شنبه 22 اردیبهشت 1386

براي آن كه رفت، براي آن كه ماند

این مقاله را شش سال قبل، زمانی که فقط یکی دو ماهی را در فرنگ گذرانده و البته صدها ایرانی را در این مدت دیده بودم، در تهران نوشتم و در نبوی آنلاین منتشر کردم. سالها بود که منتظر بودم تا به عنوان کسی که این سوی آب نشسته است، آن را بازنویسی کنم.
raftan.jpg
دو روز قبل همین مطلب و همین موضوع را برای گفتگو در برنامه « از این ستون به آن ستون» در رادیو زمانه انتخاب کردم. به نظرم می آید این موضوعی بسیار مهم برای فهم متقابل ایرانیان این سو و آن سوی آب است. واقعیت این است که هنوز نمی دانم که در این نوشته باید راوی، آن سوی آب باشد یا این سوی آب. بگذارید فرض کنم که آن سوی آب نشسته ام. منتظر نوشته ها و نظرات شما هستم.

مقدمه: به گمان من ايرانيان در دوران های مختلف تاريخي به سر مي‏برند، اين امر ناشي از تغييرات گسترده و فراوان فرهنگ ايران در صدسال اخير و بخصوص سي سال اخير است. بخصوص در ميان مهاجرين ايراني و ايرانياني كه در وطن زندگي مي‏كنند، فاصله‏اي عميق وجود دارد، فاصله در نحوه گفتگو و زبان و فاصله در نوع اندیشیدن و معیارهای قضاوت کردن. می شود گفت که اين فاصله معمولا به دشواري طي مي‏شود، تا آنجا که در خیلی موارد، طرفین تلاش می کنند گفتگو را با همدیگر آغاز نکنند، گویی زبان همدیگر را نمی دانند و انگار که این فارسی، که من با آن سخن می گویم، با آن فارسی که تو با آن می گوئی و می شنوی، دو زبان است. من گمان مي‏كنم ما ايرانيان در گفت‏وگو ميان اين سو و آن سوي آب بايد گفته‏هايمان را به فارسي همدیگر ترجمه كنيم. از نظر من ايرانيان اين سو و آن سوي آب در موارد زير اختلاف دارند:

1) مفهوم زمان: مفهوم زمان براي ما ايرانيان كه اينجا زندگي مي‏كنيم به‏كلي با آنان كه در بيرون مرزها زندگي مي‏كنند، متفاوت است. براي ما دو سال انتظار براي بهتر شدن وضعيت به معني بخشي از 25 سالي است كه در حكومت جمهوري اسلامي زندگي مي‏كنيم، به راحتي مي‏گوييم قرار است اوضاع بهتر شود، اما براي آنها كه بيرون از ايران هستند دو سال ديگر به معناي زماني طولاني و سخت و دشوار است، گاهی اوقات دو سال برای آنان بخشی از باقی مانده زندگی شان است. شايد تعارض فراواني حوادث و كندي تغييرات، پارادوكسي قابل هضم براي ما در درون مرز و ناسازه‏اي ناممكن براي آنان در بیرون مرز است.

2) مفهوم تحمل: ما روزهاي طولاني و دشواري از رنج را در ايران گذرانده‏ايم که همين ما را بردبار و شكيبا كرده است. در هنگام محاسبه دربارة از دست دادن و به دست آوردن، سخت مراقبيم كه آنچه را با فلاكت به دست آورده‏ايم، آسان از دست ندهيم و به دست آوردن ”چيزي“ تازه براي ما آنقدر غيرقابل باور است كه ترجيح مي‏دهيم با اطمينان و حسابگري چيزي از دست بدهيم تا حتما در مقابلش چيزي به دست‏آوريم. در‏حالي‏كه ايرانياني كه سال‏ها پيش از اين كشور رفته‏اند، ممكن است آخرين تصويرشان از ايران تصويري پر از رنج و خشونت و مرگ و دشواري باشد، اما 20 سال است كه هرروز رنج نمي‏كشند. براي آنان عقلانيت دنياي فرنگ ملاك قضاوت است. آنان نسبت به مسائل داخلی ایران كم تحمل و ناشكيبا هستند. اين كم تحملي ممكن است اصلاً در زندگي روزمرة آنان در فرنگ بروز نكند، بلكه تنها در زماني بروز مي‏كند كه دربارة ايران فكر مي‏كنند. آنان مطمئن هستند كه يك لحظه هم تاب زيستن در شرايط ايران را ندارند، اما ما مي‏دانيم كه شرايط بدتراز اين را هم مي‏توانيم تحمل كنيم. ما ياد گرفته‏ايم كه اهانت را نشنويم و توهين را باور نكنيم. این نه یک انتخاب منطقی بلکه یک شیوه برای بقا در این شرایط است.

3) مفهوم تغيير: ملاك تغيير براي ما بيرون از وضعيت نيست. در دوران اصلاحات ما احساس می کردیم آزادي در ايران بيشتر شده، احساس خشونت نمي‏كرديم. اکنون نیز احساس مي‏كنيم حوزة دريافت اطلاعاتمان گسترده شده ‏است. اينها احكامي است كه ما در مقايسة امروز و ديروز صادر مي‏كنيم. بيان اين احكام اگرچه ممكن است ما را در زمره تبليغاتچي‏هاي حكومت قرار دهد، اما تحمل اين اتهام نيز براي ما چندان سخت نيست. شايد به همين دليل است كه اگرچه تغييراتي را كه صورت گرفته‏است به ميزان آرزوهاي‏مان نمي‏بينيم، اما بوي خوش آن را تشخيص مي‏دهيم. اما ايرانيان آنسوي آب ملاك‏هايي بيرون از وضع موجود ایران را دارند. اين ملاك‏ها با وضع مطلوب( در تعريف آنان و يا حتي در تعريف خود ما) تعريف مي‏شود. به همين دليل هيچگاه تاب آنچه تغيير نكرده‏است را ندارند. ما به فكر آنچه تغيير كرده است، هستيم و آنان به آنچه تغيير نكرده‏است، فكر مي‏كنند. ما از اينكه به جاي دستگير شدن توسط گروهي گمنام و ضرب و شتم در جائي نامعلوم، قانوناً و رسماً بازداشت مي‏شويم، خوشحاليم و آنان از اينكه بازداشت دگرانديش غيرانساني است، ناراحتند. اين احساس ما يك احساس دروني است، اگرچه هميشه از آنچه مي‏كنيم چندان هم رضايت نداريم، اما مي‏دانيم كه اصلاحات جز به آرامي ميسر نيست. پس از دوران خاتمی، این احساس بشدت آسیب دید. از سوئی بازگشت به گذشته در برخی روندها باعث توسعه نومیدی در گروههایی از مردم شد و احساس تغییر و بهبودی اوضاع تا حدی آسیب دید. اما مشاهده ناتوانی های دولت در برخی زمینه های اجتماعی که علیرغم یکدست شدن دولت، بازهم بازگشت به گذشته در آن به سختی صورت می گرفت و می گیرد، همچنان میل مردم را به تغییرات نرم و ممکن جهت داده است.

