دوشنبه 30 بهمن 1385

حسین عزیز! تو جاسوس اسرائیل نیستی!

hoder.jpg

حسین درخشان عزیز!
امروز متنی را که در وبلاگ سردبیر خودم گذاشته بودی، خواندم و از نوع نگاه و لحنی که در مورد من نوشته بودی خشمت را فهمیدم و خودم را ملامت کردم. نوشتی که فکاهی نویس وب سایت روز- که اگر خرجش را بدهید حاضر است ضد مادرش هم فکاهی بنویسد- در مورد سفر تو به اسرائیل در چند قسمت طنز نوشته است. این نوشته که مثل روزهای دیگری که عصبانی می شوی و همچون دیگرهموطنان کار به فحش خواهر و مادر می رسد، مرا به فکر فروبرد. فکر کردم چرا باید کاری کرده باشم که تو را تا این حد عصبانی کنم؟

راستش را بخواهی آن دو قسمت را که با عنوان « بازگشت زیتون» نوشتم، باعث ناراحتی خیلی از خوانندگان شد : آنها می پرسیدند که چرا من باید وقتی را که آنان برای طنز خواندن در مورد مسائل کشور صرف می کنند، برای داستان نوشتن در مورد موضوعات بی اهمیتی که دیگران چیزی از آن نمی دانند و مساله شان نیست، تلف کنم. من هم با وجود اینکه تمام متن را نوشته بودم، بعد از دو قسمت از خیر چاپ کردنش گذشتم، چون فکر می کنم در این شرایطی که کشور درگیر موضوع جنگ است، من حق ندارم وقت خودم را برای طرح موضوعات بی اهمیت صرف کنم. یک توضیح دیگر این که من در حقیقت جوابی برای اتهامات کیهان به روزآنلاین نوشته بودم وگرنه طبیعی است که من این وقت را برای نوشته های تو صرف نمی کنم.

حسین عزیز!
مشکل اصلی تو در مصاحبه با رادیو زمانه این است که چرا رسانه های مختلف سفر تو را به اسرائیل پوشش ندادند و در مورد آن چیزی نگفتند. من به این موضوع خیلی فکر کردم. اجازه بده دور از همه دعواهایی که با هم داریم و گاهی اوقات این دعواها طبیعی است، برایت بگویم که چرا سفر تو به اسرائیل در رسانه های ایرانی انعکاس پیدا نکرد؟

اول: من معتقدم که تو در سفری که در جریان انتخابات به ایران کردی و در سفری که به اسرائیل کردی، کاملا از موضع یک خبرنگار حرفه ای عمل کردی، یعنی دقیقا رفتی وسط مرکز تنش و بحران و تلاش کردی از جایی عجیب در شرایطی غیرمنتظره به دیگران گزارش بدهی. این نهایت هوشمندی تو را می رساند. اما در هر دو مورد اشتباه کردی. اشتباه درخشان این بود که رفتی به سفر تا از جایی که کسی آن را ندیده بود، عکس بگیری، اما دوربینت را با خودت نبردی. این یک اشتباه بزرگ بود. می دانی منظورم چیست؟ تو یک اتفاق بی نظیر، یعنی سفر یک ژورنالیست ایرانی به اسرائیل را آغاز کردی، سفری که مطمئنم برای خیلی از ژورنالیست ها یک آرزوی بزرگ است، یا بهتر است بگویم بود، چون بعد از رفتن تو به اسرائیل دیگر این تازگی از بین رفت. در این سفر تو می توانستی یک گزارش خوب از وضع جامعه ایرانی و نگاه مردم اسرائیل و ایرانیان آنجا به هموطنان داخل کشور ارائه کنی، می توانستی دهها عکس بگیری، اما تو چیزی را از آنجا ارائه دادی که در حد یک گزارش نویس درجه ششم روزنامه های داخل ایران هم نبود. گزارشی ضعیف و در حقیقت یک هیچ و اگر تازگی حیرت انگیز سوژه نبود، شاید در همین حد هم منعکس نمی شد. انتظار داشتی چه واکنشی بوجود بیاید؟ رسانه ها که برنمی دارند یک گزارش غیرحرفه ای و ضعیف را منتشر کنند. می کنند؟ باید کاری تازه و خلاق می کردی، چند مصاحبه خوب، چند گزارش حرفه ای، توصیف فضایی که دیگران مشتاقند آن را ببینند. اما تو نتوانستی این کار را بکنی. علتش خیلی ساده است، تو وبلاگ نویس بسیار بزرگی هستی و همه ماهایی که وارد اینترنت شده ایم، بی تردید مدیون تو هستیم، اما حتی اگر تمام دنیا هم گواهی کنند که تو بزرگترین روزنامه نگار اینترنتی ایران هستی، وقتی نمی توانی یک گزارش بنویسی، طبیعی است که سفر تو به اسرائیل منعکس نمی شود. این یک ضعف حرفه ای بود. تو وارد آتش شدی و بیرون آمدی، بدون اینکه نشان بدهی که در آن خانه آتش گرفته، چه چیزهایی اتفاق افتاده بود. و از وقتی هم که بیرون آمدی فقط داری تکرار می کنی که من آنجا بودم، من وسط آتش بودم، آنجا را دیدم، بسیار خب، غیر از تو چه چیزی در آنجا بود؟

