دوشنبه 31 اردیبهشت 1386

برف سیاه

این مقاله یکی دو سالی قبل نوشته شد. امروز به بخش وسیعی از آن اعتقاد دارم. گمان می کنم ما داریم تمام اشتباهات مان را به عنوان مردمانی که نابخردی را در بسیاری موارد به عنوان یک شیوه تجربه شده تاریخی می پذیریم، تکرار می کنیم. در دو سالی که دولت آقای احمدی نژاد برسرکار آمده است، ما فرصتی دیگر یافته ایم که بازهم و به شیوه ای مقبول ضعف های پنهان مان را پشت اشتباهات آشکار این دولت نهان کنیم. بازهم همان داستان قدیمی. دلم می خواهد این موضوع را به بحث بگذارم، اگر نظری دارید برای من بفرستید، اگر نظرتان مفصل است، آن را به آدرس ابراهیم دات نبوی ات جی میل دات کام ای میل کنید تا آن را در همین جا منتشر کنم.
barf siah.jpg
نکته: یک سال قبل در آمریکا محسن سازگارا به من گفت که نباید به مردم بگوئیم این همه ضعف دارند و آنها را در مقابل مشکلات شان ناتوان کنیم، اما من معتقدم که ما نمی توانیم با بدنی رنجور و روحی بیمار وارد چنین جنگی شویم، حداقل باید بدانیم که در کنار اصلاحات سیاسی و اقتصادی، نیازمند اصلاح اخلاقیات خود و ناکارآمدی روش های رفتاری خود هستیم. این را اگر امروز مراعات نکنیم، فردا در شرایطی بسیار بدتر و تلخ تر و سیاه تر گریبان ما را خواهد گرفت.

برف سیاه

یک: دلم می خواست برف ببارد، نه از آن برف ریزه ها که هنوز روی زمین ننشسته آب می شوند و گم می شوند لای خاک. دلم برف سفید می خواست، از آن برف ها که ببارد و بنشیند روی زمین و سرتاسر چشم انداز را سپید کند. دانه دانه که برف آمد حسی زیبا و پر از دلتنگی نشست توی جانم. برف هم انگار که فهمیده باشد، آمد و آمد، آنقدر آمد که وقتی روی زمین گام برمی داشتی نقش کف کفش نقاشی می شد روی بوم سپید برف. دلم می خواست برف همینطور ببارد، تا فردا، تا چند روز. و برف آنقدر آمد که دیگر نمی شد در شهر راه رفت. حالا دیگر نمی شد در شهر راه رفت. ساعتها بود که بدون توقف می بارید، تمامی نداشت. انگار که تمام ابرهای عالم می خواستند بنشینند روی خیابانهای شهر. سنگین می بارید. حالا دیگر ماشینهای پارک شده در خیابان هم زیر برف رفته بودند. خانه ها هم آرام آرام زیر پوشش سپید و سرد برف محو می شدند، دیگر نمی شد برف سنگین را با درست کردن آدم برفی به شوخی گرفت. مثل بهمنی که از بالای کوه راه بیفتد و کم کم بزرگ شود، برف سپید هم یک باره تبدیل شد به هیولا، شد غول سفیدی که وقتی پاهایش را روی بام خانه ها می گذاشتند، سقف خانه ها یک به یک روی سر مردم آوار می شد، حالا دیگر مردم از برف می ترسیدند، سرما آدم ها را مچاله می کرد. آنقدر برف بارید که رفت و آمد را هم مختل کرد، بچه ها نشستند توی خانه، رادیو خبر می داد که رفت و آمد ممکن نیست، رادیو می گفت که سقف بسیاری از مدرسه ها در اثر سنگینی برف فروریخته است. خبر داده شد که دانشگاهها هم تعطیل است. مغازه ها هم تعطیل شد، نانواها نمی توانستند مغازه ها را باز کنند، کسی نمی توانست از خانه بیرون برود که بتواند کاری بکند. دیو سپیدی که نرم نرم آمده بود، افتاد به جان مردم. شهر در تاریکی فرورفت. برق هم قطع شد، راههای بین شهرها هم قطع شد، مسافران هم در میان راه ماندند. وقتی به خیابان رفتم جز سفیدی یکدست و غیرقابل تحملی که به مرگ می ماند و تمام زندگی مردم را پوشانده بود چیزی را نمی شد دید. برف در تاریکی و بی برقی رنگ سفیدی مرگ داشت. دیگر این برف آن برف نبود که می شد در سپیدی و آرامشش گام زد، این برف برفی نبود که گفته بودی دوستش می داری که وقتی می بارد قدم بزنی، دیگر به این برف سلام هم نمی شد کرد، گفته بودی برف نو، برف نو، سلام سلام. حالا دیگر برف یک هیولای وحشتناک بود. هیولایی که دست و پای آدم ها را بسته بود و جز سیاهی و خاموشی چیزی برایشان باقی نگذاشته بود......

دو: این نوشته را یکی دو روز بعد از برف گیلان نوشته بودم، می خواستم به این مناسبت تاسف بار به چیزی اشاره کنم که سالهاست ناگفته ایست در من و گه گاه به احتیاط به آن نزدیک می شوم و هربار با ترس از آن فاصله می گیرم. خبر برف گیلان مثل بارانی تند آمد و به سرعت زیر برف های سنگین خبر ترور رفیق حریری و خبرهای انتخابات عراق و خبرهای انتخاباتی نهمین دوره ریاست جمهوری محو شد. یکی دو تیتر آرام در روزنامه ها، یکی دو خبر در ایسنا و چند خبر در صدا و سیما به فاجعه ای که در اثر برف گیلان بوجود آمده بود اشاره داشت، انگار همگان چنان از این حادثه شرم می کردند که نمی خواستند حتی خبرش را منتشر کنند. در سایت های اینترنتی و وبلاگها هم مطابق معمول حسین درخشان خبری نوشت و لینکی داد به وبلاگ هایی که بچه های زیر برف می نوشتند. در این وبلاگها بچه های زیر برف به خوانندگانی که به قول نیما در ساحل شاد و خندان نشسته بودند و خبر مردم رشت را از دور می خواندند گزارش لحظه به لحظه فرورفتن شهر را زیر دو متر برف می دادند. فرنگی ها، خبر را منتشر کردند، خبری که می شد شگفتی هر انسانی را که در دنیای متمدن زندگی می کند برانگیزد. خبر می گفت که در اثر بارش دو متر برف بیش از یازده هزار خانه و مدرسه ویران شده است و مردم در خاموشی و بی برقی و قطع آب و عدم امکان رفت و آمد زندگی می کنند. خبرها می گفت که مردم شهرها و روستاهای گیلان با خطر سرما و گرسنگی و تشنگی مواجه اند. خبرها اعلام می کرد که سازمان اداری و دولتی در اثر برف تعطیل شده است و سیستم دولت دچار فلج شده است. همه خبرها یک سووال را در ذهن تکرار می کرد: چرا یک حادثه می تواند در زندگی ما ایرانیان به سرعت تبدیل به یک فاجعه مرگبار شود و جان عده ای را بگیرد؟ چرا تا این حد مرگ و نیستی همسایه دیوار به دیوار زندگی ناامن ما ایرانیان است؟ آیا ما مستحق این حد ویرانگر از مصیبت و فاجعه هستیم؟

سه: می خواستم در مورد برف گیلان بنویسم که ماجرای مسجد ارگ در همین هفته گذشته پیش آمد. در ایام عزاداری سیدالشهداء مسجد ارگ تهران آتش گرفت و بیش از شصت نفر از مردم در اثر سوختگی کشته شدند و بیش از سیصد نفر مجروح شدند. علت این بود که در سال 2005 میلادی و در کشوری که رهبرانش حاضرند تا پای جنگ پیش بروند تا حق استفاده از فناوری صلح آمیز انرژی هسته ای را داشته باشند، یکی از عزاداران برای گرم کردن خودش در مسجد بخاری نفتی به مسجد می برد، آتش سوزی رخ می دهد و شصت تن کشته و سیصد تن زخمی می شوند. خبر بر این مدلول دلالت دارد که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی، جان دهها و صدها تن گرفته شده است. کسانی بدون اینکه بطور طبیعی در موقعیت مخاطره آمیز قرار گرفته باشند جان شان را از دست دادند. این کشتگان نه قربانی استبداد و تروریسم هستند و نه قربانی مقاومت قهرمانانه یک ملت در برابر تجاوز دشمن، اینها قربانی عقب ماندگی و بلاهت هستند. مغز ایرانی مان را به کار می اندازیم و نتیجه می گیریم که القاعده یا دشمنان نظام جمهوری اسلامی یا یک نیروی تروریستی مخفی چنین اقدامی کرده است، اما چنین نیست، وقایعی از این دست چنان تکرار می شود و قربانیانی از این دست چنان از حد افزون شده است که می توانیم به قطع و یقین بگوئیم که بلاهت و عقب ماندگی بزرگترین عامل مرگزای سرزمین ماست. به این سووال جواب بدهیم: کسانی که نمی توانند خطر یک بخاری نفتی را کنترل کنند چگونه قرار است از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کنند؟ لابد می گوئید که در این مثل جای مناقشه فراوان است، اما این یک مثال نیست، این داستان زندگی ناامن هر روزه مردم ایران است. یک ماه پیش از این بیش از بیست دانش آموز ابتدائی مدرسه سفیلان در لرستان بخاطر آتش سوزی بخاری نفتی کشته شدند. و چند روز قبل این خبر را خواندیم و شنیدیم که چهارده نفر از مسافران یک اتوبوس مسافربری به دلیل آتش سوزی کشته شدند، علت آتش سوزی استفاده از کپسول گاز در اتوبوس اعلام شد. در کدام ویرانخانه ای و در کدام کشور عقب مانده ای برای گرم کردن اتوبوس در کشوری که هوایش سرد است و اتوبوس را خودش تولید می کند، از کپسول گاز استفاده می کنند؟ در کدام دنیای عقب مانده ای ممکن است جان مردم بخاطر انفجار کپسول گاز در اتوبوس مسافربری از دست برود؟ بخاری نفتی در مسجدی که حداقل پانصد نفر در آن اجتماع می کنند چه می کند؟ این چه روش استفاده از انرژی در یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت و گاز دنیاست که بزرگترین افتخار سیاسی و ملی اش ملی کردن نفت است و مهم ترین دلیل اهمیت استراتژیک آن بخاطر عبور بخش اعظم انرژی دنیا از تنگه هرمز است. چطور ممکن است کسی بلد نباشد یک اتوبوس و یک مدرسه و یک مسجد را گرم کند و بلد باشد از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کند؟ چطور ممکن است آدمهایی که با جان خودشان این همه خطر می کنند خطری برای دیگران نداشته باشند؟