4) مفهوم دشمني: آنان که آن سوی آب زندگی می کنند، به آسانی می توانند از کلماتی مانند دشمن استفاده کنند، چنانکه دولت و گروههایی از اقتدارگرایان هم براحتی این کار را می کنند، اما برای کسانی که در داخل ایران زندگی می کنند، استفاده از کلماتی مانند دشمن ساده نیست. برای من که در ایران زندگی می کنم، دشمن همساية خانه به خانة ماست. فرزندان ما با فرزندان او رفتاري دوستانه دارند، ما به هم سلام مي‏كنيم و با هم دست مي‏دهيم. او با نفرت به ما نگاه نمي‏كند و ما هم با نفرت به او نگاه نمي‏كنيم. ما مي‏دانيم كه بخشي از حقيقت نيز نزد اوست. ما گاهي به شوخي اورا سرزنش مي‏كنيم و گاهي او نيز با ما چنين مي‏كند. شايد اگر روزي بداند كه بلائي بر سر ما آمده، اشكي نيز بريزد. اما هردو مي‏دانيم كه با هم اختلاف نظر داريم. گاه نيز باهم به تندي حرف مي‏زنيم. اگر ايرانياني كه آنسوي آب زندگي مي‏كنند، فاصلة خبري و اطلاعاتي‏شان را با ايران كمتر كنند، اين احساس را درك خواهند كرد، اما انتقال اين حس توسط كلمات خيلي هم ساده نيست، اين احساس جزوي از اين خاك است ،به سختي به كلمه درمي‏آيد. ايرانيان آن‏سوي آب به راحتي مي‏تواننداز واژه‏هاي ”مزدور“ ،” پليد“ ،” سركوبگر“ و” دشمن خلق“ استفاده كنند. اما ما اين توانائي را نداريم . ما دوست نداريم همسايه‏مان مزدور باشد، حتي اگر در اوج عصبانيت اين را بگوئيم در دلمان شرم مي‏كنيم. به همين دليل است كه گاه با دشمن مفهومي ( ما در تلاش ترك چنين تلقياتي هستيم) نشست و برخاست هم ‏مي‏كنيم. براي من قاضي يك جلاد نيست، او آدمي است كه با او شوخي مي‏كنم و حرف مي‏زنم و مي‏پرسم كه آيا حالاحالاها مي‏خواهد مرا زندان بياندازد يا نه؟ ما كم‏كم داريم ياد مي‏گيريم كه در سياست هم كمي بهداشتي شويم. برای کسانی که در فرنگ زندگی می کنند، قاعده رایج این است که تلاش کنند تا دامن شان آلوده به ناپاکی حکومت و دولت نشود، آنان به حسب زمان و نحوه و انگیزه خروج شان از کشور، با مفهوم دشمنی ارتباط دارند. برای برخی از کسانی که با لرزش مرگ و ترس ناشی از کشته شدن از ایران گریخته اند، به دشواری ممکن است بتوانند کسانی را که سالها به عنوان کابوس به ذهن شان هجوم می آورد، به عنوان دوست یا همرزم و یا حتی اصلاح شده بپذیرند. چنین است که کسی که یک ماه زندان رفته و با ترس از کشور گریخته است، همچنان کسی را که شش سال در زندان گذرانده دشمن می پندارد. گروهی دیگر در آموزشگاه زندگی دموکراتیک غرب، موفق شده اند بیماری انقلابیگری و خشونت طلبی را نه به عنوان رفتاری از سوی دشمن شان، بلکه به عنوان نوعی عارضه زمانی خاص و غلبه ایدئولوژی بر سیاست بپذیرند. آنان می توانند ببخشند و فراموش کنند. و برخی دیگر واقعیت گرا تر شده اند و می دانند که حتی جایی برای بخشیدن وجود ندارد، اگر قرار است روزی ملاک های انسانی ملاک داوری باشد، در این صورت فقط یک تصادف است که باعث شده است که تو مجاهد شوی و آن یکی بازجوی دادستانی شود و آن دیگری در جبهه شهید شود و این یکی زندانی اصلاحات شود و آن دیگری تبعیدی خود خواسته یا ناخواسته شود. گاهی کار به اغراق نیز می کشد و آن که بیرون مرز است به تمامی هرکه در داخل زندگی می کند، زندانی و رنجور می داند و خود را فراری و گریخته و راحتی اختیار کرده، می شمارد.

5) مفهوم نسبيت: در داخل کشور، ما سال‏ها در مطلق زندگي كرديم. در مطلق خودمان و در مطلق ديگران. دشواری زيستن در اين شرايط ما را مجبور كرد تا نسبيت را درك كنيم و دوست بداريم. ما مفهوم نسبيت را در كتاب نخوانديم كه فراموش كنيم. ما دوستاني را ديديم كه در مواجهه با آتش واقعيت، فولاد عقل و قلبشان ذوب شد و به نرمي درآمدند. فهرست شاهدين اين مدعا طولاني است و تكرار آن مكرر. از اين رو بود كه نسبيت براي ما قاعده‏اي رايج شد. شما با ساك‏ها و ذهن‏هايي پر از مطلق‏ها به آن سوي آب رفتيد، اما زندگي معمول و رايج تان در بستر نسبي‏گرائي بود، به همين لحاظ وقتي غذا مي‏خوريد و راه مي‏رويد و كار مي‏كنيد نسبيت در شما بروز مي‏كند، اما وقتي دربارة ايران فكر مي‏كنيد، دوباره غول بدچهرة مطلق‏گرایی بروز مي‏كند. داريم ياد مي‏گيريم كه از واژه‏هايي مانند شايد، احتمالاً، ممكن است، بعيد نيست، بيشتر استفاده كنيم. البته شاید اینترنت به ما یاد داده باشد که با بروز خودمان به گونه ای که واقعا هستیم، بصورت آشکار یا پنهان، با نام واقعی یا مستعار و تماشای واقعیت دیگران، چنانکه هستند، در وبلاگ ها و یا در گفتگوهای اینترنتی، این سخت سری را کمتر کنیم و شاهد گسترش بیشتر نسبی گرایی باشیم.

6) مفهوم آزادي: شما وطن را مي‏خواهيد و ما در آن زندگي مي‏كنيم. ما آزادي را مي‏خواهيم و شما در آن نفس مي‏كشيد. ما گاه به وطن بي‏اعتنا مي‏شويم و شما گاه به آزادي، چه كسي براي آنچه دارد اهميت قائل است؟ براي ما آزادي يك نياز مبرم است ، شما اين را به‏خوبي نمي‏توانيد درك كنيد. چون آزادي داريد. مفهوم آزادي براي ما فقط دادن نظر و نوشتن در روزنامه نيست.. ما به آزادي در همه جا نياز داريم، در موسيقي، فيلم، كتاب، كار، لباس و همه چيز هاي ديگر. ما با لذتي غريب، نوار موسيقي پاپ يا راك را كه به زبان فارسي مجوز گرفته و به بازار آمده است و سازنده‏اش براي گرفتن اين مجوز دو سال در راهروهاي وزارت ارشاد مهاجراني و مسجدجامعي و صفار هرندی منتظر ايستاده را گوش مي‏كنيم و از اينكه اين ريتم به فارسي درآمده لذت مي‏بريم. از اينكه اشعار ”بون‏جوي“ و ”كوئين“ به فارسي چاپ شده غرق شادي مي‏شويم و در كمتر از دو ساعت تمام نسخه های آن كتاب را مي‏خريم. شما براي خريدن يك سي.دي. کوئین به فروشگاه فناک یا اچ ام وی یا فروشگاه زنجیره ای بزرگ دیگری در كلن يا تورنتو يا پاريس مي‏رويد و از ميان دو هزار سي.دي. يكي را انتخاب مي‏كنيد. اين بخشي از مفهوم آزادي است. ما به راحتي مي‏گوئيم احساس آزادي مي‏كنيم. چون شرايط امروز از پريروز بهتر است و شما دليل مي‏آوريد كه هنوز خيلي از چيزها وجود ندارد. حرف هردوي ما درست است، نه؟ در دوران پس از اصلاحات، برخی روندها معکوس شد و برخی آزادی های فرهنگی در این یکی دو سال کاهش یافت یا از بین رفت. این باعث شد تا ما به درکی تازه از آزادی دست پیدا کنیم، اینکه حضور در سرنوشت سیاسی تا چه حد با احساس آزادی در گوشه و کنار زندگی انسان سروکار دارد. آزادی صرفا یک مقوله سیاسی نیست، برای کسانی که داخل ایران زندگی می کنند، فهم تمامیت خواهی و توتالیتاریسم و نسبت آن با آزادی روز به روز و سال به سال قابل فهم است، ولی برای کسانی که بیرون ایران زندگی می کنند، این موضوع براحتی قابل فهم نیست.

