شنبه 13 مرداد 1386
شنبه 13 مرداد 1386
حالا دیگر مثل سه سال قبل تصویر ایران تصویر دختران و زنانی نیست که زیبایی شان از زیر روسری های رنگی بیرون می زند و مردمان جهان را وامی دارد که بگویند که آنها دارند زندگی شان را می کنند؛ می گفتند هزار و یکشب زیر پوششی از حریر زنده است.
حالا دیگر مثل دو سال قبل تصویر ایران چونان روزی نیست که زنان و دختران در میدان هفت تیر از دست مانتوپوش های چماق به دست پلیس کتک خوردند و مردمان گفتند ایران سرزمینی است که زنانش برای به دست آوردن آزادی در خیابان کتک می خورند.
حالا دیگر مثل یک سال قبل که تصویر صورت خونین دخترکی که بخاطر حمله پلیس اخلاق در جهان منتشر شد، نیست که مردمان بگویند ایران سرزمینی است که پلیس آن زنانی را که نمی خواهند زیر سیاهی تحمیلی حکومت نابود شوند کتک می زند.
حالا دیگر ایران سرزمینی است که عکس اول آن تصویر آدمهای آویخته بر طناب است، در میان جمعیتی که آینده لرزان یک ملت را بر دار می بینند. اینجا ایران است، طناب هایی آویخته بر گردن آدمیان، برای آن که مردمان بترسند و بترسند و بترسند.
استاد بزرگ فرهنگستان زبان پارسی که به « عادل» شهره است و رئیس « خانه ملت» است، گفته است: « ترس نظم ایجاد می کند». استاد ادب پارسی که چنین بگوید از دیگران چه انتظاری داریم؟ یک ملت در ماشینی بی فرمان و بی ترمز و با شتاب به میعاد گاهی از لجن می رود. آن چه بر سر امروزمان می رود بیش از آن که وحشتناک و ترس آور باشد، تهوع آور و اسفبار است.
طناب اول: شانزده تن را به دار آویختند و گفته شد که اینان از اراذل و اوباش اند، تمیز دادن تفاوت چهره اراذل و اوباش با فرماندهان پلیس و برخی از اعضای کابینه سخت دشوار می آید. این اراذل و اوباش که هر کدام هنوز 25 ساله نشده اند، در جمهوری اسلامی به دنیا آمده اند و در نظامی آموزش دیده اند که دین و اخلاق از در و دیوارش می بارد. در روزهایی که پلیس به جای مواظبت از امنیت مردمان به دفتر روزنامه نگاران و خانه زنان آزاده کشور و خوابگاه دانشجویان و محل اجتماع معلمان و محل اعتراض کارگران حمله می کردند، برخی از این اراذل و اوباش از بامی بر سر بامی جستند و به زنانی تجاوز کردند و شرم بر آنان باد. دفاعی از آنان نداریم، اما آیا زنانی که مورد تجاوز قرار گرفتند اگر به پلیس مراجعه می کردند، زندانی نمی شدند؟ آیا اگر زنانی که مورد حمله متجاوزین قرار می گرفتند، فریاد می کشیدند پلیس به داد آنها می رسید؟ این متجاوزان در هر جای دنیا اگر چنین جنایتی بکنند، بسرعت گرفتار پلیس نمی شوند؟ چه شده است که خشونت و تجاوز و سرقت و آدم ربایی و تجاوز دسته جمعی و جنایت جنسی درست زمانی افزایش یافته است که اخلاق و عدالت و مهرورزی و انقلابیگری بر کشور حاکم شده است؟
طناب دوم: فرمانده نیروی انتظامی گفته است که حوادثی مانند آتش زدن مراکز توزیع سوخت در زمان اعلام ناگهانی طرح سهمیه بندی سوخت، باعث شد تا برخی از این افراد دستگیر و اعدام شوند. مسبب این واقعه کیست؟ همگان می دانند که حتی در کشوری مثل آمریکا هم اگر برق شهر نیم ساعت قطع شود، هزاران دزدی و تجاوز صورت می گیرد، به همین دلیل هرگز برق قطع نمی شود. آیا وقتی پلیس تا دو ساعت قبل از اعلام طرح سوخت نمی دانست که دو ساعت دیگر تهران آتش می گیرد، چگونه قرار است که با کشتار دسته جمعی افرادی که شورش و شرارت می کنند، نظم حاکم شود؟ آیا دولت نمی توانست پیش از اقدامی حساب نشده که سرمایه کشور را به باد می دهد و جان گروهی را می گیرد، کمی تعقل کند؟ مگر در تمام جهان افراد شرور در شهرها زندگی نمی کنند؟ آیا دولت نباید عاقلانه و حسابگرانه رفتار کند تا بجای اینکه ذهن بسوزانند و برنامه بریزند، آدمها را در معرض جرم قرار دهند و بعد آنان را به احمقانه ترین شکل بکشند؟
طناب سوم: تقریبا تمام کسانی که به نام اراذل و اوباش به دار آویخته شدند، دو ماه قبل از مجازات شدن دستگیر شدند، آنان بدون اینکه مراحل مجازاتی مانند اعدام را که ماهها طول می کشد بگذرانند، بسرعت بدار آویخته شدند. آنان نه براساس جرمی که کرده بودند، بلکه بر اساس یک تحلیل سیاسی دستگیر و پیش از آن که مراحل قانونی را بگذرانند، به دار آویخته شدند. در یک هفته پلیس تصمیم گرفت کسانی را که جرم اکثرشان این بود که چند بار تجاوز به عنف کرده بودند و جرم مشترک برخی از آنان این بود که خانه دیگران را آتش زده اند، دستگیر کند. دقت کنید که چند تن از اعدام شدگان جرم شان این بود که همه شان خانه دیگران را آتش زده اند. به نظر می رسید یک کارمند دادستانی بدون دقت مقاله ای نوشته و به کارمند صدا و سیما داده تا بخواند. یعنی پلیس تا یک هفته قبل از جمع آوری اراذل و اوباش نمی دانست که آنان به چند نفر تجاوز به عنف کرده اند و در عرض یک هفته چنین چیزی را فهمیدند و همه را گرفتند؟
طناب چهارم: گفتم می فهمی شانزده اعدام در روز یعنی چه؟ مرتضی می گفت: می دانی اینها که کشته شدند کسانی بودند که به ناموس مردم تجاوز کرده بودند. گفتم: تا یک سال قبل کسی به ناموس مردم تجاوز نمی کرد؟ مرتضی گفت: تو نمی دانی الآن چه فضای بدی است، هر روز خبر تجاوز و کشتن آدمها را می شنویم. گفتم: طبیعی است، وقتی دولت عواقب اجتماعی رفتارش را محاسبه نمی کند، جرم عادی می شود. مرتضی گفت: مردم طرفدار این مجازات هستند، تو نمی دانی مردم با کشته شدن این افراد چگونه برخورد می کنند، آنها شیرینی می خریدند و به همدیگر می دادند، بخاطر اینکه فرزندان شان توسط همین جنایتکاران کشته شده بودند یا مورد تجاوز قرار گرفته بودند. گفتم: به نظر تو روح ملتی که در کنار صحنه اعدام دسته جمعی شیرینی می خورند و می خندند، تیرباران نشده است؟ گفت: روح بسیاری از این مردم سالهاست به لجن کشیده شده. گفتم: چگونه می شود از رفتار ملتی که روح شان تیرباران شده دفاع کرد.
