یکشنبه 10 دی 1385

ساعت مرگ

آنچه می خوانید روایتی است از ساعت پنج صبح تا هفت صبح به وقت بغداد، ساعتی که صدام حسین دیکتاتوری که پنجاه سال سایه اش کابوس و وحشت را در عراق ماندگار کرده بود، اعدام شد.

شب عجیبی است. یا به قول لاری کینگ روز عجیبی است. همه تا دیر وقت منتظر نشسته ایم که یک نفر را بکشند. از دیشب اعلام شد که صدام تا فردا کشته می شود. و از یک ساعت پیش اعلام شد که صدام تا ساعت شش صبح به وقت بغداد کشته می شود. من در بروکسل بیدار نشسته ام، اینجا ساعت 3.5 صبح است، در واشنگتن ساعت 9.5 شب است، در لندن ساعت 2.5 صبح است. به نظر می رسد که عقربه های ساعت مثل دو لبه دو شمشیر دارند آنچه را که نباید در آینده بماند، قطع می کنند و به نابودی می سپارند. قرار است تا یک ساعت دیگر صدام حسین، دیکتاتور عراقی و شاید آخرین بازمانده رام نشدنی عصر دیکتاتوری خاورمیانه توسط ماموران دولت جدید عراق کشته شود. به نظر می رسد که کلماتی مانند صدام حسین، عراق، دیکتاتور، انفجار، قتل عام، در این لحظات مهم ترین کلماتی است که در آسمانی که امواج خبری در آن با سرعت در رفت و آمد است، تکرار می شود. می گویند آدمی در لحظه مرگ تمام تصاویر زندگی اش از کودکی تا پای مرگ را یک لحظه مرور می کند و حالا در بی بی سی و سی ان ان و الجزیره و دیگر شبکه های تلویزیونی می توانی در عرض بیست دقیقه تمام تصاویر زندگی صدام را ببینی، انگار فیلمی برایت پخش می کنند تا تو که بر صندلی قضاوت نشسته ای حکم صدام را صادر کنی. تا یک ساعت دیگر صدام دیگر در این دنیا زنده نیست. مجموعه ای از احساس های متناقض در آدمهاست، از یک سو دلسوزی برای مرگ کسی که هرگز به نظر نمی رسید بمیرد، و از سوی دیگر خشم و نفرت نسبت به آدمی که مرگ کسب و کارش بوده است و امروز کشته می شود، چون کشته است. از یک سو یاد همه بچه های سرباز و بسیجی و رزمنده کشورم می افتم که در بسیاری از صحنه های جنگ به دستور صدام با ناجوانمردانه ترین شکلی کشته شدند و از سوی دیگر فکر می کنم کشتن در هر حال مجازات غلطی است.

سعید می گوید: خودشان او را آوردند، خودشان در جنگ از او حمایت کردند، خودشان او را دستگیر کردند و حالا هم خودشان دارند با کشتن اش تماشاگر جمع می کنند. کلمات سعید را می شنوم ولی نمی توانم بفهمم. پشت این جملات یک نفرت ضدآمریکایی موهوم و یک عشق شرقی موهوم می بینم که برایم معنی و مفهوم ندارد. شهرزاد نیز به تصویر سی ان ان خیره شده و دلش برای مرگ صدام می سوزد. می توانم نوع دلسوزی اش را احساس کنم، فکر می کنم معمولا ما تحت تاثیر اقتدار دیکتاتورها قرار می گیریم و همانطور که آنها خودشان را بی مرگ و ابدی می دانند، انگار ما هم چنین احساسی داریم. به شهرزاد می گویم: من کاری به جنگ کویت و سرکوب شعیان عراق و این ها ندارم، نمی توانم آنها را لمس کنم، اما دوستان خودم را که رفتند و کشته شدند و تعدادشان هم به اندازه تمام حجله هایی بود که سرکوچه های شهرها و روستاها می گذاشتند، زیاد است. من با مجازات مرگ مخالفم، اما مطمئنم صدام باید به بدترین مجازات ممکن محکوم شود.