چهار: می خواستم در مورد آتش سوزی مسجد ارگ بنویسم و بگویم که در این فاجعه دنبال دست القاعده نگردیم، تعداد قربانیان حماقت در سال گذشته در ایران دهها برابر قربانیان تروریسم در سراسر جهان است، می خواستم بگویم که اگر برای کشته شدن چهار نفر در عراق و لبنان و افغانستان حتما باید یک عملیات انتحاری انجام بگیرد و تروریستی باید خودکشی کند تا دیگران را هم نابود کند، در ایران یک اقدام ملی برای عملیات انتحاری دائما در حال انجام است، با این تفاوت که در این خودکشی دسته جمعی قرار نیست دشمن از بین برود، بلکه مردم بی گناهی قربانی می شوند که در عین بی گناهی، خودشان دشمن خودشان اند. این ها را می خواستم بگویم و دلایل آنرا هم می خواستم بگویم، اما هنوز نوشته را به جائی نرسانده بودم که دیروز خبر زلزله زرند کرمان را شنیدم. تا کنون خبر از مرگ بیش از ششصد نفر در زلزله زرند داده شده است. ظهر برای خرید به فروشگاه مردی لبنانی رفته بودم که می دانست من ایرانی هستم، از من پرسید چه اتفاقی در ایران افتاده است؟ و می خواست بپرسد که آیا برای خانواده من مشکلی پیش آمده است؟ قاطی کرده بودم، نمی دانستم خبر مسجد ارگ را می گوید یا خبر برف گیلان را، یا خبر زلزله زرند را. زلزله زرند شاخص و نمونه دقیق حوادث ایرانی است. شهر زرند در یک مرکز زلزله خیز قرار گرفته است، به فاصله نزدیکی از این شهر تقریبا در همه مناطق اطراف آن شهرهای مختلف با زلزله ویران شده اند، شهربابک، طبس، تربت حیدریه و تربت جام، بم و کرمان بارها در طول سی سال گذشته با زلزله های مرگبار ویران شده اند و هنوز هیچ کاری برای ترمیم ویرانی های زلزله مرگبار سال گذشته در بم نشده است. یکی از خبرگزاری های جهان چنین گفت: ایران یکی از مهم ترین مراکز زلزله خیز جهان و یکی از ناامن ترین کشورهای جهان در مقابل زلزله است. واقعیت این است که زلزله در کرمان همیشه محتمل است، و واقعیت این است که نه مدیران کشور و نه مردم هیچ اهمیتی برای امن شدن زندگی شان در مقابل زلزله نمی دهند. مدیران عمران و شهرسازی کشور دقیق ترین اطلاعات را در مورد سازه های ضدزلزله دارند و می دانند که بناهای کشور اعم از شهر و روستا تا چه حد در مقابل زلزله آسیب پذیرند، همه مردم ایران و مسوولان وزارت مسکن و شهرسازی و موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران مطمئن هستند که شهر تهران و استانهایی مانند کرمان، همدان، خراسان، آذربایجان و سمنان همواره در معرض زلزله خطرناکند و در مقابل زلزله تمام شهرهای ایران آسیب پذیرند. ملک مدنی شهردار سابق تهران که یکی از مطلع ترین مدیران کشور در موضوع شهرسازی است، حاصل مطالعات یک گروه ژاپنی در مورد زلزله تهران را خبردادن از یک فاجعه می دانست. تمام تلاش او برای یافتن راهی برای مقابله با عواقب زلزله تهران در دعوای قدرت میان شورای سابق شهر تهران و شهردار نابود شد. مدیران کشور چنان درگیر کار سیاسی اند که فرصت نمی کنند به زندگی مردم فکر کنند. و از همه اینها مهم تر اینکه در طول بیست سال تلاش یک گروه مهم از کارشناسان سازه در وزارت مسکن و شهرسازی ایران برای رسیدن به استانداردهای ساخت و ساز ضدزلزله هرگز اجرا نشده است. مشکل فقط دولت نیست، مشکل این است که سازندگان خانه ها و ساکنین آنها به تنها چیزی که فکر نمی کنند امنیت خانه شان در مقابل زلزله ایست که تعداد قربانی و زیانهای مادی اش در طول سال یکی از موضوعات مهم شهرنشینی ایران است. مطمئن باشیم حتی اگر دولت هم به زور بخواهد مردم را وادار کند که بخشی از هزینه ساخت خانه شان را برای مقاوم سازی آن صرف کنند، تمام عقل و هوش ایرانی بکار می افتد تا از زیر این قانون فرار کنند و خانه شان را ارزان تر بسازند. مشکل زلزله در ایران فقط یک مشکل جغرافیایی نیست، مهم ترین مشکل زلزله مشکل عقلانی است، همان مشکلی که در همه بخش های زندگی مان داریم. به یک سووال فکر کنیم: چرا ما حاضریم سالانه در زلزله صدها و هزاران کشته بدهیم و حاضریم در زلزله تمام زندگی مان را از دست بدهیم ولی حاضر نیستیم یک صدم این قربانی را برای اصلاح سازمان اداری و سیاسی کشور بدهیم؟ چرا این همه در رانندگی مرگباری که سالانه به اندازه یک جنگ میهنی قربانی می گیرد شجاعت داریم، اما در زندگی سیاسی مان تا این حد محافظه کار هستیم؟ بی شک پیشنهاد من به مردم ایران این نیست که با همان سرعتی که رانندگی می کنند به تندروی سیاسی بپردازند، اما پیشنهاد می کنم که به این تناقض آشکار فکر کنند؟

پنج: حوادث سال گذشته را مرور کنیم. در میان خنده های عصبی وقایع مسخره ای که جان آدمها را می گیرد بگرییم و در میان گریه برحال خودمان از مسخرگی دنیایی که با تعریف زندگی ایرانی برای مان بوجود آورده اند- و اگر درست تر نگاه کنیم- برای خودمان ساخته ایم، بخندیم. در میان فاجعه انفجار قهقهه می آید و در میان خنده شانه های مان از حجم و سنگینی فاجعه ای که زندگی ماست، می لرزد و بر سرنوشت خویش می گرییم. خبرها را با همدیگر مرور کنیم:
- در انفجار یک قطار باربری در خراسان( نیشابور) سیصد نفر جان باختند، فاجعه این که صدها نفر جان باختند و فاجعه بزرگتر اینکه در هیچ جای دنیا جز هند تصادفاتی چنین مرگبار برای قطار رخ نمی دهد، اما نکته مسخره این است که این قطار اصلا قطار مسافری نبود که سیصد مسافرش بمیرند، در اثر انفجار محموله سوخت موجود در قطار مردمی که در اطراف زندگی می کردند جان باختند. می گوییم جان باخته بودند، چون به واقع این افراد در قماری که به نام زندگی در ایران جاری است جانشان را باختند، قماری که فقط بازنده دارد. واقعیت این است که جان آدمی در سرزمین من به همین راحتی در قمار بی پیروزی و بی سرنوشت زندگی ایرانی نابود می شود. این حادثه سومین حادثه مرگبار سال گذشته و یکی از چهارصدهزار تصادف جاده ای سالانه است که در سال گذشته 26 هزار نفر در این تصادفات کشته شدند.
- در تصادف دو تانکر نفتکش در اطراف زاهدان بیش از صد نفر کشته شدند و بیش از صد وپنجاه نفر مجروح شدند، دو تانکر نفتکش با همدیگر تصادف کردند و به شش اتوبوس که در پاسگاه پلیس متوقف شده بودند، برخورد کردند و باعث تلفات سنگین شدند. نکته این که علل این تصادف را می توان چنین دانست: نامناسب بودن محل پلیس راه( بی فکری)، توقف بی دلیل و طولانی اتوبوس ها برای بازرسی( رفتار غلط ماموران پلیس)، بی احتیاطی راننده( رفتار غلط مردم)، ناامن بودن روش حمل سوخت( مشکل بی احتیاطی و سهل انگاری). به عبارت دیگر اگر پلیس رفتار درستی داشت و اگر تصادف دو تانکر حامل سوخت در جایی غیر از ایران رخ داده بود، احتمالا تلفات آن حداکثر به سه یا چهار نفر می رسید و نه دویست و پنجاه کشته و مجروح.
- ایران ناامن ترین جاده های دنیا را دارد، میزان تلفات جاده ای ایران به نسبت بیش از ده برابر ایالات متحده آمریکاست، میزان قربانیان جاده ای ایران در سال 2003 حدود 25 هزار نفر و در هند با جمعیت یک میلیاردی حدود 60هزار نفر بوده است( به نسبت جمعیت ما پنج برابر هندی ها تلفات جاده ای می دهیم). نکته مهم این است که ما تصادف هم که می کنیم مثل آدم تصادف نمی کنیم، به جای اینکه مجروح شویم بلافاصله می میریم. در سال 2003 در کویت با جمعیت 2.5 میلیون نفر و یک میلیون اتومبیل 45 هزار تصادف اتفاق افتاده و در نتیجه این تصادفات 372 نفر کشته شده اند. در الجزایر در سال 2003 تعداد چهارهزار نفر قربانی تصادفات رانندگی شده اند.
- در آتش سوزی مدرسه سفیلان بیش از 20 دانش آموز قربانی شدند، در آتش سوزی مسجد ارگ بیش از شصت نفر کشته شدند، در آتش سوزی یک اتوبوس 14 نفر کشته شدند، این اتفاقات دائما در ایران رخ می دهد.
نکته مهم اینجاست که ما هم نا امن ترین جاده های دنیا را داریم و هم در ناامن ترین خانه های دنیا زندگی می کنیم، به نادرست ترین شکل از انرژی استفاده می کنیم و در وضعی سیاسی زندگی می کنیم که هیچ کس نمی تواند پیش بینی کند که در سال آینده در ایران چه حکومتی وجود خواهد داشت. براساس آمارهای قوه قضائیه ایران سالانه ششصد هزار ایرانی به زندان می روند و بطور ثابت 120 تا 150 هزار ایرانی زندانی اند. این وضع امنیت مردم ایران است.

شش: خبرهایی که می خوانیم دلالت بر این دارند که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی گروههایی از مردم جان شان را از دست می دهند، به اینها اضافه کنیم تلفات مربوط به سقوط هواپیماهای مسافربری و نظامی که براساس آمارهای موجود بیشترین سقوط هواپیماها مربوط به میهن عزیز ما ایران است و به خاطر داشته باشیم که تعداد تلفات سقوط هواپیماهای ما از تلفات بمباران های جنگی هم بیشتر بوده است و یادمان باشد که فرمانده نیروی هوایی، فرمانده هوانیروز، رئیس سازمان هواپیمائی ملی، وزیر راه و کلیه افراد دیگری که مسوولیت پرواز بر آسمان را دارند خودشان در جریان سقوط هواپیماهای ایرانی کشته شده اند. به همه این قربانیان اضافه کنیم بیش از پنجاه هزار کشته زلزله بم و نابود شدن یک نسل از مردم ایران و یک گونه ایرانی و میراثی بجا مانده از سه هزار سال پیش را. این نکته را از خاطر نبریم که میزان بالای کشتگان زلزله در ایران نیز به دلیل شدت زلزله نیست، بلکه به دلیل استاندارد نبودن بناسازی و عدم توانایی در جلوگیری از تلفات پس از زلزله است، همانطور که میزان بالای کشتگان ناشی از تصادف در ایران به دلیل استفاده غیر استاندارد از اتومبیل، استاندارد نبودن جاده ها، استاندارد نبودن رانندگان، استاندارد نبودن پلیس و استاندارد نبودن حکومت ایران است. این نکته را به ذهن بسپاریم که میزان قربانیان تصادفات جاده ای ایران از تلفات هر جنگی بیشتر است، خوشحال نباشیم که مثل عراقی ها در جنگ قربانی نمی شویم، ما هر روز تلفاتی بیش از یک جنگ دائمی را به دلیل حماقت و بلاهت می دهیم، با این تفاوت که در این تلفاتی که می دهیم، در جنگی که نکرده ایم، فقط شکست خورده ایم. بدانیم و آگاه باشیم که در هیچ خراب شده ای این همه مردم قربانی زندگی غیراستاندارد نمی شوند و این حجم سنگین قربانیان در هیچ جای دنیا طبیعی نیست. نه تنها طبیعی نیست بلکه در مخیله کسی در دنیا نمی گذرد که آدمهایی در دنیا زندگی کنند که این همه برای قربانی کردن خود شجاعت و شهامت داشته باشند. واقعیت این است: جان مردم ایران قربانی بلاهت می شود. بلاهتی که امنیت شهروندان در آن نابود می شود. قبرستانهای ایران پر است از اجساد آدمهایی که نه بیمار بودند و نه پیر شده بودند و نه برای خطر کردن وارد ماجرایی شده بودند، این آدمها به دلایلی کاملا احمقانه قربانی زندگی غیراستاندارد شده اند. سووال این است: پاسخگوی این همه مرگ کیست؟

