چهارشنبه 9 خرداد 1386
چهارشنبه 9 خرداد 1386
واقعا که نبوغ چیز خوبی است. من مصاحبه ای کردم با دو نفر از روزنامه نگاران کوبایی که در ایتالیا دیده بودم. در متن این مصاحبه یک اشتباه تایپی وجود دارد، سال خروج از کشور یکی از این دو روزنامه نگار سال 1994 است که اشتباها در تایپ 1944 نوشته شده است. این روزنامه نگار یعنی آرماندو در میامی آمریکا زندگی می کند.
یکی از نیروهای گمنام اینترنت که برای محو کاملش تصمیم گرفتم وی را محو کنم و فعلا میزان بازدیدکنندگانش در مدت شش ماه تقریبا به یک سوم رسیده و تقریبا یک ماه و نیم دیگر تا محو کاملش مانده است، توضیح داده است که چون روزنامه نگار مصاحبه شونده که عکسش نشان می دهد که حدودا چهل و پنج ساله است، در سال 1944 از کوبا خارج شده است، بنا براین مثل این است که آدم برای فهمیدن اوضاع ایران با امیرعباس فخرآور یا امیر طاهری حرف بزند.
در همین راستا چون می خواهم مصاحبه را در دوم دام بگذارم و نظرتان را در مورد این مصاحبه بدانم، نکات زیر را توضیح می دهم:
اول: کنفرانسی که من در آن شرکت کردم، اسمش « رنسانس دوم» است که اکثرا چپ ها در آن شرکت می کنند، البته نه الزاما فاشیست ها. این کنفرانس 25 سال است که برگزار می شود و از همه جای جهان در آن شرکت می کنند.
دوم: دعوت کننده کنفرانس به من گفت که اول می خواست آقای ح. دال را به کنفرانس دعوت کند، ولی بعد از اینکه فهمید این موجود آدم کنه و بدنامی در میان ایرانیان است، از موضوع منصرف شد و چهار نفر دیگر را دعوت کرد.
سوم: آرماندو سال 1994 از کوبا خارج شده است، در متن اشتباها تایپ شده است که وی در سال 1944 از کوبا خارج شد. این البته اشتباه بدی است، اما اندکی عقل هم چیز خوبی است، چطور ممکن است کسی 14 سال قبل از روی کار آمدن فیدل کاسترو در سال 1958 از دستش فرار کند؟ حداقل به عکس نگاه می کردید، اگر یک روزنامه نگار که حداقل در بیست و پنج سالگی از کوبا در سال 1944 فرار کرده باشد، الآن باید 87 ساله باشد، یعنی آدم عقلش در مورد سیاست ایران کار نمی کند، حساب که دیگر باید بداند.
چهارم: من هرگز نگفته ام که وضع ایران و کوبا مثل همدیگر است، حداقل در 18 سال گذشته، هرگز فقر و استبداد و بی عدالتی و نقض حقوق بشر و فساد اجتماعی در ایران به اندازه کوبا نبوده است. من اصلا اعتقاد ندارم کوبا مثل ایران است. ایران همیشه و حتی امروز هم وضعی بسیار بهتر از کوبا دارد.
پنجم: در اینترنت مشخصات این دو روزنامه نگار موجود است، آقای اسمشو نبر که برای لو دادن اسم بچه های ایرانی از هزارتا حقه بازی استفاده می کند، برود و تحقیق کند و ماهیت این افراد را هم فاش کند، فقط باید کسی ایرانی باشد تا اطلاعاتش را افشا کنید؟ فرار یک کوبایی به آمریکا دقیقا مثل این می ماند که یک ایرانی از دست حکومت فرار کند و برود به افغانستان، این چه ربطی دارد به حسین فخرآور؟ واقعا این عادلانه است آدمی که مثل صدها دگراندیش کوبایی در معرض خطر و مرگ هستند، را بدون اینکه حتی کوچکترین چیزی در موردشان بدانیم، به همین سادگی به موجود نفرت انگیزی مثل فخرآور تشبیه کنیم؟
از شما دعوت می کنم که متن کامل این مصاحبه که من آن را به این شکل به روز ندادم و کمی سانسورش کردم، بخوانید و نظرتان را بنویسید.
فیدل، فیدلو، فیدلینو، فیدلیتو
گفتگوی ابراهیم نبوی با دو روزنامه نگار کوبایی
آرماندو: آزادی در کوبا واژه ای بی معنی است.
این گفتگو در محل برگزاری کنفرانس « رنسانس دوم» در میلان انجام شد، آرماندو و کارلوس همان روز صبح در یک جلسه شرکت کرده بودند و من از آنها خواستم با روزآنلاین در مورد وضع کوبا مصاحبه کنند. این مصاحبه توسط احمد رافت، مولف و خبرنگار ایرانی ایتالیایی از زبان اسپانیولی ترجمه شد.
