دوشنبه 14 خرداد 1386

دستت را از روی دهانم بردار

به ما می گویند جاسوس. شاید به من هنوز کسی نگفته باشد، اما من با توجه به شناخت فردی و روشن و دقیقی که از آدمهایی مثل علی شاکری و هاله اسفندیاری و نازی عظیما دارم، مطمئنم که آنان اگر بهتر و درستکارتر از من نباشند، قطعا از من بدتر نیستند.
freedom speech.jpg
به دلیل شناختی که از آنان دارم، می گویم که اتهام جاسوسی زدن به آنان بی مانند به زدن اتهام توطئه گری علیه پرولتاریا توسط انشتین با کشف نظریه نسبیت در دوره استالین نیست. به کسانی که برای ایران دل می سوزانند و برای جلوگیری از جنگ و حمله جهان به ایران در آمریکا و اروپا با افکار عمومی که علیه ایران آماده می شود، می جنگند و همه جا تهمت دفاع از حکومت ایران را می خورند، می گویند جاسوس آمریکا. این موضوع امروز نیست و این بهانه و بازی سیاسی است.

به ما می گویند جاسوس. شاید به من هنوز کسی نگفته باشد، اما من با توجه به شناخت فردی و روشن و دقیقی که از آدمهایی مثل علی شاکری و هاله اسفندیاری و نازی عظیما دارم، مطمئنم که آنان اگر بهتر و درستکارتر از من نباشند، قطعا از من بدتر نیستند.

به دلیل شناختی که از آنان دارم، می گویم که اتهام جاسوسی زدن به آنان بی مانند به زدن اتهام توطئه گری علیه پرولتاریا توسط انشتین با کشف نظریه نسبیت در دوره استالین نیست. به کسانی که برای ایران دل می سوزانند و برای جلوگیری از جنگ و حمله جهان به ایران در آمریکا و اروپا با افکار عمومی که علیه ایران آماده می شود، می جنگند و همه جا تهمت دفاع از حکومت ایران را می خورند، می گویند جاسوس آمریکا. این موضوع امروز نیست و این بهانه و بازی سیاسی است.

من یک هفته در سال 1378 توسط قاضی مقدس و بازجویانش به عنوان جاسوس بازجویی شدم و از من خواسته شد تمام روابطم را با کسانی که در سفرهای خارجی دیده ام، بگویم و این در حالی بود که در آن سال من هنوز گذرنامه هم نداشتم و هرگز از کشور بیرون نرفته بودم. از من سووال کردند با کدام سفارتخانه در تهران تماس داشتی؟ من هرگز با هیچ سفارتخانه ای تماس نداشتم. آخر کار بازجو از من پرسید: چه خارجی هایی را در تمام عمرت دیده ای؟ برایش توضیح دادم که از سال 1357 تا آن روز فقط یک بار خبرنگار هرالد تریبیون را که برای گرفتن گزارشی به ایران آمده بود، دیده ام و فقط یک کلمه به او سلام کرده ام. یک هفته بازجویی برای هیچ و پوچ و تازه من خوش شانس ترین بودم. به عبدالفتاح سلطانی وکیل خوشنام کشور نیز تهمت جاسوسی زدند و به این اتهام واهی او را 219 روز در سلول انفرادی نگه داشتند. کیهان هر روز علیه او مقاله نوشت و او را جاسوس اسرار اتمی کشور خواند. چنانکه همین روزنامه شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل را نیز جاسوس و عامل بیگانه خوانده بود و همچنان چنین اش می نامد. پس از سه سال دادگاه تجدید نظر عبدالفتاح سلطانی را از همه اتهاماتش از جمله جاسوسی تبرئه کرد. این معنی نظام قضائی جمهوری اسلامی و شرافت روزنامه نگاری کیهان است.
به فیلسوف و دانشمند محترمی مانند رامین جهانبگلو اتهام جاسوسی زدند و چندین ماه بدین اتهام واهی در محبس اش افکندند تا وادارش کنند که اعتراف کند با بیگانگان همکاری کرده است. خبرنگاران ایسنا می گویند وقتی جهانبگلو وارد این خبرگزاری شد تا با رضایت خودش با آنان مصاحبه کند و اعتراف کند که با بیگانگان همکاری می کرده است، خبرنگاران ایسنا هم حاضر به مصاحبه با او نبودند، تا اینکه مقامات قضائی با ایسنا تماس گرفتند و مجبورشان کردند که با وی مصاحبه کنند. حتی در آن مصاحبه نیز جهانبگلو نگفت که جاسوس بیگانگان بوده است، با این وجود همین حالا هم قوه قضائیه در کمال بی شرمی او را جاسوس می خواند و کیهان دائما نام او را با صفت جاسوس توصیف می کند. این معنی نظام قضائی جمهوری اسلامی ایران و شرافت روزنامه نگاری کیهان است.

اینها که چیزی نیست، روزنامه کیهان بیست سال است که روزنامه نگار برجسته ایرانی مسعود بهنود را به دلیل سفری که سی سال قبل به فلسطین کرده، جاسوس اسرائیل می خواند و به دلیل همکاری اش با خوشنام ترین رسانه جهان یعنی بی بی سی او را جاسوس انگلیس می دانست. هاله اسفندیاری فقط به این دلیل زندانی است که برای جلوگیری از جنگ علیه تندروهای آمریکایی سخن گفته است و وقتی به او گفته اند که به ایران سفر نکند، باورش نشده است که ممکن است این حکومت دانشمند شصت و هفت ساله ای را که مخالف جنگ و براندازی است، دستگیر می کنند و به او اتهام جاسوسی می زنند. علی شاکری فقط به این دلیل جاسوس حوانده می شود که سه سال است همیشه در آمریکا علیه سیاستهای جنگ طلبانه تندروهای آمریکایی مبارزه کرده است و باورش نمی شد کسی که در آمریکا به عنوان عامل جمهوری اسلامی متهم است، در ایران به عنوان جاسوس آمریکا زندانی شود. من نمی دانم علی شاکری و هاله اسفندیاری و نازی عظیما، دقیقا در همین شش ماه گذشته پس از سی سال زندگی در آمریکا تازه یادشان افتاد جاسوسی کنند؟ یا همیشه جاسوس بودند؟ اگر همیشه جاسوس بودند چرا پارسال و دو سال قبل که همین افراد به ایران سفر می کردند، آنان را دستگیر نکردند؟ این چه کشوری است که جاسوسانش همه شان چندین کتاب نوشته اند و اگر فهرست قلم بمزدها و متهمان جاسوسی و عناصر مساله دار را از کتابخانه جمهوری اسلامی حذف کنیم، تمام قفسه های آن خالی می ماند. این چه کاری است که با ما می کنید؟