دوم: این مشکل جدی تو در نوشتن است. یادت هست که در روزنامه نشاط چند هفته ای کار کرده بودی و شمس الواعظین گفته بود که مطالب تو خواننده ندارد و روزنامه فقط هفته ای یک مطلب تو را منتشر می کند؟ تو به اتاق من آمدی و از من خواستی به شمس بگویم که مطالب تو را چاپ کند و گفتی که برای سفر به کانادا بهتر است که چند مقاله چاپ شده داشته باشی. در آن چند هفته ای که آنجا کار می کردی هم مشکل تو همین بود. تو وقتی می خواهی بنویسی، به جای اینکه موضوع را توضیح بدهی یا فضا را گزارش کنی، دائما در مورد خودت حرف می زنی. البته این خیلی خوب است؛ توتی، مارادونا، مرحومه پرنسس دایانا، مادونا، بریتنی اسپیرز، مایکل جکسون، زیدان و خیلی از آدمها کتاب می نویسند و فقط در مورد خودشان گزارش می کنند و طرفداران شان هم آن را می خوانند و لذت می برند، تو هم طرفداران زیادی داری که دوست دارند بدانند حسین امروز کجا رفت، چه کرد و چه غذایی خورد. اما وقتی به اسرائیل می روی و دائم در مورد خودت حرف می زنی، خواندن آن مطلب به جای اینکه دیگران را با داخل اسرائیل آشنا کند، با داخل حسین درخشان آشنا می کند. گزارشگر خوب می تواند از خودش و احساسش حرف بزند، اما نباید خودش جلوی فضا بایستد و به مخاطبانش اجازه دیدن آن فضا را ندهد. این اشتباه تو در گزارش است و تا وقتی که دائما در مورد خودت می نویسی، بدان که کسی نوشته تو را نخواهد خواند.

سوم: من تمام گزارش سفر تو به اسرائیل را خوانده ام و به عنوان کسی که گزارش ژورنالیستی نوشته است، می دانم اطلاعات خوبی داری، به من هم گفته ای که اگر کسی خرج فکاهی نویس روزآنلاین را بدهد ضد مادرش هم می نویسد. من از تو می خواهم که نوشته هایت را برای من بفرستی و بگذاری که من آنها را به صورت یک گزارش سفر دربیاورم، خرج مرا هم نمی خواهد خودت بدهی، یک رسانه خوب پیدا می کنیم و گزارش ها را به اسم خودت چاپ می کنیم. من هم فقط بخش های اضافی مربوط به خودت را در می آورم و بخش های جالب سفر را درست و تمیز و جذاب می نویسم، مطمئن باش این نوشته توجه زیادی را به سفر تو به اسرائیل جلب خواهد کرد. از دستمزدی هم که می گیری یک سوم آن را به عنوان ویراستار به من بده، من هم هرگز به کسی نخواهم گفت که ویرایش مطلب را من انجام داده ام. این یک راه حل مناسب است. البته باید به موضوع چهارم توجه کنی.