ابراهیم نبوی: وضعیت آزادی های سیاسی و مطبوعاتی در کوبا چگونه است؟
آرماندو: آزادی در کوبا واژه ای بی معنی است. کوبا، یک نظام سیاسی حکومتی هرمی است که مهم ترین تصمیمات آن را در هر زمینه ای فیدل می گیرد و البته فیدل های کوچک تر و کوچک تری که ما در کوبا به آنها فیدلینو و فیدلیتو می گوئیم. سیستم سیاسی یک نظام توتالیتر است که توسط نظامیان اداره می شود. اقتصاد هم دست نظامیان است. حتی بخش عمده ای از فعالیت های فرهنگی هم دست نظامی هاست. با این وجود یک جامعه مدنی در کوبا وجود دارد که در حال رشد است؛ گروهی از خبرنگاران مستقل و آزاد، روشنفکران مستقل و حتی نیروهای اقتصادی که مستقل از رژیم فعالیت می کنند، منتهی هزینه ای که این نیروهای مستقل برای استقلال شان پرداخت می کنند، خیلی بالاست؛ هزینه هایی مانند زندان های طولانی، تبعید و گاهی مرگ. در بهارسال 2003، که به « بهار سیاه» معروف است، 75 روشنفکر کوبایی دستگیر و زندانی شدند، بخاطر نظرات انتقادی که نسبت به دولت داشتند.
ابراهیم نبوی: به چه جرمی؟
کارلوس: جرم مشترک گروه بزرگی از آنها این بود که بطور دسته جمعی یک ماشین تایپ داشتند که با آن نوشته های شان را تایپ می کردند. این جرم آنها بود. بسیاری از این افراد فقط به این دلیل زندانی شدند که به جوانان کوبایی پیشنهاد می کردند که فلان کتاب را بخوانند، نشر عقاید مخالف در کوبا جرم است، حتی دادن پیشنهاد خواندن کتابی که غیرقانونی است هم جرم است. این سال، سال سختی برای کوبایی ها بود، همان سالی بود که سه جوان سیاه کوبایی فقط به این دلیل که می خواستند با یک قایق از کشور خارج شوند، اعدام شدند. البته در کوبا خیلی اوقات اتفاقات غیرمنطقی و کاملا عجیب و غریب هم که فقط ممکن است از مغز کسی مثل فیدل کاسترو صادر شود، رخ می دهد. بعد از دستگیری 75 روشنفکر، فیدل مجبور شد 14 نفر از آنها را آزاد کند، دولت اعلام کرد این افراد اصلا « قابل محاکمه» نیستند و آنها را بطور « ماورای قانونی» آزاد کرد. می بینید! فیدل، استاد سوء استفاده از کلمات است، او براحتی کلمات جدیدی برای خودش خلق می کند.
ابراهیم نبوی: منظورتان از سوء استفاده از کلمات چیست؟
کارلوس: در حال حاضر گروهی از نویسندگانی که از کوبا گریخته اند، یک « دائره المعارف» درست کرده اند از کلماتی که حکومت کوبا تولید کرده است، کلماتی که اگر فیدل نبود، این کلمات هم نبودند، مثلا کلمه « فرمانده» به معنی فیدل کاسترو و کلمه « شخصیت بارز فرمانده»، « اندیشه های ناب فرمانده» که اینها توصیفات مختلف از فیدل است. دهها پسوند و پیشوند برای فرمانده بوجود آمده است که این یک عبارت سه یا چهار کلمه ای مثل « شخصیت بارز فرمانده» دیگر یک عبارت نیست، بلکه یک کلمه است که اختصاص به شخص فیدل کاسترو دارد. در این دائره المعارف کلماتی وجود دارد که توسط « قوه قضائیه » و دادگاههای کوبا خلق شده و در هیچ جای دیگر سابقه ندارد. و همچنین کلماتی مانند کوپن و دفترچه کالا که قبلا در فرهنگ ما وجود نداشت و به فرهنگ واژه های کوبا استفاده شده است.
آرماندو: واسلاو هاوال یک بار چیزی نوشت درباره « زبان ویژه کمونیست ها»، او به کلماتی اشاره کرد که کمونیست ها ساخته بودند، کلماتی که اختراع شدند تا هر چیز زشتی را زیبا و هر چیز زیبایی را محو کنند. در حال حاضر در کوبا به دلیل اینکه بیس بال ورزش ملی کوباست، مردم از بعضی اصطلاحات فوتبال برای حرف زدن از زندگی سیاسی و اجتماعی خودشان استفاده می کنند. و با آن زبان می توانند حرف هایی بزنند که اگر با زبان عادی بزنند، برای شان دردسر درست می شود.
ابراهیم نبوی: احتمالا در اروپا با خیلی از روشنفکران چپ و ضد آمریکایی مواجه هستید که فیدل کاسترو را ستایش می کنند و معتقدند شما تصویر سیاهی از کوبا نشان می دهید، احتمالا می گویند که در کوبا عدالت و آزادی وجود دارد و شما را هم دروغگو می دانند، در مقابل آنها چه احساسی پیدا می کنید؟
کارلوس: در کوبا این جمله معروف است؛ فیدل کاسترو، هنرپیشه معروف هالیوود
کارلوس: من از ناتوانی در این مورد دارم می میرم، فکر نکنید این مشکل فقط در اروپاست، ما در آمریکا هم با همین مشکل کمابیش مواجه هستیم، در آمریکا هم خیلی از آدمها طرفدار فیدل هستند، بدون اینکه بدانند در آنجا چه خبر است. پایت را که به هالیوود بگذاری، می بینی کلی از هنرپبشه های هالیوود طرفدار فیدل هستند، در کوبا یک جمله معروف است: « فیدل کاسترو! هنرپیشه معروف هالیوود!» حتی یک دوست ایرانی دارم که 25 سال است با او دست هستم، وقتی جلوی او از فیدل کاسترو انتقاد می کنم، ناراحت می شود و می گوید: « چکارش داری، پیر شده و دارد می میرد، کاری به او نداشته باش!»
