سه شنبه 1 خرداد 1386
سه شنبه 1 خرداد 1386
ده سال گذشت، به همین سادگی. فردا دهمین سالگرد دوم خرداد است. این نوشته را برای آن روزها نوشتم، روزهایی که خوب و ساده بود و سخت و دشوار شد. اما هرچه بود ملال و کسالت و دلمردگی نبود.زندگی بود و زندگی بود و زندگی.
![]()
باورت نمی شود اگر بگویم همیشه سر انتخابات شناسنامه ام گم می شد. حالا یا می خواستم رای بدهم یا رای ندهم، فرقی نمی کرد، همیشه گم می شد. سال 1354 بود یا 1355. هنوز زمان خدای قبلی بود، انتخابات مجلس بیست و چهارم مجلس شورای ملی. من 16 ساله بودم، یکی از دوستان بابا مرا قرض گرفت تا شبانه برویم در حوزه شمارش آرا که رای بنویسیم، دو ساعتی چند نفر از دوستان داشتیم اسم کاندیداها را می نوشتیم روی برگه های سفید رای گیری، در کرمان، باشگاه کارگران، گاهی هم رای مردم را می شمردیم.
بعد که انقلاب شد، از همان رفراندوم جمهوری اسلامی عضو حوزه رای گیری شدم، و مطابق معمول هیچ وقت شناسنامه نداشتم، در نتیجه این شانس را هم نداشتم که رای بدهم. باز هم انتخابات می آمد و می رفت و درست روز انتخابات شناسنامه من گم می شد. دو سه باری حتی عضو رسمی شعبه رای گیری بودم و طبیعتا به دلیل فقدان شناسنامه رای ندادم.
تا اینکه شد سال 1372 و انتخابات هاشمی در دور دوم، یعنی ششمین انتخابات ریاست جمهوری. آن زمان در مجله گل آقا کار می کردم. خیلی هم موجود عصبانی و دیوانه ای بودم و به اندازه سه بار عملیات انتحاری از هاشمی رفسنجانی بدم می آمد. مشغول کارهای غرفه گل آقا در نمایشگاه بودیم، عصر که بیرون آمدم دیدم که یک موجود عجیب و غریبی با یک دوربین نامعقول مشغول پرسیدن نظر مردم است. با برادرم جواد که آن روزها در گل آقا کار می کرد و اصلا از کله شقی های من خوشش نمی آمد، داشتیم می رفتیم که یارو گیر داد به من که نظرت درباره انتخابات چیست و آیا در انتخابات شرکت می کنی یا نه؟ دوربین هم روشن، نور، صدا، آماده، می گیریم... من هم در حالی که هرچه به دهانم می آمد، و نباید می آمد گفتم... که این آقای محترم دزد است و دروغگوست و سازندگی اش هم دروغ است و من هم در انتخابات شرکت نمی کنم. مثلا می خواستم چیزی بگویم که طرف ول کند و برود، می دانستم که صدا و سیما نظر مرا که پخش نمی کند. اما به شکل عجیبی انگار طرف عاشق من شده بود، گیر داد که به چه دلیل شرکت نمی کنی، من هم هاشمی و انتخابات و دولت و حکومت و همه را شستم و گذاشتم کنار. در حال حرف زدن دیدم جواد یواش یواش از من دور می شود و عده ای مسلح به ریش و چفیه به من نزدیک می شوند و از روبرو و پشت سر فشار می آورند و یکهو صلوات فرستادند و یکی حمله کرد و دعوایی شد جلوی دوربین. یک عیلیجناب ریشیلیو آمد به بحث کردن که واجب است و مستحب است و موکد شرعی است و عجیب اینکه دوربین داشت به فیلمبرداری ادامه می داد. من هم تا لحظه کتک خوردن دعوا کردم و پیش رفتم تا طرف دوربین را خاموش کرد و قبل از اینکه امت شهیدپرور هجمه کنند، سوار وانت آبی گل آقا شدم و جواد گاز داد و رفتیم که رفتیم.
این گذشت تا در جشنواره فیلم فجر رسول ملاقلی پور را دیدم. گفت: سید! تو دیوانه ای؟ گفتم: تقریبا، ولی در چه باب؟ گفت: مرد حسابی! تو همین جوری جلوی دوربین هرچه دهانت می آید می گویی؟ گفتم: کجا؟ چی؟ من و دوربین؟ یادم انداخت آن روز را و فهمیدم که تصادفا در یک استودیوی مونتاژ صدای من را از اتاق بغلی شنیده که دارم در مورد بخش تحتانی و فوقانی دولت و حکومت حرف می زنم و کنجکاو شده و فهمیده است که برادران وزارت دارند فیلمی می سازند درباره نظرات مخالفین در مورد انتخابات. به من گفت: جان مادرت! از این به بعد جلوی هر دوربین روشنی حرف نزن. گفتم چشم و این هم گذشت.
از شش ماه قبل از دوم خرداد، من که در اصفهان بودم و به شکل عجیبی با همه چیز دشمن خونی شده بودم و اصلا علاقه ای هم به سیاست نداشتم، شنیدم که خاتمی کاندیدای ریاست جمهوری شده. برایم تا حدی عجیب بود، چرا که مهم ترین دلیل کنار گذاشتن کار مطبوعاتی ام بعد از 1372 رفتن دوستان خاتمی از ارشاد بود، رفتن خودش که خورد توی پوزم و رفتن دوستانش هم داستان را تمام کرد. اول با شکنجه و بعد با تردید و سرآخر با شوق وارد تبلیغات انتخاباتی شدم. و نکته اینکه تقریبا به همین دلیل تصمیم گرفتم از اصفهان برگردم به تهران و کاری را که با نشریه « مهر» با امضای سید جلال مزینانی شروع کرده بودم، ادامه بدهم. به تهران آمدم و تبلیغات انتخاباتی و کار در مجله و هرچه که از دستم برمی آمد.