ما طرفدار براندازی نیستیم
به ما می گویند طرفدار سرنگونی نظام و به دوستان مان اتهام می زنند که شما می خواهید از طرق مختلف این حکومت را نابود کنید. این در حالی است که ما با صدای بلند، بارها و بارها، در محافل بین المللی، در نوشته های روزانه و حتی در رادیوها و تلویزیون های آمریکایی گفته ایم که با براندازی مخالفیم، به چه زبانی باید بگوئیم؟ همه نظام های سیاسی سعی می کنند نشان بدهند که دشمنان کمتری دارد، جز حکومت ایران که شب و روز تلاش می کند تا کسانی که قصد نابودی اش را ندارند، به عنوان دشمنان و معاندان خود قلمداد کند. این چه بیماری است که بر شما غلبه کرده و رهایتان نمی کند. به چه زبانی باید بگوئیم که ما قصد نابودی شما را نداریم؟ به چه زبانی باید بگوئیم که ما می خواهیم شما رفتارتان را اصلاح کنید؟ دو سه ماه قبل صدا و سیمای جمهوری اسلامی آدم معتدل و میانه رویی مانند سعید رضوی فقیه را که بخاطر اینکه دلش نمی خواست رابطه اش با ایران قطع شود، و می خواست دائما در رفت و آمد با ایران باشد، با روزنامه اینترنتی روزآنلاین هم همکاری نمی کرد، به عنوان یکی از مشاورین آمریکایی ها برای حمله نظامی به سوریه و ایران نام برد. سعید رضوی فقیه که اگر آمریکا به ایران حمله کند، مطمئنم او در صف اول جنگجویان با آمریکا قرار می گیرد. منی که متهم به طرفداری از هاشمی رفسنجانی و اصلاح طلبان در انتخابات هستم و به این اتهام افتخار می کنم، چگونه می توانم طرفدار براندازی باشم؟ شما بیمارید؟ مشکل روحی دارید؟ مرض بی دشمنی برشما غلبه کرده است که اینگونه همه مخالفان خود و منتقدان تان را دشمن و برانداز می خوانید؟

هر روز به اشکال مختلف داریم ملتی را که ذاتا حکومت ستیز هستند و همیشه دوست دارند همه چیز از بیخ تغییر کند، به صد زبان می خوانیم که اصلاحات را بپذیرند و بسیاری از کینه های مان را که می توانیم علیه مسوولان کشور است، خودسانسوری می کنیم که بگوئیم ما طرفدار سرنگونی حکومت نیستیم. دلیل این موضع گیری هم ترس ما نیست، من از وحشت حکومت نیست که به اصلاح معتقدم، من بخاطر شرایط کشور و نگاهی که به وضع جامعه شناختی ایران دارم چنین اعتقادی دارم. وقتی از ایران بیرون آمدم چند ماهی تند رفتم و پس از آن خودم را کنترل کردم، دیگر باید چه کنیم که شما بفهمید که ما برانداز نیستیم.

جنگ ایران و هلند از کی شروع شده است؟
آیا کشور هلند دشمن جمهوری اسلامی ایران است؟ آیا هلندی ها قصد سرنگونی جمهوری اسلامی را دارند؟ و آیا هلندی ها به ما دستور می دهند که چه بگوئیم و چه بنویسیم؟ آیا آنچه ما می نویسیم با آنچه قبلا می نوشتیم فرق می کند؟ کسی برای من توضیح دهد که دریافت پول از یک سازمان غیر دولتی اروپایی بدون اینکه آنان دخالتی در کار ما بکنند، چه اشکالی دارد؟ اصلا فرض کنیم که ما از دولت هلند پول می گیریم، این چه اشکالی دارد؟ مگر ما علیه کشورمان رفتار می کنیم؟ مگر ما با این پول فسق و فجور در کشور راه انداخته ایم؟ ما یک وب سایت اینترنتی یا یک رادیو یا یک تلویزیون خبری و تحلیلی با چنین پولی دائر می کنیم تا حرف خودمان را بزنیم. حرفی که مورد نظر مردم ایران است. کجای این کار اشکال دارد؟ فرق ما با رادیوی فارسی بی بی سی که پول آن را دولت انگلیس می دهد و رادیوی فارسی دویچه وله که پول آن را دولت آلمان می دهد و رادیوی فارسی آر اف ای که پول آن را دولت فرانسه می دهد، چیست؟ جز اینکه مدیریت و کنترل ما دست خودمان است و کنترل این سه رادیو دست دولت هاست. آیا ماهیتا در کیفیت برنامه های این دو نوع رادیو و سیستم خبررسانی چه تفاوتی وجود دارد؟ چرا ما مزدور خارجی هستیم و بی بی سی و صدای آلمان نیستند؟ حداقل با این تفاوت که دولت انگلیس مستقیما در حوزه جنگی آینده ایران است و هلند حداقل در مدت وجود داشتنش با ایران هیچ وقت مشکلی نداشته. این سوء تفاهم را رفع کنم که از نظر من بی بی سی یک رسانه مفید خبررسانی است که بسیاری از مردم ایران بحق خبررسانی آن را درست تر و عادلانه تر و نزدیک تر از واحد مرکزی خبر صدا و سیما می دانند. و خودم نیز چه در گذشته و چه در حال حاضر با بی بی سی کار می کنم و کار خواهم کرد، اما می خواهم بگویم که این گفته که ما از یک سازمان غیردولتی در هلند پول می گیریم و هلند همان کشوری است که به وب سایت « گذار» هم پول می دهد و وب سایت گذار وابسته به فریدام هاوس است و اخیرا کشف شده که فریدام هاوس یک موسسه نزدیک به جمهوریخواهان است، چه ربطی دارد به اینکه ما کارکنان روزآنلاین یا رادیو زمانه هم به جمهوریخواهان آمریکا ربط داریم؟ اصلا این چه استدلالی است که در پایان آن ثابت می شود که کشور ابرقدرتی مانند آمریکا با 300 میلیون جمعیت که سیاست جهان را کنترل می کند، برای اداره موسسات تحت فرمانش از دولت هلند پول می گیرد؟ چطور این استدلال احمقانه اثبات شده است و به بهانه آن هر روز به نویسندگان و آزادیخواهان و خردمندان این کشور یک انگ می زنند؟ و چطور شد که دقیقا در سال 1386 معلوم شد که ما مزدور اجانب هستیم و تا پارسال هیچ مشکلی وجود نداشت؟ آیا خبرنگاران و مسوولان رادیوهای بی بی سی و دویچه وله و حتی صدای آمریکا به ایران نمی روند؟ مگر هاله اسفندیاری و علی شاکری و نازی عظیما بار اول شان بود که به ایران می رفتند؟ چگونه شد که در سال گذشته این افراد جاسوس آمریکا نبودند، و امسال به یکباره جاسوس آمریکا شدند؟ چگونه شد که رامین جهانبگلو که در کانادا زندگی می کرد به ایران رفت و به کار علمی اش ادامه داد و یکباره تبدیل به جاسوس شد؟ در حالی که چند سالی بود که او در ایران زندگی می کرد و اصلا گرایش خاص سیاسی هم نداشت، حتی به عنوان یک اصلاح طلب هم به حساب نمی آمد. آنچه گفته می شود و اتهاماتی که زده می شود، بهانه است و بازی سیاسی برای گروگان گرفتن آدمها تا معامله سیاسی بر سر آزادی آدمها صورت بگیرد.