من: اما عامه مردم چه گوارا را دوست دارند، نظر شما در مورد « چه گوارا» چیست؟
آرماندو: یک روانشناس آمریکایی که در مورد جوامع مدیترانه ای تحقیق کرده است، درباره علت علاقه مردم این مناطق به چه گوارا نظرات جالبی دارد. او می گوید مردان مدیترانه ای حتی در هنگام سکس هم بخش زنانه وجودشان لطافت خاصی دارد و با این لطافت جهان را حس می کند. این مردان با همین حس زنانه و لطیف به چه گوارا نگاه می کنند. آن عکس معروف چه گوارا که به وسیله عکاسی سرشناس به نام کوردا گرفته شده، چهره ای جذاب و زن پسند و حتی مرد پسند از نظر سکسی از چه گوارا نشان می دهد، چیزی که هرگز در چه گوارا نبود. عکس معروف زیبای کوردا از چه گوارا، با آن حس غرور زیبای آرژانتینی، که اصولا آرژانتینی ها به غرور در آمریکای لاتین معروف اند، تاثیر زیادی در محبوبیت چه گوارا دارد. این عکس که رتوش شد و دستکاری شد و زیبا شد، یکی از مهم ترین دلایل محبوبیت چه گوارا در جهان است. محبوبیتی که هم مورد توجه مردان و هم زنان است، یک محبوبیت تقلبی.
ابراهیم نبوی: چرا تقلبی؟
احمد رافت: در مورد چه گوارا بد نگو، من هم دوستش دارم....
آرماندو به رافت نگاه می کند و می خندد:... ایناهاش، اینه، در مورد چه گوارا حرف نمی توانیم بزنیم. ارنستو چه گوارا یک بچه ننر یک خانواده متوسط آرژانتینی بود که بیماری آسم داشت و می دانید که مثل بقیه آرژانتینی ها هویت ملی نداشت، اصولا آرژانتین جمعیت محلی ندارد و ترکیبی از مهاجرین مختلف هستند، چهل درصد ایتالیایی و 45 درصد بقیه لاتین ها، حتی 15 درصد هم آرژانتینی نیستند و اگر باشند هم هویت ملی ندارند. به همین دلیل چیزی به اسم هویت ملی در آرژانتین وجود ندارد. ببینید، مثلا، یک زاده هائیتی هویت ملی خودش را دارد، مکزیکی ها و کوبایی ها و ال سالوادوری ها هویت ملی خودشان را دارند، اما مردم آرژانتین هویت ملی ندارند. چه گوارا، بچه ننری بود که همیشه توسط پدر و مادرش که همیشه نگران بیماری آسم او بودند، مراقبت می شد، بخاطر بیماری آسم خودش و برای تغییر هوا، از سن 18 سالگی سفرش را شروع کرد، سفری برای اینکه در کشوری دیگر یک هویت مشخص کسب کند و از شر بیماری هم راحت شود. وقتی در گواتمالا کودتا شد، چه گوارا به آنجا رفت، در آنجا بیشتر به دنبال کسب موقعیت خودش بود، کمی با گواتمالایی ها قاطی شد، اما در همین زمان با یک کوبایی آشنا شد و با او به مکزیک رفت....
ابراهیم نبوی: چطور شد که با فیدل آشنا شد؟
آرماندو: در مکزیک اولین بار با فیدل کاسترو آشنا شد، فیدل کاسترو هم مخش را زد و او را به طرف خودش کشاند و او را به کوبا برد و در آنجا مدتی رئیس دادگاه انقلاب کوبا شد و تعداد زیادی از کسانی که توسط دادگاه انقلاب محاکمه شده بودند، اعدام کرد. زندگی چه گوارا را در دو جمله از خودش می شود خلاصه کرد، چه گوارا می گوید: « یک انقلابی باید تبدیل به یک ماشین سرد و کامل و دقیق برای کشتن بشود.» او جمله انقلابیون کوباهای انقلابی را که می گفتند: « به حرف های متهم نباید گوش داد» ، گفت: « به حرف های متهم باید گوش داد....» ویرگول، «.... منتهی مهم نیست چه می گوید، خودمان باید تشخیص بدهیم به درد انقلاب می خورد یا نه.» چه گوارا یک آدم خونخوار بود. وقتی رئیس دادگاه انقلاب بود، واقعا لزومی نداشت که خودش در تیرباران محکومین به اعدام شرکت کند، اما هم این کار را می کرد و هم تیر خلاص را می زد. در حالی که اجباری برای این کار نداشت.
