سه شنبه 29 اسفند 1385

میلیاردرها در جهنم نفت


این مقاله را تقدیم می کنم به شهرام جزایری

شهرام جزایری را پس از دستگیری شدیدا کتک زده اند، چنانکه معلوم است از دوربین ها هم خجالت نکشیده اند. تصاویر او برای من معنایی جز اینکه یک مجرم اقتصادی دستگیر شده و به ایران بازگشت داده شده دارد. از نظر من شهرام جزایری یک قربانی است و ما ایرانیان و حکومتی که حاصل باورهای ماست، کسانی هستیم که جزایری را به مسلخ می بریم.

وقتی شنیدم شهرام جزایری گریخته است از ته دل خوشحال شدم، نه به این خاطر که از مجازات هر مجرمی خوشحال می شوم، نه، چنین نیست، اما من جزایری را قربانی بازی های سیاسی و بی تدبیری های اقتصادی می دانم، که با زشت ترین صورتی بر کشور ما حکمفرماست و حاصل آن چیزی بسیار مهم تر از نبود آزادی بیان، کشتار مخالفان سیاسی و زندانی شدن زنان و معلمان است. زندانی شدن شهرام جزایری یعنی امنیت نداشتن تولید و فکر و سرمایه. می خواهم از این فرض دشوار دفاع کنم، می گویم دشوار، چرا که شهرام جزایری جز خنده هایی برلب و ژست هایی که نشان دهنده هوشمندی اوست، تقریبا هیچ چیز قابل دفاعی ندارد. من آرزو می کردم ای کاش جزایری توانسته بود خودش را به اروپا برساند، تا شخصا هر کمکی می توانستم برای فرار این مجرم انجام می دادم تا حداقل در آشکار شدن راز شهرام جزایری، باب سخنی ناگفته یک بار باز شود.

در این نوشته قصد دارم درباره نخبگان اقتصادی کشور سخن بگویم، رازی از آنها نزد من نیست که بخواهم فاش کنم، اما تقریبا اکثر آنان که قصد دفاع از ایشان را دارم، دست شان زیر سنگ اطلاعات و قوه قضائیه است. به همین دلیل از همه آنان با اسامی مفروض سخن خواهم گفت. وقتی مجبور به مصاحبه با کیهان شدم، جمله ای را گفتم که در خبر ساعت هشت تلویزیون پخش شد. این جمله، اگرچه علیه خودم بود، اما گزارشی واقعی و دقیق بود از زندان های جمهوری اسلامی. گفتم: « وقتی به زندان رفتم، فکر می کردم بیگناه ترین زندانی اوین هستم، اما می خواهم بگویم در بند مجرمین مالی حداقل نیمی از آنان هیچ جرمی انجام نداده اند و از من بیگناه ترند.» می خواهم این داستان را برایتان بگویم.

