شنبه 29 اردیبهشت 1386

تکیلا تاریا

در پاسخ به نوشته ای که تحت عنوان « برای ان که رفت و برای آن که ماند» نوشته بودم، دهها پاسخ و نظر دریافت کردم. پاسخ ها و نظراتی که هر کدام شان می تواند آن نوشته را کامل تر کند یا اشتباهات آن را کم تر کند.
tequilataria.jpg
یکی دو نوشته نیز منتشر شد که چون آنها را نماینده گروه مهمی از ایرانیان آن سو و این سوی آب نمی دانم، بطور خاص پاسخ شان را نمی دهم. در حقیقت این نوشته تکمله ای است بر « برای آن که رفت و برای آن که ماند»، این توضیحات را بخوانید:

ایرانیان بیرون مرز اگر بنا باشد به حسب نسبت شان با تغییرات سیاسی کشور تعریف شوند، بر چند گروه اند:

اول، ایرانیانی که ایران در حقیقت سرزمین مادری و در حال حاضر تفریحگاه آنهاست، یا شاید آلبومی از عکس های قدیمی که هر سال یکی دوبار یا دو سالی یک بار آن را ورق می زنند و به عکس های آن نگاه می کنند. این ایرانیان به ایران سفر می کنند تا فامیل و دوستان شان را ببینند، حالی کنند، یا در شکل نه چندان جالب آن شنیده ایم که می گویند هیچ جایی برای حال کردن مثل ایران نیست، دست رو هر کی بگذاری نه نمی گه. این شکل وحشتناک برخورد برخی از ایرانیان مهاجر با ایران است. این افراد هم فالی می گیرند و هم حالی می برند و هم تماشایی می کنند. این افراد یا مهاجران تازه اند، یا تاجران قدیمی یا انقلابی هایی که مثل همه در بیست سالگی در ایران چپ شدند، اما در چهل سالگی وقتی مثل همه چهل ساله ها محافظه کار می شدند، در ایران نبودند، بلکه در سوئد یا آمریکا یا فلان شهر اروپا بودند. این افراد در مدت اقامت شان فهمیدند که همه زندگی سیاست نیست و فهمیدند که اصولا زندگی داستانی نیست که از سمت چپ صفحه نوشته شود. این افراد در اروپا یا به زبان های اروپایی کتاب خواندند یا به زبان فارسی از آثار ترجمه شده دهه اخیر ایران بهره مند شدند و از توهمات جزوات سی صفحه ای چاپ مسکو در سن بیست سالگی درآمدند. اینها فهمیدند که چپ لزوما لنینیسم نیست و سوسیال دموکراسی تنها ارثیه ماندگار چپ برای دنیای متمدن امروز است. این مهاجرین، به ایران می روند و می آیند، در یکی دو سفر اول چند ساعتی سین جیم شده اند و حالا دیگر می دانند که پیرمردهای دهه شصت برای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی موضوع مهمی به شمار نمی آید. آنها ایران را می فهمند و زیاد درگیر سیاست نیستند، بلکه بیشتر به فکر روابط خویشاوندی و دوستی با دوستان شان در ایران هستند.

دوم، ایرانیانی هستند که به اصلاح ایران فکر می کنند و می دانند که هر اتفاقی بیفتد، در داخل کشور رخ می دهد. این افراد به جای آن که برای مردم تعیین تکلیف کنند و در قالب کلمات پیچیده و عجیب و غریب به عموم مردم ایران اهانت کنند، به کسانی که در ایران تلاش می کنند وضعیت را بهتر کنند، کمک می کنند. این گروه بسیارند و جریان قالب و قدرتمند اپوزیسیون خارج از کشور نیز همین گروه اند. این گروه می دانند که حمله آمریکا به ایران حکومت را نابود نمی کند، بلکه ایران را از بین می برد. این افراد می دانند که انقلاب در ایران اگر تنها به پشتوانه شورشهای کور باشد، نه تنها وضع ایران را بهتر نمی کند، بلکه هرج و مرجی را حاکم می کند که حتی دوره احمدی نژاد هم در مقابل آن بهشت است. این افراد معمولا به آزادی و سوسیالیسم اعتقاد دارند و سیاست ورزی می کنند و با براندازی مخالفند. همین ها هستند که به شکل گیری رسانه های موثر کمک می کنند و تلاش می کنند صداهای قدرتمند بوجود بیاید تا چون آینه ای در خبررسانی به ایران تحت سانسور منعکس کننده واقعیات ایران باشند. تقریبا مدیریت تمام رسانه های فارسی زبان غیر لس آنجلسی دست این افراد است. این افراد می دانند که هیچ دولتی در جهان، حتی دولت آمریکا و اسرائیل هم برای اپوزیسیون برانداز تره خورد نمی کنند. برخی از این افراد با زحمت به ایران می روند و همیشه هم زیر نظر هستند و اگر شرایط امروز ایران در رسانه های جهان منعکس می شود با کوشش این گروه است.

سوم، ایرانیانی هستند که بازگشت شان به ایران را موکول به زمانی کرده اند که حکومت تغییر کند. این افراد می خواهند حکومت تغییر کند، چون فکر می کنند از وقتی آنها در ایران نبودند، چیزی تغییر نکرده است. این افراد باور نمی کنند که ممکن است بدون حضور آنها زندگی مردم ایران تغییر کرده باشد. از نظر آنان مشکل ایران حکومت جمهوری اسلامی و دین و ملاهاست، دقیقا ملاها. آنان باور نمی کنند که مردم در ایران دارند زندگی می کنند و در دوره هایی مانند اصلاحات هم زندگی شان جالب و زیبا گذشته است. آنان باور نمی کنند که در ایران ادبیات و شعر و سینما و نمایش و زبان و روابط اجتماعی پیش رفته است و هیچ دولتی هم نمی تواند جلوی پیشرفت و زایش آن را بگیرد. آنها باور نمی کنند که در همین امروز ایران آدمهایی بسیار باشعور و بافرهنگ و باسواد و آزاده هستند که به هیچ قیمتی حاضر نیستند از ایران بروند، دردش را به جان خریده اند و ذره ذره همه چیز را تغییر می دهند. این گروه از ایرانیان معمولا نه خواندن به زبان های دیگر را لازم می دانند و نه از چشمه غنی تولید فکر و اندیشه و فرهنگ و ترجمه داخل ایران استفاده می کنند. این افراد هشت سال تولید فکر و کتاب و موسیقی و سینما و اندیشه سیاسی و ژورنالیسم را در کشور در دوران خاتمی نمی بینند، اما دو ماه فشار احمدی نژاد بر حجاب و کتاب را می بینند. البته در نهایت آنها حکومتی مانند احمدی نژاد را بر دولتی مانند خاتمی ترجیح می دهند، چرا که احمدی نژاد از بسیاری نظرات جلوه دیگری از خودشان است، چپ، تندرو، ضدآمریکایی، مخالف تولید ثروت. برای آنها احمدی نژاد و هاشمی و خاتمی فرقی نمی کنند، کما اینکه نارمک و ونک و نازی آباد و پونک هم فرقی نمی کند. این افراد می توانند بفهمند که چرا در عراق و افغانستان حجاب وجود دارد، ولی نمی فهمند چرا گروهی از مردم ایران واقعا به حجاب اعتقاد دارند. از نگاه این افراد، مردم ایران مشتی آدم بی همت و ناتوان، روشنفکران ایران مشتی خود فروخته، اصلاح طلبان مشتی سازشکار و عوامل خود نظام و بقیه ایرانی هایی که تازه از ایران مهاجرت می کنند یا فرار می کنند، مشتی جاسوس سفارت ایران اند. این افراد که اکثرا تاریخ مبارزات شان در ایران در ربع قرن پیش به یک سال هم نمی رسد، و تقریبا اکثرشان سابقه دو ماه زندان را هم ندارند، آدمی مثل گنجی را که شش سال زندان را تحمل کرده، جاسوس جمهوری اسلامی می دانند. این افراد وقتی سعیدی سیرجانی و شاملو و محمد مختاری و فروهر و پروانه اسکندری در فرنگ جلساتی برگزار می کردند، به آنها می گفتند مزدور جمهوری اسلامی و جلسات آنها را به هم می زدند و بعد، وقتی همین افراد زندانی می شدند و کشته می شدند، پشت جسد آنها پنهان می شدند و قتل همین مزدوران را نشانه اصلاح ناپذیر بودن نظام می دانستند. این افراد گوگوش و شجریان و گروه آریان و شهرام ناظری را هم جاسوسان جمهوری اسلامی می دانند. این گروه، حتی اگر سرشناس ترین شان هم به ایران برگردند، هیچ مشکلی با حکومت و وزارت اطلاعات پیدا نمی کنند. حتی اگر خودشان هم دم در وزارت اطلاعات بروند و اطلاعیه هایی را که زیرشان را امضا کردند( مهم ترین آثار این گروه اطلاعیه هایی با امضای دسته جمعی است) وزارت اطلاعاتی که یک دختر 23 ساله فعال زنان را شش ماه زندانی می کند، آنها را 20 دقیقه هم بازجویی نمی کند. برای اینکه این افراد جز ایجاد دردسر برای جنبش آزادی ایران کاری نمی کنند. تنها یک چیز را ثابت می کنند و آن اینکه حکومت ایران با نمایش دادن آنان به ایرانیان داخل می گوید: « ببینید! اگر بروید خارج این شکلی می شوید!» این گروه فقط از توده ها و جمعیت ها حمایت می کنند، از کسانی که نام شان معلوم نیست، از جنبش کارگران حمایت می کنند، چون جنبش کارگران عکس ندارند و معلوم نیست چه کسانی هستند. از جنبش معلمان حمایت می کنند، در حالی که عملا رهبران جنبش معلمان که تقریبا همه شان افرادی مذهبی هستند و با تعریف این گروه دشمن به شمار می آیند، اما جنبش معلمان عکس دسته جمعی دارند و می شود از عکس دسته جمعی آنان حمایت کرد. این گروه مشکل کتاب نخواندن دارند و دور زدن در میدانی که سی سال قبل وارد آن شده اند و حالا دیگر فقط می توانند دور بزنند.

