سه شنبه 25 اردیبهشت 1386
سه شنبه 25 اردیبهشت 1386
جناب ناصحی عزیز!
تقریبا منظور من در مقاله « برای آن که رفت، برای آن که ماند» همین است که شما نوشتید. من در آنجا می خواستم بگویم که ایرانیان وقتی از کشورشان دور می شوند، تصوراتی غیرواقعی از کشور پیدا می کنند، تقریبا همه مردم داخل را دشمن خود می دانند، و حتی گاهی به این نتیجه می رسند که بهتر است آن جامعه کاملا برای مثال توسط آمریکا مورد هجوم قرار بگیرد تا ملاها بروند، چون اگر آمریکا حمله کند، با مردم کاری ندارد، بلکه ملاها را کنار خواهد زد( نقل به مضمون از رضا ناصحی)
![]()
تقریبا تمام آن توهمات و بیماری های ناشی از دوری از واقعیات داخلی در مقاله شما هست. به همین دلیل من تصمیم گرفتم پیش از پاسخ دادن به شما، ابتدا یک روز مطلب شما را روی وبلاگ خودم بگذارم تا نظر دیگران هم در مورد نوشته شما دیده شود و آنگاه پاسخ دهم. با احترام. ابراهیم نبوی
نبوی در مقالهای زير عنوان "برای آن که رفت، برای آن که ماند"، خطاب به خوانندگان نوشته اند "که هرجای مقاله را که گمان میکنيد درست نيست، با همديگر تغيير دهيم". چنين باد!
اما لغزشها و تناقضها در آن نوشته، چنان فراوان است که من از اين که زحمت نوشتن مقالهای ديگر را به آقای نبوی تحميل کنم، نگران ميشوم!
پيش از آن که به لغزشها و تناقضهای آن نوشته بپردازم، لازم است به چند نکته اشاره کنم:
۱- جمهوری اسلامی يک نظام توتاليتر است، يعنی برخلاف نظامهای ديکتاتوری «کلاسيک»، فقط به حفظ قدرت سياسی و سرکوب مخالفان حاکميت خود بسنده نميکند، بلکه ميخواهد به همهی عرصههای حيات اجتماعی مسلط شده و چشماندازی را که از يک جامعهی ايدهآل در سر دارد ﴿جامعهی اسلامی يا مدينهالنبی!﴾، متحقق گرداند. اوست که معيار خوب و بد، درست و نادرست را تعيين ميکند. اوست که ميگويد چه بايد پوشيد و چه نبايد پوشيد، اوست که تعيين ميکند چه بايد خورد و چه نبايد خورد و... اسلاميزم، يعنی اسلام سياسی شده، ايدئولوژی اين نظام است.﴿نبايد آن را با اسلام به عنوان يک دين که امر شخصی انسان و رابطهی انسان با خدای اوست، يکی گرفت﴾. محور اصلی و مرکز ثقل نظام توتاليتر، ايدئولوژيست و متوليان اين ايدئولوژی، کسانی هستند که همهی اهرمهای اصلی قدرت را به دست گرفتهاند. تفاوتی که نظام جمهوری اسلامی با نظامهای توتاليتر، چه چپ و چه راست، دارد، اين است که ايدئولوژی اين نظام، نظر به گذشته دارد و الگوهای مقدسی که پيش روی اوست، به چند عراقی يا عربِ هزار و چهارصد سال پيش محدود ميشوند! و اين، توتاليتاريسم اسلامی را از استالينيسم و نازيسم، که به هر حال به دنيای مدرن تعلق داشتند، به مراتب هولناکتر ميکند.
يکی ديگر از ويژگيهای نظامهای توتاليتر، دروغ فراگير است، تا آن جا که جامعه و فرد را دچار دوپارگی شخصيت ﴿شيزوفرنی﴾ ميکند. به گفتهی واسلاو هاول «زندگی در دروغ» در اين جوامع به امری عادی بدل ميشود. فرد نمی تواند از خواستهای خود حرکت کند و در پی تحقق آمال و آرزوهای انسانی خويش باشد، و به تدريج توانايی «زندگی در راستی» را از دست ميدهد. فرد با نظام همدستی ميکند و خواسته يا ناخواسته در خدمت نظام قرار ميگيرد. و باز به گفتهی او، فرد، خودِ نظام ميشود. در اين ميان کسانی که به دفاع از شأن و شرافت انسان برميخيزند و با تکيه بر خواستها و اهداف انسانی، از آزادی و حق تعيين سرنوشت خود سخن ميگويند، سرکوب ميشوند. نظام توتاليتر ناهمسازی و مخالفت با کليت و اساس نظام را به هيچرو نميپذيرد. در دورانهای «سخت» خود، دست به جنايات وسيع وهولناک ميزند ﴿هم چون سالهای دههی شصت﴾، و در دورانهای «نرم»، بیآن که دست از جنايت بردارد ﴿قتلهای سياسی دوران خاتمی!﴾، روشهای ديگری برای واداشتن مخالفان به سکوت، برميگزيند؛ زندانی ميکند، با قرار وثيقههای سنگين، شمشير را بالای سر معترضان نگه ميدارد، مانع تحصيل جوانان ميشود، از مسافرت مخالفان جلوگيری ميکند، احضاريه ميفرستد و ....
۲- در نظام توتاليتر، برخلاف نظامهای ديکتاتوری «کلاسيک»، خط فاصل ميان سلطه گر و زير سلطه ناروشن است. اين خط فاصل در نظامهای ديکتاتوری، به آسانی قابل تشخيص است، اما در نظام توتاليتر، هم چون جمهوری اسلامی، اين خط از ميان جامعه و از تک تک افراد عبور ميکند. بسياری از ستمديدگان، همدست و عامل ستمگران ميشوند﴿درست مثل همسايهی آقای نبوی!﴾.