آن روزها با یوسف رفیق بودم، آنقدر که یا او خانه ما بود یا من خانه او. سر انتخابات دوم خرداد یک بیانیه مسلحانه علیه خاتمی صادر کرد که وقتی دست به کاغذش می زدی، بوی باروت می آمد، من هم تلفن برداشتم و تق تق تق، یحث و فحش و خشتک و بادبانی بر فراز دریا و هرچه که می گفتم، او هم کم نمی آورد. ولی رفاقت مان سرجایش بود. روز اول خرداد با علی میرفتاح سردبیر « مهر» رفتیم مشهد، دو هزارسالی می شد که مشهد نرفته بودم و نمی دانم چه شد که رفتم، به نظرم علی قاط زده بود و می خواست مشهد برود و حوصله تنهایی سفر رفتن را نداشت و یک چنین چیزهایی. من هم رفتم و در حقیقت دوم خرداد را در راه مشهد به تهران بودیم و برای اولین بار در تاریخ شناسنامه ام گم نشده بود. حالا مشکل این بود که در این شهرهای وسط راه کجا رای بدهیم؟ نمی دانم در گرگان بود یا گنبد کاووس یا جایی شبیه این که ساعت 8 شب بالاخره رسیدیم و به خاتمی رای دادیم. تقریبا این رای دادن برای من مثل یک لجاجت بامزه بود، و می شد گفت تردیدی نداشتم که ناطق برنده انتخابات می شود. تقریبا هیچ شانسی برای خاتمی نمی دیدم. قبل از انتخابات هم یکی از دوستان که در طول تاریخ فقط خبرهای محرمانه داشت، می گفت: پیش بینی رای خاتمی 38 درصد و رای ناطق 45 درصد است و این گفته مربوط به 2 روز قبل از انتخابات بود.
صبح که شد، ساعت شش و پنجاه دقیقه رسیدیم به خانه یوسف در مجیدیه، زنگ زدیم و یوسف را که معمولا همان ساعت شش تازه می خوابید، از خواب بیدارش کردیم و ساک و چمدان را بردیم بالا و علی رفت پی کارش و من ماندم و یوسف که به مناسبت رسیدن ما نیمرو درست کرده بود و رادیو را هم روشن کرده بود تا خبر ساعت هفت صبح اولین نتیجه انتخابات را بگوید. مثل دو تا قمارباز نشسته بودیم روبروی هم، او رستش را گذاشته بود روی ناطق و با سه تا شاه و دو تا سرباز فول شاه آورده بود و منتظر بود تا رادیو دست من را هم اعلام کند. رادیو گفت....
... به نظرم می آمد درست نشنیدم، نه، نمی توانست درست باشد، در هیچ حالتی، نگاهی به من کرد و من هم به او نگاه کردم. رادیو گفته بود که در شمارش اولیه از هشت میلیون رای، خاتمی شش میلیون و ناطق 2 میلیون رای آورده است و بلافاصله پیام تبریک ناطق نوری را برای خاتمی خوانده بود. آن روز چیزی را در عمق نگاه یوسف دیدم که هرگز نمی توانم براحتی توصیفش کنم. مثل فرمانده ارتشی بود که با اشغال کشوری که اشغالش کرده مخالف است، اما تا آخرین لحظه هم جنگیده و حالا دارد خبر شکستش را می شنود، ولی از اینکه شکست خورده خوشحال است. من داشتم بال درمی آوردم، احساس می کردم انگار در یک لحظه میزان آلودگی هوا و میزان فشار هوا کم شده است و اصلا هم نمی خواستم چیزی بگویم که یوسف که حالا داشت تمام دارایی اش را می باخت، ناراحت شود. نگاهی به من کرد و گفت: سید! خوب شد خاتمی رای آورد. نمی دانستم چه بگویم.
آن سالها گذشت، خاتمی با خنده ای آمد که از عمق جانش برمی آمد. و وقتی برای بار دوم خواست نیاید، ما به او گفتیم که باید بیاید، او با گریه آمد. شاید می دانست که در این چهار سال دوم تمام آنان که خاتمی را بر دوش گرفتند و به خلق نشانش دادند و خواستند که ایمان بیاورند، مزه تلخ زندان و سکوت و نومیدی و تبعید و دوری و سختی را خواهند کشید و به همین دلیل نمی خواست بیاید، شاید شانه هایش طاقت باری که ما می خواستیم حمل کند نداشت، به ما گفته بود و ما قبول نمی کردیم. خاتمی شریف و بزرگوار و منزه و آزاده بود و هست. شاید پاک تر از یک سیاستمدار، شاید راستگوتر از یک رهبر سیاسی، شاید شریف تر از یک دیپلمات. تجربه روزهای خاتمی به من می گوید گاهی اوقات، مردانی که آزادی را ممکن می کنند، ممکن است به اندازه آزادی، شریف و پاک و زیبا نباشند.