چهارم، گروه دیگر ایرانیانی هستند که در سالهای اخیر از ایران مهاجرت کرده و یا با وجود سالها زندگی در فرنگ هنوز در فضای ایران زندگی می کنند، این افراد از تلویزیون جمهوری اسلامی استفاده می کنند، خبرهای ایران را دنبال می کنند و خیلی از آنها مذهبی هستند و از نظر سیاسی هم بسیاری از آنها ممکن است اصلاح طلب، اصولگرا، لائیک یا اصلا غیرسیاسی باشند. این افراد از رفت و آمد با گروههای سیاسی اپوزیسیون کاملا حذر می کنند و زندگی خودشان را دارند. مسجد دارند، سفره امام حسن و دعای کمیل دارند و عزاداری می کنند. تعدادشان هم کم نیست. برای برنامه هایی مثل سخنرانی آقای الهی قمشه ای دو سه هزار نفر در بسیاری شهرها جمع می شوند، در حالی که در همان شهر برای سخنرانی مسعود بهنود 300 نفر و برای برنامه هادی خرسندی 500 نفر و برای کنسرت ابی 800 نفر و برای سخنرانی حزب کمونیست کارگری 17 نفر جمع می شوند. در مونترال 90 مسجد وجود دارد که بسیاری از آنها ایرانی است. این هم بخشی از واقعیت ایرانیان مقیم فرنگ است. این افراد به ایران می روند و بازمی گردند و رابطه شان با کشور قطع نمی شود، اما زندگی در فرنگ برای آنها یا از نظر تحصیلی یا شغلی جذابیت بیشتری دارد.

پنجم، ایرانیانی که فقط ایرانی هستند، سنت های ایرانی را دارند، در فضای فرنگ زندگی می کنند و اصلا سیاسی نیستند و به دلیل سیاسی هم مهاجرت نکرده اند. این گروه فقط در تفریحاتی مانند نوروز یا کنسرت های ایرانی بقیه ایرانیان را می بینند، گاهی از تلویزیون های لس آنجلسی و تلویزیون جمهوری اسلامی استفاده می کنند و گاهی از تلویزیون های بومی کشور محل اقامت شان. معمولا نسل اول این مهاجرین دچار دوگانگی نسبت به ایرانی بودن شان هستند و نسل دوم شان معمولا فرنگی اند، نسل دوم این گروه براحتی زندگی می کنند و تعادل روانی دارند و در فضای ایرانی زندگی نمی کنند. و اگر هم به فضای ایرانی بروند، برای خوش گذراندن می روند. این گروه زیاد به ایران می روند و می آیند و مشکلی هم برای ماندن در ایران ندارند. بسیاری از این گروه در سنین پیری به ایران برمی گردند.

تقسیم بندی ایرانیان به سلطنت طلب و جمهوری خواه و لائیک و اصلاح طلب فریب خورده و عامل نظام، موضوعی است که فقط برای یک گروه بیست درصدی از ایرانیان مهاجر صدق می کند. این تقسیم بندی معمولا ویژه کسانی است که « مجبور شدند که بروند» چه آنها که در سال 57 تا 61 مجبور شدند بروند و چه آنها که در سالهای پس از اصلاحات مجبور به رفتن شدند. این تقسیم بندی را ایرانیان داخل کشور یا نمی دانند یا برای شان اهمیت ندارد، چون اساسا موضوع زندگی اکنون ایرانیان نیست.

توتالیتاریسم ایرانی: یکی از تئوری هایی که حلال مشکل بدفهمی ایرانیان خارج از وضع داخلی ایران است، تئوری توتالیتاریسم اسلامی است. کتابی که آقای ناصحی با همین نام منتشر کرده این تئوری را توضیح می دهد. براساس این تئوری، جمهوری اسلامی یک حکومت توتالیتر است. این کتاب البته در سال گذشته که احمدی نژاد سرکار آمده و موضوع حجاب عمده شده است و تغییراتی در ایران رخ داده است، چاپ نشده، بلکه در دوران خاتمی چاپ شده است. من معتقدم اساس این تئوری اشکال دارد. چرا که اگر فرض کنیم که توتالیتاریسم مبتنی بر چهار خصوصیت « حاکمیت ایدئولوژی فراگیر»، « حاکمیت وحشت مطلق و جلوگیری از هر نوع آزادی بیان»،« از بین بردن حوزه عمومی و تجاوز به حوزه خصوصی» و « حکومت بوروکراتیک هیچ کس» است، اصولا با این فرض، حکومت جمهوری اسلامی توتالیتاریستی نیست. از نظر من دیکتاتوری جمهوری اسلامی نوعی دیکتاتوری منحصر بفرد است نه دیکتاتوری پرولتاریاست، نه توتالیتاریستی است، می شود اسمش را گذاشت تکیلاتاریا، شاید اینجوری بتوانیم منحصر بفرد بودن آن را نشان دهیم. به اعتقاد من به چند دلیل جمهوری اسلامی توتالیتر نیست.

اولا: این که شاید گروههایی در حکومت ایران می خواهند ایران تبدیل به حکومت توتالیتر شود، اما این افراد تاکنون موفق به ایجاد چنین چیزی نشده اند، بخصوص اینکه در دوران خاتمی و در بخش وسیعی از دوران هاشمی اصلا چنین وضعی وجود نداشت. در ایران کمدی توتالیتاریسم وجود دارد، نه تراژدی آن. در دوران خاتمی چیزی به اسم حکومت وحشت وجود نداشت، در یک دوره دو ماهه در قتل های زنجیره ای وحشتی عمومی به وجود آمده بود، سه روز پس از 18 تیر نیز به مدت یک هفته چنین وضعی وجود داشت، ولی در آن هشت سال، وحشت عمومی وجود نداشت. اصلا ایران برای ایجاد چنین وضعی جامعه خوبی ندارد. به قول سعید حجاریان« ممکن است مردم ایران شهروندان خوبی برای دموکراسی نباشند، اما به هیچ وجه زیر بار دیکتاتوری هم نمی روند.»

دوما: نظام اداری دولت ایران در سالهای پس از هاشمی نظام اداری ای نبود که با آن بشود دیکتاتوری اداره کرد. اداره دیکتاتوری یک نظام اداری آسیب ناپذیر و مستحکم مانند حکومت صدام و نظام هیتلری و استالین می خواهد، چنین چیزی نه امروز بلکه در دوره پهلوی هم وجود نداشت. در دیکتاتوری رضاخانی هم ملک الشعرای بهار وزیر فرهنگ بود، با ملک الشعرای بهار که نمی شود توتالیتاریسم اداره کرد. در دوران پس از مرگ آیت الله خمینی و روی کار آمدن هاشمی نیز در کشور ایدئولوژی زدائی شد و اصولا سیستم بوروکراسی از وضع پیشین به درآمد و حکومت بوروکراسی وجود نداشت. شاید بسیاری از طرفداران استبداد در ایران ناراحتند که چرا نمی شود با این مردم یک سیستم توتالیتر را اداره کرد، ولی همین است. ایرانی بی نظم و غیرجدی و اهل تسامح که تغییر نکرده است. با چنین اخلایق از ایرانیان، هر چیزی در ایران مدتی جدی است، بعد تبدیل به کمدی می شود. کمدی سلطنت، کمدی جمهوری اسلامی، کمدی اپوزیسیون، کمدی اصلاحات، کمدی توسعه سیاسی و حالا کمدی بنیادگرائی. البته این وجه از جامعه شناسی ایرانیان، ممکن است از این منظر مفید و خوب باشد، چون وقوع توتالیتاریسم را ناممکن می کند، اما همین غیرجدی بودن است که هر کار تشکیلاتی و همکاری ملی و کار اساسی را تقریبا ناممکن می کند.