محمود ساعدی، در سال 1376 وقتی سوار بر الگانس آخرین مدلش از خیابان نفت عبور می کرد، توسط اتومبیلی متوقف شد. آنان سه نفر بودند. محمود می دانست که باید از جایی مانند اطلاعات باشند، اما دلیلی نمی یافت که با آنان برود. آنان از او خواستند تا فقط برای چند سووال و جواب برود، ساعدی آدم قلدری است، آن روزها هنوز چهل ساله نشده بود و سلطان نفتکش های کشور بود. با ماموران درگیر شد، کارت شناسایی خواسته بود و آنان بی سیم و اسلحه برهنه را نشانش داده بودند و به زور کتک او را بردند. در یک خانه امن به او گفتند که باید با وزارت شریک شود. شریک شود تا امنیت خود را داشته باشد. جوابش مشخص بود، گفت: اگر شریک خوب بود خدا شریک می گرفت. من با هیچ کس شریک نمی شوم. دو هفته ای در بازداشت ماند و رهایش کردند. یک ماه بعد دستگیر شد، رفت توی زندان و ماند، هشت سال ماند. یک قاضی اش به او پیشنهاد کرد که نیم میلیارد بدهد و آزاد شود، او تنها کاری که غریزه اش به او می گفت انجام داد. قاضی را کتک زد. بعدا در بازجویی یک بازجوی اطلاعات را هم کتک زده بود و فقط یک پاسخ داشت، من بیگناهم، نه جریمه می دهم، نه شریک می شوم و به مدت هشت سال هر روز نامه می نوشت، به رئیس قوه قضائیه، به قاضی، به نمایندگان مجلس، به خاتمی، به هر کسی که می توانست. در زندان هر روز یک کتاب می خواند، عاشق تاریخ و سعیدی سیرجانی شده بود و وقتی زندانیانی مانند دکتر یزدی یا گنجی یا من زندان می رفتیم، مثل رئیس زندانی ها از ماها پذیرائی می کرد. حاصل اینکه علیرغم اینکه همه می دانستند بیگناه است، اما کسی جرات دفاع کردن از او را نداشت، چون پای پول در میان بود، اکثر بازجویانش بعد از تصفیه اطلاعات برکنار شده بودند، اما باز هم کسی جرات نداشت از او دفاع کند، چون هر کسی او را آزاد می کرد، به این معنی بود که پول گرفته است. او باید 63 میلیارد تومان جریمه می داد تا آزاد شود. لابد می خواهید بدانید که این مردک سرمایه دار، چگونه به اینجا رسیده بود؟

محمود ساعدی، وقتی بیست ساله بود، کارمند شرکت بیمه لویدز در تهران شد، در سال 1355، بعدا وقتی آنها رفتند مدتی نمایندگی آنان را می کرد و بعد خودش وارد حمل و نقل شد. از حمل اجساد از جبهه شروع کرد، تا حمل نفت آسیای میانه به خلیج فارس و یونان و اروپا. در کشوری که ساختن یک خانه هزار دنگ و فنگ دارد، محمود ساعدی، یک اسکله در بندر انزلی ساخت، یک مرکز انتقال نفت زمینی به قطار و وقتی زندانی شد، بیش از چهل نفتکش داشت. حداقل صدهزار نفر در ماه با کار او روزگار می گذراندند. نفت را از آسیای میانه زمینی می برد تا خلیج فارس و از آنجا با نفتکش هایش تا یونان و اروپا و همین. وقتی زندانی شد، ابتدا اقساط نفتکش هایش به تعویق افتاد، بعد نفتکش ها توسط کشور خارجی فروشنده مصادره شد، یکی دو مدیر تعیین شده توسط اطلاعات شرکت را در عرض هشت سال به هیچ تبدیل کردند. می گفت: یک دینار رشوه نمی دهم، می مانم و تا آخر می جنگم. یک روز از او پرسیدم: اگر شریک شده بودی، حالا همه چیزت از بین نرفته بود، نه؟ گفت: شاید، ولی وقتی اولین مشت را زدی دیگر نمی توانی کوتاه بیایی. کارش به جایی رسیده بود که قاضی کسی را به خانه اش می فرستاد تا شاید بتواند ماشینش را صاحب شود. سرانجام آزاد شد، نمی دانم چیزی از آن همه که ساخته بود، ماند یا نه. محمود ساعدی، در هر جای دنیا می توانست میلیاردر باشد، می توانست تولید کننده بزرگی شود، او یک کارآفرین بزرگ بود.

منصور آقاجانی را در تورنتو همه می شناسند، خیابانی را در این شهر به پاس خدماتش به نام شرکت او کرده اند. وقتی برای اجرای برنامه ای شش سال قبل به کانادا رفته بودم، مرا برای ناهار به یک رستوران مخصوص دعوت کرد، انگیزه اش این بود که من باعث شده ام تا دخترش از یاس و نومیدی بیرون بیاید، خودش چنین می گفت.