وکیل صدام، مرد عرب اردنی در برنامه سی ان ان حاضر است. لاری کینگ از او می پرسد: امیدی به نجات صدام دارید؟ می گوید: « برای امید خیلی دیر شده.» می گوید: « تمام محاکمه صدام یک کمدی سیاه بود، یا بازی بود، هم قاضی بازی بود، هم شاهد ها شاهد نبودند، هم شکل دادگاه غلط بود، همه چیز غلط بود. یک دادگاه غیرعادلانه بود.» مطمئنم که در پنجاه سال گذشته عراق همین دادگاه صدام عادلانه ترین دادگاهی بود که برپاشد. یاد تمام کسانی می افتم که در عراق دستگیر می شدند و بدون اینکه هیچ کس از آنها هیچ خبری داشته باشد، تبدیل به جسد می شدند. با خودم فکر می کنم علت اینکه صدام هرگز دادگاهش را جدی نگرفت، این بود که هرگز در عمرش دادگاه و عدالت جدی نبود، آدمها کشته می شدند، چون صدام می خواست، همین. دیکتاتورها همین اند، هرگز نمی توانند در دادگاه درست رفتار کنند، چون فکر می کنند مثل دوره دیکتاتوری خودشان همه دادگاهها بازی است. آنها از اینکه کسی درباره شان قضاوت کند، احساس خشم می کنند.

چنانکه سی ان ان گفته است تا یک ساعت دیگر صدام اعدام می شود. یاد روزهایی می افتم که در بغداد بودم. بدترین چیزی که می توانستی در عراق احساس کنی یک اضطراب سنگین بود که در هوا پر بود، گویی میلیونها چشم دائما نگاهت می کند و تهدیدت می کند. عراقی ها می گفتند، آدمها یا عضو حزب بعث هستند، یا در استخبارات مواظب اعضای حزب بعث هستند. دیکتاتوری صدام یکی از خشن ترین و سخت ترین دیکتاتوری های جهان بود. سیاه ترین نوع زندگی. عراقی که من در همان ده روز دیدم، کشوری بود بسیار فقیر، با جمعیتی مسخ شده از وحشت که در خیابانهایش هزاران اتومبیل کهنه و تصادف کرده از زیر یا کنار یا جلوی عکس های بسیار بزرگ قدی صدام و مجسمه های بزرگ صدام عبور می کردند، انگار عکس ها مواظب مردم بودند. عراق کشوری بود که مردمش زندانی آدمی به اسم صدام بودند، فکر می کنم که دخترها و پسرهای صدام هم زندانی وجود پدرشان بودند، مطمئنم حتی فرزندانش هم تا زمانی که پدرشان زنده بود، هرگز نمی توانستند احساس آزادی کنند. سی ان ان بانویی عراقی را نشان می دهد، یکی از کسانی که طرفدار حقوق بشر است و با مجازات اعدام مخالف است، او یکی از زنانی است که در دادگاه علیه صدام شهادت داده بود. او می گوید: « وقتی در دادگاه نشسته بودم، احساس خوبی داشتم، چون احساس می کردم صندلی من از صندلی دیکتاتور بالاتر است و او مثل جوجه نشسته بود و نمی توانست به هیچکدام از سووالاتی که می کردم پاسخ دهد.» همین شاهد می گوید: « من مخالف مجازات مرگ هستم، اما از طرفی می دانم اگر صدام زنده بماند هر روز گروهی به امید زنده ماندنش کشته می شوند.»

سی ان ان وسط برنامه لاری کینگ، آگهی های تبلیغاتی پخش می کند، آگهی ها نشان می دهد که سی ان ان در بسیاری از جشنواره های خبری برنده بهترین شبکه تلویزیونی شده است. سی ان ان بهترین شبکه خبری است، سی ان ان، هر چه بخواهید بدانید به شما می گوید، تصاویر مجریان سی ان ان پخش می شود، از کریستین امانپور که حدس می زنم بخاطر حاملگی چند ماهی غیبش زده و تازگی دوباره آمده است، شاید به همین خاطر در ماههای حاملگی امانپور آمریکایی ها هم حضور جنگی کمتری داشته اند. حالا دیگر سی ان ان به استقبال سال آینده هم می رود. یک روز دیگر سال 2006 تمام می شود و به نظر می رسد قرار است سال 2007 سالی بدون صدام باشد. آمریکایی ها می خواستند اعدام برای سال آینده انجام شود، اما نوری المالکی نخست وزیر اصرار داشت که هرچه زودتر شر صدام را بکند.

