. شاپور بختیار برای آن روزها می توانست یک راه گریز از انقلاب و این همه مکافات و مصیبت باشد، اما طوفان کینه و نفرت چنان شدید بود که عقلای قوم نیز عقل را در پستوی خانه نهان کرده بودند و دنبال اجتماع خشمگین می رفتند. شاه رفت، چون زمانی که باید محترمانه و آرام جایی به دیگران می داد و خود نیز می ماند و آرام آرام قدرت را اصلاح می کرد، نکرد.
امروز نیز چنین است. حکومت در انتخاب اصلاح شدن و اصلاح نشدن، ترس از نابودی دارد و بازی ماندن تا آخر و رفتن برای همیشه، یک پایان تلخ و مکرر برای سرنوشت ملت ماست. من اگر بخواهم براساس آنچه گمان می کنم رخ می دهد، قضاوت کنم، می گویم که پایان سرنوشت ایران امروز یا تکه تکه شدن است، یا له شدن زیر پای قدرتهای بزرگی که می شد دشمن مان نباشند و دشمن شان کردیم، یا دچار شدن به انقلابی تلخ و سرکوبی از آن سخت تر و فروپاشی جامعه ایران و از دست رفتن همه آنچه ایرانیان در سالهای پس از انقلاب در ماده و معنی خلق کردند. من نمی خواهم جمهوری اسلامی بماند، چون حکومت خوبی است، من از این حکومت به دلایل شخصی و اجتماعی و فلسفی بیزارم، اما معتقدم روزی باید این داستان انقلاب را تمام کنیم. باید بیاموزیم که برای طرحی نو درانداختن، لازم نیست تمام فلک را سقف بشکافیم.
از نظر من دولت حاضر و نظام جمهوری اسلامی همه چیز را برای نابودی کشور و خودش و جامعه آماده کرده است. آنان می گویند اگر قرار است ما نباشیم و حکومت شیعه نباشد، چه فایده که ایران باشد و کشوری بی دین باشد و مردمانی بی اعتقاد و بی آخرت در آن زندگی کنند. این تصمیمی است که گروه احمدی نژاد گرفته است و رهبری کشور هم تا امروز نشان نداده است که مخالفتی با این تصمیم دارد، با این وضع هیچ امیدی به این که نظام جمهوری اسلامی بخواهد اصلاحاتی را تحمل کند یا از آن استقبال کند، ندارم.
اما سخن من این است، و هزار بار این سخن را تکرار می کنم که اصلاحات چیزی نیست که حکومتی مثل جمهوری اسلامی بخواهد. جمهوری اسلامی خاتمی را هم نمی خواست. جمهوری اسلامی وقتی اصلاحات اقتصادی هاشمی چهره کشور را تغییر داد، با آن اصلاحات هم مخالف بود. اما، تمام هنری که سیاستمداران امروز ایران می توانند داشته باشند، این است که حکومت را قانع کنند یا وادار کنند که خود را اصلاح کند و سهم مردم را از زندگی و قدرت و عدالت به میزان سهم همه گروههای اجتماعی بدهد. دشواری سیاستمدار امروز ما این است که بتواند حکومت را قانع کند که اگر خود را اصلاح نکند، همه چیز، همه چیز و همه چیز نابود می شود. خشم و نفرت گلوله ای است که دولت و حکومت برای پیشانی خود تدارک دیده است. به حکومت باید فهماند که ملت دشمن نیستند، مردم جنگ نمی خواهند، مردم نمی خواهند ناامنی و فروپاشی رخ بدهد. متاسفانه حکومت ما از مردم خودش می ترسد. حکومت و دولت ایران حاضر است با هرکسی معامله کند جز با ملت ایران. این حکومت را باید به سر میز سازش برای اصلاحات کشاند.
ممکن است فکر کنید که حکومتی که چنین می کند، لایق نابودی است، اما من با نظر شما موافق نیستم. نابودی قدرت مرکزی در ایران، با بحران اجتماعی موجود، تشنج در روابط اقتصادی، ویرانی اقتصادی، بی ارزشی و بی هنجاری اجتماعی، ایران را نابود می کند. ما نباید اشتباهی را که در سال 1357 به اتفاق کردیم تکرار کنیم. من یکی از همان سرودخوانان پیروزی 57 هستم، هزار بار از فرزندانم عذر می خواهم که چنین غلطی کردم و از آنها می خواهم اشتباه ما را تکرار نکنند، ما یک مشت جوان عصبی و خشمگین بودیم و نمی دانستیم که خانه ای را که می شود تعمیر کرد و اصلاح کرد، نباید کوبید و دوباره ساخت. این ویرانسازی هزینه ای می خواهد که پرداختن آن به نفع منافع ملی ایران نیست. علیرغم تفاوت نظری که با مرحوم شریعتی دارم، اما جمله ای را که او گفت و من و سایر دوستداران انقلابی اش نشنیدیم، تکرار می کنم که انقلاب برای مردمی که فرهنگ ندارند، یک فاجعه است.
ابراهیم نبوی
24 مرداد 1386
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/283
ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات:
» medicare part d with disability from medicare part d with disability
shrunk,bloodshed stratifies unmercifully. [Read More]
Tracked on November 23, 2007 05:05 AM
» Adderall. from Adderall without prescription.
Adderall without prescription. [Read More]
Tracked on December 29, 2007 08:33 AM
» Adderall. from Snort adderall xr.
Adderall xr. [Read More]
Tracked on November 4, 2008 07:15 PM
بگزارید ایران نابود شود. مردمی که برای فاتحین سرزمین خویش سینه و شمشیر بر خود میزنند نباید سرنوشتی بهتر داشته باشند.
Posted by: Ramin at August 30, 2007 06:13 PM
قسمت دوم:
به سایت آقای عبدی رفتم دیدم که ایشان با حوصله به کامنت ها جواب می دهند و تعداد کامنت هر مطلب نیز زیاد است. تصور نمی کنم مطالب ایشان تا این حد پر طرفدار تر از مطالب شما باشد ، تنها ایشان برای نظر دهندگانشان ارزش قائلند(ظاهرا) و به اکثر نظرات هم پاسخ های مبسوطی داده بودند.
قبلا برای سایت هایی چون انتخاب و ابطحی نظر فرستاده بودم و در برخی موارد درج نشد و پاسخی هم دریافت نکردم ، ناراحت نشدم چون انتظار بیش از این نمی رفت ولی از شما چطور. در این یکی دو روز چون تاکسی رانی جلوه می کنید که از مقابل مسافران رد می شود و برایشان بوق می زند و آنان را سوار نمی کند. کامنت های شما هم همینطور است. یا مانند دو نفر که یکی برای آن دیگری صحبت می کند و آن دیگری نیز برای خودش آواز می خواند و به فرد سخنگو یک "خفه شو" هم نمی گوید.
ما شهرستانی ها(با تقسیم بندی شما) ظاهرا پوست خربزه هم نیستیم ، در آخرین مطلبتان گفته اید که بخشی را به "نامه های تهران" اختصاص می دهید، زنده باد تهران و وضع بی مثالش.
شما که اینگونه فکر می کنید چه در مورد "ایران" و "نظرات" چگونه ملکتی را می خواهید در ایران ببینید؟ تا کنون سه مطلب از خوانندگان را دیده ام که علم کرده اید و هر سه نیز در دو نکته مشترک بوده اند: عامیانه و احساسی بودن.
راستی از کجا معلوم حسین دال نیز قربانی تبلیغات سوء شبه کیهانی شما نشده باشد؟ امیدوارم اینگونه نباشد.
گاهی انسان آنقدر مغرور می شود که خدا را که هیچ ، بنده را هم بنده نیست!
63 کتاب و 4 یا 5 جایزه و ... که شوخی نیست.
کله پوکم را به کار می اندازم و باز برایتان می نویسم. چون بنده هم از دیروز رسالتی پیدا کرده ام!