هفت: آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل تاریخ و دورانی است که در آن بسر می بریم؟ آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل زیستن در جغرافیا و سرزمینی است که در آن زندگی می کنیم؟ آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل حکومتی است که در آن گرفتار شده ایم؟ آیا همه کسانی که در شرایط تاریخی مشابه ما زندگی می کنند این همه بخاطر بلاهت و نابخردی قربانی می دهند؟ آیا همه کسانی که در سرزمینی مانند جغرافیای ما زندگی می کنند( مثلا در همسایگی ما) این همه قربانی می دهند؟ آیا اگر یک هفته دیگر مردم در یک شورش سفید یا نارنجی یا سرخ جمع شوند و حکومت تغییر کند و در یک انتخابات کاملا دموکراتیک و آگاهانه نمایندگان واقعی ملت بر کشور ما حاکم شوند، از فردای آن انتخاب، یا از یک ماه بعد از آن، یا از دو سال بعد از آن دیگر بارش دومتر برف باعث ویرانی یازده هزار خانه نخواهد شد؟ آیا اگر حکومت تغییر کند دیگر هواپیماهای ما سقوط نمی کند و مسجد و مدرسه و اتوبوس آتش نمی گیرد؟ آیا اگر حکومت تغییر کند ما هم شیوه رانندگی مان تغییر می کند یا براساس شیوه رانندگی مان حکومت انتخاب می کنیم؟ کدام یک از این عوامل که برشمردم باعث این همه مرگ ناشی از زندگی غیراستاندارد است؟ آیا ممکن است فرض کنیم که حکومت و دولت و نظام و سیستم موجود رفتارش چندان با عموم مردم متفاوت نیست؟ آیا می شود فرض کرد که ما از قانون متنفر باشیم ولی حکومت قانونی رفتار کند؟ آیا می شود انتظار داشت که در روابط شخصی و تصمیمات فردی دیوانه وار رفتار کنیم اما حکومت مان یک حکومت دموکراتیک و معتدل و متعادل باشد؟ آیا می دانید اگر جملاتی را که در یک ساعت بر زبان می رانیم و همه ناشی از اندیشه ایرانی امروز ماست در هر دادگاهی در دنیا به قضاوت بگذارند براحتی به عنوان نژادپرست، مخل در آزادی دیگران، دشمن زندگی اجتماعی دیگران، تروریست، دشمن آزادی و دموکراسی محکوم خواهیم شد؟ آیا می توانید حدس بزنید اگر رفتاری که در طول یک هفته انجام می دهیم توسط پلیس هر کشور متمدنی که ما علاقمند هستیم چنان پلیسی داشته باشیم مورد بررسی قرار بگیرد براساس قوانین دنیای متمدن حداقل به ده سال زندان محکوم می شویم؟ چه کسی مقصر است؟ حکومت؟ تاریخ؟ جغرافیا؟ مردم؟ بیائید جستجو کنیم.

انگشت مان را به سوی تاریخ بگیریم و اشاره کنیم به حکومت هایی که با زور و ستم بر ما حکم راندند و مرگ آفریدند. ببینیم آیا عامل این همه مرگ و میر حکومت های تاریخ ایران هستند؟
رضاشاه که همیشه به عنوان قلدر و روستایی بی سواد نامیده شده است، وقتی برکشور حاکم شد به شهادت تمام تاریخی که علیه او نوشته شده است، در تمام دوران حکومتش که حکومت جبار و ستمگر خوانده شده است، حتی صد نفر هم به دلایل سیاسی و مخالفت با او کشته نشدند. به خاطر بیاوریم که تمام تاریخ دوران رضاشاه علیه او نوشته شده و ممکن نیست یک نفر در دوره او و به دستور او کشته شده باشد و صدبار نامش در تاریخ تکرار نشده باشد. انگشت اشاره مان را به سوی محمدرضا پهلوی بگیریم که همواره در تاریخ ایران به عنوان جلاد و دیکتاتور خونریز نامیده شده است. دوران حکومت او را روز به روز و ماه به ماه و سال به سال بگردیم و ببینیم چند نفر قربانی سیاست های او شدند. ببینیم چند نفر توسط او یا به دستور او کشته شدند. کشته های سالهای قبل از کودتای 28 مرداد را اضافه کنیم به کشته های کودتا و اعدام های ساواک و کشته های پانزده خرداد 1342 و کشته های واقعه فرقه دموکرات و کشته های سالهای انقلاب و ببینیم همه این کشته ها در 37 سال حکومت محمد رضا پهلوی سر به هزار نفر می زند؟ می توانیم کشته های جنگ ظفار و جنگ چند روزه میان ایران و عراق را هم درسال 1353 به آن اضافه کنیم. همه این گروه قربانیان سیاست در دوران پهلوی دوم هستند. بگذارید تاکید کنم که کشته شدن حتی یک نفر هم به اندازه مرگ هزاران تن تلخ و زشت و بیرحمانه است، از مقایسه کشته های سیاست قصد ندارم نتیجه بگیرم که کدام حکومت بهتر بود یا بگویم که کدام حکومت بیگناه بود. می خواهم سرفروکنیم به پستوی باورها و تصورات سیاسی و تاریخی مان و کمی بیرحمانه به تاریخ و جغرافیا و منش و رفتارمان در حوزه سیاست نگاه کنیم. بازهم یادآوری می کنم که در این بیست و پنج سال که در داخل و خارج از ایران دهها و صدها کتاب در بازنگری و تاریخ نویسی دوران پهلوی منتشر شده است، بی تردید هشتاد درصد آنها علیه حکومت محمدرضا پهلوی نوشته شده و بی تردید می توانیم مطمئن باشیم اگر تعداد کشته های حکومت پهلوی بیشتر از واقع نوشته نشده باشند، کمتر از واقع نوشته نشده اند. با همه این توضیحات گمان من بر این نیست که قربانیان سیاست در دوران پهلوی دوم و اول بیشتر از هزار نفر باشند. در دوران حکومت آن دو پهلوی نه جنگ بزرگی برپا شد که هزاران یا صدها قربانی بگیرد و نه در شورش های منطقه ای صدها و هزاران تن کشته شدند. فقط یک توضیح را ضروری می دانم و آن اینکه قربانیان مرگ و میر ناشی از بی برنامگی و نبودن حکومت و نازل بودن سطح بهداشت و قحطی در اواخر حکومت قاجار که هرج و مرج وجود داشت، نه دهها و صدها برابر بلکه چندهزار برابر کل قربانیان سیاست در دوران حکومت دو پهلوی بود. فرض می کنیم که به هر دلیل در دوره حکومت رضاشاه یا محمدرضا پهلوی جنگی در می گرفت، مثلا ایران وارد جنگ دوم جهانی می شد، یا ایران و عراق در سال 1353 جنگی طولانی را آغاز می کردند و در اثر جنگ هزاران تن کشته می شدند، در این صورت قربانیان حکومت پهلوی دیگر در حد هزار نفر خلاصه نمی شدند. می خواهم تردید کنم که اگر یک حکومت یا یک جنبش سیاسی برای رسیدن به یک آرمان بزرگ بشری صدها قربانی بدهد، از جان این قربانیان بتوان چشم پوشی کرد، اما اگر حکومتی در یک سرکوب خیابانی بیست نفر را بکشد نباید از آن چشم پوشی کرد. در یک نگاه کاملا غیرایدئولوژیک و حتی غیرآرمانی می خواهم تاکید کنم که اگر بخاطر نابخردی و بلاهت یک حکومت هزار نفر در اثر بیماری مالاریا بمیرند، تعداد این هزار نفر صد برابر آن ده نفری است که توسط حکومتی دیگر تیرباران می شوند. از نگاه کاملا غیرآرمانی می خواهم تاکید کنم که قربانیان یک حکومت و یک دولت فقط کسانی نیستند که در اتاق های شکنجه و سالن اعدام یا در شورش خیابانی کشته می شوند، بلکه قربانیان تصمیمات غلط و نابخردی و ناتوانی و نادانی نیز جزو قربانیان سیاست های یک حکومت و دولت هستند.

انگشت اشاره را به تاریخ 25 ساله جمهوری اسلامی بازمی گردانم، در طول این 25 سال ما حکومت جمهوری را جانشین نظام سلطنتی کردیم و اراده و آرزوی صدساله مان را برای رسیدن به آزادی و عدالت در انقلاب 1357 به حکومت تبدیل کردیم. قربانیان مستقیم این انقلاب یعنی افرادی که توسط حکومت جمهوری اسلامی و به عنوان مخالفان این نظام کشته شدند حداقل ده برابر تمام کشتگان توسط حکومت پهلوی است. لابد به من خواهید گفت که راه جانبداری از حکومت پهلوی را رفته ام، اما چنین نیست، من فقط و فقط گفته ام که تعداد قربانیان مستقیم این نظام انقلابی ده برابر قربانیان آن نظام دیکتاتوری بوده است. اما از نظر من قربانی اصلی و مهم حکومت جمهوری اسلامی قربانیان تابستان 1367 نیستند، قربانیان 1367 فقط کسانی هستند که به چشم آمده اند، چون بی رحمی شیوه مرگ آنان چنان آشکار است که نام قربانی بلافاصله تصویر آنان را به ذهن ما متبادر می کند، اما تعداد قربانیان جنگ ایران و عراق بسیار بیشتر و نوع مرگ آنان بسیار وحشتناک تر و آثار اجتماعی آن بسیار عمیق تر از مرگ قربانیان 1367 است. خواهند گفت که رزمندگان جنگ شجاعانه جنگیدند و به شهادت رسیدند. اما من می خواهم سووال کنم با فرض اینکه کشتگان جنگ ایران و عراق با شهامت روی مین رفته باشند، یا شجاعانه پس از کشتن دشمن به شهادت رسیده باشند، یا در هنگام فرار از جنگ کشته شده باشند، یا در پناهگاه و از ترس سکته کرده باشند، آیا چیزی عوض می شود و آیا شماری از کشتگان سیاست این سالها کم می شود؟ آیا اگر کشتگان جنگ ایران و عراق مرگ خود را آگاهانه انتخاب کرده باشند نام آنان دیگر در شمار قربانیان ثبت نمی شود؟ وقتی کسی قربانی خشونت سیاسی است چه فرقی می کند ترور کرده باشد و اعدام شده باشد یا ترور شده باشد؟ چه فرقی می کند که مرگش را آگاهانه انتخاب کرده باشد یا ساده دلانه قربانی تبلیغات شده باشد؟ چه فرقی می کند نامش شهید باشد یا معدوم؟ بگذارید تردیدها را کمی بی رحمانه تر ادامه دهم. من مدعی ام تعداد کسانی که در جنگ ایران و عراق به دلیل نابخردی، اشتباه عملیاتی، لو رفتن عملیات جنگی ناشی از نبودن سیستم ضداطلاعاتی در جنگ و ندیدن آموزش نظامی کشته شدند، بسیار بیشتر از کسانی هستند که بطور طبیعی در یک عملیات جنگی کشته می شوند. این افراد قربانیان بلاهت و بی برنامگی شدند. دهها هزار کشته عملیات کربلای چهار و پنج کسانی بودند که در اثر اشتباه عملیاتی کشته شدند. ممکن است بگوئید که جنگ ایران و عراق در حقیقت مقاومت در برابر تجاوز دشمن بود، می پذیرم، اما ادعا می کنم که تعداد کسانی که به دلیل مقاومت در برابر متجاوز کشته شدند یک دهم کسانی که برای آزاد کردن کربلا و تجاوز به خاک عراق رفتند یا انگیزه های ماجراجویانه داشتند یا به اجبار در جنگ حضور یافتند هم نیست. و می خواهم ادعا کنم که اگر اشتباه در برآورد سیاسی و نظامی در رهبری مجاهدین خلق نبود، این همه جوان در جریان سی خرداد و عملیات فروغ جاودان قربانی خشونت نمی شدند. بلاهت و خریت و بی برنامگی و ارزیابی های غلط خاص یک گروه سیاسی نیست. می خواهم نتیجه بگیرم که اولا قربانیان انقلاب پرشکوه ملت ما بسیار بیشتر از قربانیان دیکتاتوری رژیم وابسته شاه بوده است و می خواهم نتیجه بگیرم که کشتگان ناشی از نابخردی و بی برنامگی سیاسی و ارزیابی غلط سیاسی بسیار بیشتر از آرمانخواهان و مردان باشهامتی بوده است که برای رسیدن به آرمان شان جان از دست دادند. فارغ از اینکه لازم است بگویم که آرمانهای سیاسی گروهها و احزاب در قدرت یا در جستجوی قدرت ما در صد ساله اخیر برای ما چیزی جز مرگ و نیستی و عقب ماندگی نداشته است. نتیجه تلخ تر و دشوارتر اینکه اگر کشته های مبارزه مسلحانه علیه شاه در دهه پنجاه می دانستند که ممکن است زنده بمانند و پانزده سال بعد توسط حکومتی که حاصل مبارزات آنهاست کشته شوند، هرگز حاضر نمی شدند به راه شان ادامه دهند. و این که اگر شهدای هویزه و شلمچه و دوکوهه می دانستند با شهادت شان راه کربلا باز نمی شود، بلکه بیست سال بعد آمریکایی ها کربلا را از دست صدام آزاد می کنند و آنرا در یک انتخابات آزاد به دست نخست وزیر مورد نظر آیت الله سیستانی می دهد حتما در کارشان تجدید نظر می کردند و حاضر نمی شدند برای آزاد کردن کربلا بمیرند. اما فاجعه به همین جا خاتمه نمی یابد، فاجعه این است که ما برای داشتند تصویری زیبا از تاریخ مبارزات مان به خودمان و دیگران و تاریخ دروغ می گوئیم، و این دروغ ها را همواره تکرار می کنیم. ما به دروغ از انقلاب مشروطه به عنوان انقلابی پیروز نام می بریم، در حالی که اگر رضاشاه به عنوان عامل انگلیس روی کار نیامده بود و به زور و برخلاف نظر رهبران مشروطه ایران به سوی ترقی و تجدد نمی رفت، ما تا سالها در همان گند و گه قاجار دست و پا می زدیم. ما دروغ می گوئیم که جنبش ملی شدن نفت یک قیام ملی بود، اصلا از این خبرها نبود، تمام این ماجرا یک عمل حقوقی از سوی دولت وقت بود که با پشتیبانی پادشاه وقت و حمایت مجامع بین المللی به نتیجه رسید و جنبش ملی شدن نفت به دلیل رفتارهای غلط مصدق و کابینه اش شکست خورد و امکانی که برای ایجاد یک حکومت ملی بوجود آمده بود به دلیل عشوه های مصدق و تندروی های فاطمی و اشتباهات توده ای ها نابود شد. ما دروغ می گوئیم که کودتای 28 مرداد 1332 قیام ملت برای حفظ سلطنت بود، بحران حکومت ناکارآمد مصدق به جایی رسیده بود که با آمدن دویست نفر به خیابان و حمایت و برنامه ریزی آمریکا همه جنبش ملی در عرض سه روز دود شد و به هوا رفت. ما دروغ می گوئیم که انقلاب مسلحانه مجاهدین و فدائیان رژیم شاه را تحت فشار قرار داد و باعث قیام مردم شد، حرکت مسلحانه دهه پنجاه به دلیل بی سوادی تعدادی دانشجوی کتاب نخوانده و هیجانزده به سرعت آغاز شد و بدلیل ناشیگری این چریک ها به سرعت توسط ساواک کنترل شد و در سال پنجاه و هفت اثری از فدائیان و مجاهدین باقی نمانده بود. ما دروغ می گوئیم که انقلاب ایران انقلابی علیه دیکتاتوری و بی عدالتی بود، انقلاب ایران واکنش ملتی خیالپرداز نسبت به حکومتی پر از اشتباه بود و نتیجه اش در هر زمینه ای که حساب کنیم به زیان سرنوشت ملت ایران بود. ما دروغ می گوئیم که جنگ عراق صرفا حاصل تجاوز آمریکا و عراق به ایران بود، اگر حکومت بعد از انقلاب آن همه پراشتباه رفتار نکرده بود هرگز تاوانی مانند جنگ را نمی داد. ما دروغ می گوئیم که مقاومت رزمندگان ایران علیه دشمن پیروز شد، ما در جنگ عراق با بی عقلی و بی کفایتی تمام فرصت های پیروزی را از دست دادیم و چه در میدان نبرد و چه روی کاغذ شکست خوردیم. ما دروغ می گوئیم که در جریان سرکوب های خرداد 1360 تا اعدام های 1367 حکومت جمهوری اسلامی با خشونت مخالفانش را کشت، در خرداد شصت اگر مجاهدین پیروز شده بودند ده برابر لاجوردی آدم می کشتند، تنها تفاوت این بود که مجاهدین پیروز نشدند. این ها همه فاجعه است. اما همه فاجعه این نیست، فاجعه بزرگتر این است که قربانیان تصادفات رانندگی در ایران از کل قربانیان جنگ و سیاست هم بیشتر است. فاجعه این است که قربانیان تندروی در جاده های ایران صدها برابر قربانیان تندروی های سیاسی جامعه ماست. فاجعه این است که زندانیان تصادفات رانندگی صدها برابر زندانیان سیاسی کشور است. ما قربانیانی بی خردی و اشتباه هستیم، فاجعه این است!