ابراهیم نبوی: در این پنجاه سال بعد از انقلاب گفته می شود که دولت کوبا در بسیاری از زمینه ها موفق بوده و اگرچه در زمینه سیاسی و اقتصادی بخوبی موفق نشده، اما در زمینه هایی مانند پزشکی و مبارزه با بیسوادی، موفق شده است. نظرتان در این مورد چیست؟
آرماندو: ببین! بدون هیچ تصویرپردازی و خیالبافی و اغراق و با در نظر گرفتن همه واقعیات من در مورد این دو موضوع که دولت کوبا بیشترین پروپاگاندای خودش را متوجه آن کرده است، توضیحاتی را می دهم؛ اول اینکه وقتی در سال 1959 در کوبا انقلاب شد، کوبا یکی از پائین ترین شاخص های بیسوادی را در منطقه داشت، فکر می کنم بین سوم و چهارم بود، چیزی تغییر نکرده. مثلا شاخص بیسوادی در کشوری مثل کستاریکا تقریبا بسیار پائین است و پائین تر از کوباست، اما کسی در این مورد چیزی نمی گوید، چون کوبا در مورد مبارزه با بی سوادی تبلیغ می کند. در مورد مساله بهداشت هم یادتان باشد که وقتی کوبا مستعمره اسپانیا بود، این کشور مرکز پزشکی آمریکای لاتین بود. مثلا بد نیست بدانید که کاشف تب زرد و حشره ناقل آن یک کوبایی در همان دوره بود. یا اینکه « خواکین آلباران» به عنوان یک پزشک کوبایی که در کوبا زندگی می کرد، همراه با یک پزشک فرانسوی پایه های پزشکی را در رشته ارولوژی گذاشت و تحقیقات این رشته را انجام داد. مساله پزشکی و وجود پزشکان خوب یک سنت در تاریخ کوباست، ربطی به دولت فیدل کاسترو و انقلاب ندارد. الآن در کوبا خدمات پزشکی رایگان است، البته وقتی به بیمارستان می روی باید چهار چیز را خودت ببری، این چیزها نه مجانی است و نه وجود دارد؛ یک لامپ برق، ملحفه، داروی ضد درد و نخ بخیه، بله، بهداشت رایگان است. ولی هر سال بودجه اش کاهش پیدا می کند و خدمات کمتری ارائه می دهند. البته این وضع بیمارستانهای عمومی است، در بیمارستانهای اختصاصی داستان جور دیگری است.
ابراهیم نبوی: توریست ها با این وضع بهداشتی چه می کنند؟
آرماندو: در بیمارستانهای توریست ها همه چیز هست و هر نوع خدماتی به توریست ها ارائه می شود و در ازای این خدمات دلار دریافت می شود. در بیمارستان مخصوص حکومتی ها که فیدلو ها و فیدلینو ها می روند، مثل بیمارستان دولتی همه چیز هست، همه چیز. اما داروخانه مخصوص توریست ها که دارو را به دلار به توریست ها می فروشد، اگر کوبایی باشی، حتی اگر دلار هم بدهی نمی توانی دارو بگیری. اینجا دیگر مساله پول در میان نیست، اینجا شما با یک سیاست تبلیغاتی دولت مواجه هستید، دولتی که می خواهد نشان بدهد که مشکل پزشکی و بی سوادی در کوبا حل شده است.
ابراهیم نبوی: وقتی با گروه توریست هایی که می خواهند به کوبا بروند و با دادن پول کمی حال کنند و خوش بگذرانند و برقصند و مست کنند، مواجه می شوید چه حسی دارید، بخصوص وقتی که از آنجا برمی گردند و می گویند کوبا کشوری است با زنان زیبا، همه چیز هست و همه چیز ارزان است و همه خوشحال هستند و همه می رقصند...
آرماندو: چند وقت قبل در این مورد مقاله ای نوشتم در اینترنت با عنوان« آنها می خوانند و می رقصند و خودکشی می کنند.» این خلاصه داستان بود. مدتی پیش ما یک کمپین دائر کردیم برای کسانی که به عنوان توریست می خواستند به کوبا بروند و برگردند. برای آنها وضع کوبا را توضیح دادیم، اما آنها وقتی رفتند و بازگشتند، به ما اعتراض کردند که شما دروغ می گفتید، اصلا کوبا چنان نبود که شما گفته بودید. در کوبا همه می زدند و می رقصیدند و خوشحال بودند. و ما نمی دانستیم برای آنها چگونه توضیح بدهیم. در حال حاضر یکی از مهم ترین واکنش های جامعه کوبا در مقابل وضعیتی که در کشور وجود دارد، یکی فرار است و دیگر خودکشی است. برپایه آمارهای سال 2005 میلادی کوبا بالاترین میزان خودکشی را داشت. خودکشی زنان در کوبا بیش از مردان است، به این علت که مردهایی که خیلی دپرس می شوند و دیگر طاقت ماندن را ندارند، بالاخره به هر بدبختی شده فرار می کنند و معمولا مدتی طول می کشند که جا بیفتند و خانواده و همسر خودشان را ببرند، در این وضعیت معمولا زنها هستند که باقی می مانند و معمولا بعضی از آنها خودکشی می کنند. فرار هم از وقتی بازرسی قایق ها بسیار شدید شده، ریسکی برابر مرگ را دارد. در حال حاضر وضعیت چنان خراب است که گروهی از طریق پنهان شدن در انبار هواپیما که معمولا 95 درصد کسانی که از این طریق سفر می کنند، می میرند. فقط امسال سه نفر در انبار هواپیما مردند؛ سه نفر در هواپیمایی که به مادرید می رفت، یکی برای مسیر میلان و دیگری به مسیر برلین.