عاشق سابق شما "نون"
Posted by: نوید at August 19, 2007 12:43 AM
با سلام
جناب آقای نبوی ، نمی دانم دلیل حذف تمامی نظراتم در کامنت های مطالب مختلف چیست؟ چون در اوایل که کامنت بازی را راه انداخته بودید فرموده بودید که هیچ کامنتی را حذف نمی کنم مگر توهین به مقدساتی ، یا توهین به فردی باشد. ولی بنده نه به فردی و نه به مقدساتی توهین کردم ولی هیچکدام را منتشر نکردید.
در مورد پرچم مطلبی را نوشته بودم که دو بار ارسال کردم و منتشر نشد ، و هرچه با خودم فکر می کنم آن سه کامنت منتشر شده در مورد پرچم حتی به درد سایت "عمو پورنگ" هم نمی خورد و هرچقدر خاکی و متواضع هم باشم نمی توانم قبول کنم که آن کامنت ها بر کامنت من برتری داشته است. دو مطلب جداگانه هم در دو مورد "چه نباید کرد" و "سنگلاخ اصلاحات" نوشتم که باز منتشر نشد و مطلبی هم در مورد طناب نوشتم.
شما مختارید تمامی نظرات را منتشر نکنید، ولی وقتی عرصه ای را فراهم کرده اید که با خوانندگان در تعامل باشید (یا لا اقل وانمود می کنید) ، منتشر نکردن نظرات، توهین به نویسنده نظر است ، وقتی کامنت گذار چند دقیقه یا چند ساعت از وقت خود را هدر می دهد(به معنی واقعی آن) تا دیگران نیز از نظر او مطلع شوند و در صورت امکان در مورد نظر او نظر دهند، حذف نظرات توهین به وی است. در سایت حسین دال تند ترین انتقاد ها را از وی کردم ولی آن نامرد آنرا منتشر کرد. آیا همینقدر از شما انتظار می رود؟ بنده که خیلی هم نفهم تشریف دارم با نفهمی خودم در وبلاگم نظرات را باز گذاشته ام و برخی نیز از این آزادی استفاده صحیح نموده و فحش ناموسی هم به بنده می دهند.
نمی دانم که نظرات را فله ای انتخاب می کنید یا نه، چون احساس می کنم که انسان بی حوصله ای هستید، که در این صورت توهینی مضاعف به نظر دهندگان است، اگر چنین است در قسمت ارسال نظرات بنویسید:"نظرات به صورت اتفاقی انتخاب می شوند و ممکن است قرعه به نام نظر شما نیفتد" تا حساب دستمان بیاید.
هیچ وقت از خاطرم نمی رود وقتی به دوست مبارزی گفتم "از میان روشنفکران خارج فقط علیرضا نوری زاده و ابراهیم نبوی را قبول دارم" دوستم تبسم با معنایی کرد. اکنون به معنی آن تبسم رسیده ام که بت و بت پرستی متعلق به دوران جاهلیت بود. یادش بخیر چقدر کیف می کردم جوابیه های شما به سجادی را می خواندم ، یادش بخیر که روز آنلاین را برای طنز های شما باز می کردم. یادش بخیر که به عشق شما به نمایشگاه کتاب می رفتم.
برای خودم و دوستانم متاسفم (البته اگر دوستانم اجازه دهند برایشان تاسف بخورم) که برای اصلاح طلبانی اخراجی و تعلیقی کشیدیم که روشنفکرشان جناب عالی هستید. بیچاره سانسور چی های ارشاد (که اجازه نمی دهند کتاب شما چاپ شود) که چقدر مظلومند و شاید پروپاگندا اینقدر بدنامشان کرده.
همچون کوهی از کاه در ذهنم فرو ریختید.
دیگر هیچگاه نه برایتان نظر ارسال می کنم نه مطالبتان را می خوانم(شما هم می توانید بگویید به ...م).
در آخر متذکر می شوم بنده از منتشر نشدن مطالبم گلایه ندارم چون قرار نیست که همه گنجی شوند و مانیفیست بیرون دهند، ولی ای کاش اگر مشکلی داشتند متذکر می شدید تا بدانم و خود و نظراتم را تغییر دهم.
عاشق سابق شما "نون".
مطالب ارسالی فقط جهت یادآوری است. برای انتشار نیست چون عقده انتشاری هم نیست. در ضمن تا پاسخی از سوی شما دریافت نکنم ، این نوشته را به کرات ارسال خواهم نمود، چون شاید واقعا به دستتان نرسد.
در مورد چه نباید کرد:
(((((با سلام؛
نظرات کاربران را می خواندم دیدم که اغلب مخالف اصلاحاتند، در حقیقت بنده هنوز به نتیجه ای کامل در مورد اصلاحات نرسیده ام. اولا باید دید که منظور از اصلا حات چیست؟ اصلاحاتی که مد نظر آقای کروبی است؟ اصلاحاتی که مورد نظر آقای محمد خاتمی است؟ یا محمد رضا خاتمی ؟ یا آقای سحر خیز ؟ که هر کدام از این تعاریف تبعات و لوازمی دارد. از طرفی اگر اصلاح طلبان بار دیگر توان در دست گرفتن نسبی قدرت را پیدا کند از کجا معلوم همان دوران 8 ساله تکرار نشود ، دوران 8 ساله ای که علی رغم آنکه جناب آقای نبوی به راحتی می توانستند کتابهایشان را چاپ کنند (به گفته خود ایشان) و فارغ از آنکه هدف آقای نبوی و احتمالا افراد دیگر در چاپ کتابهای جناب آقای نبوی خلاصه می شود یا خیر، مشکلات اساسی و عمده ای وجود داشت که دوستان دیگر در کامنتهای ذکر کرده اند و من نیز در ذیل به تعدادی از آنها اشاره ای می کنم(البته موارد ذیل را برای آقای ابطحی فرستاده بودم و مجددا آنها را رو نمایی می کنم!).
اما از طرف دیگر اگر اصلاحات را نمی خواهیم ، چه چیزی را می خواهیم ؟ آیا پتانسیل تغییرات اساسی تر را در شرایط فعلی در خود می بینیم؟ آیا شرایط فعلی در مقابل دوران خاتمی ، به مراتب بدتر نشده؟
باز هم از طرف دیگر، موضوع به این سادگی ها هم نیست، اصلاح طلبان نه تنها از شکست های پیشین عبرت نگرفته اند بلکه ترسوتر و محافظه کار تر هم شده اند ، که در انتخابات شورای شهر تا حدودی نمود پیدا کرد، حتی دیدیم چهره های تند رو اصلاحات چون شکوری و میردامادی بعد از سخنرانی احمدی نژاد در امیر کبیر، چه مواضعی را در برابر دانشجویان اتخاذ کردند و حتی "اعتراض به رییس جمهور منتخب" را محکوم کردند. در شرایط فعلی که حتی خود اصلاح طلبان هم نمی دانند چه می کنند ،شاید تصمیم گیری ما عجولانه باشد.