طناب پنجم: می خواهم به تو بگویم که ساعت ها می ایستی تا مرگ را ببینی. برای تو می خواهم بگویم، تویی که در خیابان نظاره گر مرگ بردارشدگان بودی. می خواهم بگویم آنکه اعدام شده است، تنها آن کسی نیست که بدنش بر طنابی آویخته است، نه، شما روح مردمی که این صحنه را می بینند نیز به دار می کشید. شما چشمان ملت را به وحشت و پلشتی آلوده می کنید. شما زندگی را در همه می کشید. شما قیمت انسان را ارزان می کنید. شما روح یک ملت را می کشید.
طناب ششم: مدتهاست که وارد باتلاق شده ایم، ما با شتاب به باتلاق فروپاشی اخلاقی یک ملت فرو می رویم. دست و پا زدنی که بالای دار می بینیم دست و پا زدن من و تو نیز هست، دست و پا زدنی که هرچه بیشتر ادامه پیدا کند، زودتر وارد گنداب می شویم و زودتر می میریم. در تمام این سالها که جامعه جوان و پر از انرژی ایران در زمان سایش دو سنگ زیرین و زبرین چپ و راست آسیاب سیاست که متفکران را زندانی کردند و روزنامه ها را اعدام کردند، دزدان بر سر بام بودند. در تمام آن سالهایی که پلیس تندروهای سیاسی را زندانی می کرد، موتورسواران هیجان زده سبقت مرگ می دادند، بی آنکه کسی به آنان چیزی بگوید. در تمام آن سالها که وب سایت های سیاسی دگراندیش و رادیوها و تلویزیون های متفاوت زیر فیلتر و پارازیت خفه می شد، مردم کلیه تصاویر مستهجن و پلید را بدون هیچ کنترلی از همه رسانه ها دریافت می کردند. ایران در تمام این سالها جزو معدود کشورهایی بود که فیلم پورنو بدون هیچ کنترلی از تلویزیون خانوادگی ماهواره های مختلف به ارزان ترین قیمت در دسترس همگان بود و جزو معدود کشورهایی بود که هر سی دی و فیلم سکسی را در آن می شد براحتی و با ارزان ترین قیمتی خرید، در حالی که فیلمسازان کشور برای ساختن فیلمی عفیف و شریف با حکومت همیشه مشکل داشتند. در تمام این سالها هیچ کس متوجه این نکته نبود که جایی که این جامعه به سوی آن می رود، لجنزاری از بحران اجتماعی است. حالا می خواهند با به دار کردن کسانی که در همین فرصتی که دولت در بی خبری خود ساخت، جلوی فاجعه ای را بگیرند که سالها قبل اتفاق افتاده است. جرم و جنایت به دلیل ارزان شدن جان آدمی و بی منزلتی حیثیت انسانی بی محابا افزایش می یابد. برای ترساندن این افراد حتی مرگ هم کفایت نمی کند، آنان از مرگ نمی ترسند، چون زندگی شان ارزش زنده ماندن ندارد. می خواهم بپرسم که مگر آنها از کجا آمده اند؟ آنها مردم همین جامعه اند، آنان پرورش یافتگان جمهوری اسلامی ایران هستند. چه کسی را داریم می کشیم؟ بر پیشانی خودمان شلیک می کنیم؟
طناب هفتم: فرض من بر آن است که برخی از آنان که کشته شدند، همان اراذل و اوباشی هستند که گفته می شود. در این تردید نمی کنم، اما باور نمی کنم آن کسانی که در شورش های خیابانی و به عنوان لات های محل کشته شدند، متجاوزان به ناموس مردم باشند. گفته اند یکی از کسانی که به عنوان اراذل و اوباش دستگیر شده، از همان هایی است که در شورش کور پس از 21 تیر در خیابان بود و اولین بار همان زمان دستگیر شد. می خواهم بپرسم مگر کسانی که انقلاب می کنند چه کسانی هستند؟ انقلاب را همیشه خردمندان و اهل فکر آغاز می کنند، اما همیشه همین اراذل و اوباش هستند که رهبری انقلاب خیابانی را در دست می گیرند، به انقلابیون سال 57 در خیابان ها نگاه کنید، نامی غیر از اراذل و اوباش بر آنان می شود گذاشت؟ منظورم طبیعتا آن یک میلیون نفری نیستند که به خیابان می روند و اعتراض می کنند، بلکه منظورم همان دو هزار نفری است که اسلحه به دست می گیرند و می کشند یا کشته می شوند. وقتی سالها منطق و عقل محاکمه می شود و دانش و خرد به زندان می افتد، طبیعی است که خشونت طلبان و سخت سران و رادیکال ها رشد می کنند. انقلاب فردا را افرادی خواهند کرد که نه کتاب می خوانند و نه اهل گفت و شنودند. آنها با قلب های پر از نفرت از سالها تحقیر، آماده اند تا با چاقو و قمه و قداره و زنجیر و اسلحه گرم، تمام کسانی که در این سالها نشان کرده اند، قطعه قطعه کنند. وقتی شما درهای حرکت قانونی و مدنی را ببندید، منتظر بمانید که ملت از دیوارهای کاخ تان بالا بیایند و این بار منتظر کسی نباشید که بشود از او انتظار رفتاری منطقی و قانونی داشت. وقتی اصلاح متوقف شود، نه انقلاب مخملی بلکه انقلابی ویرانگر و خشن و از سر نفرت منتظر حکومت است و طبیعی است که چنین انقلابی نه فقط این حکومت بلکه همه جامعه ایران را له می کند. این سرنوشت سیاه را ما برای ملت ننوشتیم، این داستان را کسانی نوشتند که اصلاح را نخواستند و به هر قیمتی جلوی مدارا و تساهل را گرفتند، حالا این گوی و این میدان، ما فقط نظاره گرانیم، بدروید آنچه کاشتید و طوفان است این که درو می کنید.