فاجعه این است که در یک روز در بیروت و تهران دو حادثه اتفاق می افتد. در بیروت رفیق حریری در جریان انفجاری عظیم همراه با ده تن دیگر در جریان یک توطئه کشته می شود و دهها ساختمان ویران می شود و دهها اتومبیل آتش می گیرد، روابط بین المللی تغییر می کند و سیاست خاورمیانه نسبت به حضور سوریه در لبنان دگرگون می شود. بدنبال ترور رفیق حریری به مدت یک هفته لبنان در صدر اخبار جهان قرار می گیرد. در همان روز در اثر یک آتش سوزی احمقانه شصت نفر در مسجد ارگ تهران کشته می شوند. نه توطئه ای در کار بوده است و نه دست دشمنی دیده می شود، این خبر جز چند ساعت در رسانه های داخل و خارج منعکس نمی شود و هیچ چیزی هم در هیچ جایی تغییر نمی کند، فقط شصت نفر در آتش بلاهت می سوزند، بلاهتی که هر روز تکرار می شود و آتشی که هر روز به یک دلیل ابلهانه افروخته می شود. همین! فاجعه این است!

دو سال است که همه نیروهای سیاسی تلاش می کنند تا حکومت را وادار سازند که از اعدام های سیاسی خودداری کند. حتی ماجرای خانم افسانه نوروزی که ربطی به سیاست هم نداشته است در اثر فشار نیروهای سیاسی تبدیل به یک پروژه سیاسی می شود و سرانجام در اثر واکنش مثبت و انسانی افکار عمومی افسانه نوروزی آزاد می شود و به خانه می رود. هاشم آقاجری که تا پای اعدام رفته است سرانجام با فشار افکار عمومی آزاد می شود و به خانه می رود و فعالیت سیاسی اش را از سر می گیرد. می توانیم بگوئیم که در سال گذشته حتی یک نفر هم به دلیل سیاسی در ایران اعدام نشده است، اما آیا می توانیم از صدها قربانی بلاهت و عقب ماندگی مدیریت که مستقیما ناشی از طرز فکر سیاسی ماست، چشم پوشی کنیم؟

این همه قربانی ناشی از چیست؟ این همه مرگ به چه دلیل اتفاق می افتد؟ آیا این همه فاجعه و قربانی ناشی از حکومت است؟ میان آنچه خاتمی قانونگرایی می نامد و این همه کشته های ناشی از عدم رعایت قانون در رانندگی چه رابطه ای وجود دارد؟ میان آنچه کرامت انسانی نامیده می شود و این همه آدمی که در آتش سوزی مدرسه و مسجد و اتوبوس کشته می شوند چه رابطه ای وجود دارد؟ ایا احترام به انسان فقط برای این است که انسان موضوع سخنرانی قرار بگیرد؟

هشت: غلامحسین کرباسچی مظهر مدیریت موفق 25 سال اخیر ایران است. او در طول دوران شهرداری اش در شهر تهران موفق شد سطح زندگی شهروندان تهرانی را بهبود ببخشد. اما ما مردم ایران به این دلیل نبود که به کرباسچی علاقمند شدیم، اصولا برای ما اهمیتی ندارد که یک مدیر سطح زندگی مردم را بهبود ببخشد. همانطور که برای ما هیچ اهمیتی ندارد که در دوران حکومت امیرکبیر دولت و دیوان سر وسامانی پیدا کرد و در دوران رضاشاه سطح زندگی و مدنیت در ایران بالا رفت و جلوی مرگ و میر و هرج و مرج گرفته شد و در دوران نخست وزیری هویدا وضع اجتماعی و اقتصادی مردم به تعادل رسید و در دوران هاشمی رفسنجانی فضای اجتماعی و مدیریت کشور بهبود پیدا کرد و در دوره خاتمی فرهنگ و سیاست خارجی و آزادی بیان و وضع اقتصادی جامعه بهتر شد. برای ملت ما بهبود مدیریت هیچ اهمیتی ندارد. از نظر ما کرباسچی چون دزد بود محاکمه شد، چون همه مدیران و بالطبع شهرداران از نظر ملت ایران دزد هستند، اما چون کرباسچی در جریان محاکمه اش قاضی دادگاه را دست انداخته بود و به محسنی اژه ای جواب های دندان شکنی داده بود، تبدیل به قهرمان ملی شد. همین کرباسچی وقتی درخواست عفو کرد از حافظه ملت ایران برای همیشه حذف شد و برای همیشه به زباله دانی تاریخ افتاد. برای ملت ایران مهم نیست که امیرکبیر دارالفنون را راه انداخت و به تجارت و اقتصاد ایران اندک سروسامانی داد، مهم این است که امیرکبیر شهامت داشت و روبروی مادر شاه ایستاد. برای ملت ایران تمام خدمات رضاشاه در راهسازی و بهبود سطح بهداشت و ایجاد سیستم نوین قضائی و ساختن دانشگاه و ساختن کارخانه به اندازه یک هزارم شهامت فرخی یزدی که در سن بیست سالگی به دلیل هجو کردن حاکم یزد لبهایش را دوختند و با همین عمل قهرمان تاریخی ملت ما شد ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام زحمات مهندس مهدی بازرگان و کاردانی اش در ساختن سازمان آب تهران که نقش مهمی در زندگی مردم پایتخت ایران داشته است به اندازه یک هزارم شجاعت او در مخالفت با شاه ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام کاردانی و مدیریت دوران هاشمی رفسنجانی برای بیرون بردن کشور و دولت از معادله تنگنای حکومت ایدئولوژیک به سوی دولتی که بتواند اندکی به معیارهای کارآمدی نزدیک شود ارزش ندارد، اما اگر همین هاشمی رفسنجانی اعلام کند که قصد تغییر قانون اساسی را دارد و به همین دلیل خانه نشین شود یا یک روز زندانی شود، ملت ایران او را به قهرمان ملی تبدیل خواهند کرد. برای ملت ایران چاپ هزاران کتاب و گسترش تولید فرهنگی و هنری و باز شدن فضای اجتماعی و کارآمد شدن دستگاه سیاست خارجی و کنترل نرخ ارز و متوقف شدن رفتار دستگاه رسمی امنیتی علیه مخالفان و روشنفکران در دوران خاتمی هیچ ارزشی ندارد، اما اگر خاتمی استعفا دهد به سرعت از یک دروغگوی خائن تبدیل به یک قهرمان بزرگ ملی می شود. ملت ما ملتی قهرمان پرور و شهید پرور است و دوست دارد که مدیران کشور نه در اداره کشور و بهبود زندگی مردم که در تهییج آنان بکوشند. ملت ایران مدیران لایق را دوست ندارد، بلکه قهرمانان شجاع را دوست دارد.