حالا از آن روز ده سال گذشته است و من 39 ساله آن روز می روم که 49 سالگی را تجربه کنم. از زمانی که در سن 27 سالگی سیاست را کنار گذاشتم و دوازده سالی را در خلوت سینما و داستان نویسی گذراندم، تا به امروز، اگر بخواهم چشمانم را ببندم و به این فکر کنم که چند سال را با شور زیستن و خود بودن و اثرداشتن و تغییر دادن گذراندم، بی تردید سالهای طلایی خاتمی برای من غنیمتی است. ممکن است برای تو که در آن روزها سختی کشیدی و امیدت را از دست دادی، روزهای خاتمی فریب و نیرنگ و دروغ باشد، به تو حق می دهم. ممکن است برای آن دیگری روزهای خاتمی هشت سال انتظاربیهوده باشد و از همین رو کامش از آن روزها تلخ به نظر برسد، او هم می تواند چنین احساس کند. اما برای من و برخی چون من که روزهای خاتمی با شوق نوشتن چیزی تازه و رفتن به جنگی هر روزه برای رسیدن به آزادی بیشتر و استفاده از فضای آزادی برای نوشتن و نوشتن و نوشتن گذشت، آن روزها همه عمر است. من در آن روزها انسان خوشبختی بودم، می توانستم بنویسم، چاپ کنم، دیوانه وار و تا حد خستگی انگشتان دست کلمه بسازم و خوانده شدن کتاب ها و مقالاتم را با چشم ببینم. این خوشبختی مرد نویسنده است. حتما نیما به من یادآوری خواهد کرد که من برخلاف تمام قواعد انسانی فقط به جرم نوشتن در دوران خاتمی زندانی شدم، بله، این هم بخشی از واقعیت است. اما من مطمئن هستم که در سرزمینی زاده شدم که نفرین استبداد همیشه در خانه نویسندگان و شاعرانش چونان وردی سیاه زمزمه شده است. من می دانم نوشتن در آن سرزمین یعنی رنج کشیدن، رنجی که می بریم تا احساس کنیم که می توانیم از رنج های آینده بکاهیم، از رنج های خودمان، فرزندان مان و فرزندان شان. من در آن روزها مرد خوشبختی بودم. و حالا می دانم که خوشبختی یک سراب نیست، من آن روزها را احساس کردم و می دانم آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است، در آینده نیز می تواند به شکلی دیگر اتفاق بیفتد. شاید این بار همه چیز به صورت کمدی اتفاق بیفتد، نمی دانم، شاید.
دوم خرداد 1386
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/238
اگه می دونستم نظرم رو نمیزارین اصلا مطلب رو ....
نه مطلب رو می خوندم ولی نظر نمی دادم
Posted by: mos.s at May 30, 2007 10:33 PM
من اون موقع سوم راهنمایی بودم. من هم به جای مامانم روی برگ رای اسم خاتمی رو نوشتم. خیلی جالبه که من هم دلم می خواست تا جایی که می تونم خوش خط بنویسم! هیچ وقت به اندازه ی اون چهار سال دوره ی اول خاتمی ولع روزنامه خوندن و اخبار گوش کردن نداشتم! خاتمی از سر مردم زیاد بود. حالا حالاها مونده تا مردم لیاقت چنین کسی رو پیدا کنند. ریاست جمهوری ظرفیت انسانی مثل خاتمی رو نداشت. خوشحالم که با چشم و قلب خودم دورانش رو دیدم و احساس کردم تا با افتخار برای بچه هام از خاطراتم تعریف کنم!
Posted by: زهرا at May 29, 2007 07:00 PM
اقای نبوی عزیز فقط دلم می خواد بگم چقدر دوستتون داریم و چقدر قبولتون داریم. و با اینکه تقریبا همه سایتهایی که مطالب شما را درج می کنند دارای فیلترینگ هستند هر روز با عبور از فیلترها مقالات را می خوانیم و برای دوستان ایمیل می کنیم و دست به دست می گردد. گاهی با نوشته هایتان (مثل مطلب امروز در روز آن لاین(هاله و نور)) اشک در چشانمان حلقه می بندد و گاهی خنده های تلخی می کنیم. فقط از طرف خودم می گویم خواهش می کنم همیشه بنویسید که نوشته هایتان روزنه امید است و هنگامی که آنها را می خوانم همین که احساس می کنم انسان دیگری هم در جای دیگری از دنیا با من هم درد و هم بغض است کمی تسکین می یابم. من دختری 25 ساله هستم و زمان انتخابات خاتمی فقط 15 سالم بود (و اولین رایم را به او دادم) ولی آن 8 سال زندگیم (که ضمنا اوج جوانی و شورم بود) را در زمان او گذراندم که تا ابد ممنونش هستم. شاید وقتی هنوز بود می گفتیم کار خاصی نکرد!!! ولی در این 2 سال که نیست آنچنان این تفاوت را احساس کردم و این درد آنچنان عمیق است که بی اغراق نمی دانم وصفش کنم. درد خاموشی و فراموشی شاید از بزرگترین دردهای انسانی باشد. بدانید که نه تنها شما نویسندگان و روشنفکران بلکه افرادی عادی مثل من نیز دریافته اند که دیگر اینجا جای ماندن نیست! آخر جایی که حتی نفس کشیدنت هم باید با اجازه باشد چگونه می شود زندگی کرد؟ مثل ملتی شده ایم که گروهی بیگانه به آن حمله کرده اند و ما اسیرانشان هستیم و نه هموطن!!! نمی دانم چه بگویم از این روزهای سیاه و تلخ که نمی دانم به کجا خواهد کشید!!!
Posted by: نغمه at May 29, 2007 06:35 PM
من دانشجو بودم.با همه دوستامون سرتاسر ماشینو با عکس خاتمی پر کردیم.عاشقش بودم چون خوش تیپ بود،خوش صحبت بود,با کلاس بود،بچه هاش جوون و همسن من بودن،با دوستی دختر و پسر مخالف نبود،سابقه قشنگی داشت،و از همه مهمتر سران مملکت باهاش مخالف بودن.
بار دوم هم بهش رای دادم اما بیشتر از سر لج تا دلخواستن.
اما نمیدونم اگر این سری کاندید بشه چیکار می کنم.ده سال از عمرم تو مملکتی رفت که موهای من ده برابر حالت عادی سفید شده و حالا باید نگران آینده دختر کوچیکم باشم.