۳- نظامهای توتاليتر، قابل اصلاح نيستند. جمهوری اسلامی هم برخلاف نظر آقای نبوی، از اين قاعده مستثنی نيست. درگيری جناحهای حکومتی در اين نظامها، البته ميتواند بسيار شديد و گاه حتا خونين باشد، اما هرگز تا بدان حد پيش نميرود که ايدئولوژی و اساس نظام را به خطر اندازد. در ساختارهای قدرت نيز همواره کسانی يافت ميشوند که به هر دليل، کم و بيش از منطق زندگی که آشکارا با ماهيت نظام متضاد است، تأثير ميپذيرند. سرنوشت اينان در نظام توتاليتر از دو حال خارج نيست: يا در مقابل جانسختی ساختارهای قدرت و نيروی ثقل نظام، يعنی همان ايدئولوژی، عقب نشسته و خود را با آن هماهنگ ميکنند ﴿آقای خاتمی از اين جمله است﴾، و يا از ساختارهای قدرت، به عنوان يک جسم خارجی بيرون رانده ميشوند ﴿آقای منتظری و برخی از «اصلاحطلبان» در اين شمارند﴾. در هر دو حال، نتيجهای که ميتوان گرفت يکسان است: در چارچوب اين نظام و قانون اساسی اسلامی که انواع تبعيضها را به جامهی قانون آراسته، هيچگونه اصلاحی به سود حاکميت مردم و احترام به حقوق بشر امکانپذير نيست.
حال در پرتو نکتههای يادشده، ميتوان به برخی از لغزشها و تناقضهای نوشتهی آقای نبوی پرداخت.
- آقای نبوی با يکدست دانستن ايرانيان اين سو و آن سوی آب، خطای مهمی مرتکب ميشود. نه آن و نه اين، هيچيک مجموعهی يکدستی نيستند. ما در هر دو سو با طيفهای گوناگونی از مردم مواجهايم. در ايرانی که «زندگی در دروغ» عادت همگانيست، کسانی هستند که تا جايی که ميتوانند و امکان دارد، در حقيقت و راستی زندگی ميکنند و در اين ۲۷ سال گذشته، همواره در اين راه مبارزه کردهاند. جنبش زنان، جوانان و کارگران که امروز سربلند کردهاند، طی اين سالها، اگرچه نه به گستردگی کنونی، اما هيچگاه از پای ننشستهاند. از سوی ديگر، بسياری از ايرانيان برون مرز به گواه صدها نشريه و کتاب، در ترويج ايدههای آزادی، رواداری، عليه خشونت و لغو اعدام و ... و نيز حمايت عملی از مبارزات آزاديخواهانهی درون کشور و افشای جنايات رژيم اسلامی و بسيج افکار عمومی بينالمللی همواره کوشيدهاند. اگر رد پای ايدهها و بحثهای مربوط به حقوق بشر و آزاديهای انسانی را در داخل کشور جستجو کنيد، سهم اين ايرانيان تبعيدی را ﴿ آقای نبوی اصرار دارد به جای تبعيدی از واژهی مهاجر استفاده کند!﴾ مشاهده خواهيد کرد. آقای نبوی ميتواند در همهجا بر نسبيت تأکيد ورزد، اما نبايد اين نسبيت را شامل اصول و ارزشهای جهانشمول انسانی کند. سردمداران و پادوهای رژيم، طی اين سالها بسيار کوشيدهاند، و بيهوده، تا حقوق بشر را به بهانهی همين نسبيت، با مفهوم مضحک «حقوق بشر اسلامی» جايگزين کنند، مگر توانستند؟ امروز ميبينيم که جنبش زنان در ايران با رجوع به اعلاميه جهانی حقوق بشر و کنوانسيونهای بينالمللی حقوق سياسی و مدنی، و حقوق اجتماعی و فرهنگی ﴿که دولت ايران به عنوان امضاء کنندهی اين اسناد، موظف به رعايت آنهاست﴾، خواهان رفع تبعيض و برابری حقوقی زن و مرد ميشوند. آقای نبوی با توصيههای اخلاقی خود از ايرانيان اين سوی آب ايراد ميگيرد که «برای آنان عقلانيت دنيای فرنگ ملاک قضاوت است»! مگر انسان به جز عقل، ابزار ديگری هم برای قضاوت و سنجش امور دارد؟ عقلانيت فرنگی ديگر چه صيغهايست؟ احکامی که آقای نبوی صادر کرده اند، فقط نشاندهندهی کنار گذاشتن عقلانيت است، مثل:
«فقط يک تصادف است که باعث شده است که تو مجاهد شوی و آن يکی بازجوی دادستانی شود و آن ديگری ...».
خير آقای نبوی! مسئوليت خودِ افراد را نبايد ناديده گرفت. هر کس مسئول اعمال خويش است. هرچند در آغاز، تصادف نقش چه بسا تعيينکنندهای دارد، اما چندی بعد خود فرد است که انتخاب ميکند. شکنجهگر يا حاکم شرع و يا حزبالهی يا آيتالله شدن محصول يک تصادف ناخواسته نيست، بلکه هريک از اينان خود مسئول انتخابی هستند که کرده اند. آن قاضی که گفتهايد «آدمی است که با او شوخی ميکنيد»، مسئوليت اِعمال قوانين ضدانسانی را پذيرفته و چه بسا، مسئول قتل هزاران نفر بوده است. خلخاليها، موسوی اردبيليها، موسوی تبريزيها، گيلانيها، نيريها و همپالگيهايشان دهها هزار تن از بهترينهای اين مرز و بوم را در محکمههای چند دقيقهای به کام مرگ فرستاده اند. شما بزرگوارانه اندرز ميدهيد که نبايد اين موجودات را «دشمن» يا «سرکوبگر» و ... ناميد! شما از آن مادرانی که هنوز پس از سالها نميدانند فرزاندشان کجا دفن شدهاند، بپرسيد آيا جنايتکاران حاکم بر ايران را دشمن خود ميدانند يا نه! خير آقای نبوی، اين سوی آب يا آن سوی آب بودن چيزی را عوض نميکند.
يک مثال ديگر: آقای نبوی ايرانيان ﴿کدام ايرانيان؟﴾ اين سوی آب را متهم ميکند به اين که «فاصلهی خبری و اطلاعاتيشان با ايران» زياد است و اگر اين فاصله را کم کنند بهتر ميتوانند احساس ايشان را درک کنند! برخلاف تصور آقای نبوی، مسئله بر سر داشتن و يا نداشتن اطلاعات نيست، که تازه در بيرون فراوانتر و قابل دسترستر از درون کشور است؛ مسئله، تفاوت ديدگاههاست. اگر آن چه که ايشان ميگويند درست باشد، هيچکس در هيچکجای جهان نميتواند نظر درستی جز دربارهی محدودهی زندگی خويش داشته باشد! آقای نبوی هم ميداند که صد البته چنين نيست! ايشان ميگويند برای يک ايرانی در درون کشور «بسياری از توهينها طبيعی است و بسياری از زشتيها عادی شده است»! و جای ديگر اضافه ميکنند که «برای من زندان اوين بخشی از تهران است.»