شب عجیبی است. همه تلویزیونها و همه جا در اینترنت پر از تصویر و خبرهای صدام است، هزاران و شاید دهها هزار خبرنگار چشم به تصویر دوخته اند تا آخرین لحظه های زندگی یک دیکتاتور را گزارش کنند، انگار می ترسند که صدام تا ابد زنده باشد. امشب انبوهی از مسلمانان در عرفات مشغول مراسم حج هستند. عربستان معتقد است در این روزها که کشتن حرام است، نباید صدام اعدام شود، اما تروریست های طرفدار صدام و احتمالا طرفدار وهابی های عربستان برایشان مهم نیست که در همین ماه حرام مردم مسلمان عراق در انفجار کشته شوند. از طرف دیگر مسیحیان هم همین امشب و فردا شب به استقبال مراسم سال نوی مسیحی می روند. در ایران فردا و پس فردا تعطیل است. فردا آخرین روز سال و امشب آخرین شب صدام است. حالا صدام را از منطقه سبز، در حالی که لباسی سراسر سیاه پوشیده و پالتویی سیاه پوشیده و کاملا تسلیم مجریان مجازات است، سوار بر ماشین کرده اند و دارند به محل اعدام می برند.

سی ان ان دارد تصاویر سالهای مختلف صدام را نشان می دهد. سالهای قدرت او، زمانی که در میان دهها نظامی این سو و آن سو می رفت و همیشه در حال خندیدن بود. و لحظه ای که دستگیر شد و در حالی که در دادگاه با تحکم با قاضی حرف می زد. به چشم خودت می توانی ببینی که یک دیکتاتور چگونه زیر آوار بنایی که خود ویرانش کرده است، دارد له می شود، از آن ابهت و صلابت و سختی بیرون می آید، مچاله می شود، کوچک می شود، مثل یک گربه ول شده در کوچه که دهها بچه محاصره اش کرده اند، کوچک می شود، مثل یک موش که به تله افتاده است، سرش را به این سو و آن سو تکان می دهد، می داند که بزودی خواهد مرد. می خواهد نفرتش را نسبت به دیگران تا آخرین لحظا زنده نگه دارد، می خواهد نفرتش را با مرگش به دوستانش هدیه کند، تا روح مرگ و نابودی باقی بماند.

حالا آنیش رامان، خبرنگار ویژه جوان سی ان ان از بغداد گزارش می دهد، ساعت در بغداد یک ربع به شش است. آنیش رامان می گوید که صدام را به محل اعدام برده اند. و تا لحظاتی بعد او را اعدام خواهند کرد. خبرنگار زن سی ان ان نیز در گوشه دیگری از شهر بغداد در حال گزارش است، در کنارش دو عراقی تنومند، یکی چفیه عربی برشانه و دیگری با کلاهی برسر، دور آتشی که تا صبح در عراق روشن است نشسته اند و هر دو می خندند. می توانم احساس کنم که چه لحظات سنگینی بر آنها می گذرد، تا یک ساعت دیگر عراق بدون صدام به زندگی اش ادامه می دهد. مردم عراق تا صبح بیدارند و شبکه های تلویزیونی عربی عراق و دیگر کشورهای عرب دارند گزارش لحظه به لحظه مرگ صدام را اعلام می کنند. برای بعضی ها در عراق مرگ صدام به معنی پایان کابوس و برای گروهی دیگر به معنی پایان امید است. شاید همین است که جنگ داخلی عراق را زنده نگه داشته است. تیتر سی ان ان عوض می شود؛ مرگ دیکتاتور. تصویرها با ما حرف می زند. صدام در روزهای قدرتش است، دارد می خندد، بر تختی طلایی تکیه زده و به دوربین نگاه می کند، در میان نظامیان در سالنی بزرگ با پرده ای صورتی پشت صندلی می نشیند. موهایش بلند شده، ریشی انبوه دارد، انگار یک سال است حمام نرفته، موهایش آشکارا سفید شده، مثل انسانهای اولیه می ماند، سربازان آمریکایی گوئی گوسفندی را برای خرید معاینه می کنند، زیر موهایش دنبال نشانه های جسمی اش می گردند، دندانهایش را معاینه می کنند تا مطمئن شوند که خودش است. انگار که کسی به سرعت سقوط کرده باشد. از ارتفاعی به بلندی مجسمه های صدام در بغداد تا قعر زیرزمینی که صدام پس از فرار خودش را روزها و روزها در آن پنهان کرده بود.