ابراهیم نبوی: فکر می کنی اوضاع کشور با اعتراض و رفتارهای قانونی و حرکت های مدنی و از داخل کشور تغییر کند، یا انتظار دارید که کمک های جهانی برای تغییر وضع کوبا به کمک شما بیاید؟
آرماندو: برای گذر از یک استبداد با ابعاد کوبایی، هیچ ملتی به تنهایی قادر نیست. در جنگ دوم جهانی اروپا برای مقابله با فاشیسم متفقین نیاز به کمک آمریکا بود و اگر آمریکا کمک نکرده بود، اروپا نمی توانست از شر فاشیسم راحت شود. در دوران فروپاشی نیز اگر غرب به کمک کشورهای زیر سلطه کمونیسم نرفته بودند، این کشورها به تنهایی قادر به خروج از آن فضای استبدادی نبودند. کوبا یک کشور کوچک است و برای گذار از استبداد نیاز به حمایت و همبستگی جهانیان دارد. مشکل کوبا این است که دیکتاتور فعلی کوبا یعنی فیدل کاسترو برخلاف دیکتاتورهای قبلی دست راستی از همان ابتدا ساختاری برای کنترل فکر جامعه بوجود آورده است. این دیکتاتوری کمونیستی یا سوسیالیسم رئالیستی از یک حربه خیلی خوب استفاده کرده است و آن حربه پیام هایی است که دولت می فرستد و مردم آن پیام ها را می گیرند، بدون اینکه متوجه باشند. یک شستشوی مغزی به مدت پنجاه سال است که در کوبا هر روز صورت می گیرد. به این نکته توجه کنید که اکثر کوبایی هایی که در این کشور زندگی می کنند، یا در زمان انقلاب و روی کار آمدن حکومت جدید پنج ساله یا ده ساله بودند، و همه مردم زیر پنجاه ساله همه شان پس از انقلاب به دنیا آمده اند. یعنی پنج دهه است که زیر بمباران تبلیغاتی دولت کوبا هستند. خیلی از این مردم فکر می کنند چیزی که در کوبا وجود دارد، بهترین چیزی است که وجود دارد و هیچ چیز دیگری وجود ندارد. وقتی در دهه هفتاد و هشتاد ما شروع به آگاه کردن مردم کردیم بتدریج تغییراتی در کشور بوجود آمد و بعضی ها متوجه واقعیت های کشور شدند. تا دورانی که دیوار برلین هنوز فرونریحته بود، شعار کاسترو این بود که پس از سخنرانی های هفت هشت ساله اش می گفت: « یا وطن یا مرگ»، بعد از سقوط کمونیسم شعارها عوض شد و کاسترو گفت: « بله، کمونیسم سقوط کرد، اما سوسیالیزم در کوبا ادامه دارد.» و شعار « یا وطن یا مرگ» تبدیل به شعار« یا سوسیالیسم یا مرگ» شد.
ابراهیم نبوی: با این وضع شما فکر می کنید امکان یک جنبش مستقل مدنی برای تغییر در داخل جامعه کوبا فعلا وجود ندارد؟
آرماندو: کوبایی ها مبتلا به نوعی ام اس کوبایی شدند، آنها انگار بدنشان قدرت دفاعی خودش را از دست داده است. به شکل عجیبی مقاومت شان برای پذیرش و تحمل کردن ظلم زیاد شده و ظلم را تحمل می کنند. حتما نظریه و آزمایش سگ پاولوف را به یاد دارید، ملت کوبا مثل وضع سگ پاولوف را در روز یازدهم دارند؛ زنگ صدا می دهد، اما سگ دیگر نسبت به هیچ چیز واکنش نشان نمی دهد. ملت کوبا مدتهاست پذیرفته که ظلم یک واقعیت کوبایی است.
ابراهیم نبوی: مردم کوبا در مورد فیدل جوک هم می سازند.
آرماندو و کارلوس با صدای بلند می خندند و به اسپانیولی تند و تند چیزهایی می گویند که به نظرم یادآوری جوک هاست، از آنها می خواهیم یکی را برای من تعریف کنند. کارلوس در مورد شخصیت « پپیتو» که شخصیت جوک های کوبایی است حرف می زند و می گوید که پپیتو کارهای خنده داری می کند که همه مردم در جریانش هستند و به همین دلیل هرکس او را می بیند، خنده اش می گیرد. پپیتو معمولا حرف های احمقانه می زند و کارهای احمقانه می کند.
کارلوس: یک روز پپیتو و فیدل کاسترو برای دیدار برای سفری به ونزوئلا می روند، مردم را در خیابان برای استقبال جمع کرده بودند. به محض اینکه مردم پپیتو را که جلوتر از فیدل حرکت می کرد، می بینند، یاد حرف ها و کارهای خنده دار پپیتو می افتند و می خندند، پپیتو با دست به پشت سرش به طرف کاسترو اشاره می کند و می گوید: اونی که کارهای خنده دار می کنه، پشت سر منه.
ابراهیم نبوی: سعی کن وضع کوبا را در سه جمله برای ما تعریف کنی...
آرماندو: پنجاه سال است که در یک کشور فقط یک نفر حکومت کرده است... شما فقط بخاطر اینکه مثل فیدل فکر نمی کنید زندان می روید... کشوری که در سال گذشته 12 هزار نفر از مردم آن که تحمل ادامه زندگی در کشور را نداشتند، در هنگام فرار با وسایل نامطمئن و بصورت قاچاق جان شان را از دست دادند، این یعنی کوبا.
آرماندو د آمارس، خبرنگار و نویسنده کوبایی است. وی در سال 1994 از کوبا خارج شده است، قبل از زمانی که به نام « فرار بزرگ» در کوبا معروف است، وی به عنوان خبرنگار در میامی زندگی می کند.