منصور آقاجانی درست در همان سالهایی که محمود ساعدی در اهواز کامیون هایش را بار می زد تا موسسه حمل و نقلی راه بیندازد و شهرام جزایری عرب هنوز نوجوانی ده ساله بود، به دلیل وابستگی به حزب توده، آذربایجان را رها کرد و از مرز غیرقانونی به آذربایجان شوروی رفت و پس از گذری طولانی به کانادا رسید. می گفت: می خواستم کار فرهنگی کنم، اما معمار شدم. الآن نام منصور آقاجانی در کانادا یک اعتبار است، بانک ها به او وام های هنگفت می دهند و او نیز مالیاتی هنگفت به دولت می پردازد. از آنهایی است که شکل شهر تورنتو را تغییر داده و در سیمای این شهر حضوری محسوس دارد. او به ایران فکر می کند، اما به یک چیز مطمئن است، اگر در ایران مانده بود، هرگز نمی توانست از طریقی معلوم و مشخص به چنین موقعیتی برسد. در سال گذشته، یک شب میهمان میلیاردرهای ایرانی کانادا شدم. میهمانی ساده ای بود و تمامش به چهار کلمه حرف زدن و عکس گرفتن گذشت. جمعیت همه شان سی تا چهل یا پنجاه سال داشتند، آنها حاضرند برای ایران هر کاری بکنند، اما هرگز حاضر نیستند در ایران سرمایه گذاری کنند. آنان فقط با استعداد و قدرت مدیریت و کارآفرینی شان به کشوری مثل کانادا وارد شده اند و همه چیز به دست آورده اند و یک چیز را خوب می دانند، کشوری ثروتمند می شود که تولید ثروت در آن عملی مورد احترام باشد. کاری که منصور آقاجانی در تورنتو کرده بود را کامران نیایش می خواست در تهران و در زمان کرباسچی بکند.

کامران نیایش فرزند یکی از تاجرهای بزرگ بازار تهران بود، از همانها که مال شان همیشه بی شبهه بود و زکات شان را همیشه می دادند و وقتی انقلاب شد، تازه فهمیدند عجب غلطی کردند. کامران وقتی بیست ساله شد، پدرش دو میلیون تومان به او داد، سال 1360 بود، منصور آقاجانی در تبریز هنوز فکر می کرد دولت ایران یک دولت ضد امپریالیست است که باید پا به پایش جنگید، محمود ساعدی سومین کامیونش را قسطی خریده بود و شهرام جزایری عرب در مدرسه جنگ بازی می کرد. کامران با پولی که داشت، یک موسسه تولید پلاستیک زد. دو کارخانه کوچک داشت، یکی اطراف همدان و دیگری در شمال کشور. شبها که در زندان برای سیگار کشیدن به آتشخانه سالن شش می رفتیم تعریف می کرد که گاهی 28 ساعت مداوم پشت فرمان وانت نشسته بود تا به کار تجارتخانه تهران و دو کارخانه کوچک برسد. در سال 1369 او هم مثل خیلی های دیگر خورد به پروژه کنترل سوژه ها، سوژه ها کسانی بودند که از اندازه طبیعی بزرگ تر شده بودند و برای کشور می توانستند خطرناک باشند. همه لات های تهران، همه روشنفکران مهم، همه سیاستمداران فعال منتقد، همه پولدارهای بزرگ، همه یا باید زیر بلیط اطلاعات می رفتند، یا محو می شدند. در همین پروژه پنجاه شصت نفری از سیاسی ها و فرهنگی ها از سامی بگیر تا میرعلایی، جسدشان بغل خیابانها افتاد، در پروژه سگ کشی، لاتهای گنده تهران را بوسیله لات های دیگر کشتند، و جناح چپ و راست وزارت در پروژه منصور در رنو به جان هم افتادند. کامران نیایش هم رفت تحت کنترل، هنوز آنقدری بزرگ نشده بود که به جسدش نیازی باشد. دادگاهی تشکیل شد و پس از مدتی هم تبرئه شد و هم حساب کار دستش آمد. حساب کار دستش بود تا زمانی که کشتیبان را سیاستی دگر آمد و کرباسچی شد همه کاره کشور و چشم و چراغ سازندگی. کامران رفت سراغ همان کاری که منصور آقاجانی در تورنتو می کرد، شروع کرد به برج سازی. ساخت و ساخت و این وسط ها بود که سروکله وزارت هم پیدا شد. کامران مثل محمود ساعدی اهل جنگ و جدل نبود، ضمن اینکه خودش و خانواده اش در بازار با حساب خالی میلیارد میلیارد چک می کشیدند. برج ها که ساخته شد و کرباسچی که شد همه کاره کشور، این بار پروژه زدن کرباسچی شروع شد. و کامران هم رفت زیر اخیه. داستان زندانش بسیار ساده است.