ساعت شش صبح به وقت بغداد است. دلم گواهی می دهد که دیگر صدام زنده نیست. یاد تصاویر کشته شدگان حلبچه می افتم، جسدهای خشک شده در گوشه و کنار کوچه ها، اجسادی که با بمب های شیمیایی صدام نابود شدند. صدام دو هفته قبل از مرگش گفت که مسوولیت بمباران شیمیایی ایرانی ها را با افتخار می پذیرم. نمی دانم باید از او به عنوان دشمن میهنم نفرت داشته باشم یا از موجودی به نام دیکتاتور بیزار باشم، مثل هر دیکتاتوری در هر جای جهان. چه فرقی می کند؟ سی ان ان اعلام کرده است که از چند دقیقه قبل مراسم اعدام آغاز شده است. به فردا فکر می کنم، آیا از فردا مرگ صدام به کشته های بیشتری بدل خواهد شد و یا اینکه این مار زخمی سرانجام خواهد مرد و دیگران زندگی بدون وحشت را آغاز خواهند کرد؟

سی ان ان و بی بی سی برای چند دقیقه وارد تونل بی خبری می شوند. به نظر می رسد که گوئی همه ارتباطات با بغداد قطع شده است، این موضوع چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد. آنقدر که سی ان ان تصویر آنیش رامان را از بغداد نشان می دهد. دو شبکه عربی اعلام کرده اند که صدام حسین ده دقیقه قبل به دار آویخته شد. هنوز سی ان ان خبر را قطعا تائید نمی کند. خبرنگار سی ان ان از آنیش رامان می پرسد: با جسد صدام چه خواهند کرد؟ آنیش رامان می گوید که براساس قوانین اسلامی صدام باید به شیوه خاص سنی ها دفن شود. به نظر می رسد که مردم و رسانه های خبری از جسد صدام حسین هم می ترسند. از این وضع از یک سو بغض می کنم، و از سوی دیگر خنده ام می گیرد. باید خندید؟ نمی دانم. دلم گواهی می دهد که انگار باید درهمین لحظه ها صدام در حال جان کندن باشد. چشم هایش بسته می شود، بدنش تکان های شدیدی می خورد و سپس برای همیشه آرام می شود، نه فریاد می کشد، نه مثل تصاویری که نشان می دهند می تواند اسلحه دستش بگیرد و شلیک کند و مردم را بترساند، نه می تواند برای فریب مردم در حرم امامان شیعه نماز بخواند، نه می تواند جنگی راه بیندازد، نه می تواند در میان مردمی که برایش دست تکان می دهند حاضر شود و بچه ها را بغل کند، نه، او دیگر نمی تواند هیچ کاری بکند. صدام تمام شده است. به نظر می رسد که آمریکایی ها مواظبند که مبادا چنین تصویری ایجاد شود که آمریکایی ها صدام را کشته اند. از احساس تبدیل یک دیکتاتور قاتل به یک قهرمان حالم بد می شود، مگر تا به حال چنین نبوده؟ مگر صدام و حافظ اسد و بسیاری دیگر از قهرمانان دنیای عرب همانها نبودند که قتل عام می کردند و همیشه هم مردمی بودند که عاشقانه دوستشان بدارند. اما صدام نباید شهید شود. او یک قاتل کثیف است، این وحشتناک است که یک قاتل که بارها ملتش را قتل عام کرده قهرمان همان ملت شود.