سوما: حکومت در ایران در بسیاری از دوره ها می خواهد جلوی حوزه عمومی را بگیرد و وارد حوزه خصوصی شود، اما در اینجا هم همان کمدی حاکم است. در دوران اصلاحات زندانی را به زندان می بردند، در حالی که کتاب خاطرات زندانش در خیابان و توسط همان دولت مجوز چاپ گرفته بود. ناصر زرافشان زندانی همین حکومت توتالیتری بود که صبح از زندان بیرون نیامده عصر با رادیوهای خارجی مصاحبه می کرد. اگر فرض کنیم که در ایران حکومت توتالیتر حاکم است، باید به این سووالات جواب بدهیم: در کدام حکومت توتالیتر زندانی سیاسی مرخصی می رود و چون حالش را ندارد، دو سه روز بعد خودش را به زندان معرفی می کند؟ در کدام حکومت توتالیتر، اکبرگنجی زندانی، عکس اش در زندان در تمام جهان پخش می شود، در حالی که هیچ ملاقاتی هم با هیچ کس نداشته؟ در کدام حکومت توتالیترکتابهای کسی که زندانی می شود، از وزارتخانه دیگری از همان « بوروکراسی هیچ کس» جایزه می گیرد؟ در کدام حکومت توتالیتر زندانی سیاسی مانند هاشم آقاجری که تا یک ماه قبل حکم اعدامش صادر شده بود، در پاریس سخنرانی می کند و دوباره به ایران برمی گردد و بازهم به کارش ادامه می دهد؟ در کدام حکومت توتالیتر آقایی به اسم سید حسین خمینی از ایران به آمریکا می رود و با رضا پهلوی و فرمانده نیروی نظامی آمریکا ملاقات می کند و از آنها می خواهد حکومت ایران را تغییر دهند و بعد به ایران برمی گردد و به زندگی اش ادامه می دهد؟ در کدام حکومت توتالیتر انتخاباتی مثل انتخابات احمدی نژاد برگزار می شود و تقریبا هیچ کسی تا ده روز قبل نمی تواند پیش بینی کند که چه کسی رئیس جمهور می شود؟ اینها که گفتم اگرچه نشان می دهد که حکومت ایران توتالیتر نیست، اما اصلا چیز خوبی نیست. اینها نشان می دهد که ما در یک وضع نابسامان کمدی زندگی می کنیم، امروز رئیس جمهور ایران تصادفا با رئیس جمهور اسرائیل عکس می گیرد و یک سال بعد، رئیس جمهور بعدی ایران خواستار محو اسرائیل از روی نقشه جهان می شود. امروز گروهی از ایرانیان مثل آقای ناصحی می خواهند که انتخابات تحریم شود تا اوضاع کشور یکسره شود و آمریکا تکلیف ایران را یکسره کند و مثلا آقایی مثل ناصحی می گویند « حضور آمریکا در منطقه، امنیت ملاها را تهدید می کند و این به سود مردم ایران است.» و همین مردم عزیز بلاتکلیف تازه وقتی جنگ جدی می شود، تازه یادشان می افتد که با امپریالیسم مخالفند و تصمیم می گیرند که جلوی حمله آمریکا را بگیرند یا اگر آمریکا به ایران حمله کرد بروند به ایران و شهید بشوند. جان مادرتان! این وضع توتالیتاریستی است؟

چهارما: تنها فرضی که برخی از ایرانیان گرفتار تصاویر آستیگمات از ایران، به استناد آن حکومت توتالیتر را از روی « وردی که از هانا آرنت از برکرده اند»، « ولی چون نمی دانند سوراخ دعای مذکور در کدام منطقه تهران است» توتالیتر می خوانند، موضوع ورود دولت به عرصه خصوصی زندگی آدمی است. واقعیت این است که جمهوری اسلامی 28 سال تلاش کرد تا پوشیدن و نوشیدن و خوردن و زندگی شخصی آدمها چنان باشد که شریعت دینی می گوید، حتی برای برخی از این تجاوزات به عرصه خصوصی، مجازات های سختی هم در نظر گرفته شد. اما ما نگذاشتیم. از آن رفیقی که پس از چند سال مبارزه در زندان برید و منتقد سینما شد، تا آن خانم محترمی که در رژیم پهلوی ارج و قربی داشت و بعد از انقلاب ماند تا به مشکلات زنان و کودکان برسد، تا من انقلابی که انقلاب و ایدئولوژی را رسما رها کردم و رسما از گذشته خودم عذرخواهی کردم و علیه ایدئولوژی جنگیدم، تا آن روحانی ای که دموکراسی را در قم آموخت، تا آن فیلمساز و بازیگری که پس از 20 سال موفقیت در آمریکا برگشت تا در ایران محبوب ترین کارگردان و پرکار ترین بازیگر سینمای ایران شود، تا آن دخترکی که پس از انقلاب به دنیا آمد و در دبستان شهید رجایی و دبیرستان شهید صدر و دانشگاه شهید بهشتی درس خواند و حالا مدافع سفت و سخت حقوق زنان است و حالش هم از تندروهای اپوزیسیون خارج از کشور به هم می خورد، همه ما ها نگذاشتیم. ما ها ایستادیم. من نمی فهمم جمهوری اسلامی چگونه خوردن و نوشیدن و پوشیدن را به ملت ایران تحمیل کرده است؟ اگر فرض کنیم که ایران در همسایگی سوئیس و فرانسه نیست، بلکه در همسایگی پاکستان و امارات و عراق و عربستان و ترکیه است، به من بگوئید در کدام یک از این کشورها زنان مسلمان در پارتی هایی شبیه پارتی های ایران، لباس می پوشند و می رقصند؟ به من بگوئید در کدام یک از کشورهای منطقه مصرف الکل سنگین بالای 40 درصد مثل ایران است؟ حتی در سوئیس هم مصرف الکل 40 درصد به اندازه ایران نیست. نیروی انتظامی رسما اعلام کرد که کشفیاتش در سال گذشته 4 میلیون بطری مشروب خارجی بوده. دولت ایران چه چیز دیگری را در خوردن ایرانیان کنترل کرده؟ نکند فکر می کنید مثلا مصرف سوسیس و کالباس و خیارشور و آناناس هم در ایران ممنوع است؟ در ایران انواع ودکای ابسولوت، انواع آبجوی خارجی، انواع ویسکی، جین، تکیلا و تولیدات برادران عزیز ارمنی توزیع و مصرف می شود. البته من خیلی علاقه ندارم که این مصرف که گاهی دیوانه وار می شود، بالا برود، ولی اگر ایران همان کشوری است که من چهار سال قبل متاسفانه مجبور شدم آن را ترک کنم، نمی توانم بفهمم جمهوری اسلامی توتالیتر چه چیزی را به خوردن مردم تحمیل می کند؟ یا شما فکر می کنید مردم ایران یک مشت گاو هستند، یا اصلا نمی دانید در مورد چه کشوری حرف می زنید. البته این احتمال هم وجود دارد که دل تان بخواهد که اوضاع چنین باشد که شما تحلیل اش می کنید، ولی خوشبختانه چنین نیست. جمهوری اسلامی در این ده سال آخر، تا قبل از احمدی نژاد، شاید دلش می خواست که جلوی مصرف مشروبات الکلی را بگیرد، و حتما هم می خواست، ولی نتوانست. شاید دلش می خواست مردم همه شان نماز بخوانند، ولی نتوانست. شاید دل شان می خواست که همه زنان با حجاب باشند، و این یکی را فقط در حوزه عمومی کنترل کرد، اما عکس های زنانی که در همین دوره احمدی نژاد در تهران در خیابان ها راه می روند نگاه کنید، چه ربطی دارد به عربستان و امارات و افغانستان و پاکستان و سایر کشورهای منطقه؟ از نظر من جمهوری اسلامی 28 سال تلاش ناموفق کرد تا زنان ایرانی بپذیرند که باید حجاب بگذارند، زنان ایرانی هم نپذیرفتند. امسال دولت برای پوشاندن ناکامی هایش در اداره کشور و در عرصه بین المللی فشار بر حجاب را افزود، اما کمی صبر کنید، بگذارید جوجه های احمدی نژاد را آخر پائیز بشماریم. هر سال با فرارسیدن بهار و افزایش گرما، برادران حزب الله هار می شوند و به جان زنان می افتند، زنان هم می فهمند که این موضوع یک داستان موقت است و تمام خواهد شد. برای تو که بیرون نشسته ای این آخر کار است، مثل پارسال که فکر می کردی آخر کار است، مثل سه سال پیش که همین را فکر می کردی، مثل ده سال پیش و مثل دو ماه پس از آن که مجبور شدی بروی. مشکل این است که شما فکر می کنید هفتاد میلیون گاو در ایران زندگی می کنند، نه رفیق من، در ایران هفتاد میلیون انسان زندگی می کنند که زندگی شان را دوست دارند، بعضی از آنها بسیار سنتی هستند و بعضی بسیار مدرن. آنها درهای خانه شان را با همه توان به روی هجوم حکومت به عرصه خصوصی بسته اند و در عرصه عمومی هم تا زورشان می رسد، سعی می کنند فضای زندگی را در اختیار بگیرند.

وقتی احمدی نژاد سرکار آمد، بسیاری از افراد گفتند که او آمده است تا فضای ایران را ببندد، من نیز همین اعتقاد را داشتم و دارم، اما تلاش دولت احمدی نژاد به نتیجه نمی رسد. چرا که اگر وی بخواهد بماند، باید محبوب القلوب باشد و این ممکن نیست، مگر اینکه وارد حیطه خصوصی مردم نشود، چنان که یک سال و نیم کاری به پوش و نوش مردم نداشت، حالا تجاوز دولت به حریم خصوصی افراد اگرچه دولت را در قم و نزد برخی اهل شریعت محبوب می کند، اما، بی تردید دست و پای دولتی که زندگی اش با کف و هورای پوپولیسم می چرخد، می بندد. دولت احمدی نژاد شش ماه وقت دارد تا هرچه می خواهد فضا را ببندد به این امید که مردم در انتخابات بعدی یا به دولت تندروی او رای بدهند، اما پاگذاشتن روی سیستم عصبی مردم دور از سیاست، فقط دست احمدی نژاد را رو می کند و مردم را به سوی مخالفان وی می کشاند. مردم ایران سالها زجر کشیده اند تا قبای ایدئولوژی را از قامت حکومت دربیاورند، ایدئولوژیزه کردن جامعه ایران حتی احتمال ضعیف هم ندارد، بلکه ناممکن است.