طناب هشتم: در میان کشته شدگان در خراسان مردی در آخرین لحظه پیش از مرگ لبخند می زد، لبخندش از سر شجاعت و شهامت نبود. آن لبخند فراموش نشدنی نگاه انسانی که بالغ و عاقل و هشیار باشد نبود، نمی دانم، شاید نگاه آدمی عقب مانده بود که معنی حلقه شدن طناب بر دور گردنش را نمی فهمید، یا نگاه موجودی که شدیدا دچار شوک عصبی شده و نمی داند در مقابل چشمان صدها تن که مرگ او را نظاره می کنند، چه باید بکند. شاید دارد به سرنوشت خویش می خندد. سرنوشتی که در جهنمی از فلاکت آغاز شده و در منجلابی از زیستنی دشوار ادامه یافته و در جهنمی از فریاد و ترس نیز به پایان رسیده. خنده ای بر سرنوشت خویش. نمی دانم، شاید هم عقب مانده ای بود که معنی مرگ را نمی دانست. در هر حال باید اعدام می شد، چه عقلش نمی رسید و چه در بدبختی زیسته بود، اینها دلایل کافی نیست؟
طناب نهم: این طناب را ندیدید و ندیدیم و شاید بخاطر نیاورید، چند سال قبل در مشهد مردی که خودش را مذهبی می دانست، برای از بین بردن فسق و فجور و فحشاء 14 زن روسپی را از خیابان ربود و آنها را در خانه اش کشت و جسد روسپیانی را که اکثرا فقیر و بی چیز بودند، به خیابان انداخت. او تا آخرین لحظه از آن چه کرده بود پشیمان نبود، می گفت که قصد داشته تعداد قربانیانش را به شصت تن برساند. فاجعه این بود که هر کدام از آن روسپیان اگر در لحظه دستگیری با پلیسی مواجه می شدند، فریاد نمی توانستند بکنند، چون اگر دست پلیس هم می افتادند، سرنوشتی بهتر از این مرگ نداشتند. قاتل سرانجام در خلوت اعدام شد، در خلوت اعدام شد تا سرنوشتش عبرت دیگران نشود، تا باز هم کسانی باشند که از سر غیرت و بدون هیچ دادخواهی انگشت خویش به سوی فاسدی و مفسدی نشانه کنند و بکشند و جسدی را به خیابانی تاریک بیندازند. همان کاری که در کرمان اتفاق افتاد. اما، شاید برخی که فیلم مربوط به زندگی قاتل زنجیره ای مشهد را دیدند پسر 14 ساله او را بیاد بیاورند که رو به روی تلویزیون می گفت: پدرم کار درستی کرد و کسانی که او را کشتند، بدانند که راهش ادامه دارد. شما فکر می کنید آن پسر کجاست؟ آیا می خواهد راه پدر را ادامه دهد؟ آیا یکی از همان هایی است که اعدام می کند؟ یا یکی از همان هایی است که جسدش بر دار می رود؟ یادت باشد که قاتل زنجیره ای مشهد گفته بود که به برخی از قربانیانش نیز تجاوز کرده است، او یک متجاوز به عنف و یک قاتل خودی بود.
طناب دهم: کاووسی، قاتل قاضی مقدس، یکی از به دار آویختگان بود. گفته می شد که او قبلا توسط قاضی مقدس زندانی شده بود و او را تهدید به مرگ کرده بود. بعدا گفتند که کاووسی هیچ سابقه جزائی نداشت و آنچه گفته شده بود، دروغ بود. لحظات اعدام او یکی از عجیب ترین صحنه های دوران ماست. کاووسی در تمام مدت اعدام می خندید، برای مردم و خبرنگاران دست تکان می داد و متوجه تنها چیزی که نبود، مرگ بود. گویی تنها به این فکر می کرد که باید با چشمانش و با لبخندش با دیگران آخرین حرفهایش را بزند. خنده اش مرا به یاد روزهای بازجویی ام توسط قاضی مقدس انداخت، در نیم ساعتی که داشتم شکایات را می خواندم بیش از ده نفر وارد سالن دادگاه یا در حقیقت اتاق کار شدند. آنها زنجیری در دست و زنجیری بر پا داشتند، اکثرا پابرهنه از زندان آمده بودند. قاضی درحالی که چای می خورد، می گفت: اصغر پسر ابراهیم؟ مرد زنجیر به دست می گفت: بله. قاضی مقدس می گفت: این چیزهایی که توی زندان نوشتی قبول داری؟ مرد زنجیر به دست می گفت: بله، ولی می خواستم یک چیزی بگم، من زن و بچه.... قاضی مقدس می گفت: زیاد حرف نزن، دو سال زندان، سیصد هزار تومن جریمه. مرد زنجیر به دست می گفت: پول ندارم بدم، یه قرون هم ندارم بدم. قاضی مقدس می گفت: به جاش می ری زندان، روزی پنج هزارتومن، برو بیرون. قاتل قاضی مقدس دست های بسته اش را نشان داد و در حالی که به انبوه پلیس هایی که سرشان را پائین انداخته بودند و مردمی که چشمان شان را کاملا باز کرده بودند، دست تکان می داد، نگاهی به عکاس کرد، آخرین دستش را برای عکاس و همه آنها که عکسش را دیدند، تکان داد و بر دار رفت. از قاضی مرتضوی پرسیدند: چرا او لبخند می زد؟ گفت: چون تا آخرین لحظه هم از کارش پشیمان نبود.