چهارم: تو ناراحتی که چرا « سفر تاریخی» تو به اسرائیل در رسانه ها انعکاس نداشته است. اما به این توجه نمی کنی که اصولا انعکاس این سفرکاری دشوار است. انتظار داری کدام رسانه سفر تو را منعکس کند؟ روزنامه جمهوری اسلامی؟ کیهان؟ روزنامه اعتماد ملی؟ روزنامه اعتماد؟ سایت بازتاب؟ سایت انتخاب؟ سایت روز؟ بی بی سی آنلاین؟ وبلاگ های داخل ایران؟ سایت گذار؟ کجا؟

این رسانه ها سه دسته اند، دسته اول رسانه هایی که در ایران منتشر می شوند. آنها نمی توانند سفر تو را به اسرائیل منعکس کنند، چون اسرائیل در ایران یک تابوست و این تابو شکنی در داخل ایران ممکن نیست.

رسانه هایی مانند بی بی سی و روزآنلاین هم این سفر را براحتی منعکس نمی کنند، البته بی بی سی بخشی از سفرنامه ات را منتشر کرد، ولی آنها هم مواظب محدودیت ها و خط قرمزهای ایران هستند. باور کن که رسانه های ایرانی دولتی غیر آمریکایی به اندازه روزنامه های اصلاح طلب داخل محافظه کار اند.

می ماند سایت هایی مانند گذار یا رادیو فردا یا رادیو اسرائیل. آنها هم که از نظر تو و هر انسان ضد آمریکایی دیگری مشکل دارند. البته سفر تو در کیهان انعکاس زیادی داشت و خودت را هم بسیار ناراحت کرد. ناراحت شدی که چرا به تو گفته اند جاسوس اسرائیل. من نمی دانم چرا از این موضوع ناراحت هستی؟ مسعود بهنود سی سال قبل سه روز برای سفر به نوار غزه رفت و الآن سی سال است که کیهان و رسالت و غیره او را به عنوان جاسوس اسرائیل خطاب می کنند. تو که همین ماه قبل اسرائیل رفتی. من نمی دانم چرا از این موضوع ناراحت می شوی؟ طبیعی است که کیهان به تو و هر کسی که در دفاع از آزادی و توسعه ایران چیزی می نویسد بگوید جاسوس. کیهان به رامین جهانبگلو هم گفته است جاسوس، به فمینیست ها هم می گوید جاسوس، به من هم می گویند جاسوس. وقتی خودت به جهانبگلو و فمینیست هایی که می خواستند به هند بروند، می گویی جاسوس، چرا انتظار نداری کیهان که به همه جاسوس می گوید به تو این لقب فرخنده را عطا نکند؟