7) نسبيت مفاهيم: واژه‏ها فرزند زمان و مكان‏اند. ايرانيان اين‏سو و آن‏سوي مرز در دو مكان مختلف و حتي در دو زمان تمدني متفاوت زندگي مي‏كنند. به همين دليل است كه واژه‏هاي ما مفاهيم مورد نظرمان را به مخاطب نمي‏رسانند. مفاهيمي مانند آزادي، استبداد، راست، چپ، ليبرال، فرهنگ و.... براي ما معنايي متفاوت دارد. مردم ما از اقتصاد دولتي، كوپن، تعاوني و اقتصاد جمعي بدشان مي‏آيد، چون خاطره خوشي از اين واژه‏ها ندارند. در خيلي از موارد اين خاطره تلخ ربطي هم به اقتصاد ندارد، بلكه خاطره تلخي از شرايط سياسي و اجتماعي است. همزماني كوپن و تعاوني با فشار سياسي و محدوديت‏هاي گسترده فرهنگي و اجتماعي باعث شده مردم با واژه توزيع عادلانه هم با كراهت برخورد كنند. اين در حالي است كه ما مي‏دانيم اقتصاد دولتي، كوپن و مفاهيمي از اين دست به عدالت اجتماعي نزديك‏ترند تا اقتصاد بازار آزاد. مردم ما از اقتصاد باز خوششان مي‏آيد، چون از جامعه باز و فضاي باز خوششان مي‏آيد. البته تمام اين گرايش احساسي و عاطفي نيست، بخشي از آن نيز ناشي از همنشيني مفاهيم است، اينكه عدالت اقتصادي و استبداد سياسي همسايه‏هاي ديوار به ديوارند. شايد به همين دليل است كه ما ليبرال و ليبراليسم را دوست داريم و از چپ و کمونیسم بدمان مي‏آيد. متأسفانه من سالهاست مقاله‏اي ننوشتم كه در آن اثري از اين گرايش ضدچپ نباشد، در حالي كه مي‏دانم آزادي و عدالت بدون آموزه‏هاي ماركس و بدون انديشه‏هاي سوسياليستی و بدون جنبش‏هاي چپ در جهان ما تحقق نمي‏يافت. اما وقتي عدالت اجتماعي بهانه سركوب مخالف مي‏شود، حالم از عدالت اقتصادی هم بهم مي‏خورد. ما با تلاشي فراوان آثار آلتوسر و لوكاچ و گرامشي و بلوخ و سوسيال دموكرات‏ها را دنبال كرده‏ايم، چرا كه دوست نمي‏داشتيم چپ تنها در حكومت رسمي خلاصه شود. ما هميشه با بهانه‏هاي چپ و ضدامپرياليستي محكوم شده‏ايم. چپ براي ما يعني كنترل فكر، زورگويي دولتي، بازجويي، لباس متحدالشكل، نفي رفاه و راحتي و شادي، براي ما چپ يعني مدير بداخم و زورگو. براي ما چپ هيچ جلوه زيبايي ندارد. براي ما ليبرال آدم تميز و مؤدب و منطقي است كه روزنامه كيهان هر روز به او فحاشي مي‏كند. براي كساني كه آن‏سوي آب زندگي مي‏كنند چپ موضوعي مقدس و آرماني است. آنان در دنياي سرمايه‏داري زندگي مي‏كنند، دور و برشان فضاي باز و ليبراليسم و دموكراسي است. و چپ براي آنان يعني عدالت و آگاهي و حق. برای آنان چپ یعنی آزادی، یعنی حمایت از فقرا، یعنی مهربانی. براي ما كه در ايران زندگي مي‏كنيم، داشتن رابطه‏اي عادلانه با آمريكا در سياست خارجي يك ارزش سياسي است، در حالي كه براي كسي كه در فرانسه زندگي مي‏كند، رابطه با آمريكا چندان هم مطلوب نيست و چه بسا که نفرت انگیز باشد. براي شما تئوري‏هاي چپ و آرمان‏هاي چپ ملاك است، اما براي ما كه نابودي تئوري‏ها و آرمان‏ها را در عمل و جلوي چشم ديده‏ايم، واقعيت و گاهی اوقات عملگرایی واقعاً موجود ملاك درستی است. در این میان تبلیغات نیز نقش مهمی دارد. تلویزیون جمهوری اسلامی برخلاف آنچه بسیاری از ایرانیان خارج از کشور فکر می کنند، مامور نفرت انگیز حکومت 1984 ارول در خانه مردم نیست، بلکه گاهی اوقات، سرگرم کننده ترین و جالب ترین موضوعات روزمره در همین جعبه اتفاق می افتد، سریال ها، موسیقی و ورزش، خبر و فیلم های سینمایی دوبله شده، مهم ترین برگ های برنده تلویزیون جمهوری اسلامی است، البته صدا و سیما یکی دو سالی است که روز بروز وجه سرگرم کننده اش را از دست می دهد. اما هرچه که باشد برای بسیاری از مردم ایران، تلویزیون موجود دیدنی ترین و قابل فهم ترین تلویزیون فارسی زبان است. اما یادمان باشد که تبلیغات دائمی و حرفه ای جمهوری اسلامی مثل مسلسل مغز مردم را نشانه می رود، برای بسیاری از مردمی که در داخل ایران زندگی می کنند، تصور اینکه اروپایی ها و آمریکایی ها و کشورهای دیگر قصد دخالت و نفوذ و غارت ما را ندارند، تقریبا محال است. گاهی اوقات نتیجه برعکس می شود، یعنی برخی مردم به این دلیل از انگلیس خوششان می آید که می خواهد به ایران حمله کند، در حالی که ممکن است اصلا چنین قصدی وجود نداشته باشد، یا گاهی اوقات مردم از آمریکا به این دلیل متنفرند که فکر می کنند اگر واقعا آمریکایی ها قصد دارند ما را عقب نگه دارند و یا می خواهند ایران را به چند قسمت تقسیم کنند و دقیقا هم این کار را از روی کتابی که نیکسون 27 سال قبل نوشت می خواهند انجام دهند.

8)مفهوم ايران: هروقت سوار هواپيما مي‏شوم كه به ايران برگردم، قلبم به شدت مي‏زند و اضطراب پيدا مي‏كنم و هر وقت هواپيما از مرز ايران مي‏گذرد و از محدودة سياسي ايران بيرون مي‏روم به سرعت آرامش مي‏يابم. اما دو تجربه به من نشان داد كه پس از 20 روز غربت چنان دچار دلتنگي مي‏شوم كه حتي انتظار مجازاتي سخت نيز نمي‏تواند مانع بازگشت من به كشور شود. اين را در گفت‏وگوئي در پاريس با يوسفي اشكوري دريافتم. هردو نگران بوديم، من يك روز بعد آمدم و او دو ماه بعد. براي من و براي ما كه در ايران زندگي مي‏كنيم ايران سرزميني است با همة بدي‏ها و خوبي‏ها كه رهايش نمي‏توانيم بكنيم، مثل پدري وظيفه‏نشناس و بداخلاق. اما برادر من! رفیق من! من شبي را به ياد دارم كه پدر تو را كتك زد و تهديد كرد كه سرت را مي‏گذارد كنار باغچه و گوش‏تاگوش مي‏برد. تمام شب بيدار نشستم و تا صبح دعا كردم كه ديگر به خانه برنگردي، حتي زماني كه پدر ديگر آنقدر هم بداخلاق نبود. اما حالا اگر بخواهي برگردي هم اين خانه با انتظاراتي كه در اين بيست سال براي خودت تعريف كرده‏اي، سازگار نيست. بچه‏هايت به آنجا عادت كرده‏اند و تاب اينجا را جز براي چند روز تفریح نمي‏آورند. من ظلم را در زندان اوين با تمام پوستم احساس كرده‏ام و هرگز آن را انكار نمي‏كنم، اما براي من زندان اوين بخشي از تهران است. شبي با دختر كوچكم به شهربازي در فاصلة پانصدمتري زندان اوين رفتيم، به او گفتم: آيدا! اونجا كه چراغه زندان اوينه. دخترم گفت: بابا! مي‏شه ديگه در اين مورد حرف نزني. مي‏داني چه مي‏گويم و مي‏دانم چه احساس مي‏كني، ولي اگر مطمئن هستي كه قصد نداري و نمي‏تواني به ايران برگردي وضع مارا بدتر از آنچه كه هست نشان نده، من هم قول مي‏دهم وضع اينجا را بهتر از آنچه كه هست نشان ندهم. روراست باشيم. براي هر مهاجر تصوير وطن آخرين تصويري است كه در هنگام خداحافظي در ذهنش ثبت شده، اما براي كسي كه اينجا زندگي مي‏كند اين تصوير هرروز تغيير مي‏كند. من سختي‏هايي را كه كشيدي انكار نمي‏كنم، تو نيز وضع مرا انكار نكن. تو بفهم من چه مي‏كنم، من هم مي‏فهمم كه تو چه مي‏كني. هيچكس قادر نيست ايران را در وضع موجودش ثابت نگهدارد و هيچكس هم قادر نيست ايران را چنان كند كه خود مي‏خواهد. واقعيت بسيار سخت و سنگواره است و زمان حتي كوه‏ها را هم جا به‏ جا مي‏كند.