از کمک شش میلیون دلاری تا هفتاد میلیون دلاری
سالهاست که به ما اتهام می زنند که شما از آمریکایی ها پول می گیرید. این هم دروغ و هم بهانه است. اولین بار من و دوستانم در روزنامه جامعه توسط نماینده دزفول در مجلس متهم شدیم که شش میلیون دلار از آمریکا پول گرفتیم تا علیه حکومت کاری کنیم. مشروح ماجرا این بود که یک دانشگاه که بودجه ای معادل شش میلیون دلار برای پروژه ای داشت، تصمیم گرفت یک کتاب از دکتر سروش را به انگلیسی منتشر کند. کتابی که احتمالا در 2000 نسخه و با صرف 20 هزار دلار احتمالا چاپ می شد، نماینده دزفول معتقد بود که چون این کتاب را یک دانشگاه آمریکایی چاپ می کند و چون بودجه آن دانشگاه شش میلیون دلار است و چون دکتر سروش استاد شمس الواعظین سردبیر روزنامه جامعه بود، بنابراین همه ماها از آمریکا شش میلیون دلار گرفته بودیم. این در حالی بود که مثلا آدمی مثل من برای نوشتن طنز روزانه از روزنامه جامعه ماهانه صد هزارتومان دستمزد می گرفتم و کارمندان روزنامه جامعه همیشه برای گرفتن دستمزدشان با امورمالی که حقوق ها را دیر می داد، چون پول نداشت، درگیر بودند. البته در همان زمان درآمد اصلی من به سیاق پنج سال 1370 تا 1375 از نوشتن پلاتو و فیلمنامه برای برنامه های کمدی تلویزیون می گذشت و در همان زمان که ماهانه از جامعه صد هزار تومان می گرفتم، ماهی پنج میلیون تومان برای نوشتن برنامه تلویزیونی ای به نام « قاصدک» بدون نام خودم از تهیه کننده ای در صدا و سیما دستمزد می گرفتم. ( توضیح بدهم که این دستمزد برای نوشتن برنامه تلویزیونی دستمزد بالایی نیست و اصولا نرخ کار تلویزیونی در ایران همین است.) نکته این که در همان زمان که من متهم بودم که از آمریکا پول می گیریم، 90 درصد درآمد من از طریق نوشتن فیلمنامه برای تلویزیون و سینما بود و پول مان از دستگاه آقای لاریجانی می آمد. و البته من هم قطعا چنان استعدادی داشتم که تهیه کننده تلویزیون ترجیح می داد با من کار کند، این کار یک کار حرفه ای بود و هست. و نکته دیگر اینکه در همان زمان دستمزد کارکنان روزنامه هایی مثل همشهری و ایران و کیهان و اطلاعات بسیار بیشتر از ماهایی بود که از آمریکا پول می گرفتیم.

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را...
روزی در پاریس بودم که روزنامه جمهوری اسلامی نوشت که من به فرانسه پناهنده شده ام، قرار بود دو هفته دیگر برگردم، اما بلافاصله دوسه روز بعد برگشتم. ما ایستادیم در ایران و کارمان را کردیم، بهنود ایستاد و علیرغم همه اتهامات کارش را کرد، هوشنگ اسدی و نوشابه امیری که اولی نورچشمی کیهان است و سهمیه فحاشی او تا ابد انگار قطع نخواهد شد، ایستاد و کارش را کرد، حسین باستانی ایستاد و کارش را کرد. امید معماریان و سینا مطلبی نیز همین طور و بعد، آنان شروع کردند به زدن و زدند و زدند و زدند، چنان کردند که ما که آرام ترین و معتدل ترین بودیم و حاضر بودیم که در همان شرایط دشوار و در همان روزنامه هایی که عمرشان مثل عمر پروانه ها صبح آغاز می شد و شب به پایان می رسید کار کنیم، مجبور شویم که از کشور فرار کنیم و به دنیای آزاد پناهنده شویم. گوئی عهدی است از الست که نویسنده و متفکر و آزاد اندیش را باید از کشور فراری دهند و به غربت دچارش کنند و اگر شانس نیاورد در فرنگ بپوسانندش و تمامش کنند. مگر این بلا بر سر دهها چون من و ما نیامد و مگر فقط قصه قصه امروز است؟ این چه وضع نفرت انگیزی است که نویسنده جماعت آخر کار برای خودکشی هم باید مثل صادق هدایت برود پاریس، یعنی برای مردن هم در تهران جایی برای ما نیست؟ ممکن است بگویند آن یکی نیهیلیست بود، شریعتی که دیگر نیهیلیست نبود. این چه فرهنگی است که داریم؟ این چه مرضی است؟ مگر ما چه گفته بودیم؟ و مگر ما الآن چه می گوئیم؟ چرا باید طنزنویسی مثل هادی خرسندی که روزگاری نویسنده محبوب تلویزیون رسمی کشور و روزنامه های عادی ایران بود و بی تردید بزرگترین شاعر طنزسرای بعد از ایرج میرزاست، باید در لندن زندگی کند و نشریه اش روی دوشش از این سوی جهان به آن سوی جهان حمل شود و خوانندگانش در سرزمین کلمات فارسی از او محروم باشند؟ چرا طنزنویس بزرگی مانند پزشکزاد که بهترین آثارش با هیچ دولتی تضاد ندارد، باید حسرت به دل نویسندگی در ایران باشد؟ چرا من ابراهیم نبوی باید وقتی که 48 کتابم را در ایران چاپ کردم و حالا که 20 کار دیگر آماده چاپ دارم، باید حسرت چاپ کتابهایم را در ایران بخورم؟ جرم ما چیست؟ چرا باید نویسنده ای مانند بهنود که قلمی دلنشین و شیرین چون عسل دارد و در کشوری مثل ایران که رمان و داستان در سال شانس بیاورد سه هزار نسخه می فروشد، کتاب « این سه زن» اش حداقل 150 هزار تا 200 هزار نسخه فروخته است، نباید در تهرانی زندگی کند که کلمه به کلمه کتابهایش از آنجا می آید؟ چرا عباس معروفی و فرج سرکوهی و رضا براهنی و شاهرخ مسکوب و سروش حبیبی و فریدون تنکابنی و سایه و عباس میلانی و اکبرگنجی و بسیاری دیگر نباید بتوانند به کشور خودشان که دوستش دارند و مرکز زایش کلمات شان است بروند و همیشه وحشت این را داشته باشند که به جرم نویسندگی و آگاهی داشتن و دادن از کشورشان باید تبعید باشند؟ جرم ما چیست؟ قاتلان کدام کسانیم و سارقان شب روی کدام خانه ها بودیم؟