می گفت: حاجی با پدرم و خودم رفیق بود. وقتی حکم بازداشت را دستم دادند، فهمیدم که قضیه برمی گردد به کمکهایی که به کرباسچی کردم. یک راست رفتیم انفرادی، فقط می زدند. آنقدر می زدند که گفتم هر چیزی را که بگوئید می پذیرم. پذیرفت که رشوه داده است، پذیرفت که مجلس عیاشی دائر کرده است، پذیرفت که با شهرداری بند و بست کرده است، پذیرفت که خانم بازی کرده است. و همه اینها را در انفرادی پذیرفت. وقتی حکم زندانش را دادند هنوز یک روز هم هواخوری نرفته بود و آفتاب نخورده بود، هشت ماه تمام در انفرادی. زنش که به ملاقات می آمد، اگر لباس شیک پوشیده بود، بعد از ملاقات بیشتر می زدند. می گفتند: هنوز هم می خواهید بگوئید پولدارید؟ حکمش را به استناد پرونده بسته شده مربوط به ده سال قبل و اعترافاتی که در انفرادی کرده بود، دادند. حاجی گفت: اعتراض هم بکنی می زنیمت. حکم را امضا کرد. 25 سال زندان گرفت و یک هفته بعدش اولین هواخوری را پس از یک سال انفرادی رفت. بعد از چهار سال آزاد شد. برج ها نیمه کاره مانده بود و او هنوز داشت به این فکر می کرد که برای انتقال آب به طبقه بالای 35 یک برج باید از چه سیستمی در تهران استفاده کند؟ شاید خبرهای دادگاه او را شهرام جزایری که تازه آن روزها 23 یا 24 سال داشت شنیده بود که حواسش را جمع کرد و فهمید که در این سیستم بدون راضی نگه داشتن همه طرفین دولتی نمی توان کاری کرد. گفتم: برو جایی دیگر، هر جا بروی به عنوان یک کارآفرین تو را روی چشم شان می گذارند، حداقل بخاطر بچه هایت برو. گفت: کجا بروم؟ هشتاد میلیارد تومان از این ها طلب دارم، بابت قران به قرانش کار کرده بودم و زحمت کشیده بودم.

امید رمضانی، از آن بچه های دانشجویی بود که وقتی انقلاب شد، تازه فهمیده بود که انگار برای انقلاب کردن ساخته نشده است. او فقط سه سال از امید کردستانی بزرگتر بود. امید کردستانی وقتی در سن چهارده سالگی پدرش را از دست داد، به آمریکا رفت، هنوز خبری از انقلاب نبود، در همان سالها امید رمضانی داشت اعلامیه هایی را علیه امپریالیسم و سرمایه داری پخش می کرد. امید کردستانی وارد دانشگاه استنفورد در سن خوزه شد، و بسرعت تبدیل شد به یکی از دات کامی هایی که در دره سیلیکون داشتند یاد می گرفتند که چگونه دنیای محتاج به اطلاعات را به مشتری های میلیونی کامپیوتر و اینترنت تبدیل کنند. امید کردستانی هم کار می کرد و هم با روحیه مدیریت و کارآفرینی اش ثروت می ساخت. آمریکایی ها فعل ساختن را برای به دست آوردن پول مصرف می کنند، ما ایرانی ها نمی گوئیم پول می سازم، می گوئیم بدست می آورم یا به چنگ می آورم. آنها از هیچ می سازند، ما از دست دیگران می گیریم.