لابد از من می پرسید اگر ایران به این خوبی است، چرا آنجا نماندی؟ پاسخ این است که مجبور شدم و در شرایط سختی بودم، و اگر بپرسید که چرا به ماندن ادامه دادی می گویم اشتباه کردم، باید زودتر برمی گشتم و اگر بپرسید پس چرا حالا که می دانی برنمی گردی، می گویم که شش هفت ماهی وقت لازم دارم تا خودم را جمع و جور کنم، همین!

29 اردی بهشت 1386
ابراهیم نبوی

مقالات | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/236

Comments

آقای نبوی عزیز
من با گروه بندی شما از ایرانیان خارج از کشور کاملا موافقم.اما دلایلی که برای توتالیتر نبودن جمهوری اسلامی آوردین رو نمی تونم به راحتی به موضوع ربط بدم.من کتاب آقای ناصحی رو نخوندم و تا قبل از این هم چیزی در این مورد نمی دونستم.اما شما بر اساس اون کتاب شرایطی رو مطرح کردین برای این موضوع و توضیحاتی رو در ادامه آوردین که قاعدتا برای نقض آنها باید باشه ولی چندان محکم به نظر نمی رسه.نمی گم که الزاما نادرسته، بلکه ممکنه درست و علمی بیان نشده باشه.این مشکل رو من تو مباحثه شما با آقای سجادی در سایت انتخاب دیدم، اما چون اونجا طرف شما خیلی به در و دیوار می زد، این ضعف شما زیاد به چشم نیومد.فکر می کنم که با کمی کار و مطالعه و صبور نوشتن می توونین خیلی منطقی در بنویسین.اون طوری نوشته هاتون علاوه بر اینکه به دل می شینه منطق رو هم راضی می کنه.البته ببخشید من یک دانشجویم و این چیزی بودکه به نظرم رسید.اگر فکر می کنین که مفیده می تونم منابعی هم معرفی کنم بهتون.
گذشته از این حرفها براتون آرزوی موفقیت می کنم.
پیروز باشید رفیق

Posted by: علیرضا at May 21, 2007 03:49 AM

آقای نبوی عزیز
شاید نگاهی که به عنوان یک طنزنویس دارید و در قلمرو سیاست به درک تناقضهای امور و ترجمان "رنج" منتهی می شود، گاهی از درک "درد" و تفاوت آن با "رنج" غافل تان می کند. آنچه شما در تحلیل کلی تان در رد "توتالیتر" ارائه می کنید تنها با پرش از روی "دردها و آلام" گروه بزرگی از هموطنانتان میسر می شود. خواهش کرده بودم که نوشته خورشید خانوم در باب یافته های ایشان در بین مخالفین را بخوانید. تنها برای اینکه "درد" پدری را درک کنید که دختر نوجوانش پس از تجاوز، به سینه ی دیواری سرد، گلوله باران شد. این دردها در هر سوی جبهه جنگ قدرت، نفرت ساز بود و ایرانیان را چون جزایری دورافتاده از هم پراکنده کرد. بی اعتمادی بین ما را سببی است که تنها با "طنز" و حتی "رنج" نمی توان فهمید. فهم "درد" هم لازمست. با احترام

دوست عزیز!
من حرف شما را می پذیرم، ولی این دلیل نمی شود که هر حکومتی که جنایت کرد، نوع حکومتش الزاما توتالیتر باشد، من یک بحث مشخص در مورد توتالیتاریسم دارم. و منکر جنایاتی که در ایران شده نیستم.
ابراهیم نبوی

Posted by: فرهاد at May 21, 2007 03:15 AM

هرچه فکر کردم جزء هیچیک از این گروهکهای مقیم که گفتید به حساب نمی آمدم.
هم فعالم و به داخلیها کمک می کنم و پیشرفت در زمان خاتمی را می بینم و معتقدم بسیاری روشنفکر و مترقی و مغز متفکر در ایران است و غیره
هم نمی توانم به هیچ روی به ایران بروم و هزاران بار هم تهدید شدم و تازگیها کمتر اما با جانم ریسک احمقانه نمی کنم
هم فکر می کنم گنجی حرفهای خوبی زد و کارهای خوبی کرد
هم شدیدا به محفل کیان معتقدم.
سوسیالیست نیستم. جمهوریخواه لیبرالم
از حملهء نظامی آمریکا حمایت نمی کنم. از اعتصابها و اعتراضهای داخلی حمایت می کنم.
فکر نمی کنم انقلاب راه چارهء ما باشد. اما با اصلاح طلبان هم میانهء خوبی ندارم.
معقدم باید کار فرهنگی و فرهنگی و فرهنگی کرد
ایران برایم خیلی بیشتر از یک عکس است. تمام زندگیم با مسائل ایران میگذرد. و...


تقسیم بندی برای راحت تر شدن فهم است و طبیعی است که همه آدمها در تقسیم بندی محدود ما در هر حالی قرار نمی گیرند، مهم این است که شما همین خصوصیاتی را که گفتید دارید که یقینا به نفع ایرانی بهتر عمل می کنید،
ابراهیم نبوی

Posted by: نازبانو at May 21, 2007 12:59 AM

نبوی عزیز
در تقسیم بندیتان آنانی که مشکل ایران را نه در حکومت, که در نوع باورها و ساختار فرهنگی قاطبه ملت می بینند فراموش شده اند. کم نیستند ایرانیانی - همچون نگارنده این متن - که باور ندارند تغییر حکومت در یک محدوده زمانی 20 یا 30 ساله بتواند ایران را به مکانی قابل تنفس تبدیل نماید. این ایرانیان, جامعه درون ایران و بسیاری از کامیونیتی های خارج ایران را همانطور تحلیل می کنند که شما در بند دوم مقاله تان بدان اشاره کردید: مجموعه یی بی نظم و بی ربط و غیرمنطقی و مذهبی و لامذهب که مهمترین ویژگی مشترک غالب اعضایش عبارتست از عدم توانایی در پذیرش اصول اساسی مدرنیته همچون فردگرائی , رعایت حقوق دیگران , پرهیز از دورویی و پایبندی به تساهل و تسامح. این ایرانیان - چه در درون و چه در خارج کشور - با آمدن خاتمی امید فردایی بهتر برای ایران در دلهایشان زنده شد و با شکست خاتمی و اصحاب اصلاحات مطمئن شدند که این لوک پیر را امیدی به رسیدن به دروازه های تمدن نیست. به همین دلیل هم این عده گرچه وقایع سیاسی ایران را به عنوان حیطه تخصصی اطلاعاتشان پیگیری میکنند اما از زیستن در غرب و از بحث کردن با دوستان غربی منطقی و ملایم و دیگرپذیرشان لذت میبرند. حق با فوکویاما است آنجا که می گوید در دنیای مدرن انسانها با همپایگان همراهان فکری و اجتماعی خویش - بدون در نظر گرفتن ملیت شان - احساس نزدیکی بیشتری می کنند تا صرفا به هم میهنانشان. این عده گمان دارند که گرچه دختر بالای شهری تهرانی پوشش جذاب شبه غربی خود را به تن می کند و از همتای آمریکایی خود بیشتر می نوشد اما او را حتا نمی توان کاریکاتوری از همتای غربی وی به حساب آورد. از نگاه این ایرانیان مشکل ایران در کشیدن خطهای مترو نیست. مشکل تربیت کردن مسافرانی همچون مسافران مترو در لندن و وین و نیویورک و تورنتوست.

اصلا نمی توانم تفاوت خودم را با شما از نظر نگاه به جامعه ایران بفهمم.
ابراهیم نبوی

Posted by: babak at May 20, 2007 07:41 PM

نوشته قبلی مرا به نظرها اضافه نکرده بودید!

گفتکوی "اگر کشته شوم ..." از محسن مخملباف در روز، به تاریخ سی ام اردیبشهت را بخوانید. به نظر من گفته های شما احساسی است. نمایش چند دختر خندان با روی باز در بالای مقاله از نقطه نظر آماری همان قدر بی اهمیت است که آن کلیپ مبهم صدای داد و فریاد دختر در نوشته های بیش و کم احساسی قبلی تان. نام مخملباف به میان آمد این جمله ایشان را می پسندم که "در ایران شصت میلیون شاه وجود دارد".
فراموش نکنیم که ضرب و شتم یکی از صور ستمگری است، دادن جایگاه به ناتوانترین ها و حاشیه نشین کردن تواناها بدترین نوع خشونت است، آنجه به نظر از گذشته ها در این بوم مرسوم بوده است ،به گفته شیخ اجل "کلاغی را در کنار مرغ خوش الحان گذاشتن" تا از سخن گفتن پشیمان شود.
آیا احتمال دارد از نظر توانایی ما ایرانیان قادر به اداره کردن خود نباشیم؟
آیا ما ضریب هوشی و توانایی کافی برای یافتن جایگاهی در دنیای آینده داریم؟
آیا اخلاق را تا آن اندازه رعایت می کنیم که در ساختار تکاملی باقی بمانیم؟
به نظر من این ها سوالات جدی هستند. فرهنگ ها و اقوام بسیاری از صحنه زندگی محو شده اند و اکنون فقط افسانه ای از آنها باقی است. آنها که تکامل خوانده اند خوب می دانند که انسان های امروزی انواع دیگر را نابود کرده اند! بله ما سال ها است که داریم در کشوری که آب رفته است زندگی می کنیم به ظاهر گذشته ای باشکوه داشته ایم، خوب، اکنون چه داریم؟ البته زندگی می کنیم. چند میلیون نفر به فارسی صحبت می کنند؟ چند درصد از تکنولوژی پیشرفته دنیا متعلق به ما است؟ چقدر در تولید دانش سهم داریم؟ (مقاله یلپانی در نیچر را بخوانید) صرف اینکه ما هستیم کافی نیست، بودن به اندیشیدن است.
والسلام