ما رانده شدگان همیشگی
می خواستم بگویم که نسل ما آواره بی خردی یک جامعه شده است، اما می بینم درست نگفته ام. مگر نه اینکه چند میلیون ایرانی از نسل های مختلف در پنج دوره مختلف مهاجرتی و به دلایل مختلف مجبور به ترک ایران نشده اند؟ پس مشکل چیز دیگری است، بزرگتر از این که ما می پنداریم. می خواستم بگویم که ما نویسندگان دوم خردادی به تبعید افتادیم، می بینم آنهایی که در دهه شصت در سخت ترین شرایط قربانی شدند، آنها هزاربار سخت تر از ما آواره شدند. می خواستم بگویم که این مشکل جمهوری اسلامی است، یادم افتاد به گفته تیمسار نصیری رئیس ساواک دوران پهلوی که در پاسخ به سفیر ایران در انگلیس در مورد چند دانشجوی ایرانی که می خواستند به کشور برگردند و نمی خواستند بگویند گه خوردم، گفته بود: « یا باید با ما همکاری کنند یا آنقدر توی لندن بمانند تا بپوسند و همانجا بمیرند.» روزگار معلم بدی است، بالاخره لندنی ها سه چهار سال بعد به ایران برگشتند و از نصیری جز یک عکس دلخراش برهنه چیزی در حافظه تاریخ نماند. این چه نفرینی است که ما دچارش شدیم؟

ما نویسنده ایم و می نویسیم
ما روزنامه نگاریم، ما نویسنده ایم، ما می خواهیم بنویسیم و دوست داریم در کنار آفرینش کلمات و رویاهای مان، به توسعه دموکراسی و آزادی و جامعه مدنی و عدالت در ایران کمک کنیم. ما نمی خواستیم از وطن مان برویم، آنقدر آزارمان دادند و گلوی مان را فشردند که علیرغم تمایل مان گریختیم. حالا نه من مجبورم خود را پنهان کنم و نه ترسی از وزارت طلاعات و دادگاه مطبوعات دارم، با این وجود، دارم فریاد می زنم که ما جنگجو نیستیم، ما دشمن نیستیم، ما نمی خواهیم حکومت را نابود کنیم. ما حتی در همین اروپا هم مراعات بسیاری از قوانین ایران را می کنیم تا بتوانیم با مردم حرف مان را بزنیم تا صدای مان در ایران شنیده شود و کلمات مان خوانده شود. هنوز یک سال و نیم از خروجم از ایران نگذشته بود که به آنان که می شناختم و دستی در کشور داشتند پیغام دادم که می خواهم برگردم و حاضرم زندانم را هم بروم ولی بتوانم بروم و بیایم و مثل یک ایرانی عادی زندگی کنم، گفتند بمان تا چند ماه دیگر. این داستان بر من و چند تن دیگر رفت و می دانم که اکنون نیز بر بسیاری می رود. حکایت چنین است.
آنها می خواهند ما ننویسیم
به ما می گویند برانداز، نه بخاطر اینکه برانداز هستیم، بلکه برای این که معجزه کلمات از اثر هر اسلحه ای بیشتر است و ما نمی خواهیم هیچ گلوله ای از سوی هیچ کسی به سوی پیشانی شخص دیگری شلیک شود. به ما می گویند براندازان نرم، چون هر چه می جویند دلیلی برای برانداز بودن ما پیدا نمی کنند. به ما می گویند مزدور خارجی، بخاطر اینکه می خواهند مردم کلمات ما را نخوانند، به ما می گویند از خارجی پول می گیریم، چون می خواهند ننویسیم و امواج آگاهی را به جامعه نفرستیم. اما ما کاری جز نوشتن بلد نیستیم. ما محکوم به نوشتن و گفتن هستیم. هشتاد سال قبل، وقتی مجلس تشکیل شد، مرحوم مدرس توسط رجاله هایی که با هر کس و ناکسی سر و سری داشتند، متهم شد که از خارجی ها پول گرفته است. مدرس در کمال خونسردی گفت: « بله، پول گرفتیم و برای انقلاب و مردم مصرف کردیم و تمام رسیدهای آن را هم داریم، اگر لازم شد بگوئید تا برایتان بیاوریم.»

و ما خواهیم نوشت، هر روز و هر روز و هر روز
مشکل ما این است که نمی دانیم با چه زبانی باید بگوئیم که ما دشمن نیستیم، ما مزدور نیستیم، ما نویسنده ایم، ما از آنچه در کشور می گذرد انتقاد داریم و حق داریم حرف مان را بزنیم. کلمات به ما می گویند که نباید ساکت بمانیم. ما هر روز مشغول خلق کلمات هستیم، ما هر روز رسانه ای تازه می سازیم، ما می گوئیم چون می فهمیم و مخاطبان ما می خوانند چون می خواهند بدانند. ما نمی پوسیم و نابود نمی شویم، چون به اندازه تمام ظلم و ستمی که بر مردمان و کشورمان می رود انگیزه داریم، با همین انگیزه از اروپا پول می گیریم که رسانه بسازیم، اگر موفق نشدیم از هموطنان ایرانی مان صد دلار صد دلار پول می گیریم، اگر موفق نشدیم از داخل کشور پول می گیریم، اگر موفق نشدیم رسانه ارزان ایجاد می کنیم، در هر حال ما مثل آواری از کلمات در این دو سال آینده روی سرتان می ریزیم، درها را ببندید از پنجره می آئیم، اینترنت را قطع کنید از رادیو می آئیم، از تلویزیون می آئیم. ما خواهیم نوشت، ما مجبوریم بنویسیم، ما زبان مردم هستیم و مردم نوشته ما را می خوانند، ما نمی توانیم ننویسیم. من می نویسم، نه برای نابود کردن تو، برای اینکه خودت را اصلاح کنی. ای کاش می فهمیدی که باید خودت را اصلاح کنی، حالا که نمی فهمی به زور کلمات به تو می فهمانم. دست تان از روی دهان مان بردارید. ما برای نابود کردن شما توطئه نکرده ایم، لطفا این را بفهمید.

ابراهیم نبوی
14 خرداد 1386

این مطلب را اصلاح و خلاصه کردم و بخش هایی از آن حذف شد.

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/245

Comments

khaste nabashi

Posted by: mostafa at August 1, 2007 10:19 AM

گفتم :به هر حال کار طنزاست. سخت است.یک چیزی اگر من گفتم دل شما شکسته است یا انقلاب لطمه ای خورده شما من را ببخشید . گفتند:نه من چنین چیزی ندیدم.گل اقاو امام سال63

Posted by: میلاد at June 13, 2007 07:41 PM

سلام
سیو کردم تا آفلاین بخوانم و سپس نظر بدهم تا بعد و شاد باشید.

Posted by: پژواک خاموش at June 12, 2007 04:02 AM

ضرب‌المثل را اشتباه گفتی: اون که به ما نریده بود...کلاغ ... دریده بود

دوست عزیز! اشتباه نگفتم، مثلا خیر سرم یک ساعت هنر بخرج دادم که فلانجای کلاغ را وارد ادبیات نکنم، شما کشف فرمودید. این ضرب المثل مثل توی زیر زمین خانه شان عروسی است به جای توی ... عروسی است... استفاده می شود و به همین سیاق....
لطفا بهداشت را رعایت کنید. درهمین جهت این ترانه قدیمی مامان کله و پدر اولیه و پسر اولیه و پسر عزیزوارم و پدرعزیزوارم پیشنهاد می شود
صبح و ظهر و قبل از خواب
مسواک بزن مسواک
تا دهان تو گردد، خوشبو و تمیز و پاک
ما بچه های نازنازی
به این خوبی تمیزی
از دوره گردهای محل
نمی خریم هیچ چیزی
ابراهیم نبوی

Posted by: Saeed\ at June 8, 2007 03:29 PM

آقاي نبوي؛

من نسبت به ميهن دوستي و انساندوستي شما شك ندارم و نگراني شما نسبت به وضعيت افرادي كه اسم برديد قابل درك هست و نقض حقوق افراد پذيرفته نيست، اما از آنجا كه كلام شما تاثير گذار هست توجه شما را به اين مطلب جلب مي كنم كه در حقيقت كشور در وضعيت بحراني و جنگي به سر مي برد حتي اگر دولت ايران اين وضعيت را به دلايلي انكار كند، احتمال حمله نظامي و تهيه مقدمات آن از جمله استفاده احتمالي از چنين افرادي آگاهانه يا ناآگاهانه توسط امريكا چيزي نيست كه بتوان انرا ساده گرفت؛ اگر وضع بحراني و در آستانه جنگ بودن كشور را بپزيريد شايد در شدت قضاوت منفي شما تغييري حاصل شود.