امید تصمیم گرفت پول بسازد، یک تجربه در اچ پی، بعد نت اسکیپ و بعد گوگل، جایی که در عرض سه سال از هیچ به همه چیز تبدیل شد. امید رمضانی، اما می خواست پول را بدست آورد. او مدتی در یک شغل سیاسی در استان خراسان کار کرد، بسرعت فهمید این کاره نیست، سراغ تجارت رفت. به دروغ به یکی از همکلاسی هایش که کاره ای بود، گفت حاضر است برایش سفارش خرید تعدادی موتورسیکلت را برای ژاندارمری انجام بدهد، این کار را یک سال دیر انجام داد، با پولی که یک سال در دست داشت، در همان یک سال تبدیل به یک چهره اقتصادی مهم استان خراسان شد. آنقدر بزرگ شده بود که همراه با سلطانی به نام آستانقدس رضوی در یک اقلیم به نام خراسان جا نمی گرفتند. تبدیل امید رمضانی از یک دانشجوی انقلابی آس و پاس به یک میلیاردر در خراسان سه چهار سالی بیشتر طول نکشید. او فهمیده بود که استان خراسان نیازمند کارخانه است و بلد بود کارخانه ها را اداره کند. بسرعت رشد کرد. چنان شدید که وزارت از رشد او وحشت زده شد. سرش را انداخت پائین و چنانکه گفته اند هشت میلیارد زکاتش را به بیت داد. این اتفاق همزمان با آن بود که امید کردستانی داشت در نت اسکیپ پول می ساخت و مالیاتش را هم به دولت می داد و دولت سرمایه داری آمریکا از او و همه مغزهایی که آمده بودند پول بسازند، حمایت می کرد.

پیر امیدیار هم که از خانواده ای ایرانی تبار در پاریس بدنیا آمده و در شش سالگی به آمریکا رفته بود، رویای دیگری داشت، او فکر مسخره اش را که می گفت می توان با اینترنت همه چیز را خرید و فروخت در ای بی دنبال می کرد. امید رمضانی تازه بعد از دادن میلیاردها زکات، مورد تردید بخش اطلاعاتی وزارت قرار گرفت. حالا دیگر رقیبی برای تاجران وزارت دفاع و سپاه شده بود و آن قدر قدرت داشت که کپی نامه محرمانه سپاه را از دفتر ریاست جمهوری روسیه روی میز نمایندگان مجلس بگذارد و به آنها بگوید که آنها دارند رشوه می دهند. امید رمضانی دستگیر شد، هرچه داشت داد و بعد از مدتی آزادش کردند، آن روزها محمود احمدی نژاد بزرگترین مشکلش این بود که چرا بچه های انقلابی رفته اند دنبال تجارت و در جمعی از دانشجویان حزب اللهی تشکیلاتی را پی ریخته بودند که انقلاب را حمایت کنند، به هر قیمت که شده است. امید رمضانی وقتی آزاد شد تصمیم گرفت به روسیه تازه آزاد شده برود، در آنجا یک تاجر قدرتمند می توانست دست در دست مافیا بسرعت رشد کند. بزودی به او پیام دادند که می تواند 20 درصد از سهام همان کارخانه هایی که تمامش را به دولت بخشیده بود و کارخانه ها داشتند ضرر می دادند، داشته باشد، ولی خودش آنها را اداره کند. حماقت کرد و پذیرفت و در یک سالی که مدیریت آنجا را می کرد، کارخانه های دولتی را بسیار سودآور کرد، اما سهم خودش دائما افزایش می یافت، پیش از آن که برای بار دیگر زندانی شود، همه چیز را گذاشت و به امارات رفت، جایی که می توانست مطمئن باشد که اگر پول بدهد، می تواند پول دربیاورد. امید رمضانی حالا در امارات یکی از گردانندگان تجارت نفت منطقه است، او می تواند خریدهای دولت ایران را تضمین کند و از راه دور اثبات کند که به کشورش ارادتی عمیق دارد.