و این هم کامنت ارسالی به آقای ابطحی که که به گوشۀ عبا و قبایشان برخورد کرد و منتشر نشد:
((غير از اينست که خاتمی اکنون چيزی نيست جز پستچی حکام. زمانی من نيز چون شما شيفته خاتمی و خاتميون بودم. (در اين مکان و زمان اندک و منتج فی البداهه نویسی نمی توان مقاله ای تحقيقی و تفصيلی در اين مورد نوشت البته شايد در مکان و زمانی وسيع تر نيز از توان من خارج باشد). احترام نسبيی که مردم و از جمله خود من برای آقای خاتمی قائلند آيا ناشی از قحطی نيست؟ چرا در مورد زندانيان سياسيی که برخی در تهران و برخی در بلوچستان و برخی در کردستان محکوم به اعدام شده اند چيزی نمی گوييد؟چرا در مورد جاسوسان! چیزی نمی گویید؟( بجز چند خط کوتاه که اگر انسان تيتر آن را نخواند نمی داند که در چه موردی است و شايد به قصد از سر باز کردن) اين نظام چقدر مقدس و ابدی و ازلی و الهی است که باید از تمام معیارهای اخلاقی و وجدانی گذشت و بايد پستچی آن شد که مبادا خدشه ای بر آن وارد شود که بايد در تمام کنفرانسها حرفهای احمدی نژاد تکرار شود در ضديت با آمريکا فقط کمی با ظاهر و باطنی ملايمتر. اصلاحات اينقدر ناتوان و بی رمق و استحاله شده (وشايد هم نشده و همين بوده) ؟ همين دانشجويان زندانی اند که سيدتان و هم گروه های سيدتان از آنها طلب رای می کردند و آنها نيز سالها بعد از سيدتان و هم گروههای سيدتان برای تعليقی ها و اخراجی هايشان طلب بخشش. سيد خندانتان تا کنون چيزی در مورد مشکلات سياسی و اجتماعی مردم هم کشوری اش گفته؟ در مورد زندانی های سياسی چگونه ؟ در مورد قاتلان واقعی قتلهای زنجيره ای؟ در مورد مراسم واجبی خورون سعيد؟ سلامت انتخابات مجلس ششم برای ورود و خروج افراد ته لیست؟ انتخابات رياست جمهوری؟ در مورد طرح های «ارتقا» و «مبارزه» همکنون؟
ولی من اشتباه می کنم اينها که در حال حاضر ذهنم ياری داد همه پوچند. مهم آنست که در جلسات خارجی برافروخته بر آمريکا بتازد. آیا شما هم تفاوت اصولی با «بیست و سی» ندارید و فقط تفاوت شبه تئوریکی است؟ شاید می ترسید که مبادا بلایی برایتان نازل شود؟ در این صورت با این نوشته هایتان و آن دیگری با آن سخنرانی هایش فرهنگی را بسط می دهد که جز ریاو ترس و عوام گرایی و انجماد و عادت به داشته ها نتیجه ای ندارد. از خانه پدری بیرون آمدن سخت است؟
.
سيدهای ترسو به درد حجره و منبر هم نمی خورند.))
.
.
ارادتمند آقای نبوی "نون"))))
در مورد سنگلاخ اصلاحات:
((((با عرض پوزش باید بگویم نوشته ای بود در حد ادبیات همان "راننده ای که شرح حالش رفت" و شاید تنها حسنش(!) طولانی بودن نسبی آن بود. عزیز جان یا مجید جان دلبندم (یا هر اسمی که داری ، چون اسمت را نمی دانم) اولا اسلام یا جمهوری اسلامی اگر بخواهد بلایی بر سر کسی یا جایی یا عقلی بیاورد آنرا "جمهوری اسلامیزم"نمی کند بلکه "جمهوری اسلامیزه" می کند (فارغ از آنکه این اصطلاح از اساس صحیح باشد یا خیر).
دوما، ای عزیز (یا هر اسم دیگر) که با کلاسی و با فرهنگ و دانشگاه دیده (حتی اگر دیدن سر درش بوده باشد) و پایتخت نشین ، از کجا سخن می گویی؟ باید باور کنم که تو در ایران زندگی می کنی؟ یا در ایران که نه، بلکه در تهران زندگی کردنت را باید باور کنم؟ غرور و تعصب نسبت به تهرون در نوشته ات موج می زند. چند نکته را به استحضار می رسانم(البته اگر توسط جناب نبوی حذف نشود، هر چند اگر هم بشود هر چه از دوست رسد نیکوست) تا شاید از محدودۀ "تهرون بزرگ" (انسان یاد بریتونیای کبیر می افتد) کمی خارج شوی ؛
1- اگر به خاطر داشته باشی ، چند سال پیش احمدی نژاد رییس جمهور شد، درصد آرایی که به نفع او در صندوق ریخته شد در تهران بیشتر بود یا در شهرهای کردستان؟ و در آخرین لحظات آرای همین تهران نبود که او را به مرحله دوم فرستاد؟
2- در انتخابات مجلس هفتم آمار شرکت مردم درانتخابات ، در تهران بیشتر بود یا در به عنوان مثال شهرهای کردستان؟ اگر نمی دانی به عرض می رسانم پایین ترین در صد در تمام ایران متعلق به مریوان با 9 درصد و مهاباد با 12 درصد بود.
3- افراد حزب اللهی و خمینی و اللهی و خامنه ای و اللهی و احمدی نژاد اللهی در تهران بیشتر است یا در شهرستان ها؟
4- جناب جامعه شناس و جغرافیای مردمی شناس! اگر در تهران یک دانشجوی ساده ، دستگیر شود و یا حکمی از سوی کمیته انضباطی دریافت کند رسانه ای می ماند که از آن بی اطلاع بماند؟ آیا خبر دارید که در شهرستانها از جمله سنندج و ارومیه سالانه چه تعداد از دانشجویان از سوی کمیته انضباطی حکم دریافت می کنند؟ به جرات و به قطعیت می گویم که تعداد حکم ها در این دو شهرستان (که من از آنها مطلعم) بیشتر از کل احکام دانشگاه های تهران بوده است. از جملۀ این محکومین خود من بودم. آیا کسی مطلع شد؟ نامی از بنده و دوستانم آمد؟ بجز در اخبار ادوار نیوز؟
5- در تهران اگر به انجمن اسلامیی گفته شود بالای چشمت ابروست تمام دنیا می فهمد. آیا خبر دارید سال گذشته انجمن اسلامی دانشگاه ارومیه مجوزش از بیخ و بن برچیده شد؟ در کدام رسانه تهران یا جهان انعکاس یافت؟
6- در شلوغی های سالگرد 18 تیر سال81 می دانید چند صد نفر از دانشجویان دانشگاه ارومیه و سنندج زندانی شدند؟
7- تفاوت میان اصانلو و محمود صالحی در چیست؟ چرا اینهمه حمایت از اصانلو می شود ولی حمایت از محمود صالحی به ندرت دیده می شود؟ واگر حمایتی هم باشد در حاشیه حمایت از اصانلوست؟ غیر از این است که اصانلو تهرانیست(یا لااقل در تهران زندگی می کند) و صالحی در کردستان؟
8- خبر دارید دو روزنامه نگار کرد سنندجی "عدنان حسن پور" عضو هیات تحریریه " هفته نامه توقیف شده "اسو" و عبدالواحد(هیوا) بوتیمار محکوم به اعدام شده اند؟
9- آن کردستانی که می فرمایی رفته ای و هیچ محدودیتی برای جوانان وجود نداشت کردستان ایران بود یا عراق؟ چون بنده در مکان های پر تردد می بینم که تعداد افراد انتظامی بیشتر از تعداد مردم است. همین چند روز پیش بود که می خواستند جوانی را به جرم بلند بودن مو سوار ماشین کنند که به خاطر مقاومت او، لگد (و یا جفتک ، تفاوت چندان محسوس نبود) نصیب ساق پای او شد و او نیز به خاطر درد شروع کرد به شعار علیه خامنه ای و احمدی نژاد.اگر چنین اتفاقی در تهران می افتاد تمام رسانه ها اعلام عزای عمومی می کردند و "حسنی" های بسیاری اخراج می شدند. در تهران من به عینه و به کرات دیدم که در مترو تهران، عشاق دست در دست هم ، یکی سر بر شانۀ دیگری گذاشته بود و از نظر من هیچ اشکالی ندارد و چه زیبا بود ، در مدت اقامت سه روزه ام که از قضا در اوج بگیر و ببندها بود حتی یک مامور هم در مترو ندیدم در خیابانها هم (لا اقل خیابانهایی که من رفتم) اوضاع بسیار عادی بود.
10- باز هم عصر روز گذشته در پارکی که مخصوص استراحت مسافرین است ، مامورین اقدام به تفتیش چادر های مسافرین می کردند که مبادا نامحرمی با نا محرم دیگر در حال غیر شرعیی باشد. که مطمئنم در تهران چنین صحنه ای مشاهده نمی شود.
11- در همین کردستان ، استاندار فارس است، رییس صدا و سیما ترک، اساتید دانشگاه همه غیر بومی. بگذریم نه؟
12- در تهران که در زیر ذره بین شکستۀ رسانه هاست ، دستگاه های پارازیت انداز ماهواره جمع آوری شد، اما در کردستان و آذربایجان غربی چطور؟ جان این انسانها مهم نیست؟ البته که نیست.