شک دارم که حق تصمیم دارم و یا تصمیمم درسته
به نظرم فقط یه عروسک خیمه شب بازی هستم و بس
هر چند می گی اون ور آب بده,درست، مخلصتم هستم،اما اینور آب افتضاحه افتضاح ...
Posted by: farhad-h at May 29, 2007 09:28 AM
سلام آقاي نبوي،
"خاتمي براي من مثل پدر است"
من الان 23 ساله هستم، آن روزها با آن كه 13 سال داشتم به خاتمي راي دادم.
اشتباه نكنيد! پارتي نداشتم. بلكه چون آنقدر خاتمي را دوست داشتم كه از مادرم خواهش كردم اجازه دهد من روي برگه ي راي او با افتخار بنويسم "جناب آقاي محمد خاتمي".(هميشه آرزو مي كردم اي كاش خاتمي روحاني نبود) دوست داشتم با بهترين دست خطم بنويسم. بدون هيچ عجله اي، بدون هيچ لرزشي ولي نمي شد!! چون دلم از شادي آن لحظه چنان مي لرزيد كه لرزشش را در تمام جسم و روحم حس مي كردم. شايد آن چند ثانيه يكي از پر افتخار ترين لحظات زندگي ام باشد.
خاتمي را مثل يك پدر دوست دارم، آدم بعضي وقت ها از كارهاي پدرش اعصابش خرد مي شود و آن لحظه حتي از پدرش بدش هم مي آيد، ولي بعد كه آرام مي شويم بيش از پيش عاشق پدرانمان هستيم و او را با هيچ كس در دلمان جايگزين نمي كنيم ،،، (بغض!)
Posted by: اشكان at May 28, 2007 10:09 PM
امیدوارم با همین شهامت اخلاقی و مدنی بمانید.
Posted by: ملیحه at May 28, 2007 08:30 PM
tuyeh 10 saleh gozashteh 2 nafar beh jameh kasaei keh man kheili duseshun daram va vaghti mibinameshun ashk tu cheshmam jam misheh ezafeh shodan yekishun hamsareh azizameh 2vomishun aghay khatamieh , va vojud indo dar kenar pedar o madar o khaharam behtarin salhay javani mano ragham zadeh, man tamaeh duran tahsileh daneshgaham dar iran dar zaman aghay khatami budeh keh behtarin salhay omr man bud, harchand kheili vaghta az khatami koli shaki mishodam vali eghragh nist ageh begam bad az pedaram khatami behtarin olguyeh man budeh dar sherafato o nejabato o paki. omid 26 saleh az USA
Posted by: omid at May 28, 2007 10:47 AM
آتیشمون زدی سید
مدتها بود با نوشته ی ابراهیم نبوی انقدر حال نکرده بودم
Posted by: hamid at May 28, 2007 05:10 AM
man on mogheha 9 salam bood vali ba in hal midoonestam ke tarafdare khatamiyam babam azam porsid :to vase chi tarfdare khatami hasti? manam goftam akhe age on biyad ADAMS arzoon mishe nemidonam vase chi ino goftam vali midonam too toole tarikh in hokomat hich kas eghbal in ro nadashte ke ,az bache gerfte ta pir poshtesh bashan vali bazam betarse, midonam ke khatami ahle jang nabood vali hamishe delam az in 8 sal talaie misooze ba in hal hala ghadresho bishtar midonam khyli bishtar, jat khaliye seyed hata age ADAMS arzon nasheeeeeeeeeeeee
Posted by: ava at May 28, 2007 01:28 AM
آقا ابراهيم، دارم از خنده مي تركم، مي دوني چرا؟ براي اينكه به نظر مي آد مطلبي كه من ارسال كرده بودمو سانسور كردي و تو صفحه نذاشتي. اگه اينطور باشه خدائيش حالا حالاها ما راه داريم تا به دموكراسي نزديك شيم، گر چه علي رغم اين حرفا بازم دوست داريم.
Posted by: siaavash at May 27, 2007 12:18 PM
آقای نبوی: نمی دانم چرااینقدرمی گویند خاتمی کاری نکرد؟ خاتمی دو کار اساسی انجام داد که نباید فراموش کرد. اول اینکه انتخابات مجلس ششم رابرگزار کرد که کلی اصلاح طلب به مجلس رفتند ووظیفه آنان بود که اصلاحات را ادامه دهند و برای احقاق حقوق اساسی مردم پافشاری کنندو نه اینکه انتظار داشته باشند یک نفررئیس جمهوربه تنهائی قهرمان بازی کند. موقعی از خواب بیدار شدند و اعتصاب غذا راه انداختند که خیلی دیر شده بود. دوم اینکه انتخابات شورای شهر کاملا آزاد برگزار کرد و کلی آزادیخواه واقعی کاندید بودند که مردم مثل بچه هاقهر کردند و شرکت نکردند و امثال احمدی نزادها به شورا رفتند.
اگر قرار بر انتقاد باشد،اول نمایندگان مجلس ششم و بعد خود مردم باید انتقاد شوند و خاتمی آخرین نفری است که میتوان از ایشان انتقاد کرد.بارها گفت که قهرمان نسازید.
موفق باشید.
