سه شنبه 8 اسفند 1385

نمک و لیمو و رفاقت

برای مسعود نقره کار و خیلی های دیگر


یکی از بزرگترین اشتباهاتم در زندگی قضاوت کردن در مورد کسانی است که ندیدم شان، فقط بخاطر اینکه دیدگاه سیاسی شان را قبول نداشتم، یا به آنها حسادت می کردم، یا چیزی به من گفته بودند که می دانستم درست نیست، همان کاری که خودم هم گاهی در مورد دیگران کرده بودم.

تجربه دیدن کسانی مثل اکبر سردوزامی، نسیم خاکسار، خانبابا تهرانی، اصغر نصرتی، رضا دل قوی، علیرضا نوری زاده، هادی خرسندی، رضا علامه زاده و خیلی از آدمهای دوست داشتنی دیگر به من نشان داد که در کوه دل هر آدمی معادنی پر از جواهر است که فقط لازم است به آنها نزدیک شوی و آن تکه های جواهر ناب را کشف کنی. شاید برای تان عجیب باشد اگر بگویم که برای من یوسف میرشکاک، مسعود ده نمکی، امیر محبیان، حسین انتظامی، جواد لاریجانی و خیلی از آنهایی که همه از آنها غول های وحشتناک می سازند، گاهی می توانند مثل یک فرشته زیبا و دوست داشتنی باشند، گاهی فکر می کنم چقدر تلخ است که با دشمنی یک آدم می میریم، در حالی که اگر فقط یک روز با او سفر می کردیم، هرگز نمی توانستیم به او کینه بورزیم. این نوشته را در همان روزها نوشتم، نمی دانم چه شد که منتشرش نکردم.

نسیمی که پر از مهربانی است
یادم نیست چی بهم گفته بود که پاشنه کفش رو خوابوندم و نیش زبون رو کشیدم و هرچی بلد بودم توی دلم براش ردیف کردم، خدائیش شانس آوردم که چاپش نکردم. بیچاره چیزی هم نگفته بود، یکی از همین حرف ها که توی این بیابون سیاه غربت آدم به آدم می گه، بی اینکه کلمه هاشو بشمره. متلکی نثارش کردم، کی رو می گم؟ مسعود رو، مسعود نقره کار، همونی که همیشه وقتی نوشته هاشو می خونم سکته می زنم و حالم خراب می شه. رفته توی جونم و ذهنم و روحم که آب ما با این آقای محترم توی یک جوب نمی ره. متلکی براش نوشتم و گفتم که فلان و فلان و فلان، و توی ذهنم ازش یک موجود عجیب و غریب و مهاجم و وحشتناک ساختم. تا اینکه نسیم رو دیدم، نسیم که هم اسمش نسیمه و هم روحش مثل نسیم می مونه، نسیم خاکسار، منو کشید کنار و گفت که خوب نیست این حرف ها رو در مورد مسعود زدی. خندیدم و گفتم: حقشه، یکی زد، یکی خورد. نسیم سرش رو انداخت پائین، انگاری که داره به من می گه: آخه چرا نمی فهمی، آدم به کسی که نمی شناسه که این حرف ها رو نمی زنه. نسیم دوباره گفت: مرد حسابی! تو که این حرف رو در موردش زدی اصلا دیدیش؟ گفتم: مگه اون که برای من نوشته اصلا منو دیده؟ نسیم باز سرش رو انداخت پائین، مثل یک پدر که از آدم شدن پسرش ناامید می شه و دیگه حتی نصیحتش هم نمی کنه، حتی دیگه بد و بیراه هم بهش نمی گه.

کوه ها به هم می رسند
بگذریم. توی این دو سه سال هرجا که اسمش اومد اصلا نه مقاله هاشو خوندم، نه نگاه به نوشته هاش کردم، جز یکی دوباری که به اون کتاب تاریخ روشنفکری اش مجبور شدم رجوع کنم، با اکراه. بالاخره، رفتم کانادا، قرار شد برم خونه مسعود نقره کار توی اورلاندو، به عنوان مهمون، به عنوان یک کار، به عنوان برگزاری یک برنامه.

عینکت رو تمیز کن رفیق!
وقتی با ماشینش اومد دنبال من، برای اولین بار همدیگه رو دیدیم. بعد از این همه تلخی و این همه دل سیاهی و چرکمردگی که روی شیشه عینکم نشسته بود. راه افتاد. رفتیم از دیتونا بیچ تا اورلاندو. شب بود. سکوت بود. بهش گفتم: تو اصلا شبیه عکسهات نیستی. خندید، جور خوبی خندید. یه وری نگاه کرد و خندید. توی راه حرف زدیم، من در مورد خودم، اون در مورد خودش. من دیگه مقاله اون رو نمی خوندم، داشتم خودش رو می خوندم، خودش رو.

به مزه لیمو و نمک
رفتیم خونه اش، به سلامتی! نشستیم به حرف زدن. لیمو و نمک و رفاقت. بهش گفتم: مسعود، خیلی بده که آدم وقتی یک نفر رو نمی شناسه در موردش حرف بزنه یا در موردش قضاوت کنه، کج کج نگاه کرد و خندید و گفت: به سلامتی! گفتم به سلامتی. لیمو و نمک و رفاقت.

وقتی بغلش کردم که خداحافظی کنم، می دونستم همین که برم دلم براش تنگ می شه، می دونستم که دیگه می تونم وقتی به عکسش نگاه می کنم بگم بابا اصلا این عکسه شبیه این رفیق ما نیست، چه دوربین بی معرفتی. بابا عکاس! اینم عکس بود انداختی!

دو سه روزی هست که ندیدمش، دلم براش تنگ شده. دلم برای یه دل خوب که وقتی نگاه تو چشم آدمها نمی کنه هم بتونه ببیندشون تنگ شده. خوشحالم که دیدمش، و غمگینم که چرا خیلی ها رو ندیدم و بدون اینکه توی چشماشون نگاه کنم در موردشون نوشتم. داداش! حواست باشه، کلمه هاتو بشمار، بعد حرف بزن. حرف زدنو بلد نیستی، حرف نزدنو که بلدی!

واشنگتن، آذر 1385

داستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/199