یکشنبه 19 آذر 1385

اولین سفرم بازگشتنم بود

coming home.jpg

برگشتم خونه و از یک فشار وحشتناک سفر راحت شدم. وقتی می خواهی سفر بری انگار که می خوای پرواز کنی و وقتی پرواز می کنی، از ترس سقوط می خواهی زودتر برگردی. قسمت سفر روحم پر شده، دلم برای مدتی طولانی خونه می خواد و سکوت و وررفتن با کاغذهام و نوشتن و زندگی آروم. زیادی مسافرت رفتم.

البته خیلی تجربه های عجیب و جالبی برام بود. تازه دیدم چقدر آدم باحال و خوب توی دنیا هست که تو وقتی ندیدیشون و یا فقط با نوشته هاشون ارتباط داری، چقدر احساس می کنی آدم توی دنیا کم هست. کلی جاهای خوب رفتم، کلی آدم های خوب دیدم، کلی مهمان نوازی شدم، کلی تجربه پیدا کردم. تازه فهمیدم وقتی می گن دنیادیده یعنی چی. خیلی مهمه که دنیا رو ببینی و وقتی در مورد آدمها فکر می کنی و حرف می زنی، ببینی که راجع به چی حرف می زنی. یک حس بزرگ در پایان این سفر دوماهه دارم و اون احساس مورد مهربانی قرار گرفتن هست. مورد مهربانی کسانی که من رو نمی شناختند و یک دریچه نوشتاری من رو با آدمها پیوند می داد. و گاهی هم فقط یک احساس هموطن بودن، هم زبان بودن و هم سرنوشت بودن.

حس خوبی دارم، باید بشینم و این همه لطف و خوبی رو مزمزه کنم. هنوز مزه خوبی های این همه رفیق توی این دنیای بزرگ زیر زبونم هست. گاهی فکر می کنم واقعا من به اون خوبی بودم که این همه مورد خوبی قرار گرفتم؟ حتما اینطوری نیست. البته فکر می کنم که این دوستان خوب بخاطر من نبود که دست هاشون این همه پر از مهربونی بود، بخاطر این بود که خودشون خوب بودن. چقدر خوبه که این همه آدم باحال توی دنیا هست. داستان این همه خوب ها رو بزودی می نویسم. خیلی زود.

وقتی رسیدم خونه دیدم همه چیز قاطی پاطی یه، خاک گرفته و کهنه شده، باید یک هفته دستمال به دست گرفت و خونه رو تمیز کرد. البته منظورم خونه خودم در بروکسل هست، ولی از طرف دیگه دوم دام هم به هم ریخته و بی نظم و کهنه و گرد و خاک گرفته بود. باید یک سروسامان حسابی بهش بدم. می خوام یک کارهای خوب اساسی توش بکنم.

دقت کردین منم مثل اسکارلت اوهارا همه اش می گم فردا؟ و تصمیم می گیرم از فردا همه چیز رو درست کنم؟ همینه دیگه. آدم یا می شه یک اسکارلت اوهارای پر از امید، یا می شه یک پدرسوخته ای مثل رت باتلر که معلوم نیست یک بی شرف بی وجدان هست یا یک انسان کاملا مسوول، یا مثل ملانی می شه یک آدمی که این قدر خوب هست که اصلا دوست نداری باهاش حرف بزنی و یا می شه مثل اشلی که اینقدر بی تصمیم و فس فسو هست که حالت رو به هم می زنه و تمام خوبی هاش هم بخاطر بی عرضگی اش هست. فعلا که اسکارلت شدم.

به قول اسکارلت اوهارا، فردا، فردا روز دیگری است.
بروکسل، 18 آذر 1385

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/183