طناب یازدهم: تصویر کودکی سرخپوش که لای دو پلیس و در کنار پدری با چشمان خشمگین قرار داشت به عنوان عکس برگزیده اعدام های ایرانی در تمام جهان پخش شد. کودکی پنج ساله را بردند به محل اعدام که عبرت بگیرد. عبرت بگیرد تا وقتی بزرگ شد وارد جنبش زنان نشود، عبرت بگیرد که اگر بزرگ شد و مورد تجاوز قرار گرفت، مطمئن باشد که متجاوزینش در خیابان کشته خواهند شد، عبرت بگیرد تا وقتی بزرگ شد، هرگز عملی جز آنچه بزرگترها می گویند نکند. شاید پس از پایان مراسم دختر از پدرش پرسیده باشد: اینها چی کار می کردن؟ پدرش می گوید: اینها آدم های بدی بودند، خیلی بد. دختر می پرسد: یعنی هر کی کار بدی بکنه می آرن توی خیابون می کشن؟ پدر می گوید: نه، اینها خیلی بد بودند. دختر می گوید: مثل من که کارهای بد می کنم و شما منو کتک می زنید؟ پدر می گوید: نه خیلی بدتر. دختر می گوید: مثلا چی؟ پدر می گوید: خفه شو، دیگه این قدر سووال نکن. کودک لحظه ای ساکت می ماند و می پرسد: بابا! پس چرا اون آقاهه که داشتن می کشتن داشث می خندید؟ پدر می گوید: نمی دونم. دختر می گوید: خوشحال بود؟ پدر می گوید: نه، می ترسید، چون خیلی کار بدی کرده بود. دختر می گوید: ولی داشت می خندید، خودم دیدم، شاید هم نمی ترسید. پدر چیزی نمی گوید. دختر می گوید: باز هم منو می آری اینجا؟
جسدی بر طناب، پرچم دولت فاشیست است. دولتی بی لیاقت که صدها تن را قربانی می کند تا پشت پشته کشته ها بی لیاقتی و نادانی و بی کفایتی اش را نهان کند. می کشد تا مردمان را بترساند تا سووال نکنند و نخواهند آنچه حق شان است. آنچه در این میان نابود می شود، روح ملتی است که با چشمی گشاده، لرزش بیجان شدن آدمیان را بر طناب می بیند.
سید ابراهیم نبوی
12 مرداد 1386
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/278
تخصصِ ما ایرونیها در مرثیه خوانی
من دارم یواش یواش متوجه میشم چرا ما داریم درجا میزنیم
چون قرنهاست که فرهنگِ مرثیهخوانی٫ روضه خوانی٫ شهیدپروری و امثالِ آن در ایران رشد کرده
تنها کارمون این شده که بهجایِ بحثِ سازنده بشینیم هی برایِ مردهها گریه بکنیم
با این ادبیاتِ محکمیهم که داریم از چونه هم نمیافتیم
صفحهها و صفحهها رو از گریه و ناله پر میکنیم و مقداری هم درسِ اخلاق چاشنی اش مینماییم
اینجوری هم وجدانِ خودمون رو راحت کردیم و هم عذابِ وجدان به بقیه دادیم
راحتترین کار همینه : بارِ تلاش رو از رو دوشِ خودمون برمیداریم و رو دوشِ بقیه میاندازیم
اون وسط میشینیم و هی گریه میکنیم که : جهانیان ببینین چه به سرمون اومد و تو سر و کلهمون میزنیم و منتظر میشینیم که یک کسی بیاد ما رو از چنگالِ اژدها نجات بده
تا وقتی خودمون تکون نخوردیم حقمون همینه و لیاقتمون هم همینه
دندمون نرم٫ یه همتی از خودمون نشون بدیم٫ کینهها و دودستگیها رو کنار بزاریم و کشورمون رو دوباره بسازیم! اگه تواناییشو داریم که پس دستبهکار میشیم وگرنه انقدر زرناله کردن دردی رو دوا نمیکنه
Posted by: پویا at August 18, 2007 03:19 AM
man faghat yek soal daram, tanha yek soal,garche dar binaghs boodan dareyne vahm avar boodane maghaleye bala shaki nist va in vagheiate talkh ke tamameshan haghighate mahz and bar arzshe an miafzayad ama soal inast,salahast jore hemaghate ma ra digaran be doosh mikeshand,ke hman nokhbeganand,jore sokoote mara ham nevisandegan va montaghedan be doosh keshidand ke jaye hezarhaa tashakor khaliet...ama be koja residim!!!!hich..aghab raftim ke jelo nayamadim,pas che fayede az nokte shekafi,che fayede hatta az lahzei tekan khordan o andishidan!!!be koja miresim ba tarhe bahs...ba tahlile ghazie!!!!ke khane az paybast viran ast.
Posted by: shima at August 15, 2007 01:58 AM
خیلی برات کامنت گذاشتن.پس من زیاد حرف نمی زنم جز اینکه نبوی جان
زیاد به اینکه طنز می نویسی یا جدی توجه نکن.اوضاع ایران یه طوریه که وقتی هم خیلی بامزه می نویسی ما خنده ای از نوع کاووسی می کنیم..عصبی از سر ناچاری...حالا هم که جدی نوشتی گریه خنده دار عصبی سر دادم...از سر ناچاری
Posted by: mahtab at August 11, 2007 07:13 AM
استاد گرانقدر ابراهیم نبوی
مطلبت را خواندم اگرچه خیلی زیبا بود ولی گریستم و گریستم و گریستم ...
گریستم به حال خودم و 60 میلیون مردم بیچاره و بدبخت در ابران که ظاهرا راهی جز گریستن برای آنها نمانده است. ولی چرا باید اکثریت مردم بگریند وبنالند و اقلیتی هر روز شادی کنند!
حقیقت اینست که هم اکنون به قول دکتر نوریزاده نود درصد جوانان و درصد بالاتری از تحصیل کرده ها ,بی دین یا ضد دین شده اند. مسلما دلیل اکثر آنها عملکرد مسئولین کشورمان طی 28 سال گذشته و بخصوص سالهای اخیر است. چه ایران تنها کشوری است که با احکام شریعت اسلام ( شیعه) آنهم توسط مجتهدان و کسانی که ادعای نیابت امامان ( ویا حتی منصوب توسط خدا! ) را دارند اداره می شود. من قبلا تصور می کردم که این, اسلام واقعی نیست !! اما بعدا توجیح دوستانم را پذیرفتم که چطور ممکن است عملکرد این همه مجتهد, آیت اله و مرجع تقلید که هرکدام عمری را صرف شناخت اسلام کرده اند و هم اکنون بر مرکب قدرت سوارند مطالق اسلام واقعی نباشد! من فکر می کنم اگر انقلاب 1357 تنها یک نتیجه مثبت داشته باشد, همین شناخت مردم از اسلام و روحانیت است که بسیاری از مردم آن را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده اند. تاریخ نشان داده است که همین نقطه, نقطه آغاز پیشرفت و دستیابی به دموکراسی دربسیاری ازکشورهای متمدن وپیشرفته امروزی بوده است. پس من هم مثل شمس الواعظین به آینده خوشبینم.