واداشتن فرد به اين که به پلشتیهای نظام عادت کند، يکی ديگر از ويژگيهای نظام توتاليتر است. فرد در مقابل دستگاه عظيم سرکوب، احساس تنهايی ميکند تا سرانجام به اين نتيجه برسد که همين است که هست و کاری نميشود کرد. هدف نظام نيز همين است و از اين طريق است که همگان را وادار به سکوت ميکند. او ميخواهد به فرد بقبولاند که اگر ميخواهی زندگی «راحت و آسودهای» داشته باشی، همرنگ جماعت شو! توهينها را طبيعی بدان! به زشتيها عادت کن! زندان اوين بخشی از تهران است! و الی آخر. زمانی که فرد، توهين را طبيعی دانست، به زشتی عادت کرد و زندان اوين را بخشی از تهران ديد، کارش تمام است! حالا ديگر او همدست نظام است، او حالا خودِ نظام است!
دربارهی حکمهايی از قبيل اين که: «مردم در ايران شکيبا و ضدخشونتاند و در خارج، نابردبار و خشونتطلب» چيزی نميگويم و اميدوارم که آقای نبوی همان طور که در پايان مقالهشان عنوان کردهاند، نوشتهی خود را تغيير دهند و به ويژه قبل از تغيير، گزيدهای را که از نوشتهی ايشان ميآورم، بار ديگر و به دقت بخوانند:
«گاهی اوقات ايرانيان بيرون دوست ندارند تصوير ايران چنان تغيير کرده باشد که آنان هم بتوانند در آن زندگی کنند، چون در اين صورت فلسفهی ادامهی ماندنشان در فرنگ و دشمنيشان را با وضعيت کشور از دست ميدهند.»!
۱۳ مه ۲۰۰۷
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/234
ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:برای آن که مجبور بود برود و آن که مجبور نبود! رضا ناصحی:
» auto insurance instant compare quote us from auto insurance instant compare quote us
rated inexplicable.marvelled. [Read More]
Tracked on July 28, 2007 08:05 AM
سلام،
من در ایران زندگی می کنم و توصیف شما را در مورد ایرانیان داخل، به عینه می بینم. برای ما چاپ مجدد شرق و هم میهن، آزادی موسویان و شکست یاران احمدی نژاد در خبرگان و شوراها (حتی نه پیروزی اصلاح طلبان) مسئله مهمیست و گامیست رو به جلو. شاید قانعیم اما همینست که هست! هیجان بیشتری هم دارد!
ما (خودم و خیلی های دیگر و نه همه) به این نتیجه رسیده ایم که زندگی در دوران خاتمی بهتر از احمدی نژادست و فکر هم میکنم تا وقتی این تفاوت را حس نکرده باشیم، نظر درستی نمی توانیم بدهیم.
آقای ناصحی هم ظاهرا اگر در دوران بیل و کلنگ زندگی می کردند و می شنیدند که روزی طیاره خواهد آمد، دست از زندگی می شستند و یا به دیار هواپیمائیه(!) می رفتند!
برای این وضعیت تلاش کردیم و می کنیم، همانطور که اجدادمان قرن ها بار بر زمین می کشیدند تا چرخ اختراع شد.
البته در مورد ایرانیان خارج از کشور و تصوراتشان از ایران اطلاعی ندارم.
Posted by: ابراهیم at May 19, 2007 03:05 AM
آقای نبوی، نظرم در مورد این بحث را چند روز پیش فرستادم، با اینکه سایت شما دریافت آن را تائید کرد متاسفانه هنوز اثری از آن نمی باشد، بنابراین و با تصور نرسیدن آن را دوباره می نویسم. انتخاب کامنت را حق صاحب وب لاگ می دانم ولی حداقل اعلام وصول کامنت هم حق کامنت نویس بشمار می رود. مهدی هلند
با عقیده آقای ناصحی جدای از خشنونت صریح کلامی آن در مورد عدم اصلاح پذیری حکومت ایران موافقم. ولی به قبول انقلابی دیگر به عنوان راه حل مشکلات مان همانقدر تردید دارم که به اصلاح پذیر بودن حکومت. بعد از ماجرای عراق نسبت به ثمربخش بودن دخالت نظامی خارجی هم بدبین هستم. ولی هیچ کدام را هم نفی مطلق نمی کنم، طرفداران هیچ کدام را هم با کلماتی مانند وطن فروش یا مامور رژیم دسته بندی نمی کنم. خواهش من از آقای نبوی این است که لطفا در جوابیه خود به آقای ناصحی از روش همیشگی نفی کامل عقیده مخالف خود استفاده نکنند و از این بحث به عنوان تبادل افکار و نظرات استفاده کنند. همانطور که نسبت به انقلاب بدلیل انقلاب قبلی خودمان و سایر انقلاب های مشابه در جهان تردید وجود دارد، نسبت به اصلاحات هم بدلیل سابقه 8 ساله قبلی و علاقه به تکرار مکرر خود و نداشتن مرزهای مشخص عقب نشینی تردید وجود دارد، علاوه بر این که امید به اصلاحات در طول سالهای بسیار زیاد با این سرعت جهان دیگر چندان منطقی هم به نظر نمی رسد. همانطور که تجربه عراق فاجعه است تجربه افغانستان، یوگسلاوی، ژاپن و کره جنوبی هم بعنوان نقاط مثبت دخالت نظامی خارجی می توانند دیده شوند. با تشکر مهدی هلند
Posted by: مهدی at May 19, 2007 02:24 AM
بنظر من توضیح آقای نبوی توضیح وضعیت موجود بود . واین که آدمها در ایرات برای اینکه زندگی کنند ناچارند به زشتیها عادت کنند. نه اینکه باید به زشتیها عادت کرد. و آقای ناصحی گفته اند که مردم چطور باید در مقابل جمهوری اسلامی رفتار کنند. نبوی واقعیت را گفته و ناصحی حقیقت را.