نه: در اثر بارش برف گیلان یازده هزار خانه ویران شد. در اثر زلزله بم بیش از پنجاه هزار نفر کشته شدند. در اثر تصادفات رانندگی هر ساله بیش از بیست هزار نفر در تصادفات رانندگی می میرند و برای ما اینها هیچ اهمیتی ندارد. اما برای ما یک اعدام سیاسی یعنی همه چیز. برای ما صد و پنجاه هزار زندانی مالی که در زندان های جمهوری اسلامی می پوسند به اندازه صد زندانی سیاسی ارزش ندارند. مشکل اصلی امروز ما قبل از استبداد و وابستگی و بی عدالتی مشکل زندگی غیر استاندارد است، مشکل این است که حتی اگر آزادی بیان هم داشته باشیم ممکن است در جریان زلزله یا تصادف بمیریم. فاجعه عقب ماندگی و نابخردی هر ساله دهها برابر دیکتاتوری از ما قربانی می گیرد. ممکن است بگوئید تا زمانی که این حکومت برسرکار است نمی توان انتظار بهبود اوضاع را داشت. و ممکن است بگوئید برای هر تغییری نخست باید این حکومت برود. صد سال قبل مشروطه خواهان می گفتند حکومت ناصرالدین شاه برود، هر کس می خواهد بیاید، وقتی رضاشاه سرکار آمد ملت ایران فقط یک آدم زورگو می خواستند تا کشور را اداره کند، اما وقتی رضاشاه به تبعید رفت تا سالها حتی اجازه نمی دادند جسدش را در ایران دفن کنند. وقتی انقلاب شد مردم می گفتند شاه برود، هر کسی می خواهد بیاید. امروز بخش وسیعی از مردم براین اعتقادند که اگر این امکان وجود داشت که به جای یک انقلاب، حکومت پهلوی خودش را اصلاح کند این همه فاجعه به سر ملت ما نمی آمد. امروز بخش وسیعی از مردم ایران می گویند این حکومت برود، هرکس بیاید بهتر است. چرا ما با هر حکومتی مخالفیم؟ و چرا ویرانگری یک خصوصیت ایرانی است؟ من سووال می کنم: در حال حاضر کدام جریان برانداز عاقل تر، کارآمدتر و منطقی تر از همین حکومت نکبت است؟ یک دلیل مهم که براساس آن من معتقدم براندازی حکومت ایران کار غلطی است این است که هیچ نیرویی جز مردم وجود ندارد که بتواند این حکومت را تغییر دهد. کسانی که روش اصلاح را نادرست و براندازی را تنها راه ممکن می دانند جز اینکه روش شان غلط است مشکل شان این است که دروغ می گویند و توان برانداختن حکومت را ندارند. این گروه مجانینی که تلویزیون های لس آنجلسی را در کنترل دارند نماد شاخص جریان اپوزیسیون برانداز هستند، باشعورترین و عمیق ترین و دانشمندترین شان آقای اهورا پیروز یزدی است. چنین مجنونی اگر در ایران برسرکار بیاید چه فاجعه ای اتفاق می افتد؟ مشکل این است که اگر هر کسی برسرکار بیاید بهتر از این وضع نیست. ما دیگر بعد از این همه سال و این همه تجربه تلخ نمی توانیم با چشم بسته به استقبال حکومتی برویم که نمی دانیم چیست و بعدا چه خواهد کرد.

ده: و نکته آخر اینکه من معتقدم بخش وسیعی از مشکلات ما ناشی از ملت ایران است و تا زمانی که ملت ایران در یک پروسه طولانی نتوانند اخلاقیات و شیوه نگاه و منش خود را تغییر دهند، تغییر حکومت دردی را دوا نمی کند. ما دچار توهم هستیم، ما بدون دلیل معتقدیم که بزرگترین ملت تاریخ هستیم. ما بدون داشتن مستندات کافی معتقدیم هنر نزد ایرانیان است و بس، ما بدون دلیل معتقدیم که تمام جهان متعلق به ماست، تمام آسیای میانه جزو کشور ماست، بحرین و قطر استانهای ایران هستند و معتقدیم از اعراب بطور کلی برتریم. ما معتقدیم همه پیشرفت های دنیا توسط مهاجرین ایرانی انجام می شود. دیوانه ای مانند حسن عباسی هم همین حرف را می زند، او هم معتقد است ایران باید تمام جهان را کنترل کند، منتهی او می خواهد همه دنیا را مسلمان کند، اما ما با حکومت دینی مخالفیم. تا زمانی که ملت ایران دچار دروغگویی و ریاکاری است نمی توان انتظار داشت رسانه های کشور دروغ نگویند. راستی چرا ما انتظار داریم اپوزیسیون و نیروهای پیشرو کشور بتوانند حکومت را از بین ببرند؟ وقتی ایرانیان به دلیل حسادت و بخل حاضر به تحمل همدیگر نیستند چگونه قرار است وحدت ملی اتفاق بیفتد؟ چرا انتظار داریم مدیران کشورمان کار کنند و وضع کشور رو به پیشرفت برود، وقتی که ملت ایران بطور تاریخی ملتی تنبل هستند؟ چگونه انتظار داریم ایران به ثبات برسد، وقتی که هر ایرانی در موقعیت سیاسی یک آنارشیست ضدقدرت است؟

می دانم از خواندن این حرف ها عصبانی خواهید شد، اما لازم است یکبار با بیرحمی به خودمان نگاه کنیم. حکومت امروز ایران لایق این کشور نیست. در این تردیدی نیست، اما من معتقدم هر روندی که طی آن شیوه زندگی ایرانی تغییر نکند، اما حکومت تغییر کند روندی بازگشت پذیر به سوی وضع تلخ و بدی است که در آن قرار داریم. حکومت ایران باید خودش را اصلاح کند، اما این تنها در صورتی ممکن است که ما بتوانیم حکومت را وادار به اصلاح کنیم. و این در صورتی ممکن است که ما بتوانیم افکار عمومی جهان را برای وادار کردن حکومت ایران تحت فشار قرار دهیم. آیا ما توانایی این کار را داریم؟ اپوزیسیونی که به عنوان اپوزیسیون خارج از کشور تعریف شده است قدرت تحت فشار قرار دادن حکومت را ندارد، این اپوزیسیون علیل و پیر و درمانده و بی سازمان است. به عبارت دیگر نجات دهنده ما خودش بیمار است. اما من معتقد نیستم که نجات دهنده در گور خفته است. من معتقدم نبض تحولات در داخل ایران همچنان می تپد. اما معتقدم ما بیش از هر زمانی به نقد جدی خود محتاجیم. بیش از هر زمانی نیازمند آن هستیم که از فریب دادن همدیگر و رویا بافی و ساختن تصورات غیرممکن و غیرواقعی پرهیز کنیم. افغانستان تغییر کرد، چون ایران باید تغییر می کرد. عراق تغییر کرد، چون ایران باید تغییر می کرد. ایران همچنان در وضعی اسفبار قرار دارد. سیاستمداران جهان می دانند که تغییر وضع ایران تنها با رفتاری که ملت ایران باید انجام دهد ممکن است. و ملت ایران اگر سرنوشت اسفبار و تلخ خود را نمی خواهد باید در رفتار تاریخی اش تجدید نظر کند. یک بار هم شده بعد از صد سال تلاش کنیم تجربه های تلخ گذشته را تکرار نکنیم.

مقالات | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/237

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:برف سیاه:

» cakepoker from cakepoker
humid lechery concurs,Imagen,psychotic [Read More]

Tracked on December 29, 2007 01:38 PM

Comments

چرا همه نظر ها را چاپ نمی کنید؟! چرا نظر قبلی من که نوشته شما را نقد کردم و گفتم که تلویحا شما خواستار ماندگاری این رژیم شدید را نمی ذارید مردم ببینند؟

Posted by: Fariborz at May 31, 2007 02:39 AM

آقاي نبوي اين آخرين تهديد من است شما كامنت من و سياوش را با نام اشتباه درج كرده ايد. راستي سياوش به شما اعتراض نكرده؟ من چه ساده ام؟ اصلا كدام مردي در دنيا وجود دارد كه از اينكه كار خانمي يواشكي به نامش ثبت شود معترض باشد؟ اصلا كدام مردي مي تواند چنين دقيق به ماجراي پژوها بنگرد از جنبه توهين آن؟ من كه نديدم. همين كارها را مي كنيد كه آدم مجبور مي شود برود توي خيابان و امضا جمع كند و اوين برود و بشود پاشنه آشيل نظام و يا شايد هم چشم اسفنديار آن و الكي الكي نظام را تغيير دهد.آن وقت اگر در حكومت بعدي رييس جمهور و رييس پارلمان و وزرا و غيره زن بودند اعتراض نكنيد ها.

Posted by: فرانك at May 29, 2007 01:09 PM

آقای نبوی عزیز خسته نباشین.از امروز تصمیم گرفتم که منم کامنت بذارم.از آدرس ایمیلم معذرت می خوام چون ایمیل اصلی من به نام فامیلی و منحصر به فرده.
آفرین به تحلیل شما و ممنون از تصویر سازی و بازنمایش از واقعیاتی که به دلیل روزمرگی اهمیت و قبح خودشونو از دست دادن.
ولی یه پیشنهاد دارم؛ شاید یکی از مشکلات مردم نا آگاهی باشه، اما در کنار مسئله راه حل اساسی و شدنی ضروریه وگرنه بیشتر به ذکر مصیبت تبدیل می شه تا مسئله حل شدنی. تو رو خدا مصیبت زیاده , حتی همه تو مجله های خانواده از سردبیر می خوان که تعداد صفحات رو بالا ببره؛صفحاتی که همه اش در مورد طلاق و قتل و در راهروهای دادگاه و بازپرس ویژه و هزار بدبختی دیگه اس ؛ اما لطفا "راهکار" بدین.

دوست عزیز!
کار من ایجاد راه کار نیست، مگه من وزیر و وکیل و رئیس حزب و ان جی او و فلان و بهمان هستم. من به عنوان یک نویسنده باید یکی از چیزهایی که می گم مشکلات اجتماعی باشه، و باید تلاش کنم این مشکل رو چنان بگم که جامعه حساس بشه که روی اون فکر کنه و اون رو حل کنه.
مخلص شما، ابراهیم نبوی

Posted by: farhad-h at May 28, 2007 06:13 PM

جناب استاد نبوي عزيز
سلام

هماكنون كه به مغزم فشار مياورم تا كلمات و جملاتي درخور محضر چون تويي بلغور كنم، برنامه وين-امپ درحال پخش آهنگ "در اين بن بست" با صداي داريوش كبير و شعر شادروان شاملوي شعير ، مي باشد.
محض ريا بعرض رسانم كه بغض غريبي گلويم را فشرده است و ميدانم كما في السابق هرگز نخواهد تركيد.

با اينكه نظر شخصي ام درمورد آقاي هاشمي رفسنجاني كاملا با شما در تضاد هست با اين حال شما را آزاد انديش و مردي نيك مي دانم و البته اين نه براي شما كه باعث افتخار من است كه شما را يافته ام.

پاسخي دارم درخور پرسش چرايي ذهن زيبايت:

استخاره ، انشاالله ، ماشاالله و استغفرالله

عباراتي معنوي و زيبا با كاربردي خانمان سوز در ميان جماعت باقدمت.

اتفاقي نخواهد افتاد و حتي انتظار آن هم نمي رود كه روزي رخ دهد... مگر!
مگر آنكه لحظه اي به ذهن معيوب خطور كند كه تصميم به اتفاق ، شايد خدايي نكرده تصميم خوبي از آب در بيايد! پس...
(منتظر هيچ اتفاقي در اين لحظه نباشيد چون تازه اول راه است)
پس... استخاره مي كنيم، استخاره كردني!

خاله باجي و خان عمو بگيريد تا پيش نماز نو فارغ التحصيل پيشاني كبره بسته مسجد محل!
استخاره استخاره است ديگر! چه فرق مي كند توسط كه و چه؟

اگر اتفاق في الواقع اتفاقي شايان و شايسته باشد پس دعا كنيد كه جواب استخاره مثبت صادر گردد و مستخر بهنگام اخذ، به ميزان بايسته غذا تناول نموده باشند و شب خوبي به اتفاق همسر سپري نموده باشند ورنه كه پاسخ جز "بد آمد" چيزي نخواهد بود!