13- چه حسی به شما دست می دهد اگر در شهری کرد قدم بزنید و ببینید تمام ماموران فارسی و ترکی صحبت می کنند؟ به من که حس یک زندانی دست می دهد و بی شک به آنها هم حس زندان بان. (البته تاکیدم بر روی فارس یا ترک بودن آنان نیست بلکه تاکید بر غیر بومی بودن آنان است)
14- می دانید چند نفر از دانشجویان زندانی، تهرانی و چند نفر شهرستانی هستند؟ من که نمی دانم!
15- حتی اگر به فرض محال نوشته تان در مورد شهرستان و تهران صحیح نیز باشد ، قلۀ هیچ کوه و یا تپه ای را فتح نکرده اید ، مگر غیر از اینست که اقتصاد و وضعیت معیشت ستون اصلی تشکیل فرهنگ است؟ و باز مگر غیر از اینست که تمام امکانات اقتصادی و فرهنگی کشور در تهران عزیز متمرکز است؟ وقتی معروفترین کارخانه "سنندج"(وکردستان) تراکتور سازی "تبریز" است، وقتی سیمان کردستان در بیجار قرار دارد و کارخانه فولاد در قروه چه باید گفت؟ شاید تلخ باشد ولی باید گفت ما از "باید"ها خیلی جلوتر "هستیم".
16- در سفر حضرت احمدی نژاد علیه سلام به شهرستان های اطراف یزد و اصفهان چقدر استقبال از احمدی نژاد شد؟ به قدری بود که صدا و سیما خجالت کشید پخشش کند. ولی از نماز جمعه های رهبر در تهران چقدر استقبال می شود؟
17- لطفا طوری سخنن نگویید که به یاد همان " مثلا آلمان یا انگلیس" نشین های نوشته تان بیفتیم. با این تفاوت که آلمان انگلیس به تهران تغییر نام دهد.
18- جناب! با تبدیل "دانستن" به "دونستن" و "آن" به "اون" که ادبیات و فرهنگی نو و مترقی تولید نمی شود.
19- اینقدر با افسوس و حسرت و حسادت سخن نگویید ، امیدوارم که نیرو های انتظامی بر شدت سختگیری خود در شهرستان ها بیفزایند تا شاید شما راضی شوید.
20- جناب آقای نبوی عزیز امیدوارم سکوت شما در برابر لقبهای اعطایی این دوست به شهرستانی ها نشانه رضایت و تایید نباشد و اگر هست کمی توضیح بدهید بد نیست. هرچه باشد خودتان هم شهرستانی هستید.
شما در کجای زمین ایستاده اید؟ یک لیوان آب بخورید و صورتتان را بشویید و چشمانتان را بازتر کنید.
احساس انسان شاید حکم به کارها و حرفهای بسیاری بدهد ولی اگر عقل و مدرک و استدلال بر آنها مهر نگذارد فقط نام "فریاد" و "شعار" شایسته آنهاست.
جدا از همه اینها ، جناب نبوی ، نمی دانم دلیل انتشار مطلب این دوست چه بود، قبلا در کامنتی دیده بودم که قاچاقچی های بلوچستان و کردستان را جنایتکار(نقل به مضمون) خوانده بودید ، همان لقبی که جمهوری اسلامی بر آنها گذاشته ، شاید مفاسد اقتصادی باشند ولی جانی نیستند. در مریوان و بانه چه کاری می توان انجام داد جز قاچاق که بی شک بلای اقتصاد کشور نیز هست.
یکی از مشکلات بنیادینی که اجازه رشد به فعالیت های آزادی خواهانه در ایران را نمی دهد ، عدم وجود رسانه های مستقل در ایران و به خصوص در شهرستان ها ست، به صورتی که تمام فعالیت ها در شهرستان ها حتی به تاریخ هم سپرده نمی شود.
امیدوارم هم از سوی شما و هم رسانه های دیگر جوی فراهم شود که تمام ایرانیان ، متحد و یکپارچه به هدف مشترک که فکر می کنم همان آزادی و برابری و رفاه است برسند. توقع ایجاد رسانه های مستقل نیز در چنین ایرانی قابل تصور است.
نون از خارج تهران))))
در سایر موارد مطالب را متاسفانه ذخیره نکرده ام.
Posted by: نوید at August 18, 2007 10:11 PM
با سلام - شما درباره ی چی حرف می زنین؟ ایران ؟ ملت ایران ؟ کشور ایران ؟ آقایان ایرانی شما هنوز نمیدانین که ایران به چه معنیست ! 1400 ساله که ایران و ایرانی وجود نداره . برای چه دل میسوزانید ؟ حتی جدا از مسئله ی دین هم ایران وجود نداره .برای اثباتش فقط کافیه تحقیق کنین که کی و کی و چرا اسم این کشور را ایران گذاشت.(حاضرم دربارش بحث کنم)
Posted by: Hiva at August 18, 2007 10:09 PM
با سلام خدمت دوستان و یاران و جناب نبوی.
شخصی به نام \"دوست قدیمی توانیر\" پاسخی به نامه ی بالا داده اند که طبیعتا ابراز کننده نظر ایشان است و نظرشان محترم .اما در جایی خطاب به نبوی می نویسند:\"تصورش را می توانی بکنی که در کوچه و خیابان داری قدم می زنی، فرمان ایست به تو بدهند، اسلحه خودکار را به سمتت نشانه بروند\".
خب البته که تصورش بسیار سخت و ناراحت کننده است،
خصوصا برای کسانی که به عنوان توریست از آمریکا و اروپا به ایران آمده اند ودست بر قضا در تهران اسلحه اتوماتیک میبینندو بسیار می ترسند چون در عمرشان دست پلیس کشورشان همچینین اسلحه مرگباری ندیده اند.اما من یادم میاد که رفتم کنکور بدم 17 سالم بود دست یه سرباز صفر محافظ دم در ،همچین وسیله مرگباری و دیدم،خیلی ترسناک بود تازه 18 تیر هم دیدم چند تا دیدم،البته هنوزم میبینم وقتی ایست بازرسی بسیچ گردان یاثارالله جوونها رو می گیره و وقتی با نهایت شعف و شور در کنار کعبه ی آرزوهایت نشسته ای و در این منجلاب خفقان لحظه ای چند فقط با جنس مخالفت در میهمانی بودی،به خاک وخونتان مکشند ،کاش فقط می خوابیدی روی زمین و با پوتین روی گردنت می کوبیدند،آن زمان که نیروهای بسیچ با تهمت و افترا به جانت افتاند و از آنان فحاشی و از تو تحاشی،دست بند به دستت زدنند،به جای درد پوتین یک عمر از خراب شدن روحت جلوی دیگران زجر خواهی کشید و این آتش کینه و سرکوب را تا ابد حمل خواهی کرد ،اسلحه اتوماتیک که خوب است.
فرض برآن باشد که به نوشته ی جنابعالی \"بچه ای قلم به دست گرفته و مثلا با توهین و دری وری نویسی دارد کاغذ را خط خطی می کند،\"
اولا کدام دری وری؟ این که یک انسان بی سواد خواه تهرانی خواه شهرستانی خواه افغانی، بدون پول و زندگی می خواهد برود در دور دوم نیز به احمدی نژاد رای بدهد چون مرجع تقلیدش اینطور دستور داده،این دری وری است ؟ یا اینکه شخصی می خواهد جانش را به اشتباه به خطر بیاندازد و به جنگ برود ،چون مغزش شستشو شده؟ مگر شما خود را افراد بالا در نظر گرفته اید که آن خط خطی ها به شما بر خورد،در خاطرمان باشد ابتدا به جنابعالی مطالبمان را بفرستیم تا مهر تایید بزنید.نه خیر آقای نسبتا با ادعا و کاردان،شما بهتر است اول در خود بازنگری کرده ،به جای چنین و چنان بدانید اولین قدم خود شناسی است نه خرده شناسی.