Posted by: نگار at May 20, 2007 07:36 PM

آقای نبوی از دید بنده شما هم مردم را سر کار گذاشته اید و دراکثریت مقالاتتان آنگونه قلم می زنید که نه سیخ بسوزه , نه کباب !.هر چند مراجعه به هر تارنما و ثبت نظریات کلیه اطلاعات مراجعه کننده و IP آدرسشان نزد شما ذخیره می شود و داشتن پست الکترونیکی آنها نیز جای بحث دارد!
آقای نبوی در یک کلام بشما بگویم این عمر کوتاه و عدم شانس بازگشت بعقب ارزش آنرا ندارد که انسان برای جیفهً دنیا شرف و عزت خود را فدای کسب درآمد برای تهیه یک لقمه غذا که اندوختهً توالت می شود بکند.انسان آزاده در هر کجا که باشد آزاده است و هیچگاه تملق گو نیست.شما چند سالی را در غربت بسر بردید و دوباره به همان نقطه آغاز برگشتید !؟ در صورتی که شرایط کشور بمراتب فضاحت بارتر از پیش بود! آیا این تصمیم بیرون رفتن از ایران و بازگشت مجدد خود یک سند گویا از درک و شعورتان در تصمیم گیری هایتان از زندگی نمی باشد.حجو گفتن و این و آن را مچل کردن چندان کار مشگلی نیست ولی اگر ابرج میرزا بودید و در آن مقام وضعییت جامعه را بباد انتقاد در قالب حجو گرفتید درست است. آقای نبوی با مظلوم نمائی و تواضع ظاهری شاید توانسته باشید کسانی را سر کار بگذارید . ولی از دید من هیچ فرقی بین شما , محمود مشنگ , سید خندان , قاضی مرتضوی , دهنمکی و گوساله های دیگر نمی بینم

از لطف شما ممنونم
فقط توجه کنید که هجو درست است نه حجو
ابراهیم نبوی

Posted by: مهدی اصفهانی at May 20, 2007 03:00 PM

salaam, baazam comment mizaaram vaasat, avalish in e ke gorbehaai hastan ke moshkeleshun ine ke "panjuleshun" be gusht emtedaad peidaa nemikone, injur gorbehaa mamulan keyfiat e gusht e mored e nazar ro zir e soaal mibaran. doyomandesh, junam vaasatun bege ke "ghomaarbaazhaai" ham vojud daaran ke baakhtan unam badragham va asaasi, por rang, ingune ghomaarbaazhaa mamulan az nazare eghtesaadi baakhte mamrbuteh ro kuchiknemaai mikonand o zemn e eshaare be beyze va zirmajmuehaaye tahtaanishun migan be tokhmam!
3yomanesh, aksaaye tarhe jadid e kotakkaari e laat o loothaa ro didi? surat e baziaashun ro didi? didi chantaa polis dorashun karde bud? in melaat normaale? in mamlekat normaale? jun e man in tan bemire to ke canada vo amrikaa o faraanse rafti, ye sar ham japon boro age narafti, vaaseye khavaase tebish migam, vaasey e ghalb o maghz khube!

Posted by: mohammad at May 20, 2007 02:31 PM

هیچوقت فراموش نمی کنم آقای علیرضا میبدی در شب انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری در میزگرد بخش فارسی صدای آمریکا (همراه با آقای مسعود بهنود) با چه شور و هیجانی از برباد رفتن مشروعیت حکومت ایران سخن می گفت. در صداقت، آزادگی و وطن پرستی آقای میبدی سر سوزنی شک و تردید ندارم و او را از معدود وطن پرستانی می دانم که وطن را برای وطن می خواهد نه منافع شخصی. با این حال او و بسیاری دیگر، نمی پذیرند که ما ساکنین ایران زندگی روزانه هم داریم و خوب یا بد، ناچار به تحمل رژیم هستیم و تا اطلاع ثانوی حال و حوصله انقلاب هم نداریم. امروز نسل جدیدی در ایران پرورش یافته که به لطف امثال گنجی و خاتمی، راه نجات را در روش دموکراتیک می بیند و صندوق رای را بهترین سلاح.

Posted by: حسین at May 20, 2007 01:38 PM

فوق العاده بود.
قشنگترین نوشته ای بود که راجع به این موضوع دیده ام.
این پیچیدگی وحشتناک فکر کنم فقط توی این مملکت دیده بشه.
بدا به حال جامعه شناس بدبختی که بخواد راجع به ما ایرونیا در هر جای دنیا تحقیق و مطالعه یا دسته بندی داشته باشه.

Posted by: امیر at May 20, 2007 01:14 PM

Another Hossein from Montreal
Zadi vasat khal aghaye Nabavi, beda behale kesani keh hanouz dar jahle morakabaand va nevisandeghani mesle shomara vabasteh midanaand.Lotfan bazham beneviseed va roheh niyazmandan ra syrab koneed.
Zemnan to Montreal 2 ta mahale eslami irani khoshbakhtaneh bishtar nist, in addad 90 ghalate va bikhoodi mayeh aberoorizi bray ma misheh, omidvaram tashih namaeed. Bargharar bashid

Posted by: Hossein at May 20, 2007 11:47 AM

سلام
باید بابت این نوشته بسیار دقیق و عالی بشما تبریک گفت. آرزوی من این است که روزی شما دوباره "ستون پنجم" را در یکی از روزنامه ها در ایران بنویسید و ما دائم منتظر شماره فردای روزنامه باشیم!
با آرزوی موفقیت روز افزون

Posted by: دموکرات at May 20, 2007 10:57 AM

گویا تنها نظرات مثبت درج می شود!

Posted by: حسام مناهجی at May 20, 2007 10:14 AM

نبوی عزیز گروه بندی شما در رابطه ایرانیان کاملأ صحیح می باشد و جامعه ما ایرانیان تبدیل به یک کمدی تراژدی شده

Posted by: فرشاد at May 20, 2007 04:18 AM

ابراهیم نبوی-سال 82- نامه به خامنه ای:
می خواهم رازی را با شما در ميان بگذارم. دانستن آن سودمند است. پيرمردها و ميان سالان جامعه ايران تندروتر از جوان ها هستند، همه می دانند که تا دو سه سال ديگر جمهوری اسلامی در تاريخ سيآسی جهان تدريس خواهد شد و اثری از آثارش نخواهد ماند
ابراهیم نبوی-امروز:

برای تو که بیرون نشسته ای این آخر کار است، مثل پارسال که فکر می کردی آخر کار است، مثل سه سال پیش که همین را فکر می کردی، مثل ده سال پیش و مثل دو ماه پس از آن که مجبور شدی بروی. مشکل این است که شما فکر می کنید هفتاد میلیون گاو در ایران زندگی می کنند،

آقای نبوی دم گربه تان بدجوری پیداست...!!

Posted by: حسام مناهجی at May 20, 2007 03:35 AM

سلام جناب نبوي.نسبت به مقاله قبلي تون كاملتر به لايه هاي مجتمع ايراني در خارج و اهداف آنها اشاره كرديد.فكر ميكنم حداقل 75 تا 80 درصد مردم موافق اين دسته بندي و نظريه باشند..من خودم جواني 24 ساله هستم و با اينكه كلا 4 سال بيشتر در ايران نبودم، موافق سرسخت اين دسته بندي ام تا جائي كه احساس ميكنم دقيقا افكارم به واسطه قلب و قلم شما جان يافته و براي خوانندكان برروي اين صفحه نقش بسته. جناب نبوي با وجود كمي سن خود و اطلاعات اندكي كه نسبت به سياستمداران و صاحب قلمان اين مملكت در خارج و داخل ايران دارم، شك ندارم كه ميشود در احوال نظام حاكم بر ايران تغيراتي ايجاد كرد و جامعه را بسوي آن خواستي عمومي كه دارد و درجهت ايجاد آن تلاش ميكند سوق داد. تظاهرات دانشجويان,زنان,معلمان وغيره بلاخره روزي نتيجه خواهد داد و اين نه نتيجه تلاش ارتش امريكا خواهد بود كه برخي خوديها متاسفانه به انتظار ورود اولين فوج سربازان و تانكهاي امريكائي به تهران لحظه شماري مي كنند و چه طعمي شيرين برايشان خواهد داشت حتي اكر به قيمت تكه تكه شدن هموطنان شان باشد. هر قدر هم كه فشار اقليت ,حزب اللهيان و بسيجيان و امثالشان بيشتر شود. ولي نمي توانند در دراز مدت مقابل موج تغيراتي كه ملت مي خواهد مقاومت نمايند.با اينكه 7سال قبل آخرين باري بود كه به ايران رفته بودم، ولي همشه با شوروشوق خاصي اخبار ايران را از نزديك دنبال مي كنم. همانطور كه مانند ساير جوانان هم سنم در انتخاب خاتمي سهيم بودم ,لحظه انتخاب احمدي نژاد نيز مانند بسياري شوكه شدم,زيرا با تمام شعارهاي فسيلهاي برانداز خارج نشين ميدانم خاتمي, احمدي نژاد نيست.خوشحالم حداقل حرفهائي كه در شب فاجعه بار انتخاب احمدي نژاد در مورد دوران رياست وي به دوستانم مي زدم، يكي بعد از ديكري به واقعيت نزديك مي شوند . مقالات شمارا نيز در آن روزها به خوبي به ياد دارم. با آنكه ميدانم كار سختي است ولي اميد دارم حداقل ما جوانان ايران به كمك نبويها,شادي صدرها,زيدآباديها و غيره و غيره بتوانيم ايران را از اين افراط و تفريطي كه در آن غوطه ور شده به حالت تعادل برسانيم.شايد سخت است ولي شدنيست. جاي ترديدي برايم نيست كه روزي به ايران خواهم رفت و با تمام توانم از انديشه هاي خود در دفاع از حقوق جامعه تلاش خواهم كرد، حتي اكر به اين منظور قاطي خود ايشان بايد شد.اميدوارم روزي برسد كه شما نيز به ايران برويد و در آنجا طنزهاي شما در خود كيهان و رسالت و امثالشان بخوانيم.موفق باشيد.