پنجم: تو بازی دشواری را شروع کردی. از یک طرف فکر کردی از خط قرمزی مثل اسرائیل عبور می کنی و بعد فکر کردی که با نوشتن چیزهایی مثل اینکه « من با براندازی نرم هم مخالفم» و « خامنه ای بهتر از بوش است» می توانی از این وسط عبور کنی و با یک بازی ظریف و حساب شده در نقش یک روزنامه نگار حرفه ای عمل کنی. این کار مثل لایی کشیدن راننده های ایرانی در جاده های تنگ و باریک شمال کشور در سرعت بالای صد و سی کیلومتر است، کار هیجان انگیزی است، اما اگر فقط یک اشتباه کنی، یا جاده خراب باشد، یا نتوانی خوب رانندگی کنی، می شود همین حکایتی که هر روز در ایران خبرش را می خوانی. سالی 30 هزار نفر با همین محاسبات درخشان شان تصادف می کنند و خیلی هاشان می میرند، کسی هم سنگ قبرشان را حتی در اینترنت هم منتشر نمی کند. باز تو شانس آوردی و سالم ماندی. اشتباه تو این است که فکر می کنی با وزارت اطلاعات ایران می شود بازی کرد. در حالی که اصلا این طور نیست. من حداقل ده سال در ایران زیر کنترل وزارت اطلاعات بودم و حداقل هر چند ماه یک بار به یک هتل احضار می شدم. تا به حال دیدی که یکی از این ماجراها را بنویسم؟ در آن روزها تو نباید کاری بکنی که مجبور شوی بازی کنی، چون حریف تو اطلاعات بیشتری از تو دارد و در این بازی این تویی که بازنده می شوی. در این حالت بهتر است اصلا بازی های دشوار را انجام ندهی. در مورد داستان سفر به اسرائیل در این مورد خوب فکر کن. این یک نکته کلیدی است. تو شروع می کنی به نوشتن از چیزی که ممکن است در تهران مشکل تو را حل کند، اما برای دیگران مشکل به وجود می آورد. آنها این بازی را هدایت می کنند، از طرق مختلف تو را تحریک می کنند که بیشتر اطلاعات بدهی. به نویسندگان کامنت هایت دقت کن. اکثرا از آن خر حزب اللهی های تیر هستند که زیر دم حسین سیخ می کنند و این تویی که داری بازی می خوری. آنها حسین درخشان را بازی می دهند و تو در شرایطی عصبی و در حالی که فکر می کنی همه چیز ممکن است این بار حل شود، کاری می کنی که دامی که در آن افتاده ای بسته تر و بسته تر شود. این بازی را ادامه نده. دائما تکرار می کنی که من خامنه ای را به بوش ترجیح می دهم، بسیار خوب، مگر فکر می کنی بخش اعظم نیروهای سیاسی ایران چه دیدگاهی در این مورد دارند؟ من هم همین طور فکر می کنم، ولی وقتی تو مجبور می شوی برای اثبات اینکه این دیدگاه تو بخاطر عمق نگاه سیاسی توست، نه حل مشکل خودت، ده تا فحش خواهر و مادر به رهبری بدهی، آن وقت همه چیز خراب می شود. این همان نکته ای است که به قول داریوش سجادی مغفول مانده است.

ششم: من نمی دانم چرا داری این بازی را ادامه می دهی. گاهی اوقات آدمها بدون اینکه بخواهند یا مقصر باشند، در یک بحران بزرگ گرفتار می شوند، بعد به جای اینکه با آرامش آن بحران را حل کنند، و گرهی را که خودشان بسته اند بازکنند، دائما گره را پیچیده تر می کنند. تو باید بر اعصابت مسلط شوی، یک هفته فکر کنی و گره ها را یکی یکی باز کنی، این یک پیشنهاد برادرانه است. می دانم این روزها آنقدر درگیر و عصبی هستی که نمی توانی آرام بنشینی و با هوشمندی مشکل ات را حل کنی، اما تو بالاخره باید این کار را بکنی. روی حرف هایی که زدم فکر کن. اگر خواستی پیشنهادات دقیق تری هم برایت دارم، البته در مورد این پیشنهادات لازم نیست خرج مرا بدهی، می دانی که! من فقط برای فکاهی نوشتن خرجم را از دیگران می گیرم.

دوست تو
ابراهیم نبوی
فکاهی نویس روزآنلاین
30 بهمن 1385

پس از تحریر: این نوشته را فقط در دوم دام می گذارم و هیچ وب سایتی جز سردبیر خودم حق انتشار آن را ندارد.

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/198

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:حسین عزیز! تو جاسوس اسرائیل نیستی!:

» viagra buy in uk online from viagra buy in uk online
I just don't have anything to say recently, but what can I say? Maybe tomorrow. More or less nothing seems worth bothering with, not that it matters. I guess it doesn't bother me. That's how it is. [Read More]

Tracked on July 28, 2007 07:00 AM