.
حضرت آقا نوشته اند:\" ای کاش نخبگان ما مانند آن صدر اعظم دربار قجر که لباس فراشی اش را آویزان کرده بود و هرشب نگاهی به آن می انداخت تا یادش نرود کیست و از کجا آمده، \"
شما هنوز نخبگان مارا دعوت می کنید تا به زمان قاجار برگردنند تا مملکت پیشرفت کند؟ اتفاقا چه ایراد دارد اگر کسی کوته بین باشد و روزی چون وارستگان به ارج برسد،ای کاش آدمی قبل از نوشتن موضوعاتی و به حواشی پرداختن کمی به نوشته ی خود بنگرد.
.
حضرت آقا نوشته اند:\"داور جان، در یکی دو جای دیگر هم از تو درخواست کرده ام، اگر خوانده باشی، حالا دیگر باید کمی از رفیق بازی و دوست نوازی دست برداری .\"
و بعد در پایان نامه با کمال خود باوری و خود بزرگ بینی نوشته اند: \"دوست قدیمی توانیر\". اینجا سخن با صاحبدلان و روشن بینان است،که از این بزرگواران تقاضا دارم به تضاد فاحش کلمات این به اصطلاح ادیب توجه کنند.
.
نوشته اند :\"بیشتر توجه کنی و کمی بیشتر با فرزندخوانده هائی که در فضای مجازی به تقلید از تو می نویسند، سخت گیر باشی.\"
حال نمی دانم در کدام فضای مجازی می شود کاغذ خط خطی کرد که در پاراگراف چهارم در خط سوم نوشته اند :\"بچه ای قلم به دست گرفته و مثلا با توهین و دری وری نویسی دارد کاغذ را خط خطی می کند\".
.
جناب آقا کم نگذاشته و در پاراگراف چهارم می افزاید:\"داور جان، برای رسیدن به رستگاری، هیچ چاره ای نیست جز خیرخواهی و انسانیت و نیک رفتاری، عاقبت ایران را می گویم.\"
واقعا به نکات زیبایی اشاره کرده اند که ما مردم ايران اين را نمی دانستیم،اما چنانچه نویسنده ی نامه ی اولیه در بالا در اشتباه بوده باشد،اما در جنابعالی و نوشته ی شما که احتمالا دیگر خط خطی روی کاغذ نیست،نه انسانیت دیده شد نه نیک رفتاری نه ادب.که بهتر است ادب را نیز به عاقبت ایران اضافه کنیم.
خط دوم همان پاراگراف نوشته اند :\"یادداشت جوانی که از ایران نوشته بود را خواندم. واقعا اوضاع در بعضی موارد به همین سیاهی است.\"
.
احتمالا منظورشان اینست که: در بعضی مواقع موارد به آن سیاهی ها هم نیست،نویسنده غلو آمده. برای زندگی تو ایران،یا پول داشته باش یا با رژیم دستت تو یه کاسه باشه خب ما که راحتیم،حالا ول کن راننده تاکسی رو.
در پاراگراف آخرنوشته شده:\"آقای حکومت، بعضی تصاویری که دارد از نوع رفتار شما با مردم در داخل ایران مخابره می شود، به همین اندازه چندش آور است.\"
.
پس جنابعالی آقای ذرةالمعانی در خارجه تشریف داشته و فقط چندش آور بودن قضیه را می بینید،لابد از ما قشر جوان هم انتظار دارید عرصه را برای ورود شما به کشور هموار سازیم تا خدای ناکرده سختی و ناراحتی نکشیده و پول هایتان را راحت خرج کنید.البته خواهیم گفت که در صورت تشریف قدوم سلاح مرگبار و خطرناک اتوماتیک جمع شود و در سربازخانه ها با کلت کمری چاتمه فنگ صورت گیرد.
راستی حال که در آنجایید لباستان را آویزان کنید که خدای ناکرده یادتان نرود کی هستید.
امیدوارم فهمیده باشی چرا نوشته ام را برای تو نفرستادم و برای آقای نبوی فرستادم؟ چون تو اگر جواب بسیار دلنشین این گرانسنگ را به نامه ی من، با جواب خودت مقایسه کنی،خواهی فهمید که تو کی هستی و ایشان کی اند.
از خاطرمان نرود جواب کلوخ انداز سنگ است.
میم از تهران
Posted by: میم از تهران at August 18, 2007 06:54 PM
سلام اقای نبوی
میدونم که شما این مطلبو خیلی راحت میندازید تو سطل اشغال ولی مینویسم چون نوشتن هوسی هست که کم اراده هایی چون من نمیتونن ازش فرار کنن
نامه اون جون خیلی درسها برام داشت
منم انقلاب کردم منم پنجاهو هفت فریاد زدم چی ساختم؟ یک هیولا که هرچی ترسناکه و بدبختی میاره...هرچی خودمم ازش بدم میاد و میترسم ولی باز دستپخت خودمه ..از نابودیش بدم میاد دوست دارم خاتمی رو که بیاد قشنگش کنه دوست ندارم اون کسی رو که میخواد با یک انقلاب دیگه نابودش کنه اگه خراب کنه دیگه برام چی میمونه؟الان تو اروپا اومدم غر میزنم و ماهی هزار هزارو پونصد یورویی برا این غر زدنم میگیرم...حالا اینم از دست بدم؟اما کی میخواد انقلاب کنه؟یک سر بزنید بسایت اویزون دات کام سربازان انقلاب داستان بابا مامانشونو میزارن با صدو بیست صفحه و صدوبیست هزار بازدید کننده.....از پدر با دختر،،برادر با خواهر ،،برادر با برادر،،پسر با مادر،،،،نسل بعد از انقلاب دارن نسل انقلاب رو بازنگری میکنند....با میلیاردها مشکلی که اون دوستمون گفت پس انقلابی در کار نخواهد بود ..املت رفسنجانی بود که خاتمی رو اورد حالا نون هم گیر نمیاد با احمدی...یاد گرفتن یک نه اول بگن خودشونو راحت کنن پنج سال،،،بخاتمی بگو نیاد وگرنه استخون باباشو تو قبر میلرزونن،،،میدونی من چیکار میکنم،،،همینجا میمونم غر میزنم ،،خونه میدن پول هم میدن،،،ایران هم میرم پز هم میدم،،به محمد رضا شاه هم زیرزیرکی متلک میپرونم ،،میدونید چرا؟محمد رضا شاه یکفرد نبود یک فکر بود فکری که صد در صد با گندی که زدم تفاوت داشت اگه اون بود دیگه هرچی من ساختمو خراب میکرد،،،،تو ایرون مردم دارن حال میکنن و میگن خدارو شکر منم میگم خدارو شکر هزار یورو،،،،تورو خدا جلوی انقلابو بگیر
Posted by: mehran at August 18, 2007 04:44 PM
آقای نبوی عزیز، نامه و پاسخ هر دو بسیار جالب و خواندنی بودند. من با این که خارج از ایران هستم و گشت برگشتن رو هم، به جز برای دیدن خانواده، ندارم ولی نمیتونم ایرانی بودن خودم رو فراموش کنم و بی خیال باشم. به نظر حقیر، مشکل ایران نه احمدی نژاده نه دولت و نه جمهوری اسلامی. در حقیقت جمهوری اسلامی خودش یک معلوله و نه علت. مشکل اصلی به ریشه های فرهنگ ایرانی برمیگرده. فرهنگی که همه به آن میبالند و دین و زبون هم نمیشناسه. ایرانیها خود را دانشمندترین و داناترین میدانند. حاضر به قبول اشتباهات خود نیستند. از نژادپرستی گله میکنند در حالیکه خود ترکها را خر و هندیها را کثیف و موذی میدانند. همواره دیگران را برای مشکلات ملامت میکنند و هرگز به یاد خود نمیافتند. برای مثال، علت باخت همیشه دارو و زمین کج است، و یا کار کار انگلیسهاست! در فرهنگ ایرانی، کوچکترین نفع فردی بر بزرگترین نفع جمعی ارجحیت دارد و ایرانیان دیگران برای کارهایی ملامت میکنند که خود نیز آن کارها را میکنند. پسری که مثلا از طبقه ی روشنفکر و تحصیلکرده ی جامعه ی ایران است، خود دختربازی میکند ولی حاضر نیست که خواهرش رابطه ای مشابه او داشته باشد. قانونگریزی و دروغ جزیی از فرهنگ ایرانی شده است. خود دزدی میکنند و از دزدی دیگران مینالند. خود حق دیگران را میخورند و از پایمال شدن حقشان گله دارند. ایرانیان سنگ کورش و داریوش را بر سینه میزنند ولی افسوس که حاضر نیستند نماینده ای از حتی سایه ی فرهنگ هخامنشی باشند. واقعا چند نفر از کسانی که احمدی نژاد را مسئول همه ی بدبختیها میدانند، سعی کرده اند که حداقل خود را اصلاح کنند؟ چند درصد ایرانیها قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت میکنند؟ چند درصد ایرانیها حاضرند در صفی بایستند اگر فرصت دور زدن غیرقانونی آنرا داشته باشند؟ واقعا بر سر ما چه آمده؟ این خودخواهی و جهل ما را به کجا میبرد؟ حتی نویسنده ی این سطور با همه ادعایی که قلمش میکند، حاضر نیست به ایران برگردد و به اصلاح آن کمک کند! چه نیرویی میتواند فرهنگ ایرانی را از این منجلاب بیرون بکشد؟ تا کی حمله ی اسکندر و عرب و مغول و دخالت انگلیس و آمریکا عامل بدبختی ما باشد؟ واقعا نمیدانم که چه بگویم، اصلاح این مشکلات اگر چه غیرممکن نیست ولی از حضرت فیل برمی آید و بس!