Posted by: فرشاد at May 20, 2007 02:53 AM

آقا سلام، شاید مسخره باشد ولی ما به احمدی نژاد می خندیم! می خندیم تا عصبی می شویم! خردمندان ما هم نمی گویند نخندید. می گویند که این خنده برای مدتی خوب است و باید عصبیت بعد از آن تجربه ای باشد که دیگر این خنده های عصبی اتفاق نیافتد.
ایجا اصلا معضلات ما مثل بیرون نیست. ما هر روز با ترافیک در گیریم. با نرخی که هر تاکسی هر جور بخواهد به ما می گوید. با افرادی که از آلودگی هوا در خیابان غش می کنند. نمی گویم آزادی احتیاج نداریم که آزادی پایدارترین راه حل تمامی مشکلات ماست. می خواهم بگویم که از ما تصور غلطی دارند آن بیرونی ها. جمهوری اسلامی «توتالیتر» معضل روزمره مردم ما نیست. لازم هم نیست که هر روز برایش جنگ کنیم. ما می خواهیم در اینجا زندگی کنیم. در همین ملک خراب. می خواهیم زندگی کنیم و برای بهتر شدن زندگی خودمان، وظایف شهروندی خود را انجام می دهیم. رای می دهیم، از چراغ قرمز عبور نمی کنیم و ... . کاری هم به بیرونی ها نداریم. نه انتظاری داریم و نه کاری به کارشان داریم. اگر واقعا می خواهند به ما کمک کنند، بدانند که ما معضلات مان را بهتر از ایشان می دانیم. از راهی که ما انتخاب کردیم وارد شوند و یا اصلا وارد نشوند. اگر روزی به جایی رسیدیم که حکومت «توتالیتر آخوندی!» آنقدر عرصه را بر ما تنگ کرد که هر روز دست به تظاهرات بزنیم، هم سراغ آقایان می آئیم و هم منت شان را می کشیم و هم بابت بی توجهی گذشته عذر خواهی می کنیم.
البته توصیه می کنم که به امید آن روز نشینند و از راه شریف تری روزگار بگذرانند که بعضا کارهایشان (کنفرانس برلین و ...) عرصه را بر ما در کام «اژدهای توتالیتر» نشینان تنگ کرده است.
از شما بابت فراهم کردن فرصت اظهار نظر متشکرم.

Posted by: ابراهیم at May 20, 2007 02:52 AM

سلام
من زياد كاري به تقسيم بندي كه انجام داده ايد ندارم. چرا كه داخل ايران زندگي ميكنم و در هيچ يك از اين تقسيم بنديها قرار نمي‌گيرم. ولي در تحليلهايتان از جمهوي اسلامي هميشه يك اشكال وجود دارد و آن نايده گرفتن نقش ولايت فقيه است. تا پيش از اين تصور ميكردم فرارتان از به نقد كشيدن رهبر جمهوري اسلامي به خاطر خودداري از رويارو شدن با خط قرمزهاي كت و كلفت است ولي نوشته‌هاي اخير نشون ميده كه واقعاً از اين نقش غافليد. شما ميگوئيد خاتمي فلان است و هاشمي بهمان و احمدي نژاد بيسار در حاليكه همه اينها در سايه شخص ولي فقيه هستند و بدون در نظر گرفتن نقش رهبر و فرماندهي كل قوا هرگز نميتوانيد تصوير درستي از جمهوري اسلامي ترسيم كنيد. گاهي اوقات دلم براي احمدي نژاد ميسوزد. چرا كه معتقدم احمدي‌نژاد آلت دستي بيش نيست وگندكاريهاي ديگران به پاي اين موجود مفلوك نوشته ميشود تا در روز مبادا او به جاي آنها به قربانگاه برود.

Posted by: abbas at May 20, 2007 02:09 AM

آقای نبوی باز هم جوب سوالاتم را ندادی؟؟!!!!

خواهشا یک بار جواب دهید...شاید جوابی ندارید.....

سلام آقای نبوی...

بگذارید اول کمی از گذشته بگویم... فقط کمی.. روزنامه ی جام جم بود (فکر کنم صفحه ی 3).. در گوشه ی سمت راست.. می نوشتی... زیبا می نوشتی... خیلی زیبا... توی اینترنت دنبالت بودم، پیدایت کردم، با فایل های زیبای حسنی زندگی کردم... از اولین تا آخرین فایل های صوتی که از حسنی در سایت گویا منتشر شد دانلود کرده بودم و گوش میدادم و لذت می بردم...

فقط اینها را گفتم که بدانید دوستدار واقعی شما بودم(بودم)... مطالب زیر را بارها برای شما ایمیل کردم (به آدرس های مختلف) ولی تماما بدون جواب ماند... دیدم بخش نظرات را باز کردید و هیچ یک از نظرات را پاک نمی کنید (به گفته ی خودتان)... گفتم پس اینجا به جواب می رسم...فقط اگر کمی راحت صحبت میکنم مرا ببخشید...و اینکه سوالات را بدون ترتیب می آورم..

1) شما چرا هیچ وقت دلیل ( یا دلایل) خروجتان از ایران را نمی گویید؟

2) نمی دانم چه شد که یکدفعه تغییر موضع دادید و از سید ابراهیم نبوی (یک طناز واقعی) به نبوی (شخصی که فقط بر ضد کشورش و تمام گذشته اش می نویسد) تغیر جهت دادید ؟!؟!

3) یک موضوعی است که همه می دانند و خوتان هم واقفید..شما و آقایان درخشان و نیک آهنگ کوثر بعد از خروج از ایران نه تنها کیفیت کارهایتان(بگذارید بگویم هنرتان) کاهش پیدا کرد و به نازل ترین شکل رسید... حتی با هم درگیر هم شدید و کارتان انتقادهای بی معنا از یکدیگر شده.. شاید خروج از وطن (اگر ایران را وطنتان بدانید) چنین تان کرده..!!! شاید به .... رسیدید...؟!؟!

4) من نمیدانم دولت خاتمی (با تمام ضربه هایی که به کشور زد) چه متاعی به شما داده و یا شاید نمک گیرتان کرده که دولت را فقط دولت خاتمی می دانید... از همان ابتدا به گونه ای کاملا بچه گانه بر ضد شخص و دولت احمدی نژاد بودید !!.. از همان انتخابات... من تمام کارهای این دولت (مثلا طرح امنیت اجتماعی) را تایید نمی کنم، ولی دلیل دشمنی آشکار شما با شخص احمدی نژاد را نمی دانم !!!؟..

5) آخرش که چی..؟ که چه شود ؟ به گفته ی خیلی از حضار در جلسه های کمدیتان.. کاملا بیهوده و بی معنی است ؟

6) آیا چه می شود... آیا می توانی برگردی ؟..

علی..