بياييد اينقدر بدبين نباشيم و فرض كنيم كه "آن اتفاق خوب" از مقطع استخاره فارغ التحصيل شود پس...
(منتظر هيچ اتفاقي در اين لحظه نباشيد چون تازه اول راه است)

پس... چون در اين حالت يادمان مي افتاد كه استخاره بسياري مواقع پاسخ عكس مي دهد مثل اتفاقي كه براي دختر خاله منيژه و پسرعمو هوشنگ افتاد،
پس... منتظر معجره الهي مي شويم و دعاي انشاالله ورد زبانمان مي شود. "انشاالله" مي رويم. "انشاالله" مي كنيم. "انشاالله"‌ مي شود. "انشاالله" !
حال اگر خداوند متعال پس گردن روزگار زد و تمامي اسباب و وسايل را فراهم آورد و درب بر پاشنه بدون دخالت دست انسان ايراني چفت شد، بالاجبار شروع به حركت خواهيم كرد و هلك هلك كنان بسوي اتفاق پيش ميرويم تا اينكه پس از مدتها "انشاالله" گفتن و وقت دور ريختن و 2 خشت آجر ريختن آن اتفاق رنگي بخود مي گيرد. پس...
(منتظر هيچ اتفاقي در اين لحظه نباشيد چون تازه اول راه است)

پس... حتما يكي از آن اطراف عبور خواهد كرد كه بگويد "ماشاالله" و اينجاست كه وامصيبتا!
عرق خستگي همه آن "انشاالله" گفتن ها بر تن و روحمان مي نشيند و باد بر غبغبه مي اندازيم كه "ماشاالله 1000 ماشاالله عجب كرده ايم!" پس...
(منتظر هيچ اتفاقي در اين لحظه نباشيد چون تازه اول راه است)

پس... وقت وقت استراحت است و خواب! مگر مي شود بعد از اينهمه پيشرفت و كار دمي نياسود؟
چرتي مي زنيم و هوايي عوض مي كنيم و براي محكم كاري باز هم استخاره اي مي گيريم تا خدايي نكرده از راه راست منحرف نشده باشيم و "انشاالله"ي مي گوييم و لخ لخ كنان آبي با آبكش مي بريم تا كس ديگري گويد "ماشاالله"
پس...
(اتفاق نزديك است پس منتظر باشيد)

پس... روزها و ماهها و سالها ميگذرد ما دور تسلسل
"استخاره" ، "انشاالله" ، "ماشاالله" را تكرار مي كنيم
و خانه تصميم به آن اتفاق خوب ساخته مي شود. اما...

اما حيف كه خانه را جايي بنا نموده ايم كه سالهاست نام ميدان شهيد فلاني به آن داده اند و ماشين ها دورمان مي چرخند.
و وقتي متوجه مي شويم كه با توهم اصتقبال عمومي ملت با نيش از بناگوش در رفته پاي از درب خانه بيرون مي گذاريم... اما...
(حتي هماكنون هم منتظر هيچ اتفاقي نباشيد)

اما... تازه بيادمان آمده كه استخاره پاسخش مثبت بوده و اينجاست كه افكار شرك آميز و بهتون و تهمت به عدالت حق مغزمان را پر ميكند و چاره اي نداريم جز
"استغفرالله"

Posted by: علي ميم at May 28, 2007 01:07 AM

عاشق شخم زدن هاي اينجوري ام.
حتما مي دانيد كه اين نوع نگاه منتقدانه به خود كه لازمه هر جامعه پويايي است. اين روزها در جامعه روشنگران ايراني جاي خود را باز مي كند.
مثال مي اورم مقالات آرامش دوستدار و اسماعيل نوري علا و لابد صد ها نفر ديگر كه احتمالا از ترس لات بازي هاي حكومت يا خود مردم
حرفشان را فرو مي خورند . همچنين ابراهيم نبوي كه اين آخريش حسابي دل آدم را خنك مي كند.

Posted by: كاركيا at May 27, 2007 04:20 AM

آقای نبوی، مقاله خیلی قشنگی بود، با اینکه طرفدار پروپا قرص طنزت و منتقد به هیجان و گاهی یک جانبه نگری در نوشته های جدی ات هستم، این یکی خیلی بهم چسبید. مخصوصا قسمت های 1- تابو شکنی از دوره مصدق و قهرمان سازی در رابطه با آن را/ در خوبی مصدق حرفی ندارم، بحث مطلق کردن و قهرمان سازی است/ دوم- در مورد تعداد کشته ها و آسیب دیدگان اجتماعی، ما تصور می کنیم که معیار بدی یک حکومت به تعداد زندانیان سیاسی و اعدام های سیاسی محدود می شود و مثلا تعداد قربانیان تصادفات جاده ای و یا فقر را از دامن حکومت ها مبرا می کنیم. سومین قسمت جالب، در مورد جنگ وبیگناهی کشته های آن بود. در زمان جنگ با چند همفکر تصمیم داشتیم که اگر به جبهه اجبار شدیم/ که خوشبختانه این اتفاق نیافتاد/ تا آنجا که مقدور است کسی را هدف قرار ندهیم، اگر او هم مجبور به جنگ بر خلاف میل اش شده باشد چی؟ اگر عشقی به انتظارش باشد چی؟ اصلا اگر همین آلان دو تا بچه کوچکش منتظر او و او هم منتظر یک مرخصی کوتاه و یا خاتمه این کابوس باشد چی؟ در هلند دوستان عراقی یافتم و همگی خوشحالی خود را از اینکه بجای جبهه جنگ در اینجا با هم روبرو شدیم را به لذت ابراز می کردیم. قسمت آخری که می خواهم به آن اشاره کنم شماره ده نوشته ات است، چون خودم هم به جد معتقدم که - مشکلاتمان ناشی از عدم شناخت خود، خواسته ها و نیازهایمان است، چیزی که در انسان غربی کمتر بچشم می خورد- و تا به دوره بلوغ و شناخت از خود واقعی و نیاز هایمان نرسیم، شانس تغییر به سوی زندگی انسانی تر بسیار کوچک است. من مقاله هایی / تا اینجا 6 قسمت، به ترتیب از 1 تا 6/ در همین مورد عدم شناخت و در حد توان راه حل های جهت کمک به آن نوشته ام، که قصد دارم بزودی آنها را در یک سایت منتشر کنم. پیشنهاد شما در مورد انتشار مقالات در همین رابطه را به فال نیک گرفته و آدرس وب لاگی را که از آن فقط برای ذخیره سازی این نوشته ها استفاده میکنم می نویسم. اگر خواستید خوشحال می شوم که هر کدام / یا کدامین/ را که خواستید در سایت خود بگذارید، یا لینک بدهید. مهدی هلند
http://farangi.blogspot.com

Posted by: مهدی at May 25, 2007 11:25 PM

با سلام
(جناب آقای نبوی من فقط می خواستم در اینجا به آقایی که آرزومند حمله آمریکا به ایران برای تغییر حکومت هستند اعتراض کنم. شما وکیل هستید اگر این متن را مناسب نمی دانید از درج آن خودداری کنید) برای من جالبه که بعضی افراد با وجود خواندن متن جامع جنابعالی باز هم از همان دیدگاه خودخواهانه به مسائل نگاه می کنند. انگار که نتایج هر روزه تجاوز آمریکا به کشورهای همسایه ما را نمی بینند! یا فکر کرده اند آمریکاییها واقعا به فکر ملت ایران هستند؟ شاید ایشان در تلویزیون تصاویر اصابت بمبهای بسیار دقیق آمریکایی را دیده اند و خیال می کنند بخاطر دقت بالای این بمبها در صورت حمله آمریکا به مردم غیر نظامی آسیبی نمی رسد؟ باید خدمتشان عرض کنم که آن تصاویری که دیده اید از ارتفاع بسیار بالا فیلم برداری شده و یک بمب 1 تنی حداقل تا شعاع 100 متری اطراف خود همه چیز را نابود می کند. چطور می توانید در حق مردم کشور خودتان اینقدر ظالمانه بیاندیشید؟ حتی اگر به مردم خود علاقه ای ندارید در مورد کشور خودتان مسئولید، زیرا شما و ما و همه کسانی که ایرانی نامیده می شوند فرای همه اعتقادات و عقاید دینی، سیاسی و قومی مدیون خاک ایرانیم و خداوند متاسفانه!!! ما را مامور آبادی این بخش از کره خاکی کرده است. حال اگر ما عرضه آن را نداریم این بمعنی نابود کردن و تکه تکه کردن ایران نیست! متاسفانه در سالهای گذشته شعار ملی خیلی از ایرانیها(چه از طیف حاکم و چه اپوزوسیون) این بوده است که :
"دست در دست هم دهیم به مهر-میهن خود را کنیم ویران!"
با آرزوی موفقیت روز افزون

Posted by: دموکرات at May 23, 2007 02:15 AM

بله . درسته موافقم . جند سال پیش توی گویا این را خواندم ولی باز هم ارزش خواندن داشت.

Posted by: مسعود at May 23, 2007 01:02 AM

جناب آقای نبوی.
کاملابا نظر شما موافقم. سر منشاء مشکل ما ایدئولوژی است. از بچگی در مدرسه و خانه به ما یاد میدهند که فکر و عقلمان را کنار بگذاریم و کورکورانه اشتباهات و حماقتهای موجود در جامعه که همان فرهنگ فعلی ماست راتقلید کنیم. تا زمانی که چشممان را باز نکنیم و نتایج ناشی ازاین فرهنگ ایرانی-اسلامی (که شما به تعداد کمی از آن نتایج اشاره کرده اید)را بانتایج ناشی از فرهنگهای متمدن و موفق (مثل فرهنگ مردم سوئد،آمریکا،هلند ویا کانادا) مقایسه نکنیم از این خواب طولانی بیدار نمی شویم.
.....................
یک دانشجوی دکتری - دانشگاه کالیفرنیا

Posted by: مسعود at May 22, 2007 10:19 PM

مطلب بسیار زیبا و پخته ای بود آقای نبوی. به نظر حقیر، این مردم کاملا لیاقت حکومت و وضعیتشان را دارند. طبیعت انسان است که اگر از چیزی ناراحت باشد آنرا اصلاح می کند. مثلا وقتی گشنه است می خورد و این کار را هم به هر قیمت ممکن انجام می دهد. وضعیت مردم ما هم همین است. مثال ایرانیها مثال مردمی است که گویی شاش دارند، ولی زحمت رفتن به توالت را به خود نمی دهند و دایما خودشان را خیس می کنند و از این وضعیت هم ناراحت نیستند. خب، پس حقشان همین است که همیشه بوی شاش بدهند. این مردم هم اگر خیلی از عقب ماندگی ناراحت بودند، کمی کمتر کلاه همدیگر را برمی داشتند، کمتر دروغ می گفتند، کمتر تقصیرات را به گردن دیگران می انداختند، کمی هم به منفعت جمع فکر می کردند و در یک کلمه انسانی زندگی می کردند. پس نتیجه می گیریم که مردم ما این وضعیت را دوست دارند که تلاشی برای اصلاح آن انجام نمی دهند. زندگی در ایران امروز و تلاش برای انسانی زندگی کردن با هم جمع نمی شوند، دقیقا مثل کسی که بخواهد برخلاف جهت یک رودخانه ی وحشی شنا کند. اگر کسی حس می کند که نمی تواند بی قانونی و وضعیت آن جامعه را تحمل کند راه حل رفتن از ایران است و ایران را برای ایرانیان گذاشتن که خون یکدیگر را بمکند و شاهد بیصدای تکرار مکرر اشتباهات باشند و آهسته بمیرند.

دوست من!
من نتیجه ای که شما می گیرید نمی گیرم، از نظر من راهی که وجود دارد، برخلاف تصور بسیاری آدمها، راهی دشوار است و سخت. نه ناممکن.
ابراهیم نبوی

Posted by: سیاوش at May 22, 2007 09:00 PM

من هميشه مطالب شما را مي خوانم و از رك گويي كم نظيرتان لذت مي برم. وقتي نوشته بالا رادر توصيف برف مي خواندم راستش اصلا به ياد برف گيلان نيفتادم تا زماني كه از آن ياد كرديد. به ياد موج انقلاب 57 افتادم و پي آمدهاي آن تا امروز. هيولاي سپيد بي آنكه كسي را به ياد اكوان ديو بيندازد آرام آرام آمد و همه جا را پر از بوي مرگ كرد.من ناآگاهي را به معناي شعور اجتماعي درست تربيت نشده ( تربيت جامعه از وظايف اوليه حاكمان است) دليل رفتارهاي عجيب خودمان مي دانم. به ماجراي پژوهاي 405 نگاه كنيد. هنوز مردم اتوموبيلي را با احتمال روزي 1 يا 2 مورد آتش سوزي به قيمت 12.5 ميليون تومان مي خرند. تازه يك مسئولي هم در ايران خودرو در راديو بهشان اطمينان مي دهد كه ديه سرنشين هستند، يعني اگر مرديد يا دچار سوختگي شديد (حالا صورت باشد يا هر جاي ديگر) مهم نيست پولش را بيمه مي دهد. من مطمئنم كه آن ايران خودرويي هم خودش نفهميده چه توهيني به مشتريان شركتش كرده، چه رسد به دارندگان 405.به ما ياد نداده اند كه 1 دقيه هم به حرفهايي كه مي زنيم يا مي شنويم فكر كنيم. اجازه نمي دهند ( دولت حاكم)براي خودمان احترام قايل باشيم. من در درون خودم اطمينان دارم كه اگر مردم ايران اراده كنند و فقط به يكديگر دروغ نگويند - به همين سادگي- اين دولت سرنگون مي شود. اين را هم مطمئنم كه همين الان خيليها مي خندند و مي گويند چه خوش خيالي پيدا شده در اين جماعت. مگر مي شود بدون حمله آمريكا رژيم سرنگون شود؟ آخر حمله را آمريكا مي كند ولي دروغ را ما بايد زحمت بكشيم و نگوييم.