پاینده باشید
مژگان
Posted by: مژگان at August 11, 2007 02:21 AM
به بهانه نقص پرونده در کنکور امسال
بیش از 800 نفر از اقلیت های مذهبی
از تعیین رشته محروم شدند
حدود 100 نفر از داوطلبان اقلیت های مذهبی که در کنکور امسال شرکت کرده بودند در مشکین دشت کرج مقابل سازمان سنجش و آموزش عالی کشور تجمع اعتراض آمیزی برگزار کردند.
تجمع کنندگان خواستار پاسخگویی مسئولان سازمان سنجش در مورد عدم صدور کارنامه کنکور جهت تعیین رشته بودند. اما هیچ مقام مسئولی حاضر نشد حتا نامه های اعتراض کنندگان را دریافت کند.
چند تن از اعتراض کنندگان اعلام داشتند در حالی که در سایت سازمان سنجش و آموزش عالی کشور علت عدم ارسال کارنامه نقص پرونده ذکر شده ولی مسئولان به صورت شفاهی به آن ها گفته اند که علت عدم صدور کارنامه «بهایی» بودن این افراد بوده است.
سوال ما از مسئولان سازمان سنجش این است که اگر پرونده های ما نقص داشته است پس چطور کارت حضور در امتحان صادر شده و در حین برگزاری امتحان نیز هیچ تذکری به آنها داده نشده است.
Posted by: a at August 10, 2007 09:21 PM
Ajab!
Posted by: Mehdi at August 10, 2007 07:06 PM
اومچه بر سر ما اومده بزرگتر از ایناس فکرشو کن ایران چی میتونس باشه چندین قرن دنده عقب رفتیم
الان این همه جوون که دارن به قهقرا میرن کی دستشون رو می گیره ؟ اینایی که رفتن بالا دار یکی بودن مثل همه ما چون اینجا کار قحطی شده خیلیا میرن تو خلاف کهاز گشنگی نمیرن اما بازم میمیرن همین می شه که میبنید تا کی باید مثل مرده ها دم نزد ؟ کدوم یکی از ما حاضره جون بده تا بقیه بمونن ؟ اینجا دیگه فداکاری + عقل + جسارت لازمه
Posted by: persian boy at August 10, 2007 05:31 PM
خوشحالم که فقط طنز نمی نویسی هرچندعالی طنز می گی.
مجازات اعدام ان هم به این شکل در ملا عام و با جرثقیل که از بدعت های زشت جمهوری اسلامی است ، کریه ترین چهره ها را از ما در دنیا نشان می دهد. من تعجب می کنم از کسانی که فکر می کنند این فیلم 300 است که ما را در دنیا وحشی نشان داده است...من فکر میکنم این خود ما هستیم که با رفتن و دیدن و حتی بردن بچه کوچک خود، چهره ی خود را لجن مال میکنیم.
Posted by: mohsen at August 9, 2007 05:26 AM
جناب نبوي بسيار شيوا و صريح روزگار سياه مارا مكتوب مي كنيد . تاريخ نگار هم بشيد شما بد نيست ها !
تشكر مي كنم از دست نوشته هاي پر ارزشتون
Posted by: وخيد at August 9, 2007 03:50 AM
بدبختی اینجاست آنقدر در ایران همه چیز رنگ سیاست گرفته که جنایتکاران هم قهرمان میشوند. در مورد متجاوزین به نوامیس مردم هر حکومتی که در ایران
حاکم باشد حکم همین است. رژیم جمهوری اسلامی نقاط ضعف دارد,درست اما این دلیل نمیشود که اگر متجاوز به زنان مردم اعدام شد از او فهرمان بسازیم.بله
من هم موافقم که جامعه شناسان مطالعه کنند چرا این همه جنایت عجیب در کشور زیاد شده آن هم در کشوری که مسئولین ادعای اسلامی بودن آنرا دارند.
مرا متهم به طرفداری از رژیم نکنید اما این گونه انتقادها مرا بیاد رفتار حکومت ایران در مقابل آمریکا میاندازد,آقایان هر کاری آمریکا انجام دهد محکوم میکنند ولو اینکار غیرمستقیم به نفع ایران باشد مثل سرنگونی طالبان و صدام. در ضمن با پدر آن دختر کوچولو در عکس هستم, مردک مگه
اومدی سینما که دخترک رو هم آوردی.
Posted by: ali at August 9, 2007 12:20 AM
درود، از روزي كه بر صفحه كامپيوترم جان دادن حوريه را ديدم به شدت از خودم و از جامعه اي كه در آن زندگي مي كنم متنفرم ، به نظر من خنده كاووسي به اين دليل بود كه داشت اين دنياي سراسر بدي را ترك مي گفت و خوشحاليش از اين جهت بود كه ديگر مجبور نبود روز وشبهايي را دوست نداشت سپري كند
Posted by: sara at August 8, 2007 05:00 PM
agha jaan
ghol dadi digar jedi nanewisi.
jedi nanewisi
jedi nanewisi
Posted by: rian at August 8, 2007 04:38 PM
سلام سيد
چند تا از دوستان ما هستند كه تو دارو دسته سابق علي قنواتي بودند و حالا هم هر كدام منتقد ادبي و اينجور چيزها هستند. من با يكي شون خيلي رفت و آمد دارم و جاي شما خالي پاي چاي و سيگار ميشينيم و موسيقي گوش مي ديم و نقد ادبي مي كنيم.
دليل اين حرفها؟ اين رفيق ما اطلاعات ادبي اش خيلي تكميله و من بعضي وقتها اعتماد به نفسم رو توي اظهار نظر از دست مي دم. ولي الآن بايد به شما بگم كه اين نوشته خيلي نوشته خوبي بود. حسابي حواس ما رو سر جاش آورد. تلخ و زهر مار، مثل قهوه مثل ايران مثل زندگي.