Posted by: علیرضا at May 27, 2007 02:04 AM
سلام سید شاهدان اهل قلم
من هیچوقت تا اون تاریخ رای نداده بودم. اصولا به دخالت در سرنوشت مملکت اعتقادی نداشته و ندارم چون می دونستم و می دونم که همش سر کاریه ولی شاید باورت نشه اون سال برای اولین بار هم رای دادم، هم ناظر شورای نگهبان بودم توی یه حوزه انتخابیه، ولی اعتقاد دارم که هم اون سال بیشتر مردم برای دهن کجی به حکومت و کاندیدای محبوبش( ناطق) اومدن رای دادن و هم حکومت منحوس از دستش در رفت که دست تو آرائ مردم ببره. من اون موقع دانشجوی 21 ساله بودم و دیدم که همه همکلاسی هام به خاتمی رای دادن و به این هم اعتقاد دارم که اگه سر انتخابات قبلی همه مردم ایران به رفسنجانی رای می دادن باز هم احمدی پچول رای می آورد چون حکومت اشتباه قبلی رو تکرار نمی کرد. واین هم رو بگم که تا تعویض حکومت سر هر انتخابات کماکان شناسنامه بنده مثل شما گم خواهد شد
Posted by: محمد at May 26, 2007 07:28 PM
سلام
از اينكه سايت شما در ايران بدون فيلتر شكن باز مي شود، خوشحالم.
آقاي نبوي
من كساني را كه بدون داشتن قدرت سياسي، بعد از اين همه سال همچنان به مبارزه ادامه مي دهند، انسانهايي شريفتر مي دانم؛ مثل شما. آقاي خاتمي رفت و مژگانش خون خلق ريخت.
اميدوارم مثل هميشه موفق باشيد
Posted by: پيام at May 26, 2007 05:28 PM
من اون موقع دبيرستاني بودم ، بابام طرفدار جدي ناطق بود و همه خونوادم هم طرفدار خاتمي ، درست يادمه ميگفتن سيد پاكيه ، حرف هاي خوبي مي زنه ، بريم بهش راي بدهيم ..... دور دوم كه حق راي داشتم با قاطعيت راي به خاتمي دادم بابام هم همين طور !
خاتمي يكي از مثبت ترين و شريف ترين چهره هاي تاريخ معاصر ايرانه ، كارهايي رو كه خاتمي انجام داد تابه امروز كمتر سياست مداري انجام داده ( در ايران منظورمه ) ، به نظر من دوستان مخالف و مايوس بهتره به اين سخن آقاي خاتمي توجه كننده كه مداوم ميگويند « دموكراسي پروسه است نه پروژه » ، اگر تجربه احمدي نژاد ما را بيدار كرده باشد بايد ، در آينده براي تكميل اين پروسه فعاليت كنيم .
Posted by: مهدي at May 23, 2007 06:11 AM
سلام آقای نبوی
من به وجود امثال خاتمی در کشورم افتخار می کنم. در دوران خاتمی این همه تحقیر و توهین به زنان ودانشجویان نمی شد. چند دقیقه قبل عکسهایی از یک زن جوان در تهران (ماجرای خیابان هفت تیر)دیدم که صورتش را با خون رنگین کرده بودند... این همان دولت مهرورز است؟ قداره کش ها شرف دارند به این دولت ...
Posted by: نانسی at May 23, 2007 05:09 AM
"هر چه رفت از عمر یاد آن به نیکی می کنند/
چهرهء امروز در آینهء فردا خوش است"
قیاس خاتمی و احمدی نژاد، اصلا بی ربط است. که ریاست جمهوری برای این دومی قبای گشادی است. ولی از خود بپرسیم آیا خاتمی آنچه را می توانست و رسالت تاریخی اش (بله رسالتی که آن رای میلیونی برایش پدید می آورد) انجام داد؟ خاتمی اگر چه شریف و اگر چه آزاده سیاستمدار نبود. فرصت سوزی بود که دورانی طلایی را بر باد داد.
Posted by: محسن at May 23, 2007 04:46 AM
روز وصل دوستداران ياد باد
/ياد باد آن روزگاران ياد باد
_كامم از تلخي غم چون زهر گشت
/بانگ نوش شاد خواران ياد باد
_مبتلا گشتم در اين بندو بلا
/كوشش آن حق گزاران ياد باد
Posted by: حسين at May 23, 2007 04:20 AM
چهل بار گفته است
اين انگور
مايه ي شراب شدن ندارد
ومن هربار
برق اين دروغ را
از مردمك چشمانش خوانده ام
وخاموش مانده ام
چه دنياي گيجي
كه دروغهاي او راست ايستاده اند
وبسيار بسيار به شنيدنش گوش خوابانده اند
من بي زبان اما مي فهمم
آنكه از سمت موستان مي آيد
دروغ تازه اي در آستين دارد
و مي دانم
به شغال حريرپوش هم شغال مي گويند
Posted by: gofteman at May 23, 2007 02:46 AM
من آنموقع 15 ساله بودم و الان 25 ساله ام. از 5 ماه قبل از 3 تیر هم از ایران بیرون آمدم ... برای من خاتمی تمام دوران نوجوانیم است. بهترین خاطرات سرزمینم... برای من و نسل من خاتمی همیشه همان رئیس جمهور دوست داشتنی ای است که از وقتی خودم را شناختم تا وقتی از آن سرزمین مهاجرت کردم به بودنش به عنوان رئیس جمهورم افتخار می کردم.هنوز هم حضورش در کنفرانسهای اینجا آراممان می کند و هنوز هم افسوس آن دوران را می خوریم. حق با شماست. خیلی ها از او نا امیدند, خیلی ها اگر احمدی نژاد رئیس جمهور نمی شد همیشه از او متنفر می ماندند, ولی برای همه هم نسلان من همیشه انسان ارزشمندی بود... من هنوز هم امیدوارم به بهبود سرزمینم ...
Posted by: فرناز at May 23, 2007 02:21 AM
سلام سید جان.. خسته نباشی.
خدا می دونه که همه مون یه جورایی حالمون خوب بود.. نمی دونم چی شد مردم یه دفعه دیوونه شدن.. اون موقع اقلا عزت نفس داشتیم و سرمونو بالا می گرفتیم که ما ایرانی هستیم.. وقتی رئیس جمهورمون رو تحویل می گرفتن انگار همه ایران سرافراز می شد.. سالهایی که خاتمی رو رنجوندن و رنجوندیم.. اون سالها گذشت.. اما این نیز بگذرد.. به امید روزهای خوش.