Posted by: فرانك at May 22, 2007 02:12 PM

آقای نبوی عزیز،
نظرتان را در این مقاله قبول دارم. اما سئوال این است که چه باید اتفاق بیافتد تا این رفتار و کردارهای متناقض جای خود را به یک دوراندیشی بدهد؟

Posted by: آرش at May 22, 2007 05:16 AM

جناب آقای نبوی عزیز شما را بسیار خسته و دلتنگ می پندارم، لااقل در این چند نوشته اخیر به بنده اینگونه القاء شده. از این مسئله گذشته می خواهم بدانم که مخاطب این سخنان شما کیست؟ من به مناسبت اینکه در دوران تحصیل به سر می برم، گاهی اسود گی خیالی می یابم تا نوشته های شما را به همراه برخی دیگر از مکتوبات مطالعه کنم، ولی از مردمی که برای امرار معاش خود مجبورند ساعت 5 صبح بیدار شوند و برای سوار شدن به مترو و اتوبوس بجنگند و سرپا چرت بزنند تا 7 صبح با خستگی از تن نرفته روزهای گذشته سر کار حاضر شوند و با همان وضعیت ساعت 11 شب به خانه برگردند چه انتظاری دارید؟ و از بچه هایی که در این خانواده ها بزرگ می شوند چه؟! نه محیط آموزشی مناسب وجود دارد، نه دیگر اثری از کتاب های دوران اصلاحات وجود دارد، چه رسد به کتاب های ترجمه شده توسط چپی های گذشته که برخی دارای قلم های بسیار توانایی بودند و جوانان نسل شما بسیار با آنها بر خورد داشته اند با چنین وضعی اگر دنیا دنیا کتاب های فلاسفه و جامعه شناسی اخیر جهان ترجمه شود و به چاپ برسد توان خواندن و درک آنها توسط نسل جدید وجود ندارد.
در جامعه ای که نه وقت فکر کردن وجود دارد نه ابزار آن و از سمت دیگر ایجاد چنین وضعیتی سبکی برای اداره جامعه شده نمی توان انتظاری غیر از وضعیت موجود را داشت. همه ما فرا گرفته ایم تمام سخنانی را که به ذائقه ما خوش می آید بپذیرم بی آنکه از گوینده دلیل آن را بخواهیم و نیز همان سخنان بی پایه را در بحث ها و زندگی روزمره خود استفاده کنیم، مثلا خود شما می فرمایید هزار نفر بیشتر کشته نشده اند واقعاً چگونه به این تحلیل عددی رسیدید و آیا بهتر نبود که می گفتید یک دوره تعداد کشته بیشتر بوده یا کمتر به جای اینکه عدد بدهید
متاسفانه ما به سادگی خو گرفته ایم، چون تحمل زندگی سختمان را آسان می کند و حاضر نیستیم به 10 دقیقه بعد مان فکر کنیم چون ما را می ترساند تا کار به جایی می رسد، مردمانی که در کنار واگن های قطار بی توجه به توصیه های آتش نشان ها ایستاده بودند حتی حاضر نبودند به این فکر کنند که این واگن ممکن است منفجر شود یا گاز آن سمی است
صدا و سیما نیز هر لحظه می کوشد این وقایع هولناک برای مردم عادی تر شود تا مبادا سوال برای چه به ذهن کسی برسد مثال می آورم. اخبار 20:30 خبرهای تاسف آوری از دزدی ها و بی لیاقتی های مسوولین را با چنان بابی شرمی بیان می دارد که آدم می پندارد امری عادی است. خبر هایی که اگر در دوره خاتمی توسط روزنامه ای نوشته می شد به سرعت درش را تخته می کردند و جامعه را وادار به واکنش می کرد و در لا به لای این چند خبر متفکران و مبارزان را به لجن می کشد. این سرنوشتی است که خود برای خود رقم زده ایم و از آن گریزی نیست.

Posted by: علی at May 22, 2007 04:12 AM

واقعا متن بی نظیری بود. بیست دقیقه خواندنش طول کشید اما ارزشش را داشت. داشتم فکر میکردم انگار شما تمام صحبتهایی که من در سخنرانی چند ماه آینده ام میخواهم بکنم، اینجا نوشته اید. خیلی خیلی محتوای قوی ای داشت.

و البته برای متن قبلی یک نظر برایتان گذاشته بودم که به ثبت نرسیده. با خودم فکر کردم شاید اصلا به دستتان هم نرسیده. اما اگر رسیده و به ثبت نرسیده، برایم سوال پیش آمد که چرا!؟ چیز بدی نوشتم؟ چیزی گفتم که کسی نباید می فهمیدند؟
اما من می گذارم به حساب اینکه اصلا به دستتان نرسیده!! خوش بینی در خونم است! {چشمک}

Posted by: نازبانو at May 22, 2007 03:56 AM

با سلام و خسته نباشید . جناب آقای نبوی از آب در هاون کوبیدنتان خوشم می آید.از اینکه شب وروز درد این بوم را حمل می کنید سپاسگزارم و مدیون. چند نکته می خواهم به نوشته تان اضافه کنم .وقتی می گویید مردم. باید بپرسیم کدام طیف مردم؟ آیا در سایر کشور ها صد در صد مردم به نقد خودشان مشغول هستند ؟چرا اینقدر کلی گویی می فرمایید؟ وصمیمانه تر عرض کنم که چرا باغچه خودتان را بیل نمی زنید؟ در این چند سال که خارج بودید می مردید گفتگوهای صریح 2 و 3 را منتشر می کردید؟در پایان عرض کنم برای عملیاتی کردن نوشته ی شما چندین و چندین تیم جامعه شناسی و روانشناسی لازم است که ذهنشان ازآفات ا ین بستان در اما ن مانده باشد

درونها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی

Posted by: saman at May 22, 2007 03:49 AM

در کل با نوشته شما موافقم، اما به نظرم بعضی جاها از جاده انصاف خارج شدین. بله، لازمه نه یک بار، که هزاربار با بی رحمی به خودمون نگاه کنیم و مسوولیت اعمال و افکارمونو به عهده بگیریم و اشتباهاتمونو گردن دیگران نندازیم، اما نمی شه از اون ور بوم هم افتاد و به اسم انتقاد، نکات مثبت ملت رو نفی کرد. با شما موافقم که ما قهرمانان شجاع رو دوست داریم مخصوصا قهرمانهای مُرده رو! مثلا گنجی تا وقتی تو زندان درحال مرگ بود، قهرمان و اسطوره مقاومت بود، وقتی زنده از اونجا بیرون اومد، فحش دادن بهش و افشا کردنش، شد مد روز! اما معنیش این نیست که مدیران لایق رو دوست نداریم یا خدماتشونو نمی بینیم. مردم کوچه و بازار براتون هزارجور داستان غلو شده درباره ابتکارات امیرکبیر تعریف می کنن که یکیش به کم کردن روی مادر شاه ربطی نداره. خیلی از این مردم فرخی یزدی رو نمی شناسن، اما همه می دونن رضاشاه راه آهن کشید و دانشگاه ساخت. خود شما تو کتاب "درسال 77 اتفاق افتاد" نوشتین مردم می گفتن کرباسچی به خاطر کارهای بدش به زندان نرفت، به خاطر چهارتا کار درستی که انجام داد محاکمه شد. و نمی دونم منظورتون از به زباله دونی انداختن کرباسچی چیه؟ اگر از پیشرفتهای اقتصادی رفسنجانی-به زعم شما- تجلیل نشده، به خاطر فساد مالی وحشتناک خانواده اش و فضای رعب و وحشتیه که ایجاد کرد، وگرنه همین آقا زمان انتخابات خیلی زور زد ژست دموکراتیک بگیره و بعد خودشو مظلوم نشون بده، اما مردم باورش نکردن دیگه. همین ملت قهرمان پرور، از خاتمی کم حمایت نکردن، کم قدردان آزادی نسبی اون دوره نبودن و کم هزینه ندادن. کوی دانشگاه یادتون هست؟ اشتباهات خودش و اصلاح طلبها، از اوج عزت انداختش پایین، صرف استعفا دادن اونو قهرمان ملی نمی کرد، مردم از اون پایبندی به وعده هاشو می خواستن. قبول دارم ما ملت احساساتی جوگیری هستیم که می خوایم یک شبه ره صدساله طی کنیم و واسه همین گند می زنیم به هرچی برنامه است. قبول دارم خودمون ذاتا دیکتاتور مآبیم که اینهمه دیکتاتور پرورش می دیم. قبول دارم سطح آگاهی عمومی و خرد جمعیمون پایینه. اما اونقدرها کور نیستیم و فرق حرف و عمل رو می فهمیم. اگر کسی بین مردم رسوا شده و خودش دوزار آبروی خودشو به باد داده، نمی شه تاوانشو از مردم گرفت و مردم رو به فحش کشید. قبول ندارین؟

دوست عزیز!
انتقاد من دقیقا به همین حرف هایی است که می زنید. شما می گوئید که قبول دارم که فلان است و فلان است و فلان است، بعد دوباره همان چیزی را که قبول دارید، انکار می کنید. راستی! چرا داریم بحث می کنیم، نظرتان را باید دیگران بخوانند.
ابراهیم نبوی

Posted by: maryam at May 22, 2007 03:17 AM

بد نيست در رابطه با نوشته‌ی شما قسمتی از مقدمه‌ی مرحوم سعیدی سیرجانی برای کتاب
یادداشت‌های عينی (تصحيح خود ايشان) را با هم بخوانيم:-----------------------------------------------------
منصفانه‌تر قضاوت کنيم. گناه واقعی به گردن مردمی است که چون جوجگان در قفس‌زاده‌ی نَه اوجِ آسمان پيموده, نه پر بر بساط کهکشان سوده, افق آرزوهايشان از ميله‌های سرد قفس تجاوز نمي‌کند, و به شيوه‌ی سرگشتگان وادی سينا به جای فرعونِ در کامِ نيل فرورفته به گوساله‌ی سامری روی مي‌آورند, که ميراث شوم بت‌پرستی قرنها در عروق و شرائينشان رسوب کرده است و لحظه‌ای فارغ از تحکم جباران زيستن نمي‌توانند. مردمی که به حکم معتقدات جهالت‌آميز خود, همه نيروهای اجتماعيشان وقف بت‌سازی است و لحظاتِ خلوتشان وقف شکايت از بت. بيدل دهلوی بيت تامل‌انگيزی دارد که:
ما و تو خراب اعتقاديم........بت, کار به کفر و دين ندارد...........-------------------