من فكر مي كنم بر خلاف پيشنهاد آقاي زيد آبادي شما اساسا بايد جدي بنويسيد. به نظر من طنزهاي روزانه شما در rooz واقعا نا اميد كننده است. من به عنوان يك مشتري پول زيادي بابتش نمي دم. اين نوشته واقعاً به ياد ماندني است. مثل نامه سال 84 شما به آقاي خامنه اي.
سيد جان! خيلي مخلصيم.
Posted by: امين .پ at August 8, 2007 04:09 PM
نبوی عزیز. دست و قلمت را به خاطر این کلمات زیبا می بوسم. خوب به تصویر کشیدی حال و روز این ملت را.
Posted by: Mori at August 8, 2007 10:25 AM
این مطلب هم مثل قبلیها خوب بود ولی اون دو سه تا طناب اول یه نمه نا امید کننده بود!
Posted by: mohammad at August 8, 2007 12:53 AM
داور جان من همیشه امید و ایمانت به بشریت رو تحسین می کنم
انرژی بی پایانتو واسه روشنگری
ولی من شخصا به آینده بشریت امید ندارم
چه برسه به ایران
به قول نامجو
از آن ما شاید که آینده
البته شایده سرشار از شک و پوزخند هست
Posted by: حجت at August 7, 2007 05:08 PM
a lot off times I have cried on our people's situation.this time your comment was the same.
I hope you realized not always need to joke to cover the afflictions keep up.
Posted by: valodia at August 7, 2007 03:00 PM
خيلي بد كاري كرديد عكسي رو در صفحه اول سايت خودتون گذاشتيد كه نگاه كردن بهش دردناكه.
اين روزها هر وقت سايت رو باز مي كنم و اين عكس مياد، سعي مي كنم فوري ازش رد بشم يا سايت رو مي بندم.
شما كه به اين كار انتقاد داريد، چرا ما رو مجبور مي كنيد هر بار كه سايت شما رو باز مي كنيم اين صحنه وحشتناك رو ببينيم؟
Posted by: manzar at August 7, 2007 12:26 PM
Kheyli ziba bud
Ehsas mikonam kheyli badbakhtam
va hich kari azam barnemiyad
az inja ham nemisheh raftam
vaghean be estisal residam
kashki irani nabudam
be hameh chi, eslam, mosalmuni, khoda va gheyreh shak kardam
Shayad ke ayandeh az aan e ma
Posted by: Fariborz at August 7, 2007 12:20 PM
ضمن عرض سلام خدمت آقا سید بزرگوار
تو رو خدا اینقدر تلاش نکن که این مردم رو بجنبونی
اینا مشمول مرور زمان شدن و غیرتشونو به کل از دست دادن. همشون منتظر یه معجزه یا بهتر بگم آمریکان که بیاد و نجاتشون بده بی اون که یه قطره خون از یه جاشون راه بیافته
راستی از این پسره شهرام خان مجمع الجزایری کسی خبر داره؟
گفتم الجزایری این رفیقمون هم رفته الجزایر نگرانشم خیلی پول همراش برده خدا کنه از جیبش نزنن.
Posted by: Nazir Shanbeh at August 7, 2007 10:36 AM
جناب نبوي ؛ فكر كنيد ملتي كه 2500 سال پيش پيشگام حقوق بشر بوده و الان كارش به اينجا رسيده به كجا ميرود ؟ ما داريم وارد قرون وسطاي ايراني ميشويم. شك نكنيد...
Posted by: سياوش ايراني at August 7, 2007 07:02 AM
جناب نبوی عزیز
بسیاری از عزیزان خشونت های اخیر حکومت ایران را رفتاری برنامه ریزی شده برای ترساندن مردم، روزنامه نگاران یا فعالین سیاسی می دانند ، در حالیکه اگر به گذشته نظری بیافکنیم مشاهده میکنیم که حکومت هرگاه توانسته است از اعمال خشونت کوتاهی نکرده است و این نوع رفتارها دائماً وجود داشته است حالا در مقطعی از زمان مثل دوره اصلاحات و فضای نسبتاً بازتر آن دوره و نقش بارز مطبوعات انجام این رفتارها هزینه هایی برای حکومت داشت لذا کمی از آن رفتارها البته با نارضایتی فاصله گرفته بود. بعد از روی کار آمدن احمدی نژاد و یکدست شدن حکومت این برخوردها راحت تر از قبل شده است و در واقع می شود گفت دست آنها برای آنچه دوست دارند انجام بدهند بازتر از فبل شده است و من فکر می کنم این بخاطر وجود یک برنامه از قبل نیست بلکه روندی است که از گذشته تا بحال البته بطور مداوم و گاه با فراز و نشیبی وجود داشته است.
Posted by: پرویز at August 7, 2007 05:22 AM
خوشحالم از صمیم قلب. خوشحالم با تمام نفسی که به زور درون ششم می چرخد. سید ابراهیم نبوی هنوز همان قلم رسای من است. هنوز همان زبان سرخ من است. هنوز همان است. من بزرگترین کشف زندگی ام را در 15 سالگی بعمل آوردم!
آقا خییلی حال میده ادم هرچی میخواد بگه حتی بعضاً عیناً جمله هایی که تو ذهنت داری رو یه نفر دیگه که تو عمرت حتی ندیدیش بنویسه. خفن!
ضمناً آقایان اگر در ملاء عام اعدام نکنند پس کجا بکنند؟
حدود الهی را باید در روز روشن و در برابر دیدگان امت اسلام آجرا کرد و گرنه که حد نمی شود. مگر در صدر اسلام مردم را کجا میبردند برای قطع ید؟
Posted by: Heybat at August 7, 2007 02:19 AM
Aghaye Nabavi maghalatoon be cheshmaye man ashk avord.Mani ke mesle shoma door az vatane azizam hastam,man ye daneshjooye kharej az keshvaram amma lahze lahzeye roozham inja be yade IRAN migzarw va akhbare vahshatnakesho morattaban mikhoonamo ashk mirizam.vaghean chi be sare ma oomade?ine sarneveshte mellati ke kooroshesh avalin bayanieye hoghooghe basharo nevesht? ine sarneveshte mellati ke ebne sina ha o khaje nasir haro too damanesh parvaresh dad?NA NA bavar nemikonam ke iran be inja reside bashe.....