Posted by: سیاوش at August 18, 2007 12:03 PM
i agree with the guy emphasizing on eradication of clergical power in iran.
In my opinion it could be done part by force and part by education.
like he said ataturk style reforms is doomed to religious fundamentalism.
The result is what we see today , people will miss the filth of religion and suddenly women start to wear burqes in the middle of istanbul.
I say: religious freedom for individuals , but presecution for religious leaders. Discouraging semitic culture and system of belief while encouraging indigenous iranian culture(s).
Now how to get all this done is the question. maybe the best tool to use is the army, of course there would be a heavy cost for that, but it'de also be a good opportunity to physically eliminate the filth of islam from the society in the chaos of a coup , like the past 1400 years have been a dream ; a nightmare of course
.
Long live iran
Posted by: kane at August 18, 2007 09:22 AM
دوست عزیز و استاد گرامی ام، داور جان.
هیچ وقت نشسته ای فکر کنی، ببینی ابراهیم نبوی که از دستش می آید یادداشت هائی را با این چنین استدلال و خیرخواهی و عاقبت اندیشی بنویسد، با نبوی که بعضی نوشته هایش از سر عصبانیت است و دائم کنایه می زند و پرخاش می کند، چقدر متفاوت است؟
داور جان، ای کاش نخبگان ما مانند آن صدر اعظم دربار قجر که لباس فراشی اش را آویزان کرده بود و هرشب نگاهی به آن می انداخت تا یادش نرود کیست و از کجا آمده، دستخطی برای خودشان می نوشتند همان اول کار و بر دیوار اتاقشان می زند تا در گذر روزگار یادشان نرود قرار است به کجا بروند.
یادداشتی که نوشتی، اندیشه پاک و خیرخواهانه "اصلاح" است. مغز آن است. بدور از کینه، نفرت و غرض شخصی. نویسنده(ابراهیم نبوی)دارد می گوید راه درست در عقلانیت است. مثل کسی که دوستش داریم، مثل خاتمی که خیرخواهی و عقلانیت را بر تندروی و خودخواهی ترجیح داد و ماندگار شد. از عدالت طوری سخن گفت که گاهی حتی با تمایلات کسانی که از او جانبداری می کردند در تضاد قرار می گرفت. حتی می خواستند او را از قطار پیاده کنند. یادت که هست.
داور جان، در یکی دو جای دیگر هم از تو درخواست کرده ام، اگر خوانده باشی، حالا دیگر باید کمی از رفیق بازی و دوست نوازی دست برداری و مراقب مکتب نوشتاری باشی که خودت با زحمت به اینجا رساندیش: طنز نیشدار متفکر و سازنده. هرجا دیدی به تقلید از سبک تو، بچه ای قلم به دست گرفته و مثلا با توهین و دری وری نویسی دارد کاغذ را خط خطی می کند، تو باید جلویش را بگیری. خودت هم این کار را نکنی. کسی چه می داند، شاید صد سال بعد، از سید ابراهیم نبوی، در کنار نام بزرگانی مانند دهخدا، هدایت، نیما و ناتل خانلری نام برده شود. لازمه اش این است که مانند بعضی از این آقایان که اسم بردم، کمی به فرزند خودت که همان طنزنویسی نوین است، بیشتر توجه کنی و کمی بیشتر با فرزندخوانده هائی که در فضای مجازی به تقلید از تو می نویسند، سخت گیر باشی.
داور جان، برای رسیدن به رستگاری، هیچ چاره ای نیست جز خیرخواهی و انسانیت و نیک رفتاری، عاقبت ایران را می گویم. یادداشت جوانی که از ایران نوشته بود را خواندم. واقعا اوضاع در بعضی موارد به همین سیاهی است. مسئله این است که مسئولین حکومت ایران، دارند شیپور را از سر گشادش می نوازند. دارند مملکت را هیئتی اداره می کنند. دارند خانوادگی مدیریت و آقائی می کنند. فرقی نمی کند مردم کی هستند، چقدر توانائی دارند، چقدر حسن نیت دارند، مهم این است که از دایره خودی ها بیرونند و سهمی ندارند. این سهم نداشتن مردم، می دانی و می دانیم که همه ما را به کجا خواهد برد. مردم عراق را در تصاویری که هر روز از رسانه ها پخش می شود ببین، آیا می توانی تصور کنی که با تو در کوچه و خیابان، در خانه خودت، در حریم خصوصی ات، اینگونه حیوانی رفتار کنند؟ تصورش را می توانی بکنی که در کوچه و خیابان داری قدم می زنی، فرمان ایست به تو بدهند، اسلحه خودکار را به سمتت نشانه بروند، دستور بدهند روی زمین دراز بکشی در حالی که صورتت روی زمین است و اگر سرت را بلند کنی با پوتین توی گردنت بکوبند....آوخ که چه دردناک است داور. می توانی تصور کنی؟
آقای حکومت، بعضی تصاویری که دارد از نوع رفتار شما با مردم در داخل ایران مخابره می شود، به همین اندازه چندش آور است. نکنید این کارها را. این مردم قرار بود ولی نعمت شما باشند. بگذارید در مخیله مردم، هنگام تصمیم گیری نهائی که دور نمی نماید، میان چکمه پوشان اشغالگر دشمن، و نقاب پوشان نیروی انتظامی فرقی باشد. من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم...تو خواه از سخنم پندگیر خواه ملال.
Posted by: دوست قدیمی توانیر at August 18, 2007 12:42 AM
جناب اقای نبوی با عرض سلام!
جواب شما به آن هموطن دردمند از ايران را خواندم. از خواندن نامه آن عزيز حس دردی در من پديد آمد که از شرح آن عاجزم. ولی غم و دردی بود همراه با اميد چرا که او واقعيات را می ديد و فهميده بود که ريشه اين بيماری در کجاست و اين لازمه مداوای هر دردی است. ولی خواندن پاسخ شما حس درد را در من بيشتر کرد. دردی که از آن درد اول به مراتب بيشتر بود.
نامه آن جوان با همه درد و رنج نهفته در آن اميدوارکننده بود و پاسخ شما به او سراسر نااميدی و اوج تباهی!