Posted by: بابالو at May 23, 2007 01:35 AM
من انروزهایک پزشک بودم که درروستایی بنام دزک در سراوان دراستان سیستان وبلوچستان در میان مردم خوب بلوچ ودرصف رای گیری بودم، خیلی ازانهابرگه هایشان رابمن می دادند تا برایشان بنویسم ووقتی می پرسیدم کی؟میگفتندهمان سیدی که میخنددوعمامه سیاه داردو من خوشحال ازانتخاب انها....یادش بخیر
Posted by: عالیه at May 23, 2007 01:16 AM
درود بر شما ...
نمی دانم اگر نوشته های شما و برخی دیگر از بزرگان نبود روزگارم چگونه می گذشت ...
غنیمت است نوشته هایتان ...
این روزها اندوه و درد تنها ارمغان دولت مهر ورز ! و اندیشه ستیز است .
دلم می خواهد آن روزها باز گردند . دلم می خواهد حس زنده بودن را دوباره بیازمایم . دلم ...
دلم برای روزهای خاتمی تنگ شده ...
دست کم صبح ها که بیدار می شدم، نیازی نبود تا خودم را دوباره به خواب بزنم تاهر چند برای چند لحظه ، به ظاهر رهایی یابم از دلشوره گاف کردن ها و ایران ستیزی آقایان ( به ویژه تحفه ) ! . می دانستم کسی هست که دلسوز است ، ایران دوست است و اندیشه ورز ...
چقدر دور می نماید سر مستی بیدار شدن آن روزها ...
یعنی دوباره آن را تجربه خواهم کرد ؟
دلم تنگ شد است ...
دلم برای خاتمی تنگ شده است ...
Posted by: بهناز at May 23, 2007 01:12 AM
یادش به خیر بچه که بودم دوست داشتم رییس جمهور شوم. کمی که بزرگتر شدم در سالهای 75 که تقریبا 17 سال داشتم برای اولین بار بعد از 2000 تا کتاب داستان و شعر و افسانه های جهان و به من بگو چرا شروع کردم به خواندن از فروم و سروش و ... سالها بود که پدر بزرگم را می دیدمم که سلام در دست به خانه می آید و با ولع می خواندش اما نمی فهمیدم او را چه می شود. متولد 1301 بود و سرد و گرم روزگار چشیده زمان کودتای 28 مرداد مصدقی بود یک سال در جنوب کشور فراری ...
زمانی که اواخر 75 و اویل 76 رفسنجانی دم و دقیقه افتتاح میکرد و دکترای افتخاری می گرفت فکر می کردم چه انسان بزرگی است!
وقتی اولین بار پوستری با این مضمون دیدم که سلام بر سه سید فاطمی خمینی خامنه ای خاتمی و امضای زیرش که نوشته بود جمعی از کارگزاران سازندگی ایران نمی دانستم که کارگزاران اسم یک گروه سیاسی است اما از اینکه بر سید بودنش تکیه کرده بود، بدم می آمد دلم نمی خواست بهش رای بدم
یاد انتخابات مجلس افتادم که به این یارو که اسمش یادم نیست رای دادم چون در پوستر هایش با مهربانی با پیرمرد فرتوت روستایی برخورد می کرد که بعدا فهمیدم که از آن دست راستی هاست و هر بار چوب لای چرخ خاتمی می گذاشت خودم را فحش می دادم
خلاصه ماهم به سفارش بابابزرگ شدیم طرفدار خاتمی و مغازه بابام شد پر از پوستر و عکس و...
وقتی سال 78 شیراز دانشجو بود دیگه حسابی از سیاست سر درمی آوردم صبح تا شب همه روزنامه ها رو از آریا و نمی دونم جامعه و امروز و عصرامروز و .... رو از اول تا اخر 2 بار دوره میکردم
ستون های تو رو که نگو یادم یه بار داشتم نمیدون ستون پنجم یا چهلستون یا ... رو می خوندم که سمت چپ صفحه سه چاپ میشد از بس حواسم پرت شد تو خیابون بابک کنار هتل هما با پراید جدید بابام زدم به جدول
چه سالایی بود
یادت همیشه به خیر خاتمی
Posted by: رضا از مشهد at May 23, 2007 12:58 AM
من آن موقع سوم دبستان بودم یادم است که محافظ ناطق که همسایه ما بود با یک بنز دولتی برایش تبلیغ میکرد
آخ چقدر پسر محافظ ناطق را سر خاتمی زدم، ولی حال کردم بعد از اعلام نتایج محافظش آمده بود در حیاط و زانوی غم بغل گرفته بود. یاد باد آن روزگاران یاد باد
Posted by: مجید at May 23, 2007 12:41 AM
خوب است که آمدن خاتمی زمانی دری از امید بود حالا چه که اگر بگویند پیغمبر هم می آید دیگر امیدی در دلی برنمی انگیزد.
Posted by: maral at May 23, 2007 12:17 AM
معنی قسمت آخر این جمله چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تجربه روزهای خاتمی به من می گوید گاهی اوقات، مردانی که آزادی را ممکن می کنند، ممکن است به اندازه آزادی، شریف و پاک و زیبا نباشند.
معنی این جمله این است که من در دوران خاتمی یاد گرفتم که سیاست ورزی الزاما با مردان پاک و شریف پیش نمی رود، بلکه ممکن است سیاستمدارانی که به نظر نه چندان پاکدامن باشند، امکان رسیدن ما را به آزادی ممکن کنند. یا صریح تر بگویم که شاید خاتمی بهتر از آن بود که بتواند برای آزادی بجنگد.
