پنجشنبه 25 آبان 1385

نیویورک، نیویورک

ecuadurian1.jpg
یک اکوادوری تنها، او هرگز نیویورک را ندیده است، اما عکسش را خیلی ها دیده اند. رضا می گوید: او دوست ندارد تصویرش را دیگران ببینند.

اصلا انگار که وارد یک کره دیگر شده ای، نه ربطی به ایران و منطقه ما داشت و نه حتی ربطی به اروپا و کمی بیشتر و پیشتر بروم. حتی هیچ ربطی هم به بقیه ایالات و ولایات ینگه دنیا هم نداشت. یک چیزی بود کاملا شبیه خودش، نه مثل لس آنجلس، نه مثل پاریس و نه حتی مثل سانفرانسیسکو که قرار بود بروم و دو سالی در آن زمین گیر شوم. این نیویورک واقعا یک دنیای دیگر بود و هست. نه که فکر کنی مثل شعبده بازی است که چشمت را می فریبد و تو را دائما گرفتار تصاویر تازه می کند، نه، اصلا این نبود، یک دنیای کاملا دیگر بود. یک دنیایی که هرگز ندیده ام.

ecuadurian2.jpg
یک پیرمرد بیخانمان از کستاریکا، داستانش را می توانی از چهره اش بخوانی

رضا دل قوی، دوستی که حال و هوای عشایر قشقایی را دارد و انگار که همان ابهت کوههای عشایر نشین کشورمان در چهره و لحن و صدایش است، راهنمای ما شد برای نشان دادن نیویورک. همین شد که به محض رسیدن به نیویورک رفتیم به منهتن و جای برج های فروریخته تجارت جهانی را دیدیم. برج ها فرو ریخته بودند، اما شهر و تجارت جهانی به کارش ادامه می داد. انگار که مگسی آمد و نشست و در غارهای تورابورا گم شد. نیویورک جز اینکه از نظر من مرکز دنیاست، گویی که شهری است بی شب و تازه وقتی وارد آن شدی مفهوم ساختمان های بلند و چراغ های نئون و جمعیت انبوه و پلیس و هلی کوپتر و پول و ثروت و این جور چیزها را می فهمی. اصلا یک جای دیگر است. رضا مثل بلدی که کوههای عشایر نشین را می شناسد، تمام کوه و کمر نیویورک را نشان مان داد.

iran2.jpg
این سوی زندگی، مرد عرب خوزستانی تمام زندگی اش در همین خلاصه می شود.

شب رفتیم خانه رضا. و من دیدم که این ایرانی عاشق سرزمینش، چگونه تمام یادگارهای پدری و مادری را در آن زیرزمین منظم و دقیق خانه نگه داشته است. همسرش مارتا، بانویی سرخپوست از اهالی اکوادور، مادر سه فرزند ایرانی اکوادوری، برای مان قورمه سبزی آماده کرده بود. با سلیقه زنی که جزئیات فرهنگ و زبان و تمدن ایرانی را فهمیده و به آن احترام می گذارد. همین احترام را در عکس های بی نظیری که رضا از مردم اکوادور گرفته بود دیدم.

ecuadurian4.jpg
مردم پرو و لاماهایی که به دلایل جغرافیایی الاغ نیستند.

رضا عکاس بسیار خوبی است. عکس هایش از طبیعت است و آسمان و ابرها و انعکاس و نور. و البته مردم نیز در عکس هایش هستند، مردم تنها، مردم خوشحال، مردم رنج دیده، مردم شاد و هر جور که فکر کنی.

iran3.jpg
ایران، عشایر و لاماهایی که به دلایل جغرافیایی الاغ هستند.

آدمهای رضا در عکس هایش پر هستند از احساس و می توانی داستان آنها را از یک بار که چشم دوربین به سرنوشت آنها باز و بسته می شود حدس بزنی.

iran1.jpg
ایران، یک افغانی که ما ایرانیان بسیار دوستش داریم...

نیویورک را دوست داشتم، رضا را دوست داشتم، مارتا مورد احترام من است و ارس، پسر کوچولوی آنها.... نوجوانی که تسبیح را دوست دارد.

داستان رضا را بعدا به تفصیل خواهم نوشت. دوست دارم بروید و عکس های رضا را خوب و با دقت ببینید. رضا به من اجازه داده که در مورد عکس هایش داستان بنویسم. می خواهم این کار را بکنم.

این هم آدرس وب سایت رضا، بروید و عکس هایش را ببینید.
http://www.photofixinternational.com

نیویورک، 24 آبان 1385

گزارش | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/175