جمعه 21 مهر 1385

به سوی سانفرانسیسکو

سفرنامه آمریکا، قسمت دهم

san fransisco 056.jpg
قسم می خورم که این تصویر در سانفرانسیسکو گرفته شده است، البته چیزی از سانفرانسیسکو در این تصویر معلوم نیست، چون من فقط از بالکن همسایه مرتضی نگاهی عکس گرفتم.

فی المقدمه: سفرنامه را یکی دو روزی شل و ول گرفتم، شاید به دلیل این سفر چند روزه به کانادا. واقعیت این است که ممکن است این وسط ها گاهی بخواهم در مورد کانادا چیزهایی بنویسم، ولی قصد من این نیست که تمرکز را از روی سفرنامه آمریکا و جستجو در فهم مساله آمریکا از دست بدهم. به همین دلیل سفرنامه آمریکا را ادامه می دهم. دو نکته را باید توضیح بدهم، اول این که این سفرنامه صرفا به روایت سفر نمی پردازد، بلکه در آن کلی داستان آدمها و تفسیر فضاها را خواهم نوشت و از طرف دیگر ممکن است از خودم هم یک چیزهایی دربیاورم که اصلا ربطی به آمریکا ندارد، که با توجه به وسعت این کشور هر چقدر هم از خودم حرف در بیاورم در آمریکا جا می شود.

بلانسبت، به سوی سانفرانسیسکو
دو ساعتی است که هواپیما به طرف سانفرانسیسکو می رود. و من هر لحظه با چیزهای جالب تری برخورد می کنم. نمی دانم شاید وقتی پروازها داخلی ش، دیگر آن دردسرهای گشتن و پدر در آوردن کم شد. اما شاید وقتی رسیدیم سانفرانسیسکو دوباره همان بساط باشد، البته بعید است و مهم هم نیست. به هر حال فعلا که پریدم وسط آب و مطمئنم که غرق نمی شوم. تا چهار ساعت دیگه آذر یا « صدی» را بعد از بیست و چند سال می بینم. خیلی خوشحالم. می ترسم. می دانی؟ وقتی آخرین بار صدی رو دیدم تازه چهل سالش بود و در اوج شور و شر زنانگی اش بود و تازه گل داده بود کارهایش در تئاتر و تلویزیون و حالا نمی دانم که چه تصویری از او خواهم دید. مطمئنم که استواری شخصیت خودش را حفظ کرده ولی نمی دونم چین و چروک را چه کرده. گاهی که توی آینه خودم را نگاه می کنم، باورم نمی شود، ولی باید باور کرد. نه، این برف را سر باز ایستادن نیست.

بانویی صد و شصت ساله
وقتی وارد هواپیما به مقصد سانفرانسیسکو شدم، دقیقا بهترین جا نصیب من شد. شماره 35 F ، آخرین ردیف و در کنار یک بانوی فرانسه زبان بامزه که دیگر 60 ساله نیست. شیرین که حساب کنی 160 سالی را دارد. بانوی محترم از هنگام ورود به هواپیما شروع کرد به خواندن یک رمان فرانسه و از دو ساعت قبل تا حالا پنج تا چای با شیر و شکر خورده. من هم که وقتی خودنمایی می کنم و می خوام خودم را آدم حسابی نشان داده و به منصه ظهور برسانم ، خودم را می تپانم توی کون مردم. این خانومه می گه «تی»، من هم لیوان رو براش نگه می دارم تا آقای مهماندار براش «تی» بریزه، بعد ظرف شیر رو می دم دستش، بعد ظرف شکر و قاشق همزن رو بهش می دم. البته این کار من تصادفا ابعاد انسانی هم داره، چون این خانومه آنقدر پیره که اگر خودش بخواد این کارها رو بکنه، احتمالا از خستگی بیهوش می شه و می میره. یک بار که به امید خدا از جاش بلند شد و به امید ابوالفضل موفق به نشستن شد، نیم ساعتی طول کشید. وای! من چرا اینقدر بد راجع به مردم حرف می زنم؟ من خیلی بدم؟ به قول لیلا نبوی: بابا! من خیلی بدم؟