Posted by: Reza at August 7, 2007 01:20 AM
داغون شدم
Posted by: بيپرده با تو at August 7, 2007 01:16 AM
ابراهیم مشتی بچه را گیر آوردی و مدام اظهار فضل می کنی. آنها هم از تو تعریف میکنند و تو هم در شهر کوران جولان می دهی. اگر مردی کمی از مسببین اصلی این بدبختی ها که در دهه شصت پایه این نطام پلید را گذاشتند و حالا برای این مردم بدبخت پیشقراول آزادی و انسانیت و عدالت شده اند صحبت کن. اوه عذر می خواهم یادم نبود. مفصل داد سخن داده ای یعنی از چپ ها و مجاهدین و بدتر از همه اینها عامل اصلی تمامی این بدبختی ها و فسادها یعنی علی شریعتی.
Posted by: حامد رامشگران at August 7, 2007 01:14 AM
lotf mikonid yetori in derakhshan ro khafeh konid?pleaseeeeee!!
Posted by: man at August 6, 2007 10:04 PM
ابراهيم عزيز،
وقتي جدي مينويسي خيلي گزنده حقايق را ميگويي.
آئينهاي جلوي من گذاشتي كه زشت سيرتي خودم و هموطنانم كه همه تاريك ذهن و خودخواهيم را در آن ديدم.
خنده آن جوان اعدامي چيزي به ما ميگويد كه نميتوان آنرا بازگو كرد. تنها ميتوان آنرا حس كرد.
Posted by: مانه at August 6, 2007 06:24 PM
آزادی گرانبهاست. برای بدست آوردنش باید بهایش را پرداخت. داور عزیز ، هر روزی که این حقایق تلخ و می بینم؛ متوجه می شوم که نرخ این آزادی نسبت به پول بی ارزش ما هر روز چقدر بالا تر می رود.
من سنم کمتر از آزادی ست. اما دلم به دنبالش می دود
Posted by: آزادی at August 6, 2007 05:18 PM
این رو شما نوشتید یا آقای گنجی ؟
طناب هفتم من رو به آینده امیدوار کرد .
Posted by: یه نفر at August 6, 2007 02:18 PM
آها! جناب نبوی...این از همون جمله مقالات فوق العاده زیبایت بود که در نامه ام قبلا ذکر کردم. دست مریزاد! به همین سبک و سیاق اگر بنویسی مطمئنا تاثیر خود را خواهد گذاشت. مطمئناً!
Posted by: `mehrdad at August 6, 2007 08:17 AM
فوق العاده بود...
مثل همیشه!
داور جان برات یه خبر دست اول دارم...
اصل سوژه است برای نوشتن طنز ! خودت ببینی تایید می کنی حرفمو! نگاه کن :
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-05-14/383.htm
در ضمن چون می دونم چقدر هری پاتر باز هستی ، این هدیه رو برات دارم :
متن کامل کتاب های هری پاتر ( همه شون! ) به زبان فارسی :
1.سنگ جادو:
http://www.dementor.ir/files/books/bk1(fa).zip
2.تالار اسرار:
http://www.dementor.ir/files/books/bk2(fa).zip
3.زندانی آزکابان:
http://www.dementor.ir/files/books/bk3(fa).zip
4.جام آتش:
http://www.dementor.ir/files/books/bk4(fa).zip
5.محفل ققنوس:
http://www.dementor.ir/files/books/bk5(fa).zip
6.شاهزاده دورگه:
http://www.dementor.ir/files/books/bk6(fa).zip
7. قدیسان مرگ:
http://www.transpotter.mahdad.org/FullBooks/HPDHK.zip
امیدوارم خوشت بیاد ;)بخون و لذت ببر ;)
Posted by: frog at August 6, 2007 05:46 AM
آقاي نبوي گرامي
من يکي از همکاران شما در سايت زمانه بنام داريوش برادري و در بخش انديشه هستم. موضوع اين است که سايت زمانه مقاله جديد مرا حذف کرده است و حتي اکنون بخاطر اعتراض من به اين حرکت ضدمدرن، مرا تهديد کرده است که اصلا مقالاتم را ديگر درج نکند. من و شما در برابر نفي مباني مدرنيت و نفي نقدمدرن در سايت و يا در محيط ايراني، چه به عنوان همکار و يا روشنفکران مختلف، داراي وظايفي هستيم. از اينرو لينک مقاله ام و انتقادم به سايت را برايتان مي فرستم، تا به عنوان يک همکار در سايت زمانه و نيز به عنوان يک روشنفکر ايراني، نظرتان را درباره اين شيوه سرکوب نقد مدرن بگوييد. اين سانسور و سرکوب هديه آقاي جامي به خاطر تولد سايت زمانه است. من همين مطلب را براي چندين همکار ديگر نيز فرستاده ام، زيرا برخورد يکايک دوستان نيز نشان ميدهد که علاقه همکاران به مباني مدرنيت تا چه اندازه است. از آنرو که ميدانم، طرفداران مدرنيت هستيد، از اينرو نيز بايستي منطقا ز حق من و نقد من دفاع کنيد و به اعتراض يک همکارتان بپيونديد. جواب شما يا عدم جواب شما در مقاله بعدي اين نوشته که به بحران هويت سايت زمانه مي پردازد، نيز آورده ميشود. اميدوارم بتوانيم از مباني نقد مدرن مشترکا دفاع کنيم. يا در طنز آينده تان به اين شيوه سرکوب يک نقد بخاطر دفاع از تقدس حافظ بپردازيد
با احترام
داريوش برادري
لينک مطلب
http://asar.name/2000/08/blog-post_05.html
Posted by: داريوش برادري at August 6, 2007 05:01 AM
روزي که گفتيد ديگر فقط طنز مي نويسيد دلگير شدم ولي با خوندن اين مقاله دلم وا شد
Posted by: ali kharrazi at August 5, 2007 04:59 AM
Jenabe Abdollah:
Che rabti aslan be azadikhahi ke tooye zendan dare, dare in harfayi ke zade shode??? Fekr mikonam inja manzoor in boode ke kooriye khodemoono behemoon namayesh dade beshe.. vaghti ba khodhahit faghat noke damagheto bebini in balayiye ke saret miad. Iran ye moshgele asasiye farhangi dare ke ba injoor shaar dadana aslan hal nemishe. Ta vaghtiam ke be hameye javanebesh residegi nashe aslan hichish taghir nemikone. Bayad ino aval ghbool konim ke irad az kolle jameas na jozvish ke alan hakeme. Yekami doorandishi yekami az khod gozashtegi yekami eshghe ba tafakor. Aghaye nabavi ba nevehstehat az vaghti ke 15 salam boode hal mikardam. Mersi lotfan bazam hamino edame bede. Roshangariye farhangi tanha rahe halle...