Posted by: علی at May 20, 2007 01:22 AM

بخصوص بند دوم شاهكار بود!
فقط يك خواهش: لطفا به مدير فني سايت‌تان بگويد ترتيبي بدهد كه كامنت‌ها لينك مستقل داشته باشند. چند تا از كامنت‌هايي كه خواننده‌ها پاي مطلب قبلي گذاشته بودند هم عالي بود واقعا. مثل كامنت م.خ.د

Posted by: m... at May 19, 2007 10:29 PM

بخش یوم و آخر

بعد تکرار یک مقایسه و یک مفهوم به شدت نادرست هست که فقط مختص به این نوشته نیست.
به باور من این مقایسه اصلا درست نیست ولی حالا که اصرار دارید ،‌مقایسه می کنیم.
مقایسه میانگین ایرانیان مقیم خارج و داخل کشور به مقایسه - لوگزامبورگ می ماند با اتیوپی از همه نظر ، این را به استناد آمار و ارقام می گویم.
به طور مثال شاخصهایی نظیر سطح سواد ، امید به زندگی ، سطح درآمد.
بعد شما نوشته ای داخل ایران هشت سال خاتمی تولید اندیشه سیاسی شده است ، یا حسین مظلوم !
اندیشه سیاسی ما باید ببینیم اصلا در تاریخ دو قرن اخیر خاورمیانه جایی تولید شده هست ، هشت سال خاتمی پیشکشمان.
تولید سینما شده ،‌کو ؟ کجاست، سینمای ورشکسته با سالنهای خالی . تولید کتاب و ادب شده با تیراژ ۳۰۰۰ و ۱۰۰۰ ، تولید روزنامه شده ، همین یک رقم را با تیراژ روزنامه جنگ کراچی یا حتی نشریات افغانستان مقایسه کنیم. کجای کاریم ما ؟

اتفاقا الان وقت مناسبی هست که من این توهم آزار دهنده را کمی باز کنم.
اولا گفتمان آقای خاتمی ، قطعا یک گفتمان وارداتی محصول کار ایرانیان خارج از کشور بود ، تک تک واژه های آقای خاتمی ، خانیکی ، تاجیک ، علوی تبار و ... را می توان ریشه یابی کرد. اساسا من در میان افرادی که اشتباها به نظریه پرداز شهره اند در داخل ایران کسی را نمی شناسم که نظری جز این داشته باشد. به سختی می توان یک واژه از گفتمان آقای خاتمی را یافت که تولید داخل باشد از خود گفتمان - آرمانشهر و ... داریوش آشوری گرفته ، تا استبداد مطلقه همایون کاتوزیان یا جامعه مدنی دکتر هوشنگ امیراحمدی.
حتی در میان آثاری که سعید حجاریان ، علوی تبار ، جلایی پور و دیگران منتشر کرده اند هم ، یک سطر مطلب تولید داخل نمی توان یافت ، همه تحلیل شخصی این افراد است با ابزارهای تولید خارج و افرازهای وارداتی.
داور جان نماد جامعه ایرانی پناهنده یا مهاجر خارج کشور ، انوشه انصاری است. امید کوهستانی است ، نوشین هاشمی یا فرح کریمی و دهها و صدها ایرانی اند که خود را تا دروازه ماه بالا کشیده اند ، یک جامعه بیمار ، تورم زده ، مضطرب ، متوحش، بی هنجار در شرف بمباران ،‌حیران مانده بین حسن نصرالله و مقتدی صدر ، را چماق کردن و کوبیدن سر مردم یعنی چه ؟
در ثانی منظور این بحثها چیست ؟ چه کسی گفته در ایران وحشت هنجار نیست ، اگر نبود آن دختر بدبخت آن جور جیغ نمی کشیدوقتی سوار ماشینش می کردند با لگد. اگر وحشت هنجار نبود دختر ۱۶ ساله را در نکا حلق آویز نمی کردند ، جمجمه روزنامه نگار را با لگد نمی شکافتند اگر هم تصادفا می شکافتند ،‌لااقل خاتمی عزیز زبان باز می کرد و می گفت کی شکافته عزیز دلم !
اگر وحشت نبود ۹۰٪ جمعیت ایران ، دچار دوگانگی رفتاری نبودند ،آدمها رفتار پستوی خانه شان با محل کار اینقدر متفاوت نبود.
من نوشته تو را داور عزیز ۱۰ بار خواندم ، بخشهایی از آن درست است. حقیقتا فکر می کنم ته دلت را هم می دانم که چه می خواهی بگویی ، حرفت این است که « بابا جان من مسئول وضعیتی که در ایران است نیستم » ، متاسفم که خیلی آدمها در خارج از ایران این حرف درست را نمی فهمند. اما باور کن داور جان فهم همین حرف ته دل تو برای خیلی از این آدمها سخت است. آدمی که بچه سوراخ سوراخ شده اش را جلویش انداخته اند. زیاد در بند حرف و منطق نیست. او از این رژیم ، تمام نهادها و کارگزارانش متنفر است. هر جا که سرش را می چرخاند تصویر دو دندان تازه برآمده طفلکش مثل دو دانه برنج می آید جلوی چشمش و آدمهایی که طفل را از او گرفتند و رهبر خون آشامی که دوستان من و تو او را هنوز « رهبر عالیقدر و امام راحل » می خوانند ، تحقیر و استهزاء آدمهای داغ دیده ، خانواده ۲۰۰ هزار و بلکه بیشتر قربانی این حکومت جهنمی ، چاره درد ما نیست لااقل. این سرزمین ، سرزمین همه ماست. بدون دوست داشتن ، فهم و لمس قلبهای شکسته - باز یا من تو را می کشم و یا تو مرا و یا بدتر از همه دستی دیگر هر دوی ما را ! خیلی مخلصیم

Posted by: دوست at May 19, 2007 10:02 PM

Alan taghriban 2-3 sali ast keh migi man faghat haft hasht mah vaght lazem daram keh beh iran bargardam . man motmaen hastam keh khodet ham nemitoni bargardi va dar an fazaye keshvare azizet zendegi koni , faghat dari shoar midi.

Posted by: mazdak at May 19, 2007 09:38 PM

mesl hamisheh ziba va matin neveshty.
rastesh ghalam neveshtary to tanha dar tanz ghavy nist.balke shayad dar maghalehaye inchenini behtar ham bashad.nabavi aziz taghsim bandy to ra dar mored iranian ghabool daram dar haghighat be zibatarin shekl gorooh bandy nemoody.faghat be man na omid ,az eslah bavarhaye mazhaby va khorafy mardom dakhel begoo ,aya ba taghyeer nasl in bavarha va soo estefadeh hokoomat jomhoory eslamy mitavanad tamam shavad.
eradatmand
majid khalili az dubai

Posted by: majeed khalili at May 19, 2007 08:03 PM

آقای نبوی عزیز
حقیقتا نمی توانم شجاعت شما را از بیان این مطالب تحسین نکنم. شاید بعضی قسمت های نوشته شما صحیح نباشد اما این تلاش برای دوری از افراط و تفریط های رایج بسیار ارزشمند است. شاید خوانندگان ندانند که هزینه این کار برای شما چقدر بالاست و چه تهمت هایی را باید تحمل کنید. با این وجود امیدواریم نویسندگان دیگری هم به این شیوه روی آوردند و با رویکرد واقع بینانه به مسایل راهکارهایی واقعی و عملی ارایه کنند.

Posted by: سعید at May 19, 2007 07:49 PM

برای داور عزیز

بخش دوم :

دسته بندی شما داور جان از ایرانیان خارج و داخل ، کمی تخیلی است. حتی اگر تخیلی و زائیده آرزو هم نباشد ، نمود خارج از ذهن ندارد ، در دنیای واقع غیرقابل اثبات است. برای اینکه اینجور سوء تفاهمها پیش نیاید. عدد و رقم و خلاصه « Fact Checking » را درست کرده اند قبل از ما .

جمعیت آماری - ایرانیان خارج از کشور - رای نمی دهند ، این است که آرای صندوقهای سفارتخانه ها خلاصه می شود در دانشجویان بورسیه ، کارمندان دولت و مدارس ، مراکز فرهنگی ، مساجد و حسینیه هایی که با پول دولت ایران اداره می شود ، شما می گویید بخش بسیار پرقدرت اپوزیسیون ایرانی - که کمک می کنند به اصلاحات در ایران « نماد عینی اش هم رای به آقای هاشمی است » - من به درست یا غلط بودن این رای کار ندارم - تا آنجا که می دانم از بین چهره های سیاسی اپوزیسیون خارج از ایران در انتخابات گذشته فقط ۶ یا ۷ نفر - رای فیزیکی دادند - یعنی رفتند در سفارتخانه و رای دادند. این خیلی نزدیک است به هنجارهای داخل ایران - مثلا کانون نویسندگان - که خدا کند شما اعتقاد نداشته باشی که چون در ایران نیست از واقعیات بی خبر است - از چند صد عضو آن سه یا چهارنفر رای دادند - که آنها هم پس از آن دیگر در جمع کانون پیدایشان نشد که نشد. آیت الله منتظری در انتخابات مرگ و زندگی اصلاحات شرکت نکرد، دکتر سروش شرکت نکرد ، عبدی شرکت نکرد، شیرین عبادی شرکت نکرد،عبدلله نوری شرکت نکرد راستش را بخواهید در شهرهای بزرگ زیر ۳۰٪ شرکت کردند ، آنهم ساکنین محلات دوغوزآبادی این به ایرانیان خارج از کشور آخر چه دخلی دارد ؟
این نمادهای تخیلی است که باعث می شود ،‌کار ما بعد از هر انتخابات به بهت و حیرت برسد ، کدام اپوزیسیون پرقدرت حامی اصلاحات ؟ بعد من نمی دانم این سوسیالیسم یکهو از کجا پیدا شد وسط بحث شما « این افراد معمولا به آزادی و سوسیالیسم اعتقاد دارند و سیاست ورزی می کنند و با براندازی مخالفند ».
نماد این افراد پرتعداد و پرقدرت کیست ؟ نظرسنجی گویا را به خاطر داری داور جان ،‌ همان که رضا پهلوی ۷۰٪ رای آورد و خاتمی ۸٪ ، ایکاش می شد این نظرسنجی را الان برگزار کنیم - آن اپوزیسیون به قول شما سوسیالیست سیاست ورز در آن نظر سنجی زیر ۲٪ رای آورده بودند.
داور جان کجاست نماد عینی اپوزیسیون پر تعداد و بسیار مخالف حمله نظامی ،‌ می دانی پر تعداد ترین همایش مخالفت با حمله نظامی به ایران در تمام دنیا - هیچ وقت بالای ۱۰ نفر ایرانی - در آن حاضر نبوده ؟ قبول نداری از امید معماریان آمار دانشجویان ایرانی برکلی و آمار حاضرین ایرانی جلسات ضدجنگ را سوال کن ، در داخل هم همین است خانم عبادی یک تجمع ضدجنگ در پارک لاله ترتیب داد ،‌حدود ۶۵ نفر آمدند که سی نفرشان خبرنگار بودند. بگذریم.
این دیدگاههای کلی و افرازگری مبهم نیازمند یک چیز است و یک چیز :‌ عدد ، رقم !