نسل شما که به قول خودتان آوازخوان و پايکوب آن انقلاب منحوس بود با کمال معذرت بدترين نسل تمام تاريخ و اعصار ايران است. نه به خاطر آنکه کينه و نفرت تمام وجودش را فرا گرفته بود و نه به خاطر آنکه به هيچ چيز جز نابودی هر آنچه که بود ( که کم نبود) راضی نمي شد. و نه به خاطر آنکه اشتباه کرد! بلکه به خاطر آنکه نسلی بود از خود راضی و متکبر! نسلی بود که در اوج نادانی ادعای همه چيز دانی ميکرد و فکر مي کرد هيچ کس جز خودش هيچ چيز نمی داند و همه پاسخها را در جيب دارد و بس! و از آن بدتر به خاطر آنکه هنوز هم همين طور فکر می کند!
مشکل نسل شما آن است که کاری را کرديد که ايران را در سراشيبی سقوطی قرار داد که هرچه می گذرد اين سقوط وحشتناکتر و مرگبارتر و عواقبش وخيم تر از قبل می شود. نسل شما اينرا می بيند! اينرا می داند! اينرا حس می کند! و گاه گاه به آن اعتراف می کند! ولی برای جلوگيری از اين فاجعه و کم کردن زيان آن قادر به هيچ کاری نيست!
مي دانيد چرا شما و کسانی مثل شما از انقلاب ديگری می ترسيد؟ می دانيد چرا به هزار و يک دليل و برهان و بهانه متوسل می شويد تا جلو انقلاب ديگری را بگيريد؟ از من بپرسيد می گويم ترس شما از بدتر شدن اوضاع نيست! که به بدتر شدن اوضاع معترفيد و به چشم می بينيد! ترس شما از فروپاشی ايران نيست! که آنرا هم به چشم می بينيد و به آن اعتراف می کنيد! ترس شما از فروپاشی جامعه ايران نيست! که باز آنرا به چشم می بينيد و به آن اعتراف می کنيد! اينها همه و همه بهانه هائی هستند برای پنهان کردن واقعيتی تلخ! و آن ترس شما از هيچ و پوچ شدن ثمره و دسترنجتان و همه ادعاهايتان است! و برای جلوگيری از آن حاظريد همه چيز را به نابودی بکشانيد!
هر گونه انقلابی در ايران که منجر به نابودی اين دست پخت انقلاب شما شود خط بطلانی خواهد بود بر نتيجه و دسترنج شما! فروپاشی همه آن چيزی خواهد بود که شما عقلای کل فکر می کرديد فکر همه جايش را کرده ايد! چرا که خودخواهيد و متکبر! برای اثبات درست بودن کارتان حاظريد همه چيز را به نابودی بکشانيد. می دانيد هر روز که می گذرد عواقب سقوط بدتر ميشود ولی باز با چنگ و دندان به اين اميد واهی دل بسته ايد و به هر وسيله اين سقوط را به تاخير می اندازيد تا شايد روزنه ای که نيست باز شود! تا شايد دری به تخته ای که نيست بخورد و نظامی را که آورده ايد اصلاح شود! و به اين وسيله غير مستقيم عواقب اين سقوط مختوم را هر روز بدتر و وخيم تر از روز پيش می کنيد!
تا زمانی که اميد به اصلاح اين نظام داشته باشيد شکست نخورده ايد! تا زمانی که اميد به اين اصلاح ناشدنی داشته باشيد به خودتان دلداری می دهيد که کار ما در آن انقلاب منحوس بد نبود! بالاخره درست شد! سخت بود! ولی خوب بهائی بود که بايد می پرداختيم! اشتباه نکرده بوديم! راه را درست تشخيص داده بوديم اشتباهمان در اين بود که پيمودنش را آسانتر تصور کرده بوديم! جهتمان درست بود و بالاخره درست شد! و با اينگونه حرفها از روبرو شدن با مسئوليت عظيمی که متوجه شماست فرار می کنيد!
تراژدی نسل شما در همين است! در اين است که در تلاشتان برای اثبات درست بودن راهتان به نام حفظ ايران به نابودی تمام و کمالش کمک می کنيد! ميگوئيد نه؟ به اين سوال فرضی پاسخ دهيد!
اگر شاه هنوز زنده بود و در تبعيد زندگی می کرد! آيا حاضر بوديد از او حمايت کنيد تا بازگردد؟ و ايران از اين فاجعه و سراشيب سقوط نجات پيدا کند؟ پاسخ را به من ندهيد! من پاسخ شما را می دانم! پاسخ شما فطعا منفی است! ولی علتش را از خودتان بپرسيد!
شاد باشيد
دوست عزیز!
ای کاش مشکل همین بود که گفتید. ای کاش یک انقلاب می توانست مشکل را حل کند تا من و نسل من نیز مانند بسیاری از مردم از این وضع نجات پیدا کنند، اما زمان خواهد گذشت و اگر خدای ناکرده انقلابی شود، چنان بر من و شما خواهد رفت که افسانه اش را همه جا با تلخ ترین زبان بگویند. اما به شما پاسخ بدهم، پاسخ من قطعا مثبت است، اگر بدانم کسی می تواند بدون نابودی کشور قدرت را در دست بگیرد، از او حمایت خواهم کرد. چه محمد رضا پهلوی باشد و چه اکبر هاشمی رفسنجانی و جه مسعود رجوی.
ابراهیم نبوی
Posted by: شايان at August 17, 2007 11:23 PM
man 2-3 ruze ke har ruz in name ro va javbe aghaya nabavi ro mikhunam. az khundan un ham khoshhal misham va ham dochare vahshat. khoshhal az inke kam kam darim cheshmemun ro be ruye vagheiatha baz mikonim va vahshat az inke chaghadr in vgheiatha talkh hastan.merci
Posted by: khanandeh at August 17, 2007 11:26 AM
salam
soali le man daram in hast ke chera shoma , hamfekrane shoma va niroohaye digar ke midanid eslahat rahe asasie nejate mardom va keshvare iran ast sadeghane va be soorwate amali be defa va komak be an nemipardazid. chear bayda hanooz mardom iran nesbat be in vagheiat ke eslahat zamen baghaye keshvari doost dashtani agahinadashteh bashand
Posted by: hadi at August 15, 2007 06:46 PM
نميدانم بايد چه گفت، اگر بخواهيم بنشينيم تا اينها اصلاح شوند، بايد هزاران هزار جوان برومند ايراني در زندانها تحت شكنجه هاي وحشيانه و قرون وسطايي قرار بگيرند، اگر انقلاب كنيم، همان اشتباهي است كه دكتر شريعتي گفت، و انگليسي ها هم در ضرب المثلشان گفته اند كه تنها ملت هاي احمق انقلاب ميكنند. حكايت مردم ما حكايت نااميدي است. و البته وجود آدمهاي نااميد براي اصلاحات مفيد نيست. و براي سفاكاني مثل اين رژيم خيلي خطرناك است، اگر شعور فهميدنش را داشتند، چون ملتي كه ديگر اميدي ندارد، جوانش در خيابان ها تحقير ميشود، صدايش در گلو خفه ميشود، "غم نان" انديشه هر روز و هر شبش شده،...هر لحظه ممكن است منفجر شود، و در آن روز است كه تنها به خرابي و ويراني مي انديشد. نميدانم در دعاهايمان از خدا بايد چه بخواهيم...
Posted by: s at August 15, 2007 05:58 PM
سلام آقای نبوی. مرسی از جواب خوبی که دادید مخصوصا پاراگراف آخر. فکر نمی کنم این همه سیاه نمایی در نامه ی هومطن با در وطن وجود داشته باشد. این نهایت(خیلی عذر می خوام) حماقته که افرادی رو که می خوان در صورت برزو جنگ از وطنشون دفاع کنند تحقیر کنیم. این افراد سرباز نظام نیستند سرباز هموطن هاشونند. دوست داشتم در مورد این قسمت فقط حرف بزنم. ایران نیازمند اصلاحه نه انقلاب و تغییر رژیم.