با تقديم احترام

دوست عزیز
این حرف شما را نمی پذیرم، اما به این موضوع فکر کنید که اصولا بردن شرایط کشور به سوی شرایط جنگی و انداختن ایران به دام جنگ تا حد نابوی کل کشور توسط احمدی نژاد و نظامیان، مهم ترین وسیله برای سرکوب هر گونه مخالفت در کشور و در دست گرفتن قدرت دست نظامیان است.
با احترام
ابراهیم نبوی

Posted by: keyvan irani at June 7, 2007 08:21 PM

very good

Posted by: ako at June 6, 2007 05:12 AM

سلام
فقط مي خواستم توضيح كوتاهي در مورد كلمه برانداز بدم و برم.

برانداز در ج.ا. كسي است كه جلوي حمله به ايران را بگيرد.

وگرنه خيلي ها از صبح تا شب در داخل ايران با صداي بلند دعا مي كنند كه آمريكا به نجاتشان بيايد و آب از آب هم تكان نمي خوره و كسي آنها را به جرم برانداز نمي گيره.

برانداز كسي است كه به فكر مردم ايران باشد و با غم مردم غمگين شود.

وگرنه هر كسي كه از صبح تا شب سر مردم شيره بماله و پدر مردمو دربياره آخر سر وزير و وكيلي مي شه.

برانداز كسي استكه ظاهر و باطنش يكي باشد.

ظاهرا بگيد ما نفت سر سفره مردم مي آوريم و دوستان خود مثل رستم آقا خان را به قاچاق هزاران تن محصولات مورد نیاز ملت و دزدی از بیت المال بفرستيد بعد خواهيد ديد كه همين آقايان با كمكهاي ميلياردي به كمك مي يان و حتي از يه ديوانه زنجيري رييس جمهور مي سازند.

Posted by: حميد at June 6, 2007 01:32 AM

آقای نبوی عزیز

چرا رفتار حکومت برایتان عجیب است؟ هر رژیم دیکتاتوری خطوط قرمزی دارد که عبور از آن به منزله دشمنی کردن با آن رژیم است. چرا اینقدر می گویید ما می خواهیم شما اصلاح شوید؛ خوب آنها هم استدلال می کنند که بر حق هستند و شما باید اصلاح شوید.

آقای نبوی چرا از عبارت براندازی نرم می ترسیم؟ اگر سران حکومت آنجور که مورد نظر روشنفکران است اصلاح شوند یعنی به برقراری یک نظام دموکراتیک رضایت دهند، این یعنی براندازی نرم. یعنی اینکه قرار نیست مثل انقلاب کسی را اعدام کنند، بلکه مثل اتفاقی که در آفریقای جنوبی افتاد می توان بخشید ( ولی فراموش نکرد)

اگر دوست دارید به ایران برگردید و به این خاطر است که محافظه کاری می کنید و حتی کامنتها را سانسور می کنید که بحثی است جدا. من هم آدم شجاعی نیستم توی این جامعه کار میکنم و آنجایی که زورم می رسد زیر بار حکومت نمی روم ولی بحث این است که اگر قرار است برای کسب حقوق بشر و آزادیهای اولیه مبارزه کنید، نه بترسید و نه از رفتار حکومت تعجب کنید. برای رنسانس هم خیلی از روشنفکران اروپا جسارت به خرج دادند. خوب این میل خودتان است اول تکلیفتان را با خودتان روشن کنید و اگر می خواهید که مبارزه کنید نترسید. جسارت داشته باشید و فریاد بزنید.

با احترام

Posted by: مریم at June 5, 2007 11:51 PM

جناب آقای نبوی عزیز
جرم شما و ساير نويسندگان و روشنفكران اينست كه مردم را اگاه مي كنيد. چه جرمي بزرگ تر از اين كه به مردم بگويید چه بلایی دارد بر سر این مردم و ملكت مي آبد. اگر مردم آگاه شوند دیگر به اين اعراب جبل عاملي و عراقي رکاب نمي دهند و اين يعنی پايان حكومت طالبان در ايران. اين دليل اصلی وحشت حكومت از شماهاست و دلیل این که جرم شما بسيار سنگين است.

رفیق جان
دستت درست، ولی چکار به اعراب داری. دشمنی با همه اعراب مثل دشمنی با همه ایرانیان است، لطفا از این کلمات اجتناب کنید، کنیم، کنند، لطفا
ابراهیم نبوی

Posted by: داریوش at June 5, 2007 11:21 PM

ببین. با تعریفی که تو از آدم فروشی می کنی اون ژورنالیستهایی که باعث شدن نیکسون استعفا بده یا کسایی که عکسای ابوغریب رو آشکار کردن همم آدم فروش حساب می شن. کار روزنامه نگار نقد قدرتهای بزرگ و کوچیکه، نه اینکه کنارشون بایسته و بهشون کمک کنه.

کاری که این خبرنگار هلندی کرده دقیقا کاریه که یه روزنامه نگار واقعی باید بکنه. اون در مقابل قدرت ایستاده و داره واقعیت رو از زاویه مظلوم یا قربانی نگاه میکنه. تو با این اصل اخلاقی روزنامه نگاری اصولا مخالفی؟ یا اینکه چون خودت از این بودجه نفع میبری باهاش مخالفت میکنی و تهدیدش میکنی؟

من فکر کنم بجای اینکه هر کسی رو که با دخالت آمریکا توی اوضاع ایران مخالفه آدم فروش بخونی، بهتره یه کم روی انگلیسی ات کار کنی و چهار تا کتاب غیر فارسی بخونی ببینی دنیا دست کیه و آدمهایی که همفکر تو هستن چجور آدمایین.

چشم، تلاش می کنم پیشنهاد شما رو عملی کنم. قسمت روزنامه نگار هلندی رو هم حذف کردم. آدم فروش از نظر من کسی است که وقتی حکومت بدون هیچ دلیلی کسی مثل علی شاکری یا رامین جهانبگلو یا شادی صدر رو زندانی می کنه، شما حق ندارید دروغ های حکومت رو بخاطر اینکه فکر می کنید ممکنه این دروغها راست باشه تکرار کنید و جنایت رو تائید کنید یا به جنایتکار کمک کنید.
ابراهیم نبوی

Posted by: شهاب محمدی at June 5, 2007 08:01 PM

When I left Iran, I promised to myself that I would never ever get involved to anything related to politics especially if it is related to Iran! Well here I am, checking your site everyday for new article written by you.
Well-done. Keep going.