حالا دیگر صدام آرام شده است. دو سه دقیقه ای است که او را تحویل عراقی ها داده اند و او می داند که دیگر همه چیز تمام است. از او می پرسند: چیزی می خواهی؟ می گوید نه. او باید آخرین نقش اش را هم خوب بازی کند، باید آخرین زهرش را هم بریزد، باید در همین لحظات خودش را با همین چند کلمه در دل مردم عراق حفظ کند. روبرویش عکاسان و فیلمبرداران دارند عکس می گیرند، با خودش فکر می کند. این هم یک مراسم باشکوه است، مثل یک سخنرانی، باید خشم نگاهش و کینه های عمیقش را بگذارد و برود. می خواهی سرپوش بر چهره ات بگذاری؟ می گوید نه. می خواهد تا آخرین لحظه به دنیایش نگاه کند. به دنیایی که زمانی توی مشتش بود. می توانست در محدوده جغرافیایی عراق خدا را هم زندانی کند، می توانست هر کسی را که خواست بکشد، هر چیزی را بدست بیاورد، به هر جا شلیک کند، هرچه خواست بگوید. حالا دیگر فقط چند لحظه دیگر باقی است. چطور ممکن است من بمیرم؟ آیا آن همه فدایی که پیشمرگ من بودند، می گذارند که این خائنین مرا بکشند؟ ممکن نیست. من هرگز نخواهم مرد. همین حالا گروهی به همین جا می ریزند و پدر ملت عراق را نجات می دهند. فقط دلش می خواهد بداند که چه کسانی به او خیانت کردند؟ چگونه توانستند او را به آمریکایی ها بفروشند؟ فقط دلش می خواهد بداند که چه کسی به آمریکایی ها خبر داد که من کجا پنهان شده ام؟ کسی نمی دانست. ماموران می آیند، حلقه گره خورده را دور گردنش می اندازند، دوربین ها عکس می گیرند. باید آخرین عکس ها را با صلابت و اقتدار بگیرد.

آنیش رامان از بغداد گزارش می دهد. آنیش وقتی جنگ عراق شروع شد، بچه بود. یکی از همان خبرنگارانی که در میدان مینی به اسم عراق می شد که منفجر بشود، یا به گروگان برود و جلوی دوربین سرش را ببرند، یا در جریان تیراندازی گلوله ای سینه اش را بشکافد و تبدیل به جسد شود. اما آنیش شانس آورده است، او زنده مانده است، حالا دیگر سنش بالاتر رفته و یک چهره سرشناس خبری جهان است. یکی از دهها خبرنگاری که در عراق زنده مانده است. آنیش خبر می دهد که صدام کشته شده. چنان خبر را می گوید که همه مطمئن شوند. گوئی اگر مردم مطمئن نشوند، ممکن است صدام زنده بماند و فردا باز هم انفجار و انفجار و انفجار و چرا که نه، با این تصور که شاید صدام دوباره بر سر قدرت برگردد. سی ان ان دائما برکینگ نیوز خودش را قطع می کند و روی آن دوباره برکینگ نیوز می دهد. آنیش به نقل از دو شبکه خبری عراق اعلام می کند که صدام حسین و برادرش بارزان التکریتی و عواد بندر رئیس دادگاههای انقلاب کردها هر سه اعدام شدند. آنیش می گوید که تلویزیون عراق بعد از اعلام این خبردارد قرآن پخش می کند. مطمئن هستم که تا چند ساعت دیگر بغداد بارها با انفجار آخرین جان کندن های صدام خواهد لرزید. این لحظه شگفت انگیزترین لحظه سرنوشت عراق است، ساعت شش و پنج دقیقه صبح 29 دسامبر2006 مطابق با هشتم دی ماه 1385 صدام کشته شده است. الآن بیست دقیقه است که عراق بدون صدام نفس می کشد.