و نيز قسمتی از مقدمه‌ی کتاب وقايع اتفاقيه:------------------------
........و اين اخبار حيرت‌انگيز سروکارتان را به فهرست مطالب کتاب بکشاند و با استفاده از عنوان تعدی فراش‌ها به سراغ صفحات موردنظر برويد و با مطالعه‌ی مطالبی بمراتب حيرت‌انگيزتر تسليم اين عقيده شويد که دزدی و تجاوز و تعدی ريشه در خون ما ملت دارد, ريشه‌ای مزمن که برکندنش محال مي‌نمايد.
شايد با مشايعتی که از حاکم شکنجه‌گر جبار و خون‌ريز و بي‌اعتنا به حيثيت آدميزادگی و حقوق بشر {فرهاد ميرزا}...با بسياری هم‌عقيده شويد که راه اداره کردن اين ملت ايجاد وحشت است و شکم پاره کردن و سر بريدن و لاشه از ديوار آويختن و اين مردم نان بخورونميری مي‌خواهند و امنيتی در حد گاو و گوسفندان و در جامعه‌ای که سطح فهم و فرهنگ در اين حد تنزل است دم از آزادی و رفاه و مساوات زدن اگر بازی کردن با آتش نباشد, حداقل آئينه‌داری است در محلت کوران............
{ص 22}...................
شايد نحوه مجازاتها که از دست و پا بريدن‌ها و طناب انداختن‌ها و شکم دريدن‌ها و سرجدا کردن‌ها و زنده گچ گرفتن‌ها شروع مي‌شود و به هنرمندي‌های ابتکاری مي‌انجامد از قبيل طناب بر بيضه بستن, اخته کردن, دهن توپ گذاشتن, مهار از بينی گذراندن و در کوچه و بازار شهر گرداندن, زن بيچاره‌ی فلک‌زده‌ای را که شايد برای سير کردن شکم فرزندش به ننگ تن‌فروشی تسليم شده سرتراشيدن و بي‌حجاب در بازار ولايت گرداندن, يک پا و يک دست محکوم را بريدن.....مو بر اندامتان برانگيزد و ...شما را به اشتباه اندازد که اين گزارش‌ها مربوط به دوران قبل از تاريخ است, نه صد و چند سال بعد از انقلاب کبير فرانسه و معاصر روزگاری که در گوشه‌ای ديگر از جهان همه‌ی نيروهای دولتی و ملی صرف نجات جان انسان‌ها مي‌شود و تسکين آلام دردمندان.............-----------------
{ص 26} {متاسفانه آن مرحوم زنده نماند تا هفت سال از قرن بيست و يک گذشته آفتابه فرو کردن در دهان يکی از شهروندان، هرچند متهم به شرارت را به نظاره بنشيند}---------------------- ادامه از همان کتاب: ---------------------
................... مردم سودائی مزاجی که با هم‌وطنان خويش و گذشته درخشان تاريخی وطن خود سر ستيز دارند, از ورای شيشه‌ی کبود بدبينی به تعبير مشهودات تاريک خود مي‌پردازند,...مردمی که هر پيش‌آمد خوش و ناخوشی را حواله به تقدير مي‌کنند و درخشان‌ترين اوج ترقي‌شان از چاله به چاه افتادن بوده است و از سايه‌ی پرستش قهاری به سيه‌چال قهر جباری خزيدن, و شعارشان هرچه آيد سال نو گفتن دريغ از پارسال. اين مرغکان در قفس زاده‌ی پرشکسته‌ی نه اوج آسمان پيموده نه پر بر بساط کهکشان سوده, اين به زنجير جهالت کشيدگان غار افلاطونی که حتی سايه‌ای از اختيار و آزادی بر ديوار محبس نديده‌اند. مدمی که خسرو عادلشان پنج هزار مزدکی را وارونه در خاک ميکارد تا گلزار وطن طراوت گيرد و وزيدن باد بي‌نيازی خداوندشان باران رحمتی چون سپاه جرار مغول در پی دارد و تخت تسلط شاهانشان هميشه بر دو پايه نهاده است, يکی ارغوانی دگر پرنياني. مردمی که در تاييد روز را شب گفتنِ صاحبان قدرت به اثبات مي‌پردازند که اينک ماه و پروين, مردمی که نه کرسی فلک را زير پای قزل ارسلانها مي‌نهند تا از موضعی قوي‌تر و والاتر خاک نکبت بر فرقشان بريزد. مردمی که در برخورد با حکومت مطلقه و تعديات و تحميلاتش به جای اعتراض بر اصل قضيه به چانه زدن و تقاضای تخفيف دلخوش‌اند...-------------------------
و شايد هم با ديده‌ی سبب‌سوراخ‌کن به تحليل حوادث برخيزيد و با توجه به قانون قطعی عليت, هموطنان مظلوم خود را محکومان معصومی بشناسيد که شرايط اقليمی و تجاوزات خارجی قرنها در پنجه‌ی استبداد اسيرشان نگه داشته است, و در سايه‌ی سنگين تسلط جباران, از برکات خورشيد معرفت محروم مانده‌اند و فضای روشن و بازی برای باليدن و رشد کردن نيافته‌اند, و اگر عيبی در کار رفتارشان باشد, نتيجه‌ی جهل است و بي‌اختياري.
....ای کاش با ديده‌ی عبرت‌آموز نکته‌بين در خطوط ريز و درشت اين تصاوير دقت نمائيم و قبل از آنکه غرور تعصب به آئينه‌شکنی بکشاندمان, قيافه‌ی واقعی خود را در اين آئينه‌ی غماز و روشن تماشا کنيم و خود را بهتر بشناسيم. که بدون اين شناسائی همه‌ی جد و جهدمان بي‌حاصل است و همه‌ی طرح و برنامه‌هايمان نقش بر آب.--------------------------
جالب اينجاست که مرحوم سعيدی سيرجانی اين مسائل را در آن سال‌های فقدان شعور و فوران شعار در خشت ديده و بازگفته بود. باز خوب شد نويسنده‌ای ديگر هرچند ديرتر به همان نتايج رسيد. تا باشد که لااقل اکثريت قشر روشنفکرمان پی به اين قصه‌ی پر از آب چشم برده و عوضِ هندوانه زير بغل «ملت فهيم ايران» گذاشتن، به درمان اين زخمِ تاريخی انديشند.

Posted by: سعیدی سیرجانی at May 22, 2007 03:07 AM

تقریبا ده سال پیش در دانشگاه یک مقاله نوشتم برای ستون آزاد به عنوان خلایق هر چه لایق و تقریبا بطور خلاصه نوشته های شما رو ذکر کردم. روز بعد تمام بچه هایی که می دونستند من مقاله رو نوشتم، به من حمله کردند تا جایی که مجبور شدم ازشون معذرتخواهی کنم. بعد از اون معذرتخواهی اجباری صد درصد مطمئن شدم که خلایق هر چه لایق. در راستای نوشته های شما فقط اضافه کنم که این آمریکایی ها هستند که کشورشون رو می سازند و نه کسی دیگر. من هم امیدوارم که یک روزی مردم ما این رو بفهمند. به امید اون روز.
رضا از دالاس تگزاس
( من فونت فارسی ندارم، اگه زحمتی نیست براتون به فارسی تبدیلش کنید(

نه عزیزم!
زحمتی نیست، تبدیلش می کنم.
ابراهیم نبوی

Posted by: Reza at May 22, 2007 02:19 AM

یه جورایی حق با تو هست داور
یادمه یه استادی داشتیم به نام دکتر سپیدنام به بچه های انجمن اسلامی (که خودم هم یه زمانی جزوشون بودم) می گفتم بابا بچسبین به درستون حرف آخر شما چیه؟ اینکه همه کارشون رو درست انجام بدن؟ خب بابا تو خودت دانشجویی اول خودت شروع کن کار خودت (درس خوندن رو ) رو درست انجام بده!!!
به نظرم واقعاهمینه یعنی شاید لیاقت ما ملت ایران واقعا در حد همین مشنگ است و گرنه مثل زمان خاتمی و ناطق با فشار اختلاف رای بالا جلوی تقلب رو می گرفتیم
نه اینکه به بهانه "اینا همشون سر و ته یه کرباسن" "اینا همش فیلمه که شما برین رای بدین" "برو بابا حال داری" و .... از زیر بار مسئولیت شونه خالی نمی کردن ""

Posted by: رضا از مشهد at May 22, 2007 02:11 AM

Hi, very good content, but i think it needs some edditing, the structure could be improved much.
good job
Bahram

Posted by: bahram at May 22, 2007 01:38 AM

دقيقا با نظر آقای دانشجوی دکترای شريف موافقم.

ما خيلی احساساتی هستيم!به همه این ها،احترام به قانون = بی عرضگی و سوسولی، را هم اضافه کنیم.

من حتا بعد از خواندن این مقاله هم احساساتی شدم!!!

ضمنا آقای نبوی مدرسه سفيلان در لردگان است نه لرستان!

یک دانشجوی دکتری - آلمان

Posted by: bi nam at May 22, 2007 12:10 AM

سلام
جناب نبوی احتمالا شنیده اید که کلمه امپریالیست یک کلمه یونانی است ولی شاید خیلی ها ندانند که یونانی ها به ایرانی ها امپریالیست می گفتند! چون ایرانی ها فقط دوست داشتند که از تولیدات مردمان تمدنهای دیگر استفاده کنند و آنها را بکار بگیرند. نکنه فکر کردین که تخت جمشید را معماران ایرانی ساخته اند؟ در حالی که معماری آن شبیه معماری قوم آشور و مصر است و نمونه هایی از این قبیل بسیارند. ناوگان خشایارشا کبیر را فینقی ها(لبنان کنونی) می ساختند و برای همین ما با وجود هزاران کیلومتر مرز آبی هیچوقت کشتی ساز نبوده ایم! و هنوز هم هزینه زیادی را بابت این موضوع می پردازیم. تنها چیزی که مردم ایران داشته اند روحیه جنگاوری بوده و بس که آن هم بستگی زیاد به روح جمعی ایرانیان دارد. یعنی اگر روح سلحشوری را بتوان بطریقی در مردم ما سست کرد در برابر ارتشهای بسیار ضعیفتر و ناتوانتر از خود براحتی شکست می خورند و البته عکس آن هم صادق است که نمونه های آن در تاریخ فراوانند. هر کدام از ایرانی ها برای اداره یک کشور توانایی دارند ولی از اداره کشور خود عاجزند چون همدیگر را بهیچ عنوان قبول ندارند. تاسیس یک شرکت کاملا موفق در ایران جزو کارهای تقریبا محال است چون همه اعضای هیات مدیره، خودشان رو برای مدیر عاملی مناسب می دانند و بس!مردم ایران عادت ندارند برای کاری نوبت بگیرند و یا نوبت دیگران را رعایت کنند بلکه سعی می کنند با کلک کار خود را زودتر انجام دهند. همانطور که می دانید وقتی یک قوم عادات خاصی را برای مدت طولانی رعایت کنند این عادات در ژن مردم وارد می شود. مثلا مردم ایران تقریبا همه فکر می کنند که قویترین کشور دنیا هستند و حتی توانایی شکست آمریکا را هم دارند! البته ممکن است این رابزبان نیاورند ولی در ضمیر ناخودآگاه خود به این مطلب ایمان دارند!بر اساس نظر یک استاد رفتار شناسی که در تلویزیون صحبت می کرد و بر اساس آمارگیری که ایشان کرده بودند حداقل 60 درصد مردم ایران بطور ژنتیک حسود هستند و این رفتار را از پدر و مادر به ارث می برند و بنا بر نظر ایشان فقط با یک اراده قوی با این رفتار می توان مقابله کرد و متاسفانه درمان ندارد. مطالب دیگری هم در مورد این عجیبترین قوم دنیا وجود داره که من از گفتنش صرف نظر میکنم. البته این مطالبی که گفتم در جهت کوبیدن خودمان نبود بهرحال با وجود همه این رفتارها قوم ایرانی به حیات خود ادامه داده و خواهد داد و نظر شخصی من این است که قوم ما در حال باز نگری در رفتارهای گذشته خود است و آینده را روشن می بینم.
با آرزوی موفقیت روز افزون

Posted by: دموکرات at May 21, 2007 10:42 PM

با تشکر از آقای نبوی.
کاملا موافقم.....مشکل ما دقیقا ضعفهایی است که درون این ملت نهادینه شده است. (تنبلی - جوگیرشدن و هیجانات زودگذر - عدم تفکر در تصمیمها - فراموش کردن تاریخ - زودباوری)
بر خلاف ادعاهای خیلیها، ایرانیها اصلا هم میهن پرست نیستند و اگر هم حرکتی انجام دهند بخاطر هیجانات مقطعی یا منافع شخصی است.
.....................
یک دانشجوی دکتری - دانشگاه شریف

Posted by: mohsen at May 21, 2007 08:45 PM