من سه سال و نیم است که از ایران خارج شده ام و خوشبختانه این شانس را داشته ام که هر سال یکی دو ماهی به ایران برگردم. می خواستم به آقای نبوی بگویم متاسفانه زشتی و بیماری در زندگی مردم به مراتب بیشتر از زمانی است که مشا ایران را ترک کردید و در واقع به شکلی خفقان آور اسن هر چند که مردم ما با این وجود هم باز زندگی می کنند و استعداد خندیدن را از دست نداده اند.
Posted by: سحر at May 19, 2007 02:19 AM
به نظر من باید گفت که شاهد از غیب رسید! نوشته آقای ناصحی خود بهترین دلیل برای تایید گفته های آقای نبوی است. کسی که نظام فعلی ایران را بدتر از حکومت هیتلر و استالین می داند، اگر تندرو و غیر منطقی نیست پس چیست؟
خوشبختانه در سالهای اخیر حرکتی به سوی عقلانیت و اعتدال در بین فعالان سیاسی داخل و خارج کشور شکل گرفته و نظراتی مشابه آنچه آقای نبوی بیان کرده اند، روز به روز طرفدار بیشتری پیدا می کند که این خود بهترین نوید برای حرکت به سوی اصلاح وضع موجود است.
Posted by: محسن at May 18, 2007 11:14 PM
سلام آقای نبوی...
بگذارید اول کمی از گذشته بگویم... فقط کمی.. روزنامه ی جام جم بود (فکر کنم صفحه ی 3).. در گوشه ی سمت راست.. می نوشتی... زیبا می نوشتی... خیلی زیبا... توی اینترنت دنبالت بودم، پیدایت کردم، با فایل های زیبای حسنی زندگی کردم... از اولین تا آخرین فایل های صوتی که از حسنی در سایت گویا منتشر شد دانلود کرده بودم و گوش میدادم و لذت می بردم...
فقط اینها را گفتم که بدانید دوستدار واقعی شما بودم(بودم)... مطالب زیر را بارها برای شما ایمیل کردم (به آدرس های مختلف) ولی تماما بدون جواب ماند... دیدم بخش نظرات را باز کردید و هیچ یک از نظرات را پاک نمی کنید (به گفته ی خودتان)... گفتم پس اینجا به جواب می رسم...فقط اگر کمی راحت صحبت میکنم مرا ببخشید...و اینکه سوالات را بدون ترتیب می آورم..
1) شما چرا هیچ وقت دلیل ( یا دلایل) خروجتان از ایران را نمی گویید؟
2) نمی دانم چه شد که یکدفعه تغییر موضع دادید و از سید ابراهیم نبوی (یک طناز واقعی) به نبوی (شخصی که فقط بر ضد کشورش و تمام گذشته اش می نویسد) تغیر جهت دادید ؟!؟!
3) یک موضوعی است که همه می دانند و خوتان هم واقفید..شما و آقایان درخشان و نیک آهنگ کوثر بعد از خروج از ایران نه تنها کیفیت کارهایتان(بگذارید بگویم هنرتان) کاهش پیدا کرد و به نازل ترین شکل رسید... حتی با هم درگیر هم شدید و کارتان انتقادهای بی معنا از یکدیگر شده.. شاید خروج از وطن (اگر ایران را وطنتان بدانید) چنین تان کرده..!!! شاید به .... رسیدید...؟!؟!
4) من نمیدانم دولت خاتمی (با تمام ضربه هایی که به کشور زد) چه متاعی به شما داده و یا شاید نمک گیرتان کرده که دولت را فقط دولت خاتمی می دانید... از همان ابتدا به گونه ای کاملا بچه گانه بر ضد شخص و دولت احمدی نژاد بودید !!.. از همان انتخابات... من تمام کارهای این دولت (مثلا طرح امنیت اجتماعی) را تایید نمی کنم، ولی دلیل دشمنی آشکار شما با شخص احمدی نژاد را نمی دانم !!!؟..
5) آخرش که چی..؟ که چه شود ؟ به گفته ی خیلی از حضار در جلسه های کمدیتان.. کاملا بیهوده و بی معنی است ؟
6) آیا چه می شود... آیا می توانی برگردی ؟..
دلم برایتان تنگ شده.. برای کارهای خوبتان تنگ شده... دلم برای آن حسنی ه ساده تنگ شده...
علی ذ... 22 ساله
Posted by: علی at May 18, 2007 09:22 PM
با سلام
من 6سال است بیرون ایران زندگی می كنم، ولی مرتب به ایران سر می زنم. از جمهوری اسلامی نیز متنفرم. سخنان امثال آقای ناصحی را كه می خوانم می ترسم! می ترسم از آن كه روزی ایشان و امثال ایشان بر ایران حاكم شوند! و بعد به خاطر آنكه با ایشان موافق نیستم متهم شوم كه طرفدار جمهوری اسلامی بوده ام و باید تنبیه شوم!
با احترام
Posted by: ehsan at May 18, 2007 05:27 PM
سلام سید جان،
یک گلگی ازت دارم و یک درخواست.
گلگی:چرا ما رو سرکار گذاشتی کی گفتی برگشتی ایران؟
درخواست:لطفا" فایلهای حسنی رو مجددا" راه بنداز که مردیم از بی سوژه گی!!!!
آرش از تهران
Posted by: Arash at May 18, 2007 03:43 PM
اگر عمق تفکرات نظام توتالیتر در جامعه در حدی است که این چنین در زندگی درونی مردم ریشه دوانده، چه راه حلی به غیر از تغییر تدریجی برای بهبود وضع موجود ارایه می دهید. بدنه فرهنگی - ایدئولوژیک نظام از بطن جامعه تغذیه می کند. به عنوان مثال نظرات هموطنان عزیزی که با تلاش فراوان از فیلتر جمهوری اسلامی گذشته بودند و در سایت بی بی سی فارسی راجع به مضرات روابط دختر و پسر پیش از ازدواج نوشتند، رجوع کنید تا ببینید که ایران مستعد پرورش نظامی این چنینی است. فرض کنید که مردم ایران با خواندن مقاله شما متحول شدند و فردا یعنی ۱۹ می ۲۰۰۷ نظام جمهوری اسلامی را بر انداختند، آن وقت برنامه جایگزین شما چیست؟ آیا این برنامه به همین اندازه انرژی و هزینه برای اصلاح خود و جامعه نیاز ندارد؟
هادی خرسندی می گفت دست نگه داریم و برنامه مان را برای بر اندازی جمهوری اسلامی یک چند ماهی عقب بیاندازیم و دور هم بنشنیم و فکر کنیم که اگر فردا که جمهوری اسلامی را بر انداختیم، حاضریم بر گردیم ایران؟!!؟
شاید بهتر باشد که جمهوری اسلامی را نگه داریم تا لقب قهرمانانه «تبعیدی» را به جای لقب نه چندان دلچسب «مهاجر سلامت جو» برای خود نگه داریم.