Posted by: دوست at May 19, 2007 05:40 PM

نبوي عزيز
رنج نامه شما راخواندم.
واقعا اتفاقاتي در ايران مي افتد كه با هيچ معادله عقلي در دنيا سازگاري ندارد.
درست است كه مردم تا امروز احمدي نژاد را شناختند
اما همين مردم نزديك انتخابات كه مي شود با يكي دو حركت پوپوليستي دوباره شك مي كنند که به او راي بدهند يا نه!!!
شايد دليلش ساده انگاري وعميق نشدن مردم در مسائل با شد.
موفق باشيد.

Posted by: ليلا at May 19, 2007 05:13 PM

تعبير و توصيف زيبايي از وضعيت ايران بود، اما من شنيدم و خواندم كه عيد نوروز ايران آمده ايد. آيا واقعا آمديد و رفتيد يا اين هم جزو طنز بود؟ و اگر نيامده ايد، فكر نمي كنيد جرمتان به اندازه اي سنگين شده باشد كه به محض ورود ،حكم آقاي آقاجري را در مورد شما اجرا كنند؟

Posted by: HOSSEIN at May 19, 2007 03:33 PM

برای داور نبوی عزیز

یک دوست از سوییس

هر مطلب یا تحلیل باید ناظر به یک سری نتایجی باشد، فرض کنیم شما موفق شوی اثبات کنی که بسیاری از ایرانیان خارج از کشور درک درستی از ایران ندارند. خوب حالا که چی ؟ به قول اینها So what?

۱ - برادر خوب من، مشکل من و شما فعلا با ایرانیان خارج از کشور نیست ، با ایرانیان داخل کشور است که در انتخابات شورا به ابراهیم یزدی و امید معماریان ۹۰۰ رای می دهند تا محمود احمدی نژآد شهردار شود ، مشکل رسانه های اصلاح طلبی است که این اواخر تیراژ ۱۵ - ۱۶ هزارتا داشتند ، نه ۳۰ هزارتا در یک شهر ۱۷ میلیونی با ۹ میلیون باسواد.
اینکه فلان ایرانی انتخابات را تحریم کرده زیاد مهم نیست. مهم تر از آن این است که من و شما و خاتمی بالا برویم ، پایین بیاییم ، احمدی نژاد ۱۷ میلیون رای آورده است. اگر تقلب بوده دیگه بدتر ، دوبار به خاتمی رای دادیم تا برایمان انتخابات تقلبی برگزار کند و بعد نتایجش را « درخشان و سالم » بخواند؟ مشکل این است که محمد علی نجفی کاندید شورا می شود ولی خادم و علیرضا دبیر و هادی ساعی رای می آورند.
مشکل این است که هر کجای کشور ایران اگر نظرسنجی کنیم مردم «بهروز صوراسرافیل » و « ایرج فاضلی » را حدودا پنجاه برابر بیشتر از « محمود شمس الواعظین » و « حمید رضا جلایی پور » می شناسند.
من واقعا نمی دانم آیا مشکل اینجوری حل می شود که گناه دود شدن و هوا رفتن ،‌اصلاحات را گردن ایرانیان خارج از کشور بیندازیم که به قول شما گردهم آیی شان ۱۷ نفره است ؟
راستش داور جان مهم ترین دلیل این که اتحاد جماهیر شوروی یک چیز من درآوردی بی خود بود به باور آدمهای عاقل این است که شکست خورد و فروپاشید ،‌عین همین در مورد اصلاحات ایران هم صادق است. دق دلی خود را سر آن بدبختی که بی خبر نشسته در خانه اش تلویزیون نگاه می کند ،‌خالی می کنیم چرا؟

۱ - پیش فرض نخست شما این است که مردم ایران اصلاح طلبند ، آمار می گوید نیستند. آمار شوراها ، آمار مجلس هفتم ، انتخابات دور اول ، دور دوم ، شوراها و ... حالا شما هزار بار هم رای معین و هاشمی و کروبی و میرزاتقی خان امیرکبیر را جمع و تفریق کنی ، بازهم سید علی خامنه ای و محمود احمدی نژاد آنجا نشسته اند و دارند به ریش من و شما می خندند ،‌قاه قاه.

۲ - پیش فرض دوم شما این است که دوران خاتمی دوران خوبی بوده و برخی ایرانیان خارج از کشور این را قبول ندارند ،من می گویم حتی ایرانیان داخل کشور هم این را قبول ندارند ،‌اگر داشتند اولا که می رفتند رای می دادند و ثانیا بجای احمدی نژاد و سردار طلایی به معین ، هاشمی و نجفی رای می دادند که ندادند.

۳ - شما ده - پانزده جمعیت آماری با هنجارهای متفاوت را مخلوط می کنی و یک نتایجی می گیری و براساس این نتایج حکم صادر می کنی ،‌ من می خواهم بگویم اگر ترکیب آماری شما در این مقاله با واقعیت همخوان بود - لااقل چنان می شد که ‌نشریه روز شب انتخابات دور اول تیتر زد « ایران در انتظار تکرار دوم خرداد » یا « فضای تهران و شهرهای دانشگاهی دوم خردادی است ».

Posted by: یک دوست از زوریخ :-) at May 19, 2007 03:25 PM

خيلی عالی بود! (:
من تقريبا از دسته چهارم هستم و اتفاقا در مونترال هم زندگی ميکنم (البته تا اونجايی که ميدونم فقط 2 تا مرکز اسلامی/مسجد ایرانی در شهر هست).
جالبه که اصولا کسانی که با ایران در ارتباط هستن از کلمه "ملا" استفاده نمي کنن، به اون موجودات مي گن "آخوند".
ولی چون بازار هدف تحليلهای آقايون گروه اول به جای ايرانی ها، جماعت غربی هستن، اونها هم از کلمه "ملا" استفاده مي کنن.

Posted by: عادل at May 19, 2007 03:16 PM

احسنت.راز ماندگاري فرهنگ ايران در همين كمدي است كه خيلي وقتها غم انگيزه ولي مثل آب جوي سنگ سخت را سوراخ كرده و از آن رد مي شود.همچنانكه مغول ، تيمور و .... را در خود حل كرد.
با تشكر

Posted by: afshin at May 19, 2007 02:56 PM

دوست دارم . ناز نفست . دمت گرم

Posted by: mehran at May 19, 2007 01:51 PM

نتیجه گیری: جدی باش!

Posted by: ebi at May 19, 2007 11:15 AM

آقای ناصحی و آقای نبوی،
به نظر من شما از واژه های جداگانه برای توضیح مطلب واحد استفاده می کنید، یا بهتر بگویم دو روی یک سکه را به تصویر می کشید. مثال هایی که از جامعه ایرانی ارائه داده اید (هر دوی شما) کاملا مصداق دارد. به نظر من اگر نظرات شما با هم یک مقاله شود، ایران را بهتر و کامل تر توصیف می کند. انصاف نبود نظرات آقای ناصحی را به این شدت رد کنید. البته مطمئن هستم ایشان متوجه شده اند که باید بهتر فکر کنند. ولی بهتر است با هم همفکری بکنیم. ایرانی که گفتیم این است و آن است، قدم بعدی چیست. قدم بعدی برای ایرانی خارج از ایران چیست و برای ایرانی داخل ایران. نظرات حسین دخششمداری فراموش نشود.

Posted by: پرویز at May 19, 2007 11:00 AM

آدم وقتي مطالب شماها را مي‌خواند و افراد جامعه را مي‌نگرد، مي‌فهمد كه چه جامعه و چه آدمهاي پيچيده‌اي داريم. وقتي آدمهاي غربي را با خودمان مقايسه مي‌كنيم، اين تفاوت آشكارتر مي‌شود.
ما يك خانم همسايه داريم، كه صبح وقتي سركار مي‌رود شبيه كساني است كه دختران بد حجاب را دستگير مي‌كنند و وقتي عصر براي خريد و گردش بيرون مي‌رود شبيه دختر‌هايي است كه آنها را بخاطر بد‌حجابي دستگير مي‌كنند.

Posted by: mane at May 19, 2007 10:35 AM

Dorood. Besyar estefade kardam. Man khodam b onvan e yek irani e saken e kharej az keshvar, tavanestam dar hamin atraf e khodam , dar jam e andak e iranian, nemooneheye zendeyi az tamam e gorohayi k nam borde id biabam. Motaasefane jamiat ya grouh e b estelah oposition e chape shode b elat e sedaye boland o karhaye rosva gahi khodash ra b onvan e sokhangooye hame iranian ja mizanad. kash hame mitavanestand b door az taaob va ba dide baz b masayel bengarand. kash kami ham vaghaan az havayi k dar an zendegi mikardand bar maghz e khoshkeshan asar migozasht.

Posted by: irandokht at May 19, 2007 10:14 AM

Simple truth, well written, Bravo

Posted by: Shahrooz at May 19, 2007 07:28 AM