ابراهیم نبوی
Posted by: امیر at May 22, 2007 11:40 PM
همه...همه خاتمی رو دوست داشتیم...من اون موقع دبستانی بودم که واسه اولین بار رای آورد...اما یادم نمی ره هیچ وقت که چقدر دوران خوبی داشتیم...بعدشم که دبیرستانی شدم تو وبلاگم هر روز رگ گردنم می زد بیرون،انتقاد می کردم،فحش می دادم،اعصابم خورد می شد...ولی هیچ چیز از بزرگی خاتمی کم نکرد...یکی از بزرگترین کریدرهای نوستالژیک دوران زندگی من خاتمیه...خاتمی که با لبخند استقبالش کردیم و با گریه بدرقه اش...خاتمی مرد بزرگی بود اما تنها مرد بزرگ این مملکت نبود...خیلیای دیگه هستن...ما باید پشتیبانی کنیم...از هر طریقی که می تونیم...به هر روش جزئی...مهم نیست...حتی اگه کسی این نوشته رو نخونه من وظیفمه که بنویسم
Posted by: کیا at May 22, 2007 11:18 PM
من هم دوره آقاي خاتمي دانشجو بودم،يعني دقيقا مهر 77 رفتم دانشگاه.Thatwas the golden age of Iran universities. نثر شما رو خيلي دوست دارم آقاي نبوي، ممنون به خاطر يادآوري خاطرات خوب.
Posted by: مريم at May 22, 2007 10:48 PM
جدا چیز دیگری ا نتظار داشتید به غیر از آنكه بعد از خاتمی عوامفریبی چون احمدی نژاد بیاید؟ همیشه همین است: اگر اوضاع اقتصادی درست نباشد، یا اگر امنیت نباشد، دموكراسی جای خود را بی تردید به دیكتاتوری یك عوامفریب خواهد داد. این چیزی بود كه شش سال طول كشید تا خاتمی بفهمد، بعد هم كه فهمید دیر بود!
با این وجود خدا خیر و بركت بدهد به او كه مردی پاك بود!
Posted by: hassan at May 22, 2007 10:08 PM
آقای نبوی ، برایتان آرزوی موفقیت دارم ، مطالب شما را همیشه می خواندم ، نوشته های از این دست شما را نیز دوست دارم ، مثل علاقه یک خود آزار به باز کردن روی یک زخم که هنوز خوب نشده است ، حس می کنم می توانم شما را بفهمم ، نوع اعتراضتان را ، نیش طنز تان را ، این را هم حس میکنم که این نیش می تواند بیش از هر کسی برای نویسنده اش دردناک باشد . در هر صورت دوستتان دارم و برایتان آرزوی سلامتی و طول عمر دارم و امیدوارم که در پشت چهره نوشته های طنزتان آن قلب درد کشیده و دل نازک همیشه تپنده باشد. حرف زیاد است بگذار بماند.
Posted by: علی at May 22, 2007 08:23 PM
سلام سید شاهدان اهل قلم
من هیچوقت تا اون تاریخ رای نداده بودم. اصولا به دخالت در سرنوشت مملکت اعتقادی نداشته و ندارم چون میدونستم و میدونم که همش سر کاریه ولی شاید باورت نشه اون سال برای اولین بار هم رای دادم هم ناظر شورای نگهبان بودم توی یه حوزه انتخابیه ولی اعتقاد دارم که هم اون سال بیشتر مردم برای دهن کجی به حکومت و کاندیدای محبوبش( ناطق) اومدن رای دادن و هم حکومت منحوس از دستش در رفت که دست تو آرائ مردم ببره.من اون موقع دانشجوی 21 ساله بودم و دیدم که همه همکلاسیام به خاتمی رای دادن و به این هم اعتقاد دارم که اگه سر انتخابات قبلی همه مردم ایران به رفسنجانی رای می دادن باز هم احمدی پچول رای می آورد چون حکومت اشتباه قبلی رو تکرار نمی کرد. واین هم رو بگم که تا تعویض حکومت سر هر انتخابات کماکان شناسنامه بنده مثل شما گم خواهد شد !!!
Posted by: محمد at May 22, 2007 08:13 PM
منم اون موقع ها اول راهنمایی بودم! یادمه سوار سرویس مدرسه عکس خاتمی رو برای تبلیغ پشت شیشه چسبونده بودیم! چه روزهای خوبی بود!
Posted by: bahar at May 22, 2007 08:05 PM
عجب روزگاری بود.ما هم به عنوان دانشجوهای صفر کیلومتر از نوشته ای شما خوندیم و خوردیم و بزرگ شدیم. اما من مدتهاست دیگه خاتمی رو دوست ندارم.مدتهاست که اون رو هم گزاشتم اونور خط.
ممنون از نوشته ات رفیق..اون قسمت قمار و فول اش کلی خندیدم.
Posted by: علیرضا at May 22, 2007 08:02 PM
از یادآوری روزهای خوش ممنون. من آن روزها دبیرستانی بودم و هر روز با دوستان از زنگ تفریح اول از دیوار مدرسه بیرون می پریدیم تا به نزدیکترین باجه روزنامه فروشی برسیم و "جامعه" رو بخریم و بخونیم. یادمه یک بار بخاطر همین فرار از محدوده مدرسه چوب هم خوردیم.
اگر بخواهیم زیاد تحت فشار قرار نگیریم از شرایط زمانه، باید به این فکر کنیم که ما در دوره ای هستیم که باید این فراز و نشیب ها رو تحمل کنیم تا آیندگان به نقطه ای برسند که ما امروز آرزوش رو داریم.
سال 84 اشتباه کردیم و رأی ندادیم. در سال 87 یا 88 جبران می کنیم.