7.5) تهران بروکسل است. چهار سالی است که در بروکسل زندگی می کنم. تا به حال چندین بار به اشتباه گفته ام: داریم برمی گردیم تهران و منظورم این بود که داریم برمی گردیم به خانه مان در بروکسل. در این چهار سال هنوز دلتنگ ایران هستم، دیگر مثل گذشته از دوری ایران احساس خفگی نمی کنم و چه بسا که نفس کشیدن در اینجا را هم دوست دارم، اما به درکی دیگر رسیده ام. دختر یکی از دوستانم به بروکسل آمده بود و وقتی در مورد دانشکده اش حرف می زد و در مورد روابط دخترها و پسرها با همدیگر، دوستی که سابقه چپ داشت و سالهاست که به ایران بازنگشته بود، باورش نمی کرد، گویی دخترک 22 ساله مامور حکومت است. کار به آنجا رسید که وقتی دوست چند سال به ایران نرفته، تصویر خودش را از ایران گفت، دخترک گفت: « من نمی فهمم شما در مورد چه کشوری حرف می زنید، اما جایی که شما از آن حرف می زنید، کشوری که من در آن زندگی می کنم و می خواهم به زندگی ام در آنجا ادامه دهم، نیست.» گاهی اوقات ایرانیان این سوی آب، در مواجهه با ایرانیانی که از ایران می آیند، تصویری از کشور ارائه می کنند که این تصویر اهانت به کسانی است که در داخل ایران زندگی می کنند. به این می ماند که به کسی که خودش از خانه اش راضی نیست، بگوئیم تو در طویله زندگی می کنی. این اهانت آمیز است. گاهی اوقات ایرانیان بیرون دوست ندارند تصویر ایران چنان تغییر کرده باشد که آنان هم بتوانند در آن زندگی کنند، چون در این صورت فلسفه ادامه ماندن شان در فرنگ و دشمنی شان را با وضعیت کشور از دست می دهند. و گاهی اوقات آنان که در ایران زندگی می کنند، برای دفاع از خودشان و پنهان کردن رخ زردشان که با سیلی سرخ نگه داشته اند، چنان از اوضاع داخلی کشور دفاع می کنند، گوئی که تمام آنچه در خبرهای این سو و آن سوی آب می شنویم دروغ است. به نظر من کسی که در ایران زندگی می کند، پوسته ای دفاعی به دور خودش ساخته است که این پوسته زندگی را برای او ممکن می کند، برای او بسیاری از توهین ها طبیعی است و بسیاری از زشتی ها عادی شده است، او به اینکه حقی را نمی تواند بگیرد ممکن است فکر نکند، چون اگر به آن فکر کند، دیگر نمی تواند زندگی کند. برای کسی هم که از ایران بیرون آمده و در پاریس یا زوریخ یا واشنگتن زندگی می کند، پوسته ای دفاعی در طول سالهای ماندن ایجاد شده است. پوسته ای ناشی از زبان و قانون و ویروس های معده و احساس سرما و گرما و احساس آزادی و امنیت، او ممکن است عاشق ایران هم باشد، اما دیگر سپر دفاعی اش را از دست داده است، او حتی اگر بخواهد هم دیگر نمی تواند در ایران زندگی کند.

8)مفهوم رفتن و ماندن: ما در اينجا دلتنگيم، هرجا برويم دلتنگ اين سرزمين هستيم، شما هم دلتنگ همين هوائيد. اما بدان و مي‏دانم كه نفرين اين سال‏ها نفريني بود كه سخت گرفت. ما مانديم و ذوب شديم و تغيير كرديم .از چند شكل محدود به هزار شكل متفاوت درآمديم. هركس كه تغيير كرد خوشحال شديم و او را همراهي كرديم و با هركس كه سخت و سنگ مانده بود حرف زديم تا يخ قلب او نيز ذوب شود. تو نيز رفتي و ماندي و سختي كشيدي و عادت كردي و پذيرفتي و حالا ديگر حتي فرش قرمز هم اگر قلبت را دعوت كند، عقلت نمي‏پذيرد. بيست سال كم نيست.
هشتاد درصد مهاجرين هرگز به ايران بازنخواهند‏گشت، در هيچ صورتي، حتي اگر تمام وجودشان عشق به ايران باشد. نسل جديد مهاجرين هم مي‏روند كه برگردند اما برنمي‏گردند. اين سرطان حاصل بيماري يك دورة خاص است. اگر اين را بفهميم زندگي كردن راحت‏تر مي‏شود.

9) به این فکر می کنم که این سرنوشت تلخی است که هر 20 سال یک بار ایران نخبه ترین فرزندانش را در روزهای وحشت و هراس به بیرون بریزد و یا آنان را از هراس ناامنی و بی آینده بودن به سوی جهانی ثروتمند رها کند و آنان بروند که دیگر برنگردند. این یعنی دائما ثروت مان را به باد می سپاریم و می مانیم تا نخبگان ما در غربت پیر شوند و بمانند و بمیرند. از سوی دیگر ماندن نیز سخت است، روزهای سیاه وقتی که می رسد، بسیاری از ایرانیان راه رفتن را آموخته اند و می روند، نمی توان گفت بمان، چون می خواهیم ایران بماند. خواهد پرسید: چرا من باید بمانم؟ و ما نمی توانیم به راحتی به او پاسخ دهیم. اینها همه هست، اما آنچه از این مهم تر است اینکه لازم نیست، من که در تهران زندگی می کنم، حتما تو را قانع کنم که درست فکر می کنم و کار همین است که من می کنم و یا تو که در پاریس زندگی می کنی، مرا قانع کنی که راهی که تو رفته ای درست است و حرفی که می زنی منطقی است. قبل از همه چیز باید بتوانیم با همدیگر حرف بزنیم. با زبانی که هر روز تغییر می کند، از جامعه ای که هر روز تغییر می کند و در مورد کشوری که هر روز در هراس از وحشتی باید تاریخ خودش را تکرار کند.

این نوشته را به گفتگو می گذارم، می خواهم در رادیو زمانه باب این بحث را بگشایم و مایلم که هرجای مقاله را که گمان می کنید درست نیست، با همدیگر تغییر دهیم. منتظر نوشته و نظرات شما هستم.

متن اولیه در بامداد 28 آذر 1380 در تهران نوشته شد و در بروکسل در تاریخ 20 اردی بهشت 1386 بازنویسی شد.
سيد ابراهيم نبوي

| بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/233

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:براي آن كه رفت، براي آن كه ماند:

» reel thunder video casino slot machines online from reel thunder video casino slot machines online
sclerotic itemization Arcturus sourest 1900pay casinos [url=http://www.maincraps.com/1900paycasinos.html]1900pay casinos[/url] http://www.maincraps.com/1900paycasinos.html [Read More]

Tracked on October 22, 2009 11:14 PM

Comments

اشک ریختم

Posted by: مجید at May 18, 2007 01:45 PM

آقای نبوی عزیز.من شمارامیشناسم ولی شما من را نمیشناسید.من زمانی شاگرد ابراهیم رها در کلاسهای طنز نویسی بودم و به این دلیل با شما آشنا هستم.دارم هرچه که دارم میفروشم که از ایران برم.چیز زیادی نیست ولی بهای حق احترام به انسان را کفاف میدهد.دلم از اینجا بریده شده لحظه هارا میشمارم که هرچه زودتر لحظه دلتنگیهام شروع بشه.من برای زندگی کردن به دنیا اومدم ولی در جائی که برای زندگی کردن باید رفت.ایران رو دوست دارم با تمام پوست و سلولهام ولی فقط ایران رو.فقط ایران رو وپدرم رو که پشتش به هیچ آقازاده ای گرم نبودو در 60 سالگی ورشکست کامل شد.مادرم رو که زیر بار فشار زندگی در عین نداری جلوی مهمونش موز گذاشت.خواهرم رو که در دانشگاه جون کند که اخراج نشه و کار بکنه که خرج پدرم کم بشه.برادرم رو که چندبار شلوار جینش رو رفو کرد که پدر شرمنده پسر 18 سالش نشه.برای من این یعنی ایران.حالا با بغض برات مینویسم که من دارم میرم.میرم که بشم پایگاهی برای روزهای پیری همین پدرومادر و پناهگاهی برای جوونی کردن همین خواهروبرادر.برام دعا کن من تمام پلهای پشت سرم رو خراب کردم که دیگه هرگز به پشت سر نگاه نکنم. اگه پشتم پلی نباشه حتما"فقط به جلو نگاه میکنم.برام دعا کن.