زن و شوهری از دوستانم در سال 1369 هفت میلیون تومان پول داشتند، پول شان را نصف کردند، زن یک پژوی 405 صفر کیلومتر به قیمت 3.5 میلیون خرید، ظهرها ساعت دوازده از خواب بیدار می شد، به کار پسران خردسالش می رسید، خریدی می کرد و گاهی کلاس پیانو می رفت. شوهرش که فارغ التحصیل مهندسی شریف بود، با دوستان هوشمندش هر کدام 3.5 میلیون تومان گذاشتند و کارخانه ای در رودهن دائر کردند تا برای صنایع خودروسازی قطعه بسازند و کشور را خودکفا کنند و خودشان پولدار شوند، مرد صبح ها ساعت هفت سرکار می رفت و تا ساعت نه شب کار می کرد، پس از یک سال مرد در کمال خوشحالی به زنش گفت که سود سالانه اش را به میزان 3.5 میلیون تومان گرفته است، دقیقا به اندازه سرمایه ای که گذاشته بود سود برده بود. زن نیز اعلام کرد که پس از یک سال بدون اینکه کاری بکند و رنجی بکشد، قیمت ماشینش از 3.5 میلیون تومان به 7 میلیون تومان رسیده است. پول معمای جالبی در کشور ماست.

شهرام جزایری وقتی دستگیر شد که محمود احمدی نژاد و دوستانش تصمیم گرفته بودند وارد شورای شهر تهران شوند. شهرام فکر می کرد راز پول درآوردن را در ایران فهمیده است. او فهمیده بود که باید برای ماندن به دیگران نیز خیر رساند، برای اینکه تعادل سیاسی اش را حفظ کند، در کمال هوشمندی به هر دو جناح سیاسی پول داده بود. به راست ها کمی بیشتر داده بود، چون می دانست قدرت واقعی دست آنهاست. وقتی دستگیر شد، می دانست که قربانی مجادلات سیاسی است، این را بسرعت پذیرفت و نقش خودش را به خوبی بازی کرد. تمام پولهایی را که داده بود، از عالی ترین مقامات کشور تا کوچکترین نمایندگان مجلس را لو داد. در هر کشوری چنین افتضاحی می توانست باعث سقوط دولت و برکناری همه کسانی که پول گرفته بودند بشود، اما در این میان، فقط یک نفر بود که قربانی شد. او شهرام جزایری بود. در زندان نیز به این نتیجه رسید که باید خودش پولهایی را که ساخته بود اداره کند، آنها نیز به او اعتماد کردند. اما او باید می دانست که یک زندانی هرگز نمی تواند تاجر بشود. شهرام جزایری به عنوان وسیله ای برای رسوایی مالی اصلاح طلبان استفاده شد، پس از آن مانده بودند با او چه کنند، نه می شد او را بخشید، نه می شد سالها زندانش کرد، نه می شد رهایش کرد که از کشور برود، او یک مهره سوخته بود. شهرام جزایری یک پیر امیدیار بود که می توانست در آمریکا میلیاردر شود و به دولت مالیات بدهد و به کارهای خیریه هم بپردازد، اما در ایران شما نمی توانید از یک اندازه بزرگتر شوید، همیشه داس هایی است که سرهای بلند قد ها را قطع می کند.