Sina
Posted by: Sina M at August 5, 2007 04:39 AM
جناب عبادی، منظور آقای نبوی این نبود که نباید مجازات می شدند. آقای نبوی با اعدام در انظار عموم مخالفند. مشاهده این جور صحنه ها در مواردی حتی باعث اختلال ptsd می شه که درمانش واقآ دردسر داره.
کاملاً مشخصه که برای چه منظوری این اقدامات انجام می شه...
پیشنهاد می کنم یک بار دیگه مطلب رو با دقت بخونید.
Posted by: امید آزادی at August 5, 2007 04:12 AM
سید حرف نداشت. قبل از این فکر می کردم ابراهیم نبوی نباید جدی بنویسه. وقتی جدی می نویسه اصلا خوب در نمیاد ولی الان نظرم عوض شد.
ایام به کام
Posted by: yashar at August 5, 2007 03:56 AM
سلام
خیلی زیبا نوشته بودید.نمیدانم چی بنویسم ولی همیشه عدالت زیبا نیست.شاید اگر این مجرمان در مکانی خلوت اعدام میشدند این قدر از این نحوه تعذیب ناراحت نمیشدیم.
Posted by: khosro at August 5, 2007 03:45 AM
سلام
پاسخ سوال آقای عبادی رو من می دم.
به نظر من (که شاید نظر داور هم باشه) مجموعه حکومت ایران دارای تمایل شدید به فاشیسم داره که با روی کار آمدن یک دولت فاشیست مثل احمدی نژاد، سایر جاها مثل مجلس (ر.ک. به بیانات آقای حداد در باب نظم آفرینی ترس) و قوه قضاییه (ر.ک. به احکام همین اعدام ها) هم به خودشون جرات می دن که علایق و تفکرات فاشیستی شون رو بروز بدن. دوست عزیز از شما می پرسم، قاضی مرتضوی در زمان دولت قبل راحت تر بود یا الان؟
و دوم اینکه طرز تفکر غلطی خواهد بود که همه چیز رو 0 و 1 ببینیم، بگوییم که سیستم ایران یا دولت ایران، در مجموع یا فاشیست هستند و یا آنکه نیستند. تو هر جای این سیستم یه عده فاشیست هست و یه عده نیست. و چیزی که تو ایران فعلاً نمود پیدا کردته این است که فاشیست های محترم از جاهای مختلف این سیستم، با هم هماهنگ شده و دارند کاری رو می کنند که می بینیم.
و آخر اینکه در باب رفسنجانی، تصور من این نیست که داور یا خود بنده، عاضق چشم و ابروی دموکرات خواه هاشمی نیستیم، بحث فقط بحث بین بد و بدتر است که هنوز هم رفسنجانی بد است و احمدی نژاد بدتر.
همین.
Posted by: سعید at August 5, 2007 12:13 AM
با سلام
از مطلبی که نوشته اید بسیار سپاسگزارم من هم می خواهم یک سئوال از بیداد ستان جناب مرتضوی بپرسم
آیا زمانی که حکم ناعادلانه بستن مطبوعات را می دادی به عواقب آن در جامعه فکر می کردی؟ آقای مرتضوی آیا اصلا فکر می کنی ؟ تو با بستن مطبوعات حکم به کشتن فرهنگ دادی. تو باید چگونه محاکمه شوی؟ آقایان منتصب ولی فقیه در ریاست قوه مقننه و مجریه شما که با طرحهای خود اقتصاد مملکت را فلج کرده اید و فقر را برای مردم آوردید به عواقب کارتان توجه می کنید؟ حتما می دانید که فقر باعث فساد است حتما این فقر هم ساخته و پرداخته فریب خوردگان داخل است
واقعا متاسفم
Posted by: Arash at August 4, 2007 10:56 PM
من یک سئوال دارم. منظورم از این سئوال نیز فقط روشن شدن پیام گنگ و مبهم ابراهیم به خوانندگانش و از جمله خودم است. قصد مچ گیری از او یا عقده گشایی و تهمت زدن علیه حکومت ایران را هم ندارم . سئوالم این است :
در پایان این مطلب دولت ایران متهم به (فاشیست بودن) شده است. اگر منظور از دولت قوه مجریه و زیر مجموعه آن است که قاعدتا صحیح نیست چون لااقل بنا به ظواهر و ضوابط قانونی اعدامهای اخیر نتیجه کار مشترک پلیسی و قضایی نیروی انتظامی و قوه قضائیه بوده اند.
اما اگر منظور از (دولت) مجموعه حکومت است طبیعتا این سئوال پیش می آید که آقای نبوی طبق چه فورمول فکری و اجتماعی و تاریخی به این نتیجه رسیده اند که می توان با انتخاب رئیس مجمع تشخیص مصلحت یک حکومت فاشیستی به سمت ریاست جمهوری آن حکومت فاشیستی یک حکومت فاشیستی را اصلاح کرد؟(منظورم انتخابات ریاست جمهوری گذشته است)
اگر هم در نتیجه گیری ها و برداشتهای فکری قبلی خود تجدید نظر کرده اند و به حقایق جدیدی رسیده اند انتظار داریم که به ما هم بگویند.ممنونم.
Posted by: عبداللطیف عبادی at August 4, 2007 10:12 PM
Nemidonam chi begam,
Harfat ghashange vali ehsas mikonam yejash lang mizane. Agar khodaie nakarde dokhtare khodet behesh tajavoz shode bood, hala na to iran to harjaie dige, vakoneshe avaliat in nabood ke bayad mojazat beshe. Ba marsie saraie baraie kasaie ke bayad mojazat beshan, har kojaie donia ke bashan, hamayatet az azadi khahi ke bayad azad bashe vali to zendan hast ro zire soal nabar.
Posted by: ABCD at August 4, 2007 09:09 PM