سال های اول انقلاب سال های تاریکی بوده اند. اعدام های اواخر دهه شصت نقاط سیاه پاکی ناپذیر تاریخ جمهوری اسلامی هستند. ولی آیاجزو مشکلات اساسی جامعه ایران هستند؟
Posted by: پارسا مهرداد at May 18, 2007 11:27 AM
با درود بسیار،
مطالب جناب آقای ناصحی بسیار سنجیده و دارای مبانی ژرفی میباشد، هرچند در خطاب قرار دادن طنز نویس عزیز و معروف ایرانیان در خارج (تبعیدی) و در داخل (زندانی)، دارای لحن خشمگینی است.
به نظر من تعدد افکار و مباحثه (و نه مشاجره) مشخصه یک جامعه و فرهنگ دموکراتیک است ، همانقدر که انتقاد پذیری و تصحیح نظرها نشانه عقل و درایت.
جناب آقای ناصحی، هرچند عقاید جناب آقای نبوی در مورد پذیرش عناصر و اماکن ظلم و جور رژیم همانند قبول غل و زنجیر بعنوان عضوی از بدن و سرسپردگی به بردگی به نظر می رسد و یا اعتقاد به اصلاح پذیری رژیم همانند تطهیرپذیری عین نجاست است (با پوزش از استفاده از ادبیات اسلامی) و باعث دلشکستگی اینجانب هم شده، ولیکن به مبارز و همرزمی که زیر فشارها و سختیهای بسیار و طولانی رژیم زانو خم کرده و خسته، دم از پذیرش شرایط زمان می زند کمی هم همدردی دور از انصاف نیست تا بلکه بار دگر راست قامت تر از همه، با سری بلند و پر توان، و با استفاده از طنز شیرین و پر محتوی خود به مبارزه با افکار، اخلاق، و کردارهای خفت بار "جمهوری"! اسلامی برود و با ارائه افکار و عقاید صحیح و مثبت، و با زدودن نجاستهایی از قبیل ملا و آخوند و آیت الله و حزب الله و سپاه و اوین ... از تن پاک ایران عزت نفس ایرانیان را برگردانیم.
با درود
ایرانی ایرانی است، در هرجای دنیا.
اتحاد و همبستگی ما شرط سرافرازی ماست
Posted by: Mohammad at May 18, 2007 08:14 AM
نبوی جان
من نمی دونم آقای ناصحی چند ساله در ایران نیستند، ولی دقیقا چیزی که نوشتند نشانگر همون مشکلی است که شما بحث در موردش رو شروع کردی. این که تغییرات در ایران رو نمی بینند یا نمی خواهند ببینند. متاسفانه یکی از عادت های بد ایرانی های این ور آب همین کلی گوئی و آرمان گرائی بدون منطق که ایشون مانسفستش رو اینجا به صورت کامل اعلام کردند. منی که اون جا بودم تو سالهایی که اصلاح طلب ها سرکار بودند، دیدم که چه تاثیر بزرگی گذاشت روی نگاه ایرانی ها به آینده کشورشان و این که تمرین واقعی بود آن دوره برای هر حرکت احتمالی دموکراتیک در آینده. دیگه حالا حرف های ایشون تغییری در واقعیتی که روی داد و در جریان امروز تو ایران نمی ده.
( ببخشید که پینگلیش نوشتم(
بخشیدم، برای اینکه حال شما رو بگیرم همه متن رو فارسی کردم که بری زودتر کی بردت رو درست کنی
ابراهیم نبوی
taqhiri dar vaqhiati ke rooi dado va dar jaryane emrooz to iran nemide.
(bebakhsh in Pingilishe mano ke iran az nadashtane keyboarde farsie)
Posted by: kamran at May 18, 2007 07:57 AM
جناب ناصحي فرمايش شان منطقي است
Posted by: binam at May 18, 2007 07:48 AM
اقای نبوی من بیست سال است در خارج زندگی میکنم وبه ایران هم چندین بار رفته ام و کاملأ با اقای ناصحی موافق هستم,وشخصن شکاف بین اینور وانور آب رااحساس میکنم وهمه ما ایرانیها بقول معروف (شدیم چوب دو سر طلا)و مصبب وبانی این بدبختها همان سیاست حکومتدارن وطنمان میباشد وجزء ضرر بنفع هیچ یک از دو طرف هم نمی باشد .
Posted by: فرشاد at May 18, 2007 05:08 AM
متاسفانه اينجا هرچه قدر هم كه هر دو طرف قلم بزنند بيهوده است ، چون آقاي نبوي دارد راست را مي گويد، ولي ايرانيهاي مقيم خارج چون نمي توانند قبول كنند منكرش مي شوندو هزار و يك بهونه و فلسفه ماليخوليايي براش ميبافند !
در مورد آقاي ناصحي كه متاسفانه نمي شناسمشان ، چند نكته را به عنوان يك دانشجوي اصلاح طلب متذكر مي شوم :
ما كلا در هر سه طرف نيروهاي در گير در پهنه سياسي كشورمان اعم از اصلاح طلب ( ليبرال ، چپ ، مذهبي و عملگرا و ..... ) ، اصولگرا ( راست ، بنيادگراو ... ) و اوپوزيسيون ( داخلي و خارجي ) ، دو نوع تفكر داريم :
الف : تفكري كه حكومت را وسيله اي براي سلطه گروهي بر ملت مي دانند .
ب : تفكري كه حكومت را ، خدمات دهنده اجتماعي مي دانند .