Posted by: Farhad at June 5, 2007 06:15 PM

Che gharib mandi ay del, na ghami na ghamgosari-Na be entezare yari , na ze yar entezari.
Gham agar be koh goyam begorizado berizad.
ke degar be in grani natavan keshid bari.
Saharam keshide khanjar ke chera shabam nakoshtast
.To bokosh ke ta nayoftad degaram be shab gozari.
Nachenan shekast poshtam ke dobare sar bararam.
Manam an derakhte piri ke nadasht bargo bari.
Davar jan biya sotedelan gerde ham aeem.

Posted by: Ali at June 5, 2007 04:05 PM

آقای نبوی، شما که دارید از دو طرف هم از رادیو زمانه و هم از روز آن لاین از این بودجه دولت هلند منفعت می برید. پس خیلی طبیعی است که از آن دفاع کنید. بهتر است در این مورد کسی حرف بزند که دچار تلاقی منافع نباشد.

من اگر با رادیو زمانه و روزآنلاین همکاری می کنم به این دلیل است که معتقدم که این کار کار درستی است. برای اثبات نظرم هم یک مقاله نوشتم که شما آنرا خواندید. در هر حال من نظر دیگری ندارم.

Posted by: نیکو at June 5, 2007 03:08 PM

از انصافی که در مورد حسین درخشان به خرج دادی ممنونم
چون کم کم داشتم از هر دویتان دلگیر می شدم چون در برخی مواقع هر دو بی انصاف می شوید

Posted by: سامان at June 5, 2007 03:01 PM

آقای نبوی سلام

من یک انسان به کلی خنگ در سیاست هستم و به همین دلبل سیاسی نیستم! ولی وقت ناهار مقالات شما و درخشان و بهنود و کیهان را می خوانم و یک چیز را بسیار کنجکاوم بدانم!

من می دانم که شما و درخشان با هم خوب نیستبد و درخشان از "روز" خوشش نمی آید، ولی آقای بهنود که در "روز" می نویسد دوست درخشان است و از او خوشش می آید...از طرفی اتهاماتی که درخشان به روز می زند غیر مستقیم به آقای بهنود هم می زند ولی همچنان با هم دوستند... من گیج شدم می شود توضیح دهید؟؟

بست ریگاردز
مینا

چه اشکالی دارد دو نفر دعوا نمی کنند؟ اصولا مسعود بهنود اهل دعوا نیست. راستش را بخواهید من هم می خواهم این کار را ترک کنم.
ابراهیم نبوی

Posted by: dumb in politics at June 5, 2007 02:54 PM

agha davar haz kardam, faghat mitunam begam, ey val be valet vavali be voolet ....

Posted by: No name at June 5, 2007 12:40 PM

salam
nabavi jan
man be khoobi midanam ke to bar andaz nisty
valy ejaze bede kami ham mokhalefat basham.
dorost ke risheye hameye moshkelat ma dar farhang va bavarhaye aameye mardom kholaase mishavad va dar hamin rasta ast ke shoma be eslaahat eteghaad dary, man ham ingooneh fekr mikardam valy aaya 8 sal tajrobeye eslahat kaafy nabood va aaya be in natijeh narresideim ke zarb ol masal:
"mojeem ke asoodegy ma adam mast "
baraye in nezam va nyazash be bohran va doshman tarshy, karbord darad?
be nazar man maahyat vojoody in rejim be gooneysi ke hich eslahaty ra bar nemitabad.
va motasefaneh joz zaban zoor zaban digary ra
nemifahmad.mesl taleban mesl saddam.az tarafy bahaye in zaban zoor eshghal keshvar va az beyn raftan zirsakhthaye eghtesad mamlekat va bohrany toolany modat ast,valy bayad roozy beyn marg tadrijy hamrah ba naboody hameye arzeshhaye zibaye zendegy va naaboody in jahl mokkarrar yeky ra entekhab kard, be ghol aghaye khatamy bad paradoxi ast! .
lotfan yek key board farsi ham dar inja gharar bedahid.
Majeed Khalili az Dubai

majid aziz
man mifahmam keh shoma che migooyid, amma man va shoma nazarat e motafaveti darim, man nazar e khodam ra goftam, motaghedam dowran e khatami khoob bood va shoma ham ba man mokhalefid, zemnan harf e hamdigar raa ham goosh mikonim, vali ghabool nadarim
mokhless shoma
ebrahim nabavi

Posted by: majeed khalili at June 5, 2007 12:10 PM

وقتي اين نوشته رو مي خوندم . چشم هام پر اشك شده بود . چه كاري از دستم بر مي آيد ؟ امروز به در خانه كسان بيشتري خواهم رفت و امضا هاي بيشتري جمع خواهم كرد براي كمپين . اين تنها كاري است كه از دستم بر مي آيد . قلمتان را ستايش مي كنم . مراقب خودتان باشيد .

Posted by: bahar at June 5, 2007 11:47 AM

ابرام جان من نمی دانم اینهارا خطاب به چه کسانی نوشته ای خطاب بما که اینور آبیم حتما نیست. آیا منظورتان حسین شریعتمداری و یا گروه سیاهپوشان فاشسیت حزب بسیج است؟ شما با چه توقعی آنها را خطاب می کنید ؟ یعنی فکر می کنید شیادی بنام احمدی نژاد دوستدار ایران و ایرانی است؟ شما گویا یادتان رفته است که اینها فقط و فقط با جوانان هموطن ما که مشق سیاسی می کردند چگونه با باران سرب مذاب برخورد کردند، کاری که حتی صدام با مخالفینش نکرد. باکتان از چیست؟ به گور باباشان که شما ویا هر ایرانی طرفدار دمکراسی را خائن و مزدور بنامند. این ملت است که تصمیم می گیرد که چه کسانی خائن هستند ونه حسین شریعمتداری و یا آن حسین و حسین های دیگر این حرفها بوی زدگی و ماندگی و بریدن می دهد ما به آن رژیم نه گفتیم وبه این دلقکهای بی نمک بلاشک خودفروخته هم نه خواهیم گفت. مابه آن رژیم نه گفتیم چون تجربه سیاسی نداشتیم خیلی راحت بگویم که بستن درهای سیاست و مشق سیاسی صحیح بروی مردم و دور نگهداشتنشان از واقعیات روزمره و گاه بزرگ کردن آدمهائی نظیر آقای خمینی باعث سقوط رژیمی شد که می توانست اصلاح شود. شاه با آن اشتباه بزرگ اولین تیررا خود بسوی رژیمش شلیک کرد وامروز کسانی چون خامنه ای با این وضع اسفناک مملکتداری زمینه بدار کشیدن خود و حکومت جمهوری اسلامی را گام به گام فراهم می کنند. نه من ویا شما و دیگر ایرانیان خارج از کشور شما از اینکه از امثال اینها انک مزدوری دریافت بکنی غم به خود راه نده ونگران مباش واما اینکه ما خواهان سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی هستیم. باید با صراحت بگویم آری ما چنین می خواهیم وآرزو بر زندگان عیب نیست .