تصاویر سی ان ان میشیگان را نشان می دهد، گروهی از عراقی ها دارند می رقصند و شادی می کنند. شبکه عراقی « ال حور» مرگ صدام را اعلام کرده است. عراقی ها پرچم در دست شادی می کنند و می رقصند. سعی می کنم بفهمم چطور می شود با مرگ یک نفر آدم برقصد. کابوس صدام را به یاد می آورم. می دانم که در نبودن صدام خیلی ها در عراق احساس زندگی خواهند کرد. این یک حس وحشتناک است، اسمش را می شود گذاشت تراژدی، تراژدی دیکتاتوری. سی ان ان اعلام می کند که عکس ها و ویدئوی اعدام صدام را هم بدست آورده است. در همین یک ساعتی که گذشت صدام از بین رفت. قرار است تا روز دوشنبه جرج بوش حرف نزند، مطمئنم که اگر حرف بزند احتمالا مزخرف خواهد گفت. بهتر است حرف نزند. وکیل صدام هم کشته شدن او را تائید می کند. یک ساعت قبل همین وکیل داشت می گفت که دیگر برای امید داشتن دیر است و حالا در مورد صدام با فعل ماضی حرف می زنند. تلویزیون، صدام را در حالی که قهقهه می زند نشان می دهد. گوئی قهقهه به دنیای است که به همین راحتی تمام می شود. آنیش رامان می گوید که عراقی ها پس از اعدام صدام دور جسدش رقصیده اند. عراقی های میشیگان حالا دیگر خیابان را روی سرشان گذاشته اند. خبرنگار سی ان ان با یک جوان عراقی مصاحبه می کند. او می گوید که از مرگ صدام بسیار خوشحال است. یک روحانی شیعه در میان عراقی های میشیگان است، او می گوید که امشب شب قضاوت است، امشب شب مکافات است، امشب شب آخر است. او می گوید که عراق بدون صدام برای مردم عراق بسیار امن تر است. جمعیت دارند می رقصند.

آخرین جملات صدام هم در تاریخ ثبت می شود. در آخرین لحظات با صدای بلند الله اکبر را بر زبان راند و گفت: « عراق پیروز خواهد شد، فلسطین عربی است و از فارس ها برحذر باشید.» حلقه دور گردنش محکم می شود و زیر پایش خالی می شود. تصویرها در هم می شود و آخرین نفس هایش را هم می کشد. جسدش بالای دار باقی می ماند، تا چند ساعت. دختر صدام خواسته است که جسد پدرش را در یمن دفن کنند.

ساعت هفت صبح به وقت بغداد است. آنیش رامان حالا دیگر در بغدادی گزارش می کند که سپیده سرزده است. بارها و بارها تاکید می کند که صدام کشته شد. نماینده عراق در سازمان ملل از جنایات صدام می گوید، از صدها هزار کشته در جنگ عراق و ایران، از هزاران کشته در جنگ کویت، از هزاران اعدام شده، از هزاران نفر که بعد از حمله آمریکا در انفجارها کشته شدند. فهرست کشته ها زیادتر از آن است که بتوان برای صدام دل سوزاند، اما ذهنم هنوز و همچنان می گوید که مجازات مرگ غلط است.

صدام با شاپو، صدام با اسلحه، صدام سوار اسب، صدام با چفیه و عقال، صدام در حال نماز خواندن، صدام در کنار همسر و فرزندان، صدام با لباس نظامی، صدام در حال دست تکان دادن برای انبوه طرفداران، صدام در حالی که در زیرزمینی دستگیر شده و باورش نمی شود که او را گرفته باشند، صدام در دادگاه با چشمانی پر از خشم و نفرت... دیگر تمام شد. صدام حسین مرد، مثل همه دیکتاتورها. فردا آخرین بمب ها منفجر می شود، آخرین اشک ها می ریزد و باز هم کسانی هستند که حاضرند قدرت را در دست بگیرند، بکشند و عربده بکشند و بدانند که سرانجام در دو متر جا دفن خواهند شد.

سید ابراهیم نبوی
ساعت هفت صبح نهم دیماه 1385 به وقت بغداد

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/186