Posted by: milad(female at May 15, 2007 07:12 PM

با سلام جناب نبوي
دو تا مطلب رو مي خوام مطرح بكنم
1- اگر دقت كرده باشيد درصد بالايي از نوشته هاي اخيرشما فاقد خلاقيتهايي است كه از شما مي شناسيم. در عوض به اندازه همان درصدمعطوف به مجادله و مباحثه با كساني است كه از نظر مردم داخل كشور كوچكترين اهميتي ندارند. به نظر مي رسد كه زندگي در خارج از كشور اهميت افراد را در نظر شما به گونه اي متفاوت از داخل كشور نشان داده است.
2- اگر به نظراتي كه براي شما توسط خوانندگانتان ارسال شده است نگاهي آماري داشته باشيد متوجه مي شويد كه باز هم درصد بالايي از آنان در زمره كساني هستند كه در خارج از ايران زندگي مي كنند. البته جاي تعجب ندارد كه موارد قابل اهميت براي شما و آنها مشترك باشند!. به اعتقاد من شما بايد نسبت به اين وضعيت نگران باشيد !
با تشكر

Posted by: سعيد at May 15, 2007 05:40 PM

اقای نبوی ميدانم قلب بزرگی داری ودلت برای وطن ومردمش مي تپد. ولی فراموش نکن اينها همان ملتی هستند که عکس امامشان را در ماه ديدند وبا يک خودکشی عمومی در سال 57 تاريخ مملکت خود را برای مدتی نا معلوم به دست جلادترين حکومت تاريخ داد. اشتباه نکن جبران هميشه امکان پذير نيست. 20ميليون به خاتمی رای داديم وفکرديم معجزه ميشود. ولی بالاترين سرکوب نويسندگان ونشريات ودانشجويان در زمان خاتمی بود. نيک بنگر وبين اصل بد نيکو نگردد.چرا از حکومتی که به راحتی خون ميريزد توقع اصلاحات داري. خاتمي عروسکی بود که حکومت نفسی تازه کند. چرا که نيروی انتضامی در دوره خاتمی هم مي توانست سرکوب گر باشد و خاتمی هم مانند تير 87 برايمان اشک تمساح بريزد.من انقلاب نکردم وعطای وطن را به لقا يش بخشيدم. اينجا سختی است ومشکاليت فراوان ولي من زنده ام ونفس ميکشم. درايران مثل مرداب گنديده بودم. 3 نسل فدا شد و لاشخوران حکومت زنده و سالمند. دگر به نجات وطن اميدی نيست. . ما انسوی مرزها هم با اينسو جمع نميشويم چرا که از يک جنس نيستيم. اينجا جان انسان ارزش دارد . ساده ترين قانونی که در ايران مدتهاست فراموش شده...

Posted by: nasim at May 15, 2007 02:47 AM

جناب نبوی عزیزم.بسیار باعث دلگرمی هستید در این آشفته بازار که در هیچ قسمی تکلیف آدم روشن نیست و در چنان تاریکی فرو رفته ایم که حتی کورسویی از روشنای فردامان پیدا نیست.از خواندن نوشتهء پر ارزشتان نمی دانم چرا بغض امانم نداد.در شرایطی هستم نه من که همسالانم را میگویم که هر روز و هر لحظه به هر دری می زنیم تا بلکه روزنه ای باشد برای شکوفایی و حیات برای زندگانی و نه زنده مانی. هزار راه را نرفته در ذهن می پیمایم از آنان که پیموده اند می جوییم اما باز به ناکجا آباد همیشهء دوران می رسیم. اگر کسی چراغ راه نیست اقلا نوشته های امثال جناب عالی جرقه ای در دل می زند که شعلهء روبه خاموشی امید در دل باقی بماند.از صمیم قلب دوستتان دارم جناب نبوی عزیز.

Posted by: مارال at May 15, 2007 02:08 AM

جناب آقای نبوی عزیز، نوشته تان عالی بود و بحث مطرح شده از آن هم به مراتب بهتر. واقعا متشکرم.

به نظرم بررسی پاسخی که به آقای دموکرات در بخش نظر های مربوط به مطلب "فاطمه، دیگر فاطمه نیست" دادید، می تواند به فهم اختلاف بین ایرانیان داخل و خارج کمک کند:

1- یک ایرانی که در ایران زندگی می کند، در روز دهها نفر از اقشار مختلف جامعه را می بیند و با آنها حرف می زند، با اتکا به دیده ها و شنیده هایش با نهایت احتیاط می گوید: "درصد قابل تاملی" از مردم با فلان طرح موافق هستند. یک ایرانی خارج از ایران اما، با اتکا به چند تلفن از ایران و مطالبی که در سایتهای اینترنتی می خواند به او جواب می دهد: "نظرسنجی هایی که می گوئید دروغ است و نظرسنجی به این سیاق اعتبار ندارد"

2- یک ایرانی خارج از کشور نظرش در مورد ایرانیان درون کشور این است که "نه کتاب می خوانند، نه روزنامه می خوانند، نه خبر گوش می دهند" و "با بی خیالی و بدون حساسیت می گذارند تا هر بلایی سرشان بیاید"، او نه تنها به یک ملت از بالا نگاه می کند، بلکه حتا از این طرز نگاه احساس گناه هم نمی کند. (در مورد شخص شما به عنوان یک نویسنده و فعال سیاسی این نگاه حداقل قابل توجیه است، اما لطفا یک نیم نگاه به نظرات برخی دوستان خارج از ایران بیندازید و تعداد تحلیلهای بی محتوا ولی از موضع بالا را بشمارید)

3- اگر یک ایرانی داخل نشین به یک عزیز خارج از کشور بگوید که نوشته هایش کمتر "بوی ایرانی" می دهد، جواب می شنود که شما از اول "به همه ماها با نفرت نگاه می کردیدو این نفرت را الآن هم می توانم ببینم". آقای نبوی، اگر این آقا از شما متنفر بود چرا می بایست وقت خود را صرف خواندن نوشته هایتان می کرد؟ چرا باید به خود زحمت می داد و نظرش را برای شما مطرح می کرد؟ من او را خوب می فهمم. چون خود من هم -اگر متهم به دروغگویی نشوم- از کسانی بودم که هر روز ستون چهارم ، پنجم یا بی ستون می خواندم. گروه فشاری هم نیسنم، دو بار به خاتمی رای دادم، دور اول 84 را به معین و دور دوم را به هاشمی. با طرح حجاب هم به اندازه ی شما مخالفم، ولی باز هم بسیاری از نوشته های امروز شما را و بسیاری از رفتار های امروز شما را نمی پسندم و علت اصلی آن را هم دوری شما از حال و هوای ایران می دانم.

با نشکر و آرزوی موفقیت

Posted by: hamid at May 15, 2007 01:39 AM

جناب مهدی!
یک کم با احتیاط حکم صادر کن دوست عزیز!
بنده در ایران وضعیت مالی و شغلی ام به مراتب از چیزی که الان در کانادا دارم بهتر بود ولی با این حال حاضر به بازگشت به ایران نیستم.

Posted by: The11ave at May 14, 2007 09:29 PM

جناب نبوی
مطلب جالبی نوشته اید. تنها یک نکته به نظر من البته از آن جا افتاده است. شما هیچ وقت از اصلاح طلبان انتقاد نکرده اید. طرف طنز شما فقط احمدی نژاد و مصباح یزدی و سردار نقدی و حسن عباسی و بلخاری هستند.
شما هیج وقت نگفتید که رضا خاتمی نایب رییس مجلس اصلاحات و کروبی رییس مجلس اصلاحات با پذیرش حکم حکومتی رهبری خودشان به دست خودشان تابوت اصلاحات را ساختند. مگر مردم به اصلاح طلبان اعتماد نکردند؟ مگر همین مردم آن موقع مظهر شعور سیاسی نبودند؟ کسانی که بعدا تحریم را شعار خود کردند نیز بخشی از همان مردم بودند. این درست نیست که اگر مردم با ما بودند خوب و با شعورند و اگر به ما بی اعتماد شدند طرفدار ارتجاع و به قول شما دهاتی و روستایی اند.
مردم دوبار با آرای بیش از بیست میلیون به اصلاح طلبان اعتماد کردند و انها هر دو بار پاسخ اعتماد مردم را با انفعال در برابر قدرت همان چیزی که مردم خواهان مقابله متمدنانه با آن بودند پاسخ انفعال مردم را دادند.
این هم بخشی از واقعیت است که هیچگاه حداقل شخص من طنز و انتقادی در مورد آن از شما ندیده ام. عباس عبدی به درستی از اصلاح طلبا ن خواست به نقدر خود بپردازند ولی شما هر بار از او به عنوان «ناامید» و «نظریه پرداز مایوس» یاد کردید.

Posted by: The11ave at May 14, 2007 09:06 PM

حرف دل ما را میزنی ...2 سالی است از ایران آمده ام ولی 3 بار به ایران برگشته ام! یک دوگانگی عجیب...یک حس بی وطنی ...احساس غربت حتی در ایران را با تمام وجود حس کرده ام...اگر در ایران بمانی که به قول تو سپر دفاعی فعال است و زندگی می کنی و توهین را نمی شنوی. ولی کافی است بوی آزادی و جهانی متفاوت به مشامت بخورد, چنان ترکی بر می دارد این سپر دفاعی که دیگر در ایران تاب نمی اوری، چون همان ترک باعث ورود هوای مسموم توهین و ناسزا و بی امنیتی و ...میشود.کاش این سپر می شکست تا لا اقل در خارج اتمسفر ایران می توانستی راحت تنفس کنی...به این می ماند که عادت کرده باشی ماسک بگذاری حتی در هوای باز کوهستان.....
زندگی برای ایران نشینان خیلی راحت تر است تا مهاجران نو!