یک ژاپنی وسط حلق من
از طرف دیگه نفر جلویی من یک ژاپنی پررو است که از وقتی کپه مرگش رو پرت کرده روی صندلی جلویی، صندلی شو خوابونده وسط حلق من و به همین دلیل تصویر هری پاتر که داره از تلویزیونی که روی پشتی صندلی نفر جلویی که جلوی چشم من باید باشه و توی دهن من هست، را با دندانم می بینم. من در این شزایط واقعا مجبورم به جای چشمم، با دندونم هری پاتر نگاه کنم. و نگاه کردن به هری پاتر با دندونی که روکش داشته باشه اصلا حال نمی ده. تصویر هری پاتر چنان توی دهان من هست که دو سه بار تا حالا خواستم «مودی چشم باباقوری» رو گاز بزنم. از طرف دیگه دو سه بار با مهربانی به مرد ژاپنی نگاه کردم که خجالت بکشه و صندلی شو صاف کنه، اما این مرد بیرحم عوض اینکه پشت صندلی شو صاف کنه، فقط لبخند زد، در حالی که من اصلا هیچ احتیاجی به لبخند اون نداشتم. چیزی هم نمی شه بهش گفت. اون قانونا حق داره صندلی شو بخوابونه، حتی اگر هری پاتر بره وسط حلق من. البته به یک نتیجه مطابق معمول نژادپرستانه رسیدم و اون اینکه اصولا ژاپنی های توریست خیلی آدمهای پررویی هستند. البته این موضوع هم طبیعی است که اگر یک آدم پررو نباشه معمولا توریست موفقی از آب در نمی آد.

آمریکا، آمریکا، عاشقتم
بگذریم. مکاشفات جدیدم در مورد آمریکا در حال تبدیل به تئوری است. اول اینکه آمریکا اصلا یک کشور نیست، بلکه یک دنیای کامل است( یک کره زمین که به جای این که گرد باشد پهن است.) و من فکر می کنم بخش وسیعی از آمریکایی ها، از اینکه غیر از آمریکا سرزمین های دیگری مثلا اروپا، آسیا و آفریقا وجود دارند، هنوز خبر ندارند. یا فکر می کنند شوخی است. البته این کشف را من با نبوغ همیشگی ام درک کردم. می دانی که تا این لحظه من هنوز چیزی جز آسمان از آمریکا ندیدیم و فقط هواپیما و فرودگاه دیدم. و با این اطلاعاتی که ندارم خیلی جالب است که می توانم نظراتی با این دقت و زیبایی بدهم. نه؟ جالب نیست؟ ممنون که از من تعریف می کنی و عقده های فرو خورده مرا ارضاع می کنی.

هری پاتر، تنها افسانه جهانی غیرآمریکایی
به این نکته دقت کردی که هری پاتر تنها افسانه جهانی است که آمریکایی نیست و یا توسط آمریکایی ها ساخته نشده. مثلا سوپرمن، بت من، جنگ های ستاره ای، جیمزباند، حتی افسانه های والت دیسنی که خیلی از آنها به وسیله ذهن های اروپایی نوشته شدند، بالاخره توسط آمریکایی ها جهانی شدند. تو این وسط تنها افسانه جهانی که نه تنها آمریکایی نیست، بلکه هیچ اثری هم از آمریکا توش نیست، هری پاتر هست. به عبارت دیگه تنها افسانه قرن ماست که بدون آمریکایی شدن تمام اذهان دوازده ساله ها رو( از جمله من و تو و فری و دیگران) تسخیر کرده. فعلا یک ساعت و نیمی از هری پاتر( جام آتش) رو که تلویزیون هواپیمای یونایتد داره پخش می کنه دیدم. ویدئوی هواپیما هشت تا فیلم پخش می کنه که هفت تاش از اون فیلمهای رومانتیک و مسخره است و یکی اش «هری پاتر» که برای من مسخره نیست و احتمالا برای خیلی ها مسخره است و خیلی ها از اون خوش شون نمی آد.( اعتراض گروهی از حضار: اگر خیلی ها از هری پاتر خوش شون نمی آد، پس چرا پرفروش ترین فیلم و کتاب تاریخ سینماست؟ در این رابطه به دلایل شخصی اندکی اغراق شده است که به بزرگی خودتان می بخشید.) البته من معتقدم که فقط شوشو از هری پاتر خوشش نمی آد، چون فری وقتی هری پاتر می خونه توش غرق می شه و احتمالا شوشو رو کمتر می بینه، وگرنه هرکسی هری پاتر رو بخونه ممکنه توش غرق بشه. در مورد شوشو و فری چون ممکنه معلوم بشه منظورم از شوشو و فری چه کسانی هستند، حتی به خود شوشو و فری هم نمی گم منظورم چیه و کیه.