افراد دسته اول براي حكومت ماهيت طبقاتي ، ايدئولوژيك و نژادي و مذهبي قايل اند و اگر در قدرت باشند، خود را پايبند به اصول مي دانند و اگر هم از قدرت به دور باشند و در حاشيه ، به فكر بر اندازي يا سرنگوني حكومت اند، چون بر اساس ماهيت فكري شان كه حكومت را وسيله اي براي اعمال قدرت مي دانند، نمي توانند تصور اصلاح حكومت را بكنند ( مثل حضرت عالي ! )
افراد دسته دوم كه حكومت را خدمت رسان مي دانند و معتقدند كه حكومت خدمت رسان بر اثر افزايش فشار مردم براي تامين خدمات فعاليت مي كنند ، معتقدند كه حكومت قابل اصلاح است و اين دسته اصلا به بر اندازي فكر هم نمي كنند ، چون دمكراسي را پروسه محور مي دانند ، نمونه بارز اين تفكر در ايران اصلاح طلبان اند، حال فرقي نميكند اصلاح طلبان عملگرا باشند يا چپ يا ليبرال يا مذهبي و يا ......
لذا حضرت عالي و بقيه اپوزيسيون خارج از كشور چون در گروه اول قرار مي گيريد به همراه همكيشانتان در درون ساختار حكومت به اين قضيه اعتقاد داريد كه :
1 - سياست هاي حكومت ناشي از سرشت آن است .
2 - ساختار قدرت هيراشيك است .
3 - اصلاحات غير قابل انجام است .
كه اين ها خود ناشي از همان سلطه طلبي شما و نشان دهنده اعتقاد شما به حكومت گروه بر مردم است ( در نوشته هايتان اين به وضوح مشخص است ) ، لذا براي جامه عمل پوشاندن به اهدافتان ، تبليغاتان را بر دو پايه متمركز كرده ايد :
1 - تلاش براي بسيج كردن مردم ، براي خيزش عليه حكومت . ( حمايت از جنبشها و اتحاديه ها و .... )
2 - تلاش براي افزايش فشارهاي خارجبي عليه حكومت . ( حمايت از حمله آمريكا و تحريم ايران )
در نتيجه در پايان مشخص مي شود كه اين واژگان مغالطه آميزتان مبني بر توتاليتر بودن و ...... همه و همه پوشش و حجابي است براي بسيج نيروها داخل كشور براي رسيدن به قدرت ، مطمئنا اگر حتي همفكران شما امروز بر صدر قدرت در ايران بودند به دليل ماهيت سلطه جوي شان ، راه را براي تفكرات ديگر مي بستند و سعي بر حذف رقبا مي كردند ، چون ماهيت اقتدار طلبي همين است و بس !!!
دوست عزيز ، اگر اين حرفها را براي همان ايراني هاي خارج كشور و طرفداران و همفكرانتان بزنيد ، دور از انتظار نيست كه صداي كف هاي دست بلند شود ولي اگر اين حرفهاي صد من يك غاز را در ايران امروز بزنيد ، گوشهاي شنوا توجهي به آن نخواهند كرد، چون كه تاريخ ايران نشان داده كه مردم خواهان خدمات اجتماعي و بهبود وضعيت رفتاري حكومت باخود و بهبود وضعيت حقوقي شان اند و اين جز با اصلاحات پروسه محور امكان پذير نیست .
دوران انقلاب هاي مخملين و غير مخملين به سر آمده !
در حسن ختام اين جمله اخير آقاي حجاريان را نقل مي كنم و سخن تمام مي كنم « مردم ايران شايد بازيگران خوبي براي دموكراسي نباشند و نتوانند اصلاحات تدريجي را تحمل كنند ولي هرگز زير علم ديكتاتوري سينه نمي زنند » .
ديكتاتوري همان سلطه طلبي است و سلطه طلبي همان چيزي است كه شما و همكيشانتان داريد .
از آقاي نبوي هم ممنونم كه اين امكان بحث را ايجاد كردند ، هر چند كه از آن بحث داغ آقاي سجادي ازشون دلگيرم ولي به دليل همان ماهيت اصلاح طلبي فكرشان با تحليلشون موافقم .
با سپاس /// مهدي / كرمان
Posted by: مهدي at May 18, 2007 04:07 AM
جناب نبوی درود. با نوشته جناب ناصحی موافقم، هر چند متن شما هم غیر حقیقی نیست، اما تمام حقیقت هم نبود. از زاویه شما ایرانیان خارج از کشور چنانند که گفتید، اما همیشه گروه دوم و سومی هم وجود دارند که نباید با بکار بردن لغاتی چون تمام ایرانیان ... یا همه خارج نشینان... و از این قبیل نادیده انگار شوند! خود من هرروز رویدادهای ایران را بطرق مختلف دنبال می کنم و هرچند اخبار جالبی از ایران نمی یابم و اعصابم را خراب می کند، اما بی خبری از وطن بیشتر مرا داغان خواهد کرد.امثال من هم کم نیستند. اکثرا اخباری را که با افرادی از ایران در میان می گذارم، آنها متعجبند که من چطور به این سرعت فهمیده ام!؟ آنها کسی را که از ایران رفته "خاطرات و تعلقات خویش را با خود برده بحساب می آورند!" بنده معتقدم گاهی کسی که بیرون ماشینی نشسته و هیچ اطلاعی از رانندگی هم ندارد، چاله ها و چیزهائی را می بیند که در کمین ماشین و راننده اش هستند اما خود راننده آنها را نمی تواند ببیند! پس انقدر ایرانیهای خارج از کشور را نامحق از دخالت در امورات داخلی کشور ندانید.
Posted by: پیام at May 18, 2007 01:05 AM
آقای نبوی!
این قدر برای مردم گفتی، یک خورده هم از مردم بگو.
Posted by: reza at May 18, 2007 12:47 AM
aksare kasani ke be inja baraye khoondane mataleb mian mosalaman az afrade poshte sare aghaye navai hastan ke be neveshtane kase digeyi adat nadaran. neveshtane kasi ke ye sery vagheiat ro saf berize joloye cheshmashon khosoosan age dar iran bashan, tahamolesh barashon sakhte.man hichkodoom, na mr.nabavi na nasehi ro mishnasam vali matni ke mikhoonam kamelan doroste.man ham dar iran boodam ham kharej az iran va har do model nazar ro mishnasam vali inke aghaye nabavi che ba tayid ya ba adame tayide aghaye nasehi in matn ro inja bezaran ke ye sery hamrahaneshon bekhoonan va faghat enteghadaye khodeshono az rooye adat nadashtan benevisan, kheily ajibe!
ehteram
Posted by: Darya at May 17, 2007 10:16 PM
آقای نبوی عزیز
شاید زیباترین پاسخ را بتوانید در این مطلب خورشید خانوم بیابید. گرچه به هدف پاسخ به شما نبوده ولی عجیب به آن مربوط می شود. یک تحلیل از جوانی از نسل دوم خردادی، که هنوز توان منصفانه دیدن قضایا را دارد.
http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002204.php#comments
با خواندن این نوشته به یاد شما و دریچه ای که برای دیدن باز کرده اید افتادم.