Posted by: arezoo at May 14, 2007 01:59 PM

یادمه تو ایران حسابدار شرکتمون به احمدی نژاد رای داد. سی و یکی دو سالش بود و لیسانس حسابداری از دانشگاه آزاد تهران. ازش پرسیدم چرا رفتی به این مرتیکه رای دادی؟ گفت که به دو دلیل اول اینکه اون یکی کاندیدا امتحانش رو پس داده که دلش واسه من و تو نخواهد سوخت و دوم اینکه این یکی واقعا حق ما رو از سرمایه دارا می گیره!
باورم نمی شد که تو یک شرکتی که همه پرسنلش لیسانس و فوق لیسانس به بالان و همه با اینترنت و علوم روز سروکار دارند 15 نفر به احمدی نژاد رای بدن و عقیده داشته باشند که هر کی چندر غاز سرمایه داره حتما حق اونا رو پایمال کرده و یکی باید بیاد و حق اونا رو بگیره.

همونجا بود که فهمیدم باید پاشنه رو ور کشید و زحمت رو کم کرد و میدون رو بیشتر و بیشتر داد دست آقایون که بیشتر و بیشتر خوش باشند.
این وسط یا من خیلی نفهمم و یا دور و بری هام. شاید تقصیر هیچکدوممون هم نباشه ولی یکدفعه حس کردم دیدگاه هام با این آدما خیلی فرق داره و زندگی رو کاملا دو جور مختلف می بینیم. وقتی آدمایی که تحصیلکرده های جامعه اند و رو اوناست که برای تغییر فرهنگ یک جامعه باید حساب کرد هنوز که هنوزه بعد از سی سال و بعد از شنیدن سالها وعده آب و برق مجانی با دوتا کلمه از مستضعف و حق و سرمایه دار و میگریم و تقسیم می کنیم و نفری پنجاه هزار تومان می دیم خر می شند پس وااااای به حال اون مردم بدبختی که از صبح تا شب مثل بلانسبت خر کار می کنند تا فقط و فقط گشنه نمونن و نه وقت روزنامه دارن و نه می دونن اینترنت چیه و به کسی هم رای می دن که امام جمعه مسجدشون بگه. و نکته اینه که تعداد این مردم تو ایران خیلی زیاده و این رو آخوند ها خوب می دونند.
بهر حال ایشان که رای آورد ظرف یکی دو ماه با زن و بچه زدیم بیرون.
عجیبه، تو ایران چیزی نمونده که دلم براش تنگ بشه. هر چی خاطره است خاطرات تلخ، هر چی تصویر هست تصویر های ترسناک. خود را راضی کرده ام که مفهوم وطن هم مفهومی است که در سطح دنیا آرام آرام دارد به تاریخ سپرده می شود. مهم زندگی کردن است و مفید بودن و آدم بودن و این تابع زمان و مکان نیست.
از اینجا هر چه به آن سوی آب نگاه می کنم می بینم که آن مملکت هر روز بیشتر و بیشتر در دست نظامیان حل می شود و بیرون آمدن از آن باطلاق علیرغم اصرار شخص شما حتی با حضور فعال در انتخابات ها هم میسر نخواهد شد.
به نظر من ایران به یکی از سهمگین ترین سراشیبی ها در تاریخ خود رسیده است و در این سراشیبی چندین و چند نسل علاوه بر آنان که تاکنون سوخته اند، خواهند سوخت چون مصداق آنکس که نداند و نداند که نداند شده ایم. و اینقدر در این سراشیبی به پایین خواهیم رفت تا به سنگ های ته دره بخوریم.
به هر حال جناب نبوی چه لزومی داره که ایرانی های درون و بیرون ایران حرف هم رو بفهمند؟
تو فرهنگ غربی اولین چیزی که به آدما یاد می دن اینه که بفهمی آدما با هم فرق دارند و اگه شش میلیارد آدم تو دنیاست، شش میلیارد برداشت از زندگی و شش میلیارد نحوه زندگی وجود داره. من نوعی هم اگه اظهار نظری کنم می گن اونور نشستی می گی لنگش کن برو بابا بذار خوش باشیم.
به هر حال مفهوم ها برای ما ایرانی ها قروقاطی شده و خیلی طول می کشه که به حالت یک جامعه نرمال برگردیم. اینه که من اصلا اصراری ندارم که به کسی منظورم رو بفهمونم و منظور کسی رو هم بفهمم.

Posted by: علی at May 14, 2007 10:18 AM

مهاجرين محترم اگرارتباطشان راباداخل وطن قطع ياخيلي كم كنند.همان چهره زمان مهاجرت ازوطن درذهنشان باقي ميماند.ودرك وباور تحولات داخل برايشان مشكل ميشود.
همينطورگذشت زمان هرچه مدت دوري ازجايي بيشترشود.درك واقعيات موجوددرآن جامشكلترخواهدشد.اماراه حل اين مسئله يكي ايجاد رسانه هاي مستقل قدرتمنداست وديگري احساس وظيفه متقابل جهت برقراري ارتباط متقابل ومستمر هموطنان داخل با هم وطنان مهاجرخوددر خارج وبرعكس است به طوريكه به استقبال هم برويم نه اينكه يكديگررابايكوت كنيم ياخداي ناكرده نسبت به هم باسوءظن برخوردكنيم.ازيك ديگرسوءاستفاده نكنيم وبه خاطرمنافع شخصي ومادي خودمان ازوجودديگران استفاده ابزاري نكنيم.ودريك كلام به هم عشق بورزيم از صميم قلب.

Posted by: علي at May 13, 2007 11:46 PM

نوشته اي بسيار زيبا و با معني بود. بعضي از جملات آن حرف دل من است اما نمي دانم چگونه آنرا براي ديگران بيان كنم. براي ما كه درايران زندگي مي كنيم اميد و آرزويمان اين بود كه بتوانيم در همين خاك هواي آزاد تنفس كنيم. اين آرزو در دوران خاتمي شكل گرفت و در دوران احمدي نژاد به خاكستر بدل شد. شايد در دوران ديگري باز زنده شود...
آيلين از كرمان

Posted by: آيلين at May 13, 2007 08:03 PM

اون وقتا که بچه بودم و هنو بچه ی بابام بودم! خیلی با خودم فکر می کردم چرا کله پاچه ها گله گله از مملکت فرار می کنن. ولی می دونی، چن شب که پای کامپیوتر بیدار موندم و برنامه نوشتم و بدبختی کشیدم تا از پایان نامه دفاع کنم و تهش دیدم تو علمی ترین محیط ایران آقایان دودره باز! از من خیلی جلوترن، فهمیدم اینجا ...همونا که شما گفتی. از اون موقع دیگه بابام منو بچه خودش نمی دونه! حالا ببین تو بازار چه خبره... می دونی...همه ما ایرونیا از سر و تهمون به مفت خوری در ازای فحش خوری عادت کردیم. کلاغ وار زندگی می کنیم. یاد اون شعر مرحوم خانلری می افتم: شعر عقاب...ما ایرونیای این ور فحش خورمون ملس هسش! در عوض مردار خورای قهاری هم هستیم و خدا رو شکر هنوز گرسنه نموندیم!! بابام خیلی سعی کرد به من بفهمونه فحش چیز بدی نیست! اهانت در برابر شکم سیر چیز بدی نیس...ولی من...از همون اولش خنگ بودم! آره...باس یاد می گرفتم رذالت بهتر از صداقته...یاد می گرفتم از ته دل واسه امام حسین اشک بریزم و یه ذره باور نکنم مهمترین وطیفه من آدم بودنه...یاد می گرفتم به هیچی اعتقاد نداشته باشم، در حالی که معتقد ترین آدمای زمین هستم!...بی خیال!

Posted by: م.خ.د at May 13, 2007 07:26 PM

وای چه قدر سخت سخت نوشته بودی....ولی قلمبه سلمبه هاتم بی نظیره....آخه چند ساله با نوشته های خودمونیت عادتمون دادی.