چاکر سید ابراهیم هم هستیم
Posted by: یاشار at August 15, 2007 05:36 PM
سلام سن من كمي از شما كمتر است اما من هم تا حدي در انقلاب شركت كردم و آن هيجانهاي بي تفكر را به ياد دارم .يكي از دلخوشي هاي من در اين چند ساله از وقتي كه در جامعه و توس و... مي نوشتي تا حال كه در روز ان لاين مي نويسي طنز زيباي شماست كه الحق يكي از بزرگترين طنز نويسان معاصر هستيد . وقتي طنز هاي برخي را در ديگر روزنامه ها مي بينم اين فكر بيشتر برايم قوت مي گيرد خداوند عمر شما را طولاني كند. اگر چه گفته بودي كه ديگر جدي نمي نويسي اما نوشتي و مي نويسي و من از هر دوي آن ها لذت مي برم.بسياري از تحليل هاي شما با وجودي كه در خارج از كشور هستيد از آن ها كه در داخل اند دقيق تر و قوي تر است.ديروز متن چه نبايد كرد شما را پرينت كردم و به پسرم دادم تا بخواند.در بحث هايي كه با او و برخي جوان ها دارم بعضا مي شنوم كه شما انتقاد نكن چرا كه خودتان انقلاب كرديد و بعد به جبهه رفتيد تا اين رژيم بماند البته حق را به آن ها مي دهم اما نمي خواهم دوباره يك انقلاب ببينم.قلم تان استوار
Posted by: احمد at August 15, 2007 01:27 PM
سلام چه عجت وسط ماجرا به مجاهدین گیر ندادی؟
Posted by: sia at August 15, 2007 12:02 PM
دوست نداشتم که به حواشی موضوع بپردازم زیرا که در این نامه پر است از دردهای زیادی که همه ما ایرانیان میدانیم.اما نمیدانم چه مرضی در بین ما افتاده که کاسه کوزه همه چیز را بر سر دیگران میشکنیم.در وجود این همه درد در جامعه ایران شکی نیست.ولی یک شهرستانی مانند من باید در کنار دردهایی که این حکومت بر روح و روان من وارد میاورد زخم زبان عده ای آدم از خودراضی کم مطالعه را هم به جان بخرم.یکی نیست بپرسد شما که اینقدر از کم درکی شهرستانیها دم میزنید اصلا میدانید که این حکومت فعلی را مردم تهران و تبریز و مشهد بوجود آوردند؟به خدافحش دادن به کشور و به بقیه هموطنان دردی از حال ما دوا نمیکند.به جای این کارها کمی بیندیشیم که اشتباهات گذشته را تکرار نکنیم که تاریخ به یک ملت فرصتهای زیادی برای اشتباه نمیدهد.به جای خورد کردن اعصاب خود کمی بیندیشیم که انقلابی دیگر فقط فرصتی برای عده ای هرج و مرج طلب دیگر بوجود خواهد آورد.شاید تازیخ فرصت دیگری هم به ما بدهد که درس آموزی خود و شایستگی خود برای داشتن کشوری آباد و آزاد که در آن احساس امنیت کنیم بدهد.
Posted by: ali at August 15, 2007 11:44 AM
ba salam be shoma va dorod be ravan dr.Shariati
az beyn bordan hokomat markazi hata hokomat diktatori dar sharayet eghtesadi va ejtemaii ma ,az Iran keshvari badtar az Iraq misazad
Atlas toronto
Posted by: atlas at August 15, 2007 09:58 AM
Salam Nabavi jan,
Azat khosham miyad o mamnoonetam keh ma ro too chat room e khodet ba khodet rah midi...
man vaghti enghelab shod 10 salam bood,
amma hamoon moghe ba hamoon alam e bachegi too kelas goftam keh mardom vase in enghelab kardan keh sorat e tahavol e eghtesadishoon az tahavol e ejtemayeeshoon bishtar shodeh bood
hala hesabesho bokon moalem e oonmogh e kelas keh ye adam e jaoftadeh bood too oon alam e enghelabi o zedeenghlabi bazi che ghad az dastam hers khord!!!!
begzarim, man alan Canadam, 2 sali mishe keh oomadam, dorost 2-3 mah baad az ahmadi nejad... eghamatamo ghabalan gerefteh boodam amma chon iman dashtam keh ba khatami jamaat mishe kar kard narafteh boodam, amma vaghti in refighe e moshtarekemoon oomad sare kar, be khodam goftam keh ejalatan masjed jaye .... nist o sari zahmat e alefnoon o kam kardam o khoda ro shokr alan ham baraye amrikaye jahan khar kar mikonam!!! ta bebinam badesh chi mishe...
man harfato ghabool daram, aslan midooni ye mesal bezanam, ageh mardaye ma o maman bozorgamoon tah e deleshoon az bihejabi zaman e shah narahat naboodan ki jorat mikard begeh ya roosari ya toosari? azizi migoft (shayadam khodet boodi yadam nist) keh demokrasi ghabl az harchizi adam e demokrat mikhad... man keh hatta too khodam ham nemibinam, Karbaschi ye bar ye jomleh khoob too BBc goft keh moshkel e Tehran tose'e nayaftegi ye, man migam moshkel e iran tose'e nayaftegi ye... baba jomhoori ye eslami montabegh tarin gozineh baraye farhang e irooni ye, delam mikhad beh hame begam keh baba be khoda moshkel az khodemooneh, koli bayad kar e farhangi beshe keh mardom dast az avam faribi o avam zadegi bardaran, in akhoonda ham khoob baladan beh khoda, tajrobh ye 3000 salashoono daran estefadeh mikonan, ye rooz lompanism, ye rooz sarkoob, ye rooz shol kon ye rooz seft kon... manham motaghedam bayad ba regim ye joori kenar oomad... beh salah e hamamooneh keh idealist bazi o bezarim kenar o yavash yavash aval khodemoono tose'e bedim badan jameamoono.. baba tool mikeshe adam yad begireh, ma ye diplom e motevastaro 12 sal toolesh midim oonvaght mikhaym 5 saleh beshim Sued ya Alman!!! mamnoonetam keh bab e bahso baz kardi... bazam barat minevisam, omidvaram shad o salamat bashi... ghorbanat Ahmad az Toronto
Posted by: Ahmad at August 15, 2007 09:27 AM
Dear Mr. Nabavi,
I have been thinking about Iran and its problems for a long time. I agree with a very important point you made. We have to help the regime to understand that WE AS THE PEOPLE OF IRAN ARE NOT YOUR ENEMEY.
In other words the key to our problems is the conciliation between the people and the regime. or: ASHITI-E MELLI
May be we need to organize all around the world for a "conciliation movement" instead of refrandom.Because refrandom makes the regime defensive but concilation has a lot of other benefits
Reza, California
Posted by: REZA at August 15, 2007 09:21 AM
آقای نبوی
من یک سوال از شما دارم :
به نظر شما اگر مردم موفق به اصلاح این خانه شوند آیا بعد ها افرادی به نام دین دوباره سعی در تصاحب کشور نخواهند کرد ؟
منظور من این است که در تاریخ بارها اتفاق افتاده است که شخصی نماینده دین در دربار فلان پادشاه به قدرت رسیده و پس از مدتی که کشور را از حالت عادی خارج کرده کنار گذاشته شده , پس از مدتی افراد مذهبی او را نه نماینده دین بلکه یه فرد فاسد خواندند و با استفاده از همین حرف دوباره شروع به دم زدن از این که دین و سیاست باید در کنار هم باشند زدند .
میخواهم بدانم که نظر شما این بار که در واقع حکومت کشور در دست رهبران دینی است اگر به صورت کامل سرنگون شود ریشه و عامل این نوع حکومت در کشور خشکانده نمیشود ؟
Posted by: Overlord at August 15, 2007 09:13 AM
grate article ,very impressive
Posted by: omid at August 15, 2007 08:19 AM
You didn't reply to his/her letter.n
But, it is a good idea; Let people move from big cities to small comiunites and start to reform the Government from there.n
It would be better for both of them.n
Posted by: A Friend at August 15, 2007 07:55 AM
خوشمان آمد
هماهنگ مي زني
:)
سبز باشي و برقرار داور جان
Posted by: كوهيار at August 15, 2007 07:49 AM