Posted by: فرهاد at May 17, 2007 09:50 PM
سلام
بنده از اساس با سخنان آقاي ناصحي مشكل دارم .يعني نميدان ايشان تعاريفي را كه از توتاليتر و ....ارائه داده و بر اساس آن مطالب را شخم زده اند از كجا آورده اند؟
Posted by: سودابه رادفرد at May 17, 2007 05:07 PM
آقاي ناصحي بايد باور كند كه نوع زجري كه عموم مردم ايران مي كشند با آنچه امثال او فكر مي كنند، فرق اساسي دارد. اكثر مردم دغدغه سياسي ندارند و براي محدوديتهاي اجتماعي هم هزار كلك بلدند سوار كنند. من خودم مقدار مشروبي كه در ايران مي خوردم ده برابري بود كه اينجا مي خورم. در زمينه تفريحات ديگر هم مثل دختر بازي و پيك نيك و ديدن آخرين فيلم هاي دنيا و كوهنوردي و ... واقعا يك دهم آنرا نمي توانم اينجا انجام بدهم. با همان الكل سفيد هم لحظاتي را گذرانده ايم كه عمرا يك خارجي بتواند درك كند! البته من در اثر يك اتفاق به صراط مستقيم هدايت شدم! آن اتفاق هم 18 تير 1378 بود كه داشتم با پشتيباني بزرگ مردان مبارزي مثل خاتمي، تاجزاده، بهزاد نبوي و ... در مقابل ديو استبداد سرسختانه مي جنگيدم. در انتها وقتي قشنگ قهوه اي شدم ، تازه به دور و برم نگاه كردم و ديدم مردم چطور بي خيال اين دلقك بازيها دارند زندگيشان را مي كنند. ما هم شيشكي بستيم به ريش همه قهرمانان آزادي و مثل بقيه به زندگي مشغول شديم. تنها مشكل مردم، مشكل مالي است و من هم به همين دليل خارج شدم و مطمئنا اگر وضع اقتصادي بهتر شود، به ايران بر مي گردم هر چند كه الان هم براي عشق و حال به ايران سر مي زنم! در آخر مي خواهم بگويم كه اولويت اول همه ما زندگي و عشق و حال است، ولي در فرهنگ ايراني و مخصوصا روشنفكري ايراني، آدمهاي معدودي مثل من (من روشنفكر نيستم من نماينده عرق خورهام) پيدا مي شوند كه به اين موضوع اعتراف كنند كه اهل زندگي اند. امثال آقاي ناصحي هم مثل امثال من جرات مبارزه ندارند و به هابي هاي خود سرگرمند ولي براي سرگرمي و محض خنده، كلمات آتشين و امر و نهي را از كنار بخاري (يا اير كانديشن) صادر مي كنند.
Posted by: آلكس at May 16, 2007 07:02 AM
آقای نبوی،
من فقط بگویم که از قضا از نظر من بهترین بخش نوشته تان همین دو خط آخری است که آقای ناصح از مقاله ی شما نقل کردند! فکر کنم دیگر لازم نباشد نظرم را در مورد نوشته ی جناب ناصحی بیان کنم
Posted by: hamid at May 16, 2007 02:38 AM
من یك ایرانی هستم كه مدت ۸ سال است بیرون ایران زندگی می كنم، ولی مرتب به ایران سر می زنم. از جمهوری اسلامی نیز متنفرم. ولی سخنان امثال آقای ناصحی را كه می خوانم می ترسم! می ترسم از آن كه روزی ایشان و امثال ایشان بر ایران حاكم شوند! و بعد به خاطر آنكه با ایشان موافق نیستم متهم شوم كه طرفدار جمهوری اسلامی بوده ام و باید تنبیه شوم! آقای نبوی مواظب باشید مثل اینها نشوید! حیف است از شما.
حقیقت آنست كه از بسیاری از نیروهای مخالف نظام در بیرون ایران از بسیاری از حزب اللهی های ایران تندرو تر و كمتر اهل مدارایند. حقیقت تلخی كه در بیرون ایران به ایران به آن رسیدم. آقای ناصحی از مادران هزاران جوانی می نویسد كه در ایران توسط نظام كشته شدند. چیزی كه ایشان توجه نمی كنند اینست كه بسیاری از این مادران بچه خواهرهایی دارند كه در بسیجند و برادر شوهرهایی كه نماینده مجلس و یا عضو شورای شهرند. یكی از این مادران همسر حسنی امام جمعه محبوب آقای نبوی در ارومیه هستند و یكی دیگرشان همسر گیلانی!
Posted by: hassan at May 15, 2007 11:38 PM
سلام
بنده به عنوان يك ايراني كه داخل ايران زندگي مي كنم و به نوعي در قلب نظام هم حضور دارم و اولين بار است كه نام آقاي ناصحي را مي شنوم و سالهاست مشتري طنزهاي ابراهيم نبوي هستم با خط به خط نوشتههاي اين مقاله موافقم. آقاي نبوي عزيز با عرض معذرت فكر مي كنم شما هم به نوعي از آن ور بام افتادهايد. من هم از مجاهدين همانقدر متنفرم كه از لاجورديها و خلخاليها، با سلطنت طلبان همانقدر مشكل دارم كه با حزب الهيها و چپ ها و همه آنها را در نهايت پيرو يك مرام و مسلك ميدانم. از تندروي بيزارم. از خاتمي خوشم ميآيد. با انقلاب مخالفم و طرفداران حمله آمريكا به ايران را وطن فروش ميدانم. درست مثل شما. ولي همه اينها باعث نمي شود، چشم بر فجايعي كه اين حكومت بر سر كشور آورده ببندم و آنها را امري طبيعي بدانم! همه مواردي كه در اين مقاله در وصف جمهوري اسلامي ذكر شده فارغ از نيت و خط فكري نويسنده آن عين واقعيت است و ذرهاي نبايد در آن ترديد نكرد. حال اگر ايشان بر فرض معتقدند كه براي سرنگوني اين نظام بايد آمريكا به آن حمله كند (كه از متن مقاله چنين چيزي استنباط نميشود) بحث ديگري است. در حقيقت در مورد ماهيت نظام جمهوري اسلامي با ايشان اختلاف نظري ندارم ولي در مورد شيوه سرنگوني آن چرا. با انقلاب و جنگ مخالفم. چرا كه فكر مي كنم از دل آنها هيولايي دهشتناكتر به دنيا ميآيد (همانطور كه سال 57 اينگونه شد) نه اينكه از وضعيت موجود راضي باشم.