کارلوس کارالرو، نویسنده و رئیس « اتحاد برای آزادی کوبا» در ایتالیاست، کارلوس در سال 1995 از کوبا خارج شده، چون سازمانی را ایجاد کرده بود که تلاش می کرد در یک تظاهرات صلح آمیز به دولت اعتراض کند.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/242
سلام عالی بود .دستت درد نکند .خیلی از جوانهای ما جای خالی امامها را با این کوبایی ها پر می کنند چون اطلاع دقیقی و عینی از زندگی وشخصیتشان ندارند .فکر می کنند چه گوارا پیغمبر بوده و ......
Posted by: nader at June 1, 2007 11:06 PM
صحبتهای یک آدم فوق العاده عصبانی که از خشم کف بر دهان آورده خیلی ارزشمند نیست. کوبای انقلابی با همه بدبختیهاش استوار ایستاده. حقیقت اینه و همچنین اینکه چپ در همه جای جهان دوباره در حال اوجگیریه
Posted by: afshin komonist at June 1, 2007 09:45 PM
سلام،
حسین دلاک درخششمداری.... برای بالا بردن آمار وبلاگهش استخدام می کند.
آقا من نمی دونم چکار کنم
خیلی از دوستان فحاشی می کنند و من از سانسور متنفرم
شرمنده، از این پس از سه نقطه استفاده می کنم
ابراهیم نبوی
Posted by: پرویز at June 1, 2007 01:47 PM
حسين درخشان که مي بينی مگسی هست گرد شيرينی
ولش کن اين پسره رو... معروف مي شه...من اينو اصلا نمي شناختم تا تو گفتي...
Posted by: Amoo Kavooli at June 1, 2007 12:01 PM
ممنون
جالب بود. اینارو هیچ وقت نشنیده بودم.
Posted by: lily at June 1, 2007 08:20 AM
بنده هر موقع كه می زنی تو حال چپ چپو های چشم چپ خیلی عزیز كلی دعا به جانت می كنم! آی حال داد این دفعه كه رفتی رو خط مجاهد نستوه شهید چه گوارا!
فقط نمی دانم چه طور متوجه نیستید كه فیمینیسم هم از دامن ایدئولوژی های چپ برخاسته است(منظورم دفاع همیشگی تان از این ایدئولوژی است). هر چه قدر كمونیست به قشر پرولتاریا كمك كرد فیمینیسم نیز به زنان كمك خواهد كرد. حالا ببین!
Posted by: hassan at May 31, 2007 10:02 PM
سلام جناب نبوی
می دونم که شما هم مثل من هری پاتر زیاد می خونید جه ربطی داره؟ الان می گم
به نظر شما این ح/د همون ح/د چند وقت پیشه؟ می گم نکنه این یکی دیگه باشه که معجون مرکب پیچیده می خوره تا خودشو به صورت ح/د در بیاره. این موضوع ذهن منو خیلی به خودش مشغول کرده، گفتم از شما بپرسم که اطلاعاتتون در این زمینه جامع تره نظر شما چیه؟
Posted by: خشایار at May 31, 2007 09:47 PM
چه شباهت عجيبي بين كوبا و كشور خودمان وجود دارد. توجه كرديد حتي در ريزترين و جزئي ترين موارد هم شباهت تام وجود دارد.مثلاً "شخصيت بارز فرمانده" معادل "مقام عظماي ولايت" در كشور خودمان است. بقيه موارد هم كاملاً منطبق است. الان دارم فكر مي كنم اگر فيدل هم دچار هاري ناشي از پول نفت مي شد چه جانوري مي خواست از آب دربياد؟از شما به خاطر تهيه اين مصاحيه جالب وخواندني تشكرمي كنم
Posted by: abbas at May 31, 2007 08:54 PM
nabavi e aziz, jun e mammad aadam vaghti bazi az in commentaay e digarun ro mikhune feshaar e khunesh mirese be shunsad ruy e shastaad va hanuz nemidunam inaa ro vaasey e ebrat e digaraan mizaari tuye post yaa chi? de aakhe mard e momen age ozaa bad bud tagheer mikard maal e bad budan e ozaa nistesh ke maal e bi...gi e moslemin e ke elaahi be hagh e 5 tan kif tu saak e moslemin
Posted by: mohammad at May 31, 2007 02:21 PM
با سلام خدمت جناب مستطاب آقای دکتر سید ابراهیم نبوی دامت برکاته!
قربان شما هم انگار کم با جناب دکتر حودر حال نمی فرمایید!!؟
خداوکیلی کی جای اون داره الان می نویسه؟
شما نیستی جون داداش!؟
Posted by: امیر at May 31, 2007 02:13 PM
بچه لوس و ننر تير خلاص زن شد؟!
Posted by: Anita at May 31, 2007 05:11 AM
آقا جان! كم شدن بازديدكنندگان وبلاگ اوشان به خاطر متلكهاي شما نيست. دليل اصلي اين كاهش، تغيير رويه و رنگ شخص نويسنده وبلاگ است.
طبيعي است كه شخصي كه تنها از گذشته خود تنها كوزه زريني را به يادگار دارد و آب اين كوزه از سرچشمه كيهان تهيه مي شود، كم كم به اعتبار همين آب، فراموش مي شود
مخصوصا كه شخص خود فروخته در پوشاندن چهره واقعي و ماموريت جديد خود اينقدر ناشي گري به خرج دهد!