مشکل سفر به آمریکا
حالا می فهمم چرا همه فکر می کنن آمریکا یک دنیای دیگه است. چون اختلاف ساعت بین ایران و اروپا و ایران و آمریکا اینقدر متفاوت هست که آدم خود به خود احساس می کنه وارد یک دنیای دیگه شده. البته این دلیلی که آوردم برای این بود که خیلی خسته ام، وگرنه یک دلیل منطقی می آوردم که خودم هم جلوی شما شرمنده نشم. به هر حال دلم یک خواب خوب می خواد و امیدوارم هرچه زودتر این روزهای سفرطولانی بگذره و من برگردم به خونه خودم. راستی می دونین من خیلی اوقات اشتباها به بروکسل می گم تهران؟ مثلا می گم دوست دارم زودتر کارم تموم بشه و برگردم تهران( که در این حالت منظورم بروکسل هست.) می دونی! با وجود اینکه فکر می کنم آمریکا دنیای بزرگ و عجیب و جالبی است، اما اصلا دوست ندارم اینجا زندگی کنم. شاید به این دلیل که اگر یک موقعی خواستم به تهران برم، فاصله بروکسل تا تهران کمتره تا فاصله آمریکا. جون مادرتون! آخه این هم شد دلیل؟ به قول محمد الف از دوستان مهم بروکسلی: اگر می خوای زندگی کنی برو آمریکا، اگر می خوای کار کنی بمون بلژیک. اصلا دلم نمی خواد اینجا بمونم.

وقتی که مرغ مزه لاستیک می دهد
این تجربه رو قبلا توی زندان کردم. برای گذراندن وقت در هواپیما دوباره غذا خوردم. دیگه نمی دونم شام بود، ناهار بود، صبحانه بود، چه کوفتی بود!؟ قیافه اش شبیه مرغ بود، ولی مزه اش مثل تایر تراکتور بود که زمانی زیاد می خوردم. دارم زیادی غرغر می کنم، نه؟ فکر می کنم بخاطر خستگی پرواز باشه. بانوی 160 ساله از جاش بلند شد و رفت دستشویی. فکر کنم یه پی پی کنه به شهادت برسه. راستی یه شراب قرمز کوچولو هم محض راحت شدن و رفع خستگی خوردم، ولی از قضا سرکنگبین صفرا فزود. اصلا اثری موجود نشد.

مشدق هم رفت
این نگاه دکتر جلال متینی به کارنامه سیاسی دکتر مصدق هم داره کلی بلا سر من می آره. راستش رو بخواهید من اصولا با هر کسی که همه در موردش توافق دارن، معمولا مشکل دارم. این هم بخشی از مشکلات روحی و روانی منه، ولی دکتر متینی در این کتاب با متانت تمام ایمان همه را به پیر احمد آباد از بین برد و چقدر هم من در این مورد قلبم شکسته. واقعا که... در طول تاریخ یک « مصدق» داشتیم که لک ورنداشته بود، اون هم مورد اصابت قرار گرفت. واقعیتش اینه که من اصولا از اینکه موجودی در تاریخ وجود داشته باشه که هیچ ایرادی نداشته باشه و هیچ کس ازش انتقاد نکنه بسیار نارحت می شم و این کتاب هم اگرچه کمی منو آزار داده، ولی فکر کنم برای مزاج کلیه امت ملی و ملی مذهبی مفید باشه. در طول سفر دارم این کتاب رو می خونم و از تاریخ پند می گیرم.

اتاوا، بیستم مهر 1385

گزارش | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/149

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:به سوی سانفرانسیسکو:

» aromatherapy gift baskets from aromatherapy gift baskets
Which acts like for a consider cakes gourmet food gift basket boston special and of a for special. Decorations aroma... [Read More]

Tracked on December 16, 2007 10:43 PM