Posted by: abbas at May 15, 2007 10:29 PM
جناب ناصحي فرمايش شان منطقي است ولي سخنان شما بيشتر به واقعيت نزديک است . بيشتر به جان و دل مي نشيند .
Posted by: پوريا at May 15, 2007 09:49 PM
ابتدا بگویم که نگاه و نوع داوری و برخورد من با سیاست مثل کودکی است که به زبان مادر سخن می گوید او فاعل و مفعول و اسم و صفت نمی داند با تجربه درست و نادرست را آموخته است.
حال این وضعی است که من و خیلی ها نسبت به سیاست داریم، بنا براین نمی توانم از سروش یا کانت یا یا مارکوزه فکت بیاورم برای تایید نظراتم،!
ولی به نظرم می رسد که من نظر داور را نزدیکتر به درست می دانم، مثلا اینکه ما بسیار از رفتار ها را نادیده می گیریم، واقعیت همین است به نظر من نگاهی که نبوی در مقاله اش دارد نگاهی است که میتواند مارا به سمتی ببرد که بتوانیم فردای بهتری داشته باشیم. نمی گویم فردای خوبی، چون امروز را بد نمی دانم، مثل خیلی ها ما یاد گرفته ایم که صبر کنیم و داریم یاد می گیرم که آزادی و دموکراسی یه ساله و ده ساله به دست نمی آید. یاد گرفته ایم که اگر مثل آن سالها خامنه ای برای مدتی هر چند کوتاه به سمت و سوی خواسته های مردم نزدیک شد، او را هم دوست بداریم وسعی کنیم احساسات منفیانه را به کناری بگذاریم. یاد گرفته ایم که اگر لازم شد 4 سال احمدی نژاد مشنگ را تحمل کنیم ولی در عوض پس از چهار سال عامی کمتری داشته باشیم. یاد گرفته ایم که اگر چهره عبوس صدا وسیما را با خندیدن به برنامه های سیاسی نشاط انگیز تلوزیونهای 24 ساعته و امثال آن جبران کنیم.
یاد گرفته که انقلابی دیگر چاره ای از ما دوا نمی کند و به دنبال تغییرات آرام، اما با ثبات هستیم. یاد گرفته ایم که از بسیاری از مواضع رفسنجانی دلخور باشیم و شب انتخابات به هم زنگ بزنیم و همدیگر را دعوت کنیم که حتی گاهی احساس نفرتشان را نسبت به او کنار بگذارند و با اندیشه به رفسنجانی زای بدهند.
و البته با شما مخالفم چون دیروز حمید استاد پیش من آمد و چیزی از من امانت خواست من او را می شناختم او و دار و دسته اش سالها پیش دوستان مرا زده بودند. او سمبل بسیاری از چیزهایی است که من از آنها متنفرم اما من از او بیزار نبودم، برعکس احساس برادری به او داشتم برای خودم هم این حس جالبی است. من با مفهومی که شما از دشمن میسازید کاملا مخالفم.
با اینکه این حکومت قابل اصلاح نیست مخالفم، با اینکه اقای رضا پهلوی یا هر کس دیگری از آن ور آب بیاید و بخواهد برای ما دموکراسی "بیاورد" مخالفم. من با اینکه شما به ما برچسب میزنید مخالفم، اما شما را دشمن خود نمیدانم. گرچه شاید بسیاری از مواضع شما را در کوتاه مدت مخالف منافع ایرانیان بدانم. خواستم بیشتر بنویسم بنا بر این نگاهی دوباره به نوشته داور و نگاه دوباره ای به نوشته شما انداختم
میتوانم در یک کلمه بگویم با او موافق و با شما مخالفم
Posted by: علیرضا at May 15, 2007 08:42 PM
من هرگز فراموش نميكنم كه تنها پس از چند روز در انگليس ماندن چنان دلم براي ايران تنگ شد كه كم مانده بود قبل از برنامهام بازگردم.
وقتي برگشتم هم به خودم فحش ميدادم كه خاك بر سرت! دلت براي اينجا و زير ماشين رفتن تنگ شده بود؟
خلاصه اينكه براي ما ايرانيها چهار روز هم كافياست تا همه چيز ، بله هممممممممممه چيز را فراموش كنيم.
اينرا اما من نميدانم چرا فراموش نكردم!
Posted by: mane at May 15, 2007 08:13 PM
تصور میکنم آنچه جناب ناصحی بیان داشته منطقی عقلایی و کم اشکال است و در عین حال همانطور که در مقدمه شما نیز به آن اشاره شده، چندان ناقض نوشته قبلی شما نمیباشد.
همانطور که اشاره کردهاید، متاسفانه خارج بودن از فضای کشور باعث میشود که درک وضعیت و طرز فکر و ارزشهای ایرانیان داخل کشور برای مهاجرین بسیار مشکل و حتی غیرممکن شود، صرف نظر از آنکه که ایرانیان داخل کشور درست و عقلایی میاندیشند یا خیر. سازش و همزیستی با دولت ایران اگر خوب است یا آنکه بد، امری رایج ضروری و پذیرفته شده است و معلوم نیست اگر بنده و شما بخواهیم طبق فرامایشات جناب ناصحی در داخل کشور زندگی کنیم، زندگیمان چگونه خواهد بود.
Posted by: alireza at May 15, 2007 08:13 PM
man kamelan ba nazarate aghaye nabavi movafegham chon khodamam alan 4 sale kharej az keshvar umadam baraye dars va kamelan moghayesehaye ishun ro dorst va be ja midunam.fekr mikonam matlabeshuna ham baraye kasani chon aghaye nasehi mofid bashe!ba tashakor
Posted by: romana at May 15, 2007 07:50 PM