Posted by: س-م at May 13, 2007 04:20 PM

من فکر می کنم شرایط هر ملت در هر دوره از حیاتش با میزان بلوغ فکری و درجه ی آدمیتش رابطه مستقیم داره. اصولا اکثر ما موقع حرف زدن خوبیم ولی به عمل که می رسه گند می زنیم. من واقعا نمی فهمم این همه نارضایتی برای چیه ؟ این ناراضیا کیا هستند؟ این دوستای عزیز که این قدر صفات ارزنده انسانی دارند کجا هستند؟ این طرفدارای مدینه فاضله که دوست دارند ایران رو تبدیل به یک کشور مترقی کنند کوشن پس؟ نه، شاید واقعا من قطب نمام خرابه و این خراب شده که توش هستم ایران نیست وگرنه حتما لااقل یه چند تا از اون آدم حسابیارو می دیدم و باهاشون دست می دادم. نمی گم من آدم حسابیم ویا حتی آدم حسابی شناس، ولی خب آدمای عوضی رو خوب می شناسم. هر بار که از خونه بیرون می ری یکی از این دو حالت برات پیش می آد: یا یه عوضی حالتو گرفته و سرتو انداختی پایین و زیر سیبیلی رد کردی یا این که با همون عوضی درگیر شدی و لباسات جر خورده. خوشبختانه در این مواقع دیگه پای پلید مزدوران پلید جمهوری اسلامی پلید در میان نیست و این کثافت کاریا فقط و فقط کار خودمونه. و حالا هر کدوم از ما عوضیا اگه توی زمان و مکان مناسب قرار بگیریم، می تونیم تبدیل به یکی از اونایی که تو خیابون دخترای مردم رو به صراط مستقیم دعوت می کنند بشیم. من فکر می کنم تا موقعی که ما اینقدر وضعمون خرابه، داشتن یک جامعه سرشار از آزادی برای سلامتی تک تکمان بسیارمضر است. من هیچ وقت مفهوم غربت رو درک نکردم آقای نبوی! نمی دونم چه جور حسیه. نمی فهمم آدم چطور ممکنه دلش برای جایی مثل ایران تنگ بشه؟ ممکنه یه کم بازش کنید؟

Posted by: sinfulsina at May 13, 2007 03:12 PM

احسنت! خیلی زیبا بود...
اما در جایی از این نوشته-در مورد کسی که خارج از کشور زندگی کرده- اشاره کرده بودید که:
"...او ممکن است عاشق ایران هم باشد، اما دیگر سپر دفاعی اش را از دست داده است، او حتی اگر بخواهد هم دیگر نمی تواند در ایران زندگی کند."
من خودم از کسانی هستم که هم اکنون مدتی است در خارج از کشور زندگی می کنم و احتمالا چند سالی نیز خواهم ماند، اما در نهایت تصمیم به بازگشت به میهن دارم. فکر نمی کنم از دست دادن آن پوسته ی دفاعی همیشگی باشد...احساس من این است بعد از بازگشت به ایران، شاید کنار آمدن با شرایط ایران سخت تر از گذشته باشد اما باز احتمال تشکیل مجدد آن پوسته ی دفاعی وجود دارد و در نتیجه بازگشت و زندگی در ایران همچنان گزینه ای عملیست ...

Posted by: خشایار at May 13, 2007 09:23 AM

داور خان
به دسته ای دیگر از هموطنان مهاجر در آمریکا برخورده ام که بیش از گروه اکثریت مورد اشاره تو عذابم می دهد: مذهبی انفلابی منجمد شده از سال 1357 ! عاشق انقلاب و امام و خامنه ای و احمدی نژاد! اشکال اینجاست که این دوستان تحصیلکرده و استاد دانشگاه هستند، ولی به دلایل مختلف حاضر (یا قادر) به برگشتن نیستند. معتقدند که تمام مشکلات ناشی از مردم است و راس هرم قدرت مصلح و مقدس است. بر خلاف آنچه ممکن است فکر کنی رابطه مالی یا سیاسی هم با حکومت ندارند و آدمهای سالم و صالحی هستند. مشکلات خارجی هم که طبعا زیر سر غرب و بخصوص آمریکاست. بحث کردن با اینها گاهی دیوانه کننده است!

Posted by: Rima at May 13, 2007 06:33 AM

جناب آقاي نبوي
تمامي حرفهاي شما براي مني كه چند ماه است از ايران خارج شده ام كاملاً ملموس است. من از ايران خارج شدم چون تاب ديدن مرگ تدريجي وطنم را نداشتم و بنابراين راحت ترين گزينه را انتخاب كردم، حذف صورت مساله و الان نيز از وضعيت زندگي خويش راضيم، چون چيزهائي را به دست آورده ام كه هيچ وقت در وطنم نداشتم. ولي از اينكه تلاشهايم در ايران براي وطنم ثمره اي نداشت اندوهگينم. به نظر بنده تشخيص تفاوت هاي موجود بين پارسي زبانان مقيم ايران و پارسي زبانان خارج از ايران بسيار سهل است و اين تفاوت را وقتي بيشتر حس مي كني كه با ايرانياني كه سالهاست از ايران دورند، ارتباط برقرار مي كني يا به طور مثال طنز هادي خرسندي (نماينده پارسي زبانان خارج كشور) را با طنز سيد ابراهيم نبوي(نماينده پارسي زبانان داخل كشور) مقايسه مي كني.

Posted by: جان at May 13, 2007 03:45 AM

نبشته اي بس زيبا و با تحليلي بسيار جامع بود ، از خواندنش بسيار لذت بردم ، واقعا بعد از اون قضيه درگيري با سجادي و گه گاه درخشان ، داشتم كم كم ازتون ناميد مي شدم و اطمينانمو نسبت به قلمتون ازدست مي دادم ، اما با نوشتن اين سطور نشان داديد كه شايد در بعضي حوزه ها قوي قوي نيستيد اما در حوزه جامعه شناسي كه از واجبات حرفه روزنامه نگاري و طنز نويسي است روي دست نداريد .

هر چه قدر فكر مي كنم مي بينم كه همه مواردي را كه گه گاه خوده من در مباحثاتم با ايران هاي اون ور اب به مشكل برمي خورم از جمله يكي از موارد ياد شده شما اند ، پس فقط به اين سوال بسنده ميكنم كه دوست دارم اگر وقت كرديد خلاصه جواب دهيد : « حال كه اختلاف دو قشر بسان دو مزه متفاوت از يك رايحه است ، آيا نبايد نظر اكثريت را پذيرفت و بر مبناي حركت تدريجي و نرم، در پي اصلاحات پروسه محور بود ؟ يا نه منتظر عروج حضرات از آسمان هاي واشنگتون و لندن و پاريس و ..... ماند تا با قدوم مباركشان زيبايي را به ارمغان آورند ؟ و آيا نبايد دست از ويران گري يكديگر در خارج كه همگي حول يك محور خاص اتفاق نظر داريم و آن هم اصلاحات است دست برداريم و به تحكيم پايه هاي اصلاحات بپردازيم ؟ » .

جناب نبوي عزيز ، براي من شما يا سجادي يا درخشان يا ليبرالها ، دمكرانها ، جمهوريخواه ها ، سوسياليستها و ....... كه همگي زير يك محور اصلاحات جمع شده اند يكي هستيد ، لذا گرچه به نقد اصولي در خود جريان اصلاحات معتقدم اما درگيري طيفهاي مختلف اصلاح طلب اعم از ليبرال و مذهبي و چپ سوسياليست و ...... را در زمانه فعلي كه انسجام لازم است ، خوب نميدانم ، اميد دارم كه اين درگيريها به بدنه جريان اصلاحات ضربه وارد نكند و موجبات ظفرمندي آن را برقرار سازد .

با تشسكر //// مهدي / كرمان

Posted by: مهدي at May 13, 2007 03:21 AM

با سلام، من در خارج از ایران هستم و باید بگویم اصلا آنطوری که شما میگویید فکر نمیکنم. دید شما بیشتر شامل حال گروه های چپ انقلابی (سابق) است که در دنیای سرمایه داری زندگی می کنند، ولی سنگ چپ کمونیست را به سینه می زنند. بگذریم. زندگی در ایران یعنی تلاش برای بقا. آری، می شود مردم ایران را به حال خود گذاشت تا با آنچه دارند خوش باشند.
ولی آقای نبوی! من و شما می دانیم که دنیا صحنه رقابت ملل است و اگر نجنبیم در آینده گرسنگی و قحطی همچون کره شمالی و آفریقا گریبان ایران را هم خواهد گرفت.
آقای نبوی! کسی منکر کندی اصلاحات نیست ولی اصلاحات در اوج قدرت با سر به سنگ خورد و آقای کروبی که امروز باز به میدان آمده است تیر خلاص را با پذیرش حکم حکومتی بر ابن مرده زد(از خاتمی و رفسنجانی که نپرس).
آقای نبوی! بحث برگشت و زندگی در ایران نیست. همه ما مدیون مردم ایران هستیم هر کجا که باشیم. من دنبال این هستم که ادای دین کنم و هر کار میتوانیم برای مردم کشورم انجام دهم. من پیشرفت کشورهای دیگر را می بینم و از نابودی کشورم (فرهنگی و اقتصادی و علمی و دینی و ..) رنج می برم. درست گفتید که ما انتظارمان زیاد است و سئوال من این است چرا که نه؟ چرا باید دو سال برای انتشار یک سی دی دوید؟ همین طرز فکر قانع بودن به هیچ است که ما را عقب نگه می دارد. باعث تاسف است که با گذشت 6 سال شما همان مقاله را با کمی تغییر چاپ می کنید! واقعا چرا باید دوباره برگردیم به 2 خرداد 1376؟