محمود احمدی نژاد، نقطه ای در داستان بی پایان ماست. او در طول هشت ماه در سال جاری هشتاد میلیارد دلار از ثروت کشور را نابود کرده است، نقش او از نظر مالی قطعا از شهرام جزایری و ساعدی و رمضانی و نیایش و حتی امید کردستانی و پیر امیدیار هم بیشتر است. محمود احمدی نژاد، یکی از هزاران مدیری است که می خواهند ثروت را توزیع عادلانه کنند، آنها نه می توانند ثروت بسازند و نه می دانند ثروت چگونه ساخته می شود. آنها می توانند با استفاده از رانت قدرت پولی را از یک جیب دولت به جیب دیگرش بریزند، می توانند با دادن ثروت ملی به کشورهای دیگر قدرت برای خودشان بخرند، می توانند با دادن وام و پول به فقرا، برای چند ماه مردم را موقتا امیدوار کنند و کشوری ثروتمند مانند ایران را دائما فقیرتر و ملت ایران را دائما حقیر تر کنند. اندیشه ای در میان مردم ایران از آنان حمایت می کند، ما برخلاف بسیاری از مردمان، برخلاف یهودیان، برخلاف آمریکایی ها، برخلاف پیروان سرمایه داری انگلیسی، حتی برخلاف ثروتمندان و امیران کشورهای عرب، دشمن پول و سرمایه هستیم، از نظر ما انسان پولدار انسانی کثیف است، از نظر ما هر جرمی قابل بخشش است، جز ثروتمند بودن، از نظر ما هر تاجری دزد است و هر کسی که پولی به ارث به دست آورده بی لیاقتی است که باید پولش را گرفت و به فقرا داد تا عدالت برقرار شود.

35 سال قبل امارات متحده عربی بیابانی بود بی آب و علف، گرم و بی حاصل. تا اینکه نفت پیدا شد. نفت ابتدا پول را وارد کرد و آنگاه سلاطین امارات فهمیدند که برای حفظ خودشان باید این ثروت را درست مصرف کنند. آنان از تولید ثروت حمایت کردند، و امنیت ثروت را تضمین کردند. حالا آنها همه چیز دارند، هم دین شان را دارند، هم دنیای شان را دارند. آنها نیازی به حمایت از فقرا در مقابل قله های ثروت ندارند، چون می دانند چگونه می شود سرمایه را مدیریت کرد و اجازه حضور به سرمایه را می دهند.

عکس های صورت ورم کرده و کتک خورده شهرام جزایری نشان می دهد که او وقتی چند ماه قبل گفته بود بهترین جا برای پول درآوردن ایران است، حساب کجای کار را نکرده بود.

من هر کسی را که ثروت می سازد، تحسین می کنم، کسانی که ثروت می سازند، همان ها هستند که تمدن و رفاه را برای بشر می سازند. جامعه ای که جز فقر و فلاکت تولید نمی کند، به دشواری می تواند عدالت را اجرا کند. ما جز فقر و توهم قدرت چه چیز داریم که میان فقرا تقسیم کنیم. اندیشه های عقب مانده ای چون اندیشه میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد و فریبرز رئیس دانا و محتشمی جز فقر و فلاکت حاصلی برای ما ندارد. مشتی که به صورت شهرام جزایری کوفته شده است، همان مشتی است که می خواهد مردمان را همواره جیره خوار دولت و منوسط الحال هایی ببیند که دولت را حمایت می کنند، چون دولت نان را میان آنان تقسیم می کند. سوگمندم که بگویم هیچ جنبش عدالتخواهی جز در جایی که امنیت تولید ثروت تامین شده است، به نتیجه نرسیده، و تقسیم مجدد ثروت هرگز حاصلی جز افزایش فقر ندارد. آزادی سیاسی و اجتماعی بدون آزادی اقتصادی موضوعی بی معناست، و در ایران تا وقتی کارآفرینان اقتصادی فارغ از استبداد سیاسی نتوانند به تولید ثروت بپردازند، همیشه دولت با نفت و دین مردم را حقیر تر و فقیر تر می کند.

سیدابراهیم نبوی
29 اسفند 1385

مقالات | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/207