Posted by: يك دانشجو at May 31, 2007 04:27 AM
بابا چقدر با ایماء و اشاره آدرس طرف رو می دید آدم سرگیجه می گیره تا بفهم منظور نبوی و دیگران چه کسی است همه که مثل ما اهل بخیه نیستند که تا بگن ص بفهمن منظور صبحانه و ... دبیر خودم است!! واقعا که
Posted by: ابی at May 31, 2007 01:57 AM
رفیق جان مصاحبه جانانه ای بود، سرافراز باشی! مخصوصابخش ح. دالش!
Posted by: امید at May 31, 2007 01:19 AM
آقای نبوی...
راستش انقدر در فکر این بودید که نام آقای ح.د را نیاورید که نام فخرآور را هم نوشته اید حسین فخرآور. آن بندهء خدا که نامش امیر عباس فخرآور است. البته آخرین باری که من با او صحبت کردم نامش این بود شاید این بار عوض شده!!!
در هر حال. چطور است که میگویید انقدر منفور است؟ خیلی دوست دارم دلائلتان را در این باره بدانم. در مورد ح.د نظر خاصی ندارم. چون بنده خدا کلا احوالاتش خوب نیست.
شما هم خودت را درگیر این ناخوشان نکن!
تا بعد...
Posted by: نازبانو at May 31, 2007 12:52 AM
شما دو تا خیلی با هم حال میکنید!ما هم با شما حال میکنیم!
Posted by: mohammad at May 30, 2007 10:18 PM
Aghaie navabie aziz,
Ba inke azaton khosham miad bayad eteraf konam yekam narcis hastid. Albate yeki az shartaie movafaghiat narcis boodane, vali khob nabayad ziad in hes ro boroz dad. Akhe azize dele baradar, vaseie tasmime to bar mahv kardanesh naboode ke teedade moshtariaie oon agha khare shode yek sevom. Elate aslish in boode ke first: sitesh vase ye modat hack shode bood, ya hadeaghal serveresh yekam gooz pich shode bood pas nemishod ziad raft to sitesh. Second: sitesh kheili kheili kam update shode toie modate gozashte.
Age torke naboodi migoftam bacheie nafe abadani ka :).
Khosh bashi,
Ciao.
salam azizam
ghorboon e dahan e aadam e chiz fahm, man aslan beh in mojood fekr nemikonam, in ham mesl e baghyeh rofagha ye paranoidesh fekr mikoneh yeki mikhaad naboodesh koneh. mamnoon az tozihet....
nabavi
Posted by: Anonymous at May 30, 2007 09:28 PM
سال پیش برای تعطیلات به کوبا رفته بودم. تخریب کشوری با چنان طبیعت فوق العاده یی به راستی تنها از دست دیکتاتور هنرپیشه یی همچون فیدل بر می آید. خیابانهای هاوانا پر بود از گدا و زنان تن فروش. برای حمل و نقل شهری کوبایی های فلک زده به زور درون اتوبوس-تریلیهای زشت وکهنه هاوانا چپیده بودند. به قول همسفرم تمام شهر نیاز به یک دست رنگ کامل داشت. سطح گردش اطلاعات چیزی در حد صفر مطلق است. راهنمای کوباییمان که مانند باقی همکارانش می شد ترس از حرف زدن درباره امور مملکت را در چشمانش خواند , می گفت کسی اطلاع ندارد که فیدل کجا زندگی می کند یا اینکه آیا او ازدواج کرده و یا فرزندی هم دارد یا نه. جالبتر این بود که راهنمایان تورمان تمام بدبختیهای کوبا را زیر سر امریکا می دانستند، چراکه امریکا با آنها قطع رابطه کرده بود. بیکاری و کمی امکانات کوبا را تبدیل به یک زباله دانی کرده. در عین حال طبیعت زیبا و خونگرمی و مهربانی کوباییها به همراه ارزانی خارج از تصور خدمات برای توریستهای غربی کوبا را مبدل به بهشتی در محدوده دیوارهای استراحتگاههای ساحلی برای توریستها کرده. فراموش نکنیم که اگر در کوبا هم دلارهای نفتی وجود داشت هاوانا شبیه تهران غرق در تجملات میشد. آلودگی محیط زیست بیداد میکرد و ماشینها و کارگاههای کوچک و فرسوده هوا را به گند کشیده بود. مشکل اصلی مردم کمبود بنزین برق و آب آشامیدنی بود. کوبایی ها برای فرار از واقعیت زندگیشان به سکس و مشروب و سیگار و رقص پناه برده اند.
Posted by: Baabk at May 30, 2007 08:41 PM
كوبا را ول كن مصيبت عظما را سير كن بازم انجا عرقي كوفت مي كنند سامبا ميرقصند بعد خودكشي مي كنند, در كشور مصيبت عظما از توسري خوردن كه خسته شدند يا از دست امت حزب الاه كه28 ساله برا اين ملت راست كرده مي خان خلاص بشن ,م يرن خودكشي مي كنند يا خودكشي مي شند
Posted by: Adell at May 30, 2007 06:33 PM
من شخصا از فيدل كاسترو خوشم نمي آيد.ولي ظاهرا اين دوستان كوبايي هم به بيماري ايرانيان خارج كشور دچار شده اند.قطعا اگر اوضاع به اين بدي بود تا حالا تغيير كرده بود
Posted by: محمد رضا at May 30, 2007 04:17 PM
سلام
به نظر می رسد،حکومت مردمی حکومتی است که الگوی غربی داشته باشد.درشرایطی که اکثریت مردم کوبا کاسترو وچگوارا،را دوست دارند،نظرات خلاف ویازیرسوال بردن حتی سوابق گذشته ایشان برای چیست؟
Posted by: elias pahlevan at May 30, 2007 03:43 PM
با سلام خدمت چپ هاي محترم و راست هاي گرامي!