Posted by: داود at May 12, 2007 11:00 PM

آقا ما فایل صوتی ملاحسنی می خواهیم. باور کن هر روز دارم فایل های قدیمی رو گوش میدم. تو رو خدا فایل جدید صوتی ملاحسنی بذار

Posted by: ali at May 12, 2007 10:44 PM

اين اولين بار هست که براي شما کامنت مي نويسم. دلم تنگ شده واسه کتابهاي 1377 1378 1379 شما و نيک آهنگ تو ايران. با تمام ا حترامي كه براتون قائلم, ولي به نظرم نوشتتون خيلي مصداق كلي نداره. پاراگراف رفتن و موندن رو درك نمي کنم. دلتنگي براي ايران خيلي سريع از بين ميره, مخصوصا براي عده اي که مهاجرتشون تو ايران به عنوان فرار مغزها شناخته مي شه. شايد از شما جوونتر باشم و راحتتر وفق بگيرم با اوضاع اينجا.
فقط دلم مي خواد خانواده ام رو ببينم, دليل ديگه اي واسه برگشت به ايران نمي بينم.
دلتنگ بشم واسه ميدون سپاه يا وزارت علوم يا محيط و فضاي بسته دانشگاه تهران يا شريف؟
ارادتمند شما از آمريکا

Posted by: Erfan at May 12, 2007 10:28 PM

اول) زمان: به نظرم برای همان ایرانیان داخل هم زمان هر چقدر معنی و مفهوم رو هم که از دست داده باشه، اما نمی شه یه پروژه ای که کار 16 ماه هست، وقتی 16 سال لفتش می دن، بشه این جوری توجیه کرد. وقتی نخبه ترین رو بیرون می کنیم، شاگرد تنبل ها می شن مدیر!

دوم) تحمل: این ملت مفهوم تحمل رو به اون درجه از اعتلا رسوندنش که پلیس جلوی چشم شون دخترها رو می اندازه تو ماشین، « مرد» های گنده باغیرت بر و بر نگاه می کنند. این« تولرانس» نیست، این اسمش « بی رگی» است.

سوم: من دو سال قبل اومدم خارج، دو روز پیش هم یک سفر 10 روزه برگشتم، « تغییر» از خاتمی به احمدی نژاد! چرا؟ توجیه نمی شم.

چهارم: دشمن، خیلی هم « مهربون» نباش آقای نبوی، جایی که باید مهربون باشی مهربون باش فقط. دشمن یعنی همون کسی که اکبر محمدی رو کشت. دشمن یعنی اونی که ابراهیم عزت نژاد رو کشت.

پنجم: نسبیت، یعنی می خواهی به من بگی « احمدی نژاد» هم نسبی یه؟ کسی که دروغ می گه نسبی یه؟ دروغ نسبی یه؟

ششم: آزادی، آقای عزیز! آزادی برای من یک مفهوم داره: هیچکس نمی تونه به من بگه چه تیپی لباس بپوشم یا زنم چطوری آرایش کنه! استاندارد من اینه، بقیه رو نمی دونم.

هفتم: موافقم

هشتم: مطمئن باش یه استاد دانشگاه بهترین جای دنیا هم که باشه آرزوش اینه که یه روز توی دانشگاه ایرانی تدریس کنه.

هفت و نیم: ماشاء الله ریاضی رو، حالا انصافا میون کدوم ملت دنیا این قدر « حماقت» دیدی که بر متر مربع که توی ایران هست؟

هشت: واسه همینه که گفتند فرار مغزها و نگفتند فرار .... ها!!!

نهم: من جایی که بهم احتیاجی ندارند نمی مونم، اما فراموش نکن، این طرف آب هم کسی برای کسی فرش قرمز پهن نکرده بود.

اشتباه نشه، من خودم رو مغز نمی دونم و کسی هم من رو مغز ندونسته، اونی که خودم می دونم هستم، اما همه چیز رو گردن حکومت نندازیم، ما داریم راجع به خود مردم صحبت می کنیم، مائی که خارج هستیم اصلا توی ایران متولد شدیم که بریم، هدف از خلقت مون رفتن بود، می گی نه، آزمایش خون بگیر.

Posted by: mohammad at May 12, 2007 08:08 PM

عالی بود نبوی عزیز

همین راهی است که باید برویم... نکته بینی و قدرت قلمت را می ستایم... اگر نکات دیگری به نظرم رسید در بحثی که گشوده ای شرکت خواهم کرد...

Posted by: مهبد at May 12, 2007 07:17 PM

من فکر میکنم هرکس اول باید به خودش فکر کند و دنبال منافع خودش باشد. این به معنی منفعت طلبی نیست. منظورم این است که اول باید بتوانیم به فکر این باشیم که از پس زندگی خودمان بر بیاییم بعدش دنبال این باشیم که مملکتمان را درست کنیم. چه فایده دارد که یک عده نخبه مملکت بیفتند جلوی مردم و فریاد بزنند که فلان کن و بهمان کن و مردم هم آخرش بروند یک کار دیگر کنند و به قول شما به رییس جمهور مشنگ رای بدهند؟ حرکتی در جهت تغییر اوضاع از هر نوعی که باشد، معتقدم باید از بدنه جامعه آغاز شود نه از نخبگان جامعه. هرگاه این خواست در میان مردم برای تغییر و کنار گذاشتن بی تفاوتی ها ایجاد شد من به عنوان یکی از مهاجرین نسل جدید به شما قول میدهم که همه نخبگان فراری هم از این تغییر حمایت خواهند کرد و زمانی که جایی در کشور برای کار تخصصی شان (نه کار سیاسی) وجود داشته باشد، باز خواهند گشت و کار خواهند کرد.

Posted by: محمد at May 12, 2007 02:38 PM

به هرحال ما آرزوي تجربه زندگي آنور آب را براي سه چار سال و البته برگشتن به مام وطن داريم . چه بسا اگر اخوان اين متن را مي خواند عبارت راه بي برگشت را از شعرش حذف مي كرد:
... بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است

Posted by: " حر" at May 12, 2007 01:42 PM

نبوی عزیز
به نظر من مردم ایران چهار گروه هستند
گروه اول کسانی که چاه را از فاصله دور تشخیص داده و با تغییر مسیر خود و خانواده شان را نجات دادند. این گروه ایرانیانی هستند که در ابتدای انقلاب و چند سال بعد از آن به خارج مهاجرت کرده و اکنون نیز آدمهای موفقی هستند. گروه دوم افرادی هستند که در نزدیکی چاه و پس از انتخاب فاجعه بار احمدی نژاد بالاخره آن را تشخیص داده و مانند من از ایران خارج شدند. گروه سوم کسانی هستند که در ته چاه افتاده اند و دیگر مهم نیست که بدانند ته چاه هستند یا نه، چون فرقی نمی کند( این گروه همان اکثریت مردم هستند.) و اما گروه چهارم افرادی هستند که از چاه آب و نان می خورند و در هر گونه بحرانی منافعی را دارند. این گروه شامل افراد زرنگ حکومت و منفعت طلبان است که کم هم نیستند.
نبوی جان! باور کن برای رسیدن به این باور خیلی با خود جنگیدم ولی پس از انتخاب این موجود، امیدم را از دست دادم، چون با چشم خودم طرفداری و فریب خوردن حتی تحصیلکرده های وطن را دیدم.
پس نتیجه می گیریم تا فرهنگ مردم عوض نشود چیزی تغییر نمی کند و افراد فرهیخته مانند شما هم شاید عمرتان به اصلاح این مردم قد ندهد. به خدا قصد توهین به مردم را ندارم، ولی خواهی دید که در انتخابات بعدی، اگر مملکتی باقی بود، مردم بالای 30 میلیون به آدم دیگری از نظام که کمی خوش قیافه تر باشد رای داده و در واقع به کل نظام آری می گویند. نبوی جان! اگر اشتباه می کنم مرا راهنمایی کن.
ارادتمند
مجید خلیلی از دبی

Posted by: majeed khalili at May 12, 2007 01:08 PM

همش قبول ولی بعد از سالیان سال مفهوم مهاجرت برای ایرانیان عوض شده این نخبگان اینجا را خانه نمی پندارند اینجا آشیانه موقت است. امیدوارم خوبیهای اینجا را با هم همه به ایران ببریم. و زشتیهایشان را زود فراموش کنیم. به امید آن روز نفس می کشم

Posted by: arash at May 12, 2007 07:21 AM

Post a comment




Remember Me?