Posted by: majid at May 22, 2007 06:50 PM
برای منهم که نه نویسنده بودم ونه سیاستمدار دوران خاتمی دوران زندگی بود.حداقل اینکه از دیدن رئیس جمهور کشورم احساس نفرت و تهوع! پیدا نمی کردم.دوران خاتمی در چند سال گذشته سالهایی بود که نفس کشیدیم.
Posted by: lida at May 22, 2007 06:13 PM
salam
jeddan khoshbakhty saraab nist.
ayande ham kheili door nist!
ye nafase amigh bekeshid!!
allan ayandast!!!
Posted by: soushians at May 22, 2007 05:38 PM
Vaghti dashtam in neveshteh ra mikhandam alaraghme tanze talkhe an sarasare sooratam por az ashk shod , nemidonam in ashke az delshekastegi nashi az ghorbat bood va ya az dastane sarasar vaghiate shoma ... shaiad salha bogzarad ta vaghiate vojodi khatami va dovome khordad bar hamegan ashkar shavad vali in mard anghadr bozorg bood ke hatta mokhalefanash ham natavanestand soojei aleihash peida konand ,va raze in amr ra baiad dar sedghe kalamash peida kard ... sadha heif ke cheghadr ma mardome iran faramooshkar va ghadr nashenasim ...
Posted by: nima at May 22, 2007 05:31 PM
نمدانم چرا ؟ هر خبری را در باره خاتمی دنبال می کنم وبا بغض می خوانم تقریبا همه نوشته های ترا درین باره خواندم .هرهری مذهبم به جمهوری اسلامی هم رای منفی دادم (یادش به خیر آنروز ها در شیراز بودم ) در تمام تظاهرات شرکت میکردم حتی یکبار هم نگفتم جمهوری اسلامی چون صد درصد می دانستم کار به اینجا می کشد (البته منتظر شدید تر ازاین هم بودم)خدا را چه دیدی شاید هم شد (به قول آن ترک عشایر فارس :کاکاجان رژیم بدیه جد آقای خمینی کمک کنه، رژیم سرنگون بشه) اگر سرنگون نشد بدتر هم می شه.به نظرم مخالفت با اسلام ومسلمین هیچ ربطی به بعضی از آنها ندارد، مثل طالقانی خاتمی حتی بهشتی یا طاهری ویا یکی از امام جمعه های مرکز یک استان که مدتی در آنجا پستی داشتم(از مسلمانها پیغمبر وخمینی را قبول ندارم )فکر می کنم خاتمی یه چیز دیگری است، ورای اسلام. ناگفته نماند تو هم بد کوفتی هستی! چون هر چه در باره این دنیا ومافیها در ذهن من است، ولی نمی توانم به قلم بیاورم، مثل آب خوردن از قلمت می ریزد. امید وارم نود سال عمر داشته باشی یکریز بنویسی، چون ده سال از تو بزرگترم و مصمم صد سال عمر کنم .راستی گل آقا یادم رفت خیلی قبولش داشتم مثل خاتمی، بلکه هم بیشتر می توانست بیشتر عمر کند. با تعطیلی گل آقا خود کشی کرد.
Posted by: فری at May 22, 2007 05:17 PM
سلام
من هم خاتمی را دوست داشتم. او را واسطه بین دوره بد و دوره خوب می دانستم،ولی ازش نا امید شدم و اگر نفر بعدی اینجوری نبود، شاید برای همیشه دشمنش می شدم.
Posted by: سولماز at May 22, 2007 05:03 PM
Salam Aghaye Nabavi
Merci, kheyli faz dad!
Posted by: Majid at May 22, 2007 03:12 PM
جناب آقای نبوی
مطلبتان بسیار زیبا بود ،آنجا که گفتید :
"خاتمی شش میلیون و ناطق 2 میلیون رای آورده است."
دوره گذشته هم ما فکر کردیم الان رفسجانی رای می آورد که نياورد،هسته ای نژاد رای آورد،اما واقعا نمی دانیم اگه رفسنجانی دزد دای می اورد بهتر بود یا الان که احمدی نژاد رای آورده؟
نا گفته نمونه منظور از رای می اوردT یعنی نه اینکه در یک انتخابات مردمی از مردم رای می آورد.
Posted by: مهراد at May 22, 2007 03:01 PM
آقاي نبوي از تحليلهاي خوب شما براي رفتار شناسي مردم ایران در قبال دوم خرداد و ساير مسايل ممنونم.
راستش نميدانم چرا هر وقت اسم خاتمي يا دوم خرداد يا مصدق و... مي آيد ناخودآگاه ياد كتاب هاي عزيز نسين و داستان صد رحمت به ديوانه هاي خودمان مي افتم.
راستي كي وقت بيدار شدن از اين غفلت و ساختن خانه(وطن) در شرايط مناسب مي رسد.
Posted by: mohammad at May 22, 2007 02:38 PM
salam , neneshteie shoma baes shod ehsasate nostalozhike man ye tekoon haee bokhore ,kheili halam gerefte shod,yade chand rooze ghabl az 2 khordad va mah ha va sal haie bad az 2 khordad oftadam ,yadame ke pedaram hamishe migoft tajrobe be man mige en azadie nesbi paaidar nemimoone o bahare perag va chand mahe bad az enghelab ro mesal mizad ...yadesh be kheir.
aghaie nabavi !baradarm vahid ziad bad az etefaghate 2 khordado un baste shodane fazaie jaameeh dige kesio ghabool nadasht vali kheili az shoma khoshesh miumad , emrooz daghighan mishe 15 hafte ke vahid ,dadasham,daneshjooie sale akhare barghe daneshgahe sharif ba 6 taghorse berenj khod koshi karde,har vaght chizi az shoma mikhoonam yade vahid mioftam .migam e... vahid in neveshteie jadid ro nisti ke bekhooni ...
Posted by: sara nazari at May 22, 2007 02:36 PM