دوست عزیز
من چنان که گفتم به دلایلی که پیش از این نیز گفتم با سرنگونی حکومت مخالفم و معتقدم این اتفاق فاجعه ای برای ایران خواهد بود.
ابراهیم نبوی

Posted by: محمد at June 5, 2007 11:08 AM

خسته نباشید..

Posted by: نوید at June 5, 2007 08:09 AM

داور جان محض اطلاع عرض ميكنم, comment مرا با نامsherry درج كرده اي كه ايشان را نمي شناسم!.
عزت زياد و ايام بكام. نوذر

Posted by: نوذر at June 5, 2007 06:45 AM

Take it easy.n
I think you are right but after this article try to write about; how to get free of this trap.n
You are a writer and also smart, so; What is your suggestion for ordinary people? Just let us know about your idea.n
Best regards

Posted by: asa at June 5, 2007 06:04 AM

با سلام ...

نوشتن برای شما خیلی خیلی سخت است. وقتی به این زیبایی تمام آنچه در پراکندگی مغزم دارم را در نوشته ای کوتاه می خوانم از ناتوانی خودم حرص میخورم ولی حس لذتی وصف نشدنی تمام وجودم را می گیرد وقتی آنچه را که من فکر میکنم به چه زیبایی در نوشته های شما می یابم.

ممنون از آنچه انجام می دهی وتشکر بیشتر برای آنچه که از انجامش طفره می روی. شما خود بهتر می دانی که زمان قاضی عادل و بی رحمی است. پس به آنچه می توانی بکوش و از آنچه بی مهری اندک مردمان کوتاه نظر است نترس. امروز با این همه پیشرفت تکنولوژی قریب در غربت بهتر از غریب در قربت است.


تو بزرگی. تمام آنها که نامشان را بردی مثل تو بزرگند. همان حسین درخشان هم بزرگ است. پس قدر هم بدانید.

Posted by: saeed at June 5, 2007 05:24 AM

آقا نبوی جان
قربان شما که در نوشتن انشاهای سانتی مانتال و توسل به احساسات خواننده استادید و کامنتهای لوس پاچه خارانه هم تا بخواهید میگیرید. اما گوش کنید به دو کلمه حرف حساب اگر هم نخواستید در کامنت گیرتان نگذارید چون خطاب به شماست نه مخاطبانتان.

خوب شما به قول خودتان معتدلترین بودید و حاضر بودید تحت هر شرایطی در آن کشور بمانید. ولی دوست عزیز من، اسبی که شما روی آن شرط بستید باخت. فراموش نکنید که بخش بزرگی از به قول شما کلمات که برای آن جامعه تولید میشد صاحبانی داشت که کار شما را آدم فروشی می دانستند.

نبوی عزیز، شما با قسمتی از حاکمیت رفتید و هرچه خواستید هم به کسانی که با شما نرفتند گفتید. آن قسمت از حاکمیت باخت. شما با آنها باختید و مجبور شدید فرار کنید. به هر حال سیاست جهان سومی همین است و برنده هیچ وقت با بازنده فالوده نمی خورد. مگر همین حاکمیت زمانی که یکپارچه و خط امامی بود با صدهزار اعدامی اش فالوده خورد؟ هرکدام از شما تا 76 به درجات مختلف نسبتی با حکومت داشتید. شاید بچه اش نبودید ولی غریبه هم نبودید. یکی تان پسر عمه بود یکی تان نوه عمو و یکی دیگر باجناق برادر. غیر از بهنود که معلوم نشد چرا ناگهان عرض سالن را طی کرد و فقط یکبارچند سال پیش در وبلاگ اش توضیح داد که در جواب به کنایه شاملو به او گفته بود که دارد پیر میشود و مجبور است با اصلاحی ها بگردد.

میخواهم بگویم سید ابراهیم نبوی عزیز که حسین درخشان هم کار خاصی نکرده است غیر از طی کردن عرض سالن. حوصله اش سر رفت و شرط اش را عوض کرد و روی اسبی گذاشت که خیال می کرد برنده می شود. نمی دانم ناراحتی شما از چیست. مگر شما و دوستانتان زمانی کارمندان دولتی نبودید که داشت دوستان کسانی که آن زمان جایی ایستاده بودند که شما ایستاده اید جلوی دیوار می گذاشت؟ درخشان هم مسلما هرگز شریعتمداری نمی شود. نمی خواهد هم که بشود. فقط شغل بی سر و صدایی می خواهد در یکی از اداره های دور از دیوار تیرباران.

دوستدار شما

Posted by: یک دوست at June 5, 2007 04:48 AM

برادر بزرگترم،آقای نبوی
شما میتوانید در ایران هر کاری به غیر از انتقاد از حکومت،انجام دهید...این مشکل شماست که نیازتان به آزادی فکر وبیان بیشتر از نیازتان به دیزی،بولینگ،اسکی در آبعلی و جگرکی های در بند است!!!این مشکل شماست که به مغزتان بیشتر از شکم و زیر شکم اهمیت میدهید....اصولا جاسوس ها این رفتار را دارند!!!
به نظر شما روزی خواهد رسید که به همراه خوردن یک لیوان چای داغ،یک روزنامه ی آزاد داغ هم داشته باشیم؟!
(ps to nabavi:خیلی دوست داشتم همونطور که قول داده بودی،مطلب برف سیاه رو ادامه میدادی،دلم سوخت،جون 5 ساعت در موردش فکر کردمو نوشتم...البته اگه از نوشته ام که واست میل زدم برداشت چپ بودنم رو داشتی،همین جا از کلیه ی هولیگانهای چپ-چه قدیمیاشون وچه جوجه هاشون!-برائت میجویم!!!)

Posted by: م.ر at June 5, 2007 04:46 AM

Thanks a lot for your article.As i wake up in the morning i check your website to see if there is a new article.I cried tonight.

Posted by: hamed at June 5, 2007 04:27 AM

کاملا موافقم. مطلب بسیار جالبی بود. یه مقدار به نظرم البته عجله ای و بدون ادیت منتشر شده بود شاید یه مقدار بعضا (به لحاظ متنی) و تطویل باید ادیت می شد. اما در کل عالی بود. ممنون و به امید موفقیت همه این ادمایی که ازشون اسم بردی.

Posted by: masood at June 5, 2007 03:40 AM

فریادی از میان کلمات نوشته شده که صداش رو هر دردچشیده ای می تونه بشونه به شرطی که خودش رو به کری نزده باشه!
آقای نبوی جرم شما و شماها همان است که شاعر صده ها قبل گفته: تو اهل دانش و فضلی، همین گناهت بس.
پاینده باشید

Posted by: sherry at June 5, 2007 02:27 AM

دوست عزيز جناب آقاي نبو‍‍ِِ‍ی
شما و تمامي ياراني كه نام انها به نيكي در نوشته شما برده شد( مسعود بهنود و حسین باستانی و مهدی جامی و نیک آهنگ کوثر و.....)شمع هاي روشنگري هستيد كه نور اگاهي را در جامعه مي افشانيد وبا اين نور قلب تاريك و چشم خفاشان و سياه دلان را آزرده و بدرد مي آورديد.
بذر دوستي و مهرباني را در دلهاي مردم ميكاريد و لبخند بر چهره افسرده آنان مي نشانيد.
از "حميد مصدق" ياري گرفتم و براي همه اسفندياري ها،شاكري ها،زنان شيردل،معلمان،كارگران و دانشجويان و تمامي ازاد انديشان و حق طلبان در بند ظلم و استبداد،با شما و همراه شما پيشاهنگان راه ازادي مي خوانم:
" دل من مي سوزد،
كه قناريها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوترها را
- آه، كبوترها را ...

كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند .
حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت
...
من چه مي گويم،آه ...
با تو اكنون چه فراموشيها؛
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من،
هست برهان فراموشي من،
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند "

Posted by: نوذر ، مونترال at June 4, 2007 09:59 PM

حاج آقا نبوي حكومت ولايت فقيه همينه كه ميبيني خودتون هم بهش راي دادين. حالا كه صابون آخوندا به تنت خورده و فكرت باز شده بجاي اينكه ما رو از براندازي بترسوني فكر كن كه چگونه ميتوني كمك كني كه حكومت ولايت فقيه جاشو بده به حكومت آزادي از طريق مسالمت آميز.

Posted by: Afshin at June 4, 2007 09:59 PM

کاملن با نبوی موافقم. کسانی مثل او ،بهنود, درخشان، هوشنگ اسدی، سجادی و.و.و... سالهای سال است با « خلق کلمات و به کمک صد دلار صد دلارها ی وطنی غیر وطنی» فریاد می زدند و میزنند که: رژیم عینک دشمن تراشی از خودی ها را باید عوض کند. شاید زمانی این تاکتیکها کار سازد بود. که ثمره اش جایزه ها ی سینمایی و ادبی و نوبلی است که نصیبمان شد،. این بنده خداها تا آخر عمر که نمیتوانند تقیه کنند و نقش بازی کنند. وجود این عزیزان، این ستارگان در حال افول علم ادب و هنر اسلامی، ایرانی، در داخل خیلی مفیدتر و موثر تراز ماندن در غربت و گمنامی و به هم پریدن بخاطر چندر غاز صد دلاری های بی ارزش اروپایی(درخشان، نبوی، سجادی) است . و اگر تا بحال دوام آورده اند خود را آویزان نکرده اند نه بخاطر قلم یا علم و هنرشان که متاسفانه در اینجا خریدار ندارد که بخاطر زیستن در عصر تکنولوژی اینترنتی است که حتی خود کشی و مرگ نامداران گمنام را هم به تاخیر می اندازد.

Posted by: البرز at June 4, 2007 09:56 PM

سلام
خسته نباشید .
آقای نبوی ، طوری صحبت می کنید که انگار کتاب 1984 را نخوانده اید یا ندیده اید . یعنی شما نمی دانید که بزرکترین جرم برای ما و افرادی همچو ما که در ایران هستند ، جرم اندیشه هست ؟
جرم تفکر کردن و نوشتن این تفکرات که جرم دومی به مراتب سنگینتر از اولی می باشد .
من نمی توانم اسم خود را نویسنده بنامم ، اما به عنوان یک نویسنده و مترجم با یک مجله ی ورزشی و چند روزنامه و مجله غیرتخصصی ورزشی همکاری می کنم . من حتی در نوشتن مطالب ورزشی نیز باید سانسور شوم و بهتر است بگویم که مجبور می شوم خودم را سانسور نمایم .
این است جرم ما . تفکر و اندیشه . چیزی که ما را از بسیاری دیگر از مردم جدا نموده است .

Posted by: علی کیانی at June 4, 2007 09:48 PM

Salam davar aziz,

besyar ziba bood.. mamnoon.
ghalamt porbar

Posted by: Fazel at June 4, 2007 09:47 PM

ba dororud.
chera faghat az dovom khordadiha goftehei?, pas inhame adam ke az avale enghelab majbor be mohajerat shodehand chi? in hame adam ke bidalil koshte va eedam mishavand,pas chi?
man yek pezeshkam .bi hich dalil siasi anghadr mara aziat va azar kardand .anghadr mored tahghir gharar gereftam ta majbor be khoroj az keshvar chodam.faghat bekhater masael mazhabi va dini?va hala avere gharb hastam.jomhori eslami be khili khili afrade ziadi dar iran be raveshhai gonagoni zolm mikonad ke aslan enekas rasanehei nadarad.va kesi ham khabar dar nemishavad. khoshbehale shoma ke hadeaghal dastrasi be rasane darid.pas baghie mardom mored zolm jomhori eslami ra ham faramosh nakonid.ma ham hagh kar va zendegi dar iran ra darim .mersi

man dar maghaleh tozih dadam keh manzooram faghat 2 khorddai ha nistand, az tozih e shoma ham mamnoon
nabavi

Posted by: shahin at June 4, 2007 09:34 PM

طنین فریاد و پژواک صدایت را از خلال سطور و فاصله میان سطور به وضوح می توان شنید. در طول این چند سالی که سعی کردم مخاطب متفکر مقالات و کتب ات باشم، این مطلب را زیباترین و اثرگذارترین یافتم و طی خواندن، مدام به افرادی می اندیشیدم که چنان مغزشویی شده اند که باز هم نکات کلیدی سخنت را هیچ خواهند انگاشت و کار را به همان روال مالوف ادامه خواهند داد. به امید آنکه با هم مر آنچه سخت است و استوار را دود کنیم و به هوا، یا زباله دان تاریخ یا... یک چنین جایی بفرستیم، دوستت دارم

Posted by: احسان at June 4, 2007 07:30 PM

آقای نبوی عزیز
مطلب دقیق و گله ای عمیق را نوشتید. اما حیف که میخ آهنی در سنگ نرود. شکی نیست که دستگاه تبلیغی عظیم مافیایی، با منطق و شرافت کاری ندارد و تنها به قدرت می اندیشد. اینها به جز قدرت به هیچ چیز دیگری ایمان ندارند و شاید خودشان که سالها مبلغ آخرت و معاد بودند، به این پی برده اند که تمام این مقولات کشک است و تنها قدرت است که می ماند!
شکایتی از خودتان دارم که چرا نظری را که به مناسب سالگرد دوم خرداد ابراز کرده بودم علیرغم اینکه توهین به کسی در آن نبود، حذف کردید؟ آقای نبوی بگذارید همه قدردان نعمت اینترنت و امکان تبادل اندیشه با یکدیگر باشیم. این دریچه ی کوچک برای امثال من تنها راه تنفس فکری شده است و انتظار بی محبتی از شما را ندارم. با احترام

Posted by: فرهاد at June 4, 2007 07:16 PM

`Salaam... Mesle hamishe AAli va Perfect bood. Movafagh bashi, be Omide inke hameie oonaii ke azashon naam bordi va hameie rooshanfekraii ke deleshon be Yade iran Mitape bargardan va betoonan too mamlekate khodeshon harfashono bezanan

Posted by: Farhad at June 4, 2007 06:54 PM

Post a comment




Remember Me?