مرحوم ماركس حرفاي خوبي هم زده!!ايشون گفته نظام هاي سياسي بايد مراحل تكاملي خودشون رو طي كنن...از برده داري به فئوداليته،از فئوداليته به سرمايه داري و از سرمايه داري به كمونيسم.اون مرحوم عقيده داشت كه براي ايجاد كمون ،جامعه بايد اين مراحل رو طي كرده باشه. در زمان ماركس و در آن جامعه،تجربه تاريخي از كمون وجود نداشت_البته اگر تجربه كمون انقلاب فرانسه را كه در حد چند روز دوام آورد ناديده بگيريم_.هوليگان هاي محترم چپ بايد به اين نكته توجه داشته باشند كه ما و كشورهاي جهان سوم اندر خم كوچه اول مانده ايم...بعضي ها مانند آقاي نبوي اعتقاد دارند كه تنها هديه چپ ها به نظام هاي مدرن ، در سوسيال دموكراسي خلاصه ميشود.نظامي كه اكنون در كشورهايي مثل سوئد اجرا ميشود و اتفاقا مردمشان راضيند و نميخواهند با اروپاي سرمايه دار متحد شوند...شخصا به سوسيال دموكراسي علاقه مندم...البته به سوسيال دموكراسيي كه در كشوري مثل سوئد برپاست.اما آيا ميتوان نظام سوسيال دموكراسي را در جوامعي مثل ايران يا كوبا پياده كرد؟ زهي خيال باطل!!!چون ما نه فرهنگش را داريم و نه اقتصادمان مراحل تكامل رشديش را طي كرده...عين بچه اي كه با اصرار و گريه زاري ميخواهد شورت پدرش را كه براي او مثل دامن است،بپوشد!!!!شما اول مدرن شويد بعد بياييم صحبت كنيم سوسياليسم در جامعه مدرن امروزي دنيا جاي دارد يا نه.اول در قد و قواره ي لباس زير بزرگان بشويد تا بعد...
Posted by: م.ر at May 30, 2007 03:21 PM
حرفهای سستی که در مورد محبوبیت چه گوارا ( روتوش و جذابیت جنسی و باقی قضایا ) زده اند باعث شده است که بخش های درست حرفهایشان هم زیر سوال برود .کلا همیشه همینجوری ست . وقتی به طور مستقیم از کسی ضربه خورده ایم ، سعی می کنیم تمام خصوصیات احیانا مثبت طرف را زیر سوال ببریم.
در مورد هودرخان هم خیلی حال داد نوشته ات. مدتها بود که درست و حسابی نخندیده بودیم.
Posted by: peyman at May 30, 2007 02:13 PM
nabavi jan ajale nakon
dorost ke shoma vazeyat e alan Iran ra behtar az Kooba midany.
vali ba hozoor be ghol khodat mosibat ozma (va be ghol man mosibat aazam!)enshalah bezoodi va pas az fath gholeye bady az Kooba ham dar zamineye naghz hoghoogh bashar jelo mizanim,aslan baraye inha kheyly sharm avar ast ke dar in maghooleh dovom ya sevom bashand!
Majeed Khalili az Dubai
Posted by: majeed khalili at May 30, 2007 01:46 PM
overal was good but i expected more question about thier incom .what kind of job they have.and how poor they are. compair with iran they have moorefreedom .. ,
Posted by: jila at May 30, 2007 10:38 AM
من جداً گاهی به شک میافتم که هنوز خود حسین داره اون وبلاگ رو مینویسه یا کس دیگه. "و احتمالا پس از محو کردن اثر الکل از صحنهی میز مصاحبه -" ... باور نکردنیه.
Posted by: gholenj at May 30, 2007 10:29 AM
آقا لطفا تکلیف ما را روشن کنید. اگر قرار است فقط با خواندن مطالب شما لذت ببریم که خب ادامه دهیم. اما اگر قرار است هرچندصباحی پای یک دلاک را به وسط بکشید ( البته این اسم مستعار بود و فقط حرف اول کفایت مشابه است !!) که خب بفرمایید علیرغم میل باطنی ام بروم و در وبلاگهش که کمی بوی چیز میده کاری کنم ( لطفا اشتباه برداشت نکنید نه از اون کارا که ....بله . از این نظر !!)به عبارت دیگر آیا برویم و به این موجود بگوییم که چه هست ( یا چه نیست ) که ناچارا آمار بازدید وبلاگهش بالا میرود . اما اگر شما هم روش بیخیالی مرا میپسندید که اجازه بدین به وبلاگهش سر نزنم. ( راستی من چقدر غلط دیکته ای داشتم در نوشتن این وبلاگهش!!)
ببخشید. مخلصیم ( امضاء محفوظ . فقط در اختیار آدم فروشان قرار داده شود!)
Posted by: Fakhrzad at May 30, 2007 08:37 AM