پنجشنبه 20 مهر 1385

یک گزارش جدی از یک برنامه کمدی

سفرنامه آمریکا و کانادا، قسمت نهم

عکس ها از بابک تهرانی است.

toronto 1.jpg
ابراهیم نبوی در حضور 450 نفر از تماشاگران برنامه هایش نشسته است.

از صبح که از خواب بیدار شدم اضطراب برنامه را داشتم. وحشتناک. بخصوص که می خواستم فرم برنامه را نسبت به اجرای آمریکا تغییراتی بدهم و این تغییرات برایم تازگی داشت. صبح را رفتیم دفتر شهروند. بعد از شش سال که دنا رباطی را ندیده بودم، دیدمش؛ بغل و احساس گرما و نگاه های جستجوگر در جستجوی تغییرات.

او در من آرامش را یافت و من دیدمش که شش سالی جوانتر از گذشته شده است. این دنا رباطی انگار دور از جانش حسین پناهی مرحوم است، با همان دل ساده و تمیز و همان روح حساس و شاعرانه. به نظرم شبیه چوپان نی زنی در اطراف کهکیلویه است که هر حسی را با تمام وجود نشان می دهد. آدم همیشه انتظار دارد همین حالا نی اش را از جیبش در بیاورد و برای گوسفندانش نی بزند و خودش هم کلی گریه کند. هنوز رسیده و نرسیده، دنا گفت که اضطراب دارد او را می کشد. ظاهرا باید معرفی مرا می کرد و به او گفته بودم بخشی از اعتراف را با هم اجرا کنیم. و نگران بود که معرفی من چگونه انجام خواهد شد و به کجا خواهد رسید.

8.jpg
دنا رباطی در حال معرفی ابراهیم نبوی با احساسات کامل

حالا باید چی کار کنیم؟
نشستم پشت میز و یک قطعه دو سه دقیقه ای در معرفی نبوی پیشنهاد کردم برای اینکه دنا رباطی آنرا بخواند. از روی متن خواند و خوشش آمد. برایش جالب بود. کلی از بخش هایش را دستکاری کرد و از یک متن سردستی تبدیلش کرد به یک متن تمیز. برایم جالب بود که چقدر کلمات را جدی می گیرد. بعد هم 12384 پیشنهاد برای شروع برنامه با اشکال مختلف داد. نیم ساعتی که گذشت دیدم که راحت شده، گفت: الآن پر از انرژی مثبت هستم. وای ی ی ی ی. خدا را شکر که انرژی مثبت اش هسته ای نبود. به هر حال با این انرژی مثبت کلی تمرین کردیم تا بخش اعتراف را دوتایی اجرا کنیم. او قرار بود نقش بازجو را بازی کند و من نقش محمد خردادیان را. تمرین ها هم بد نشد. بالاخره بعد از کمی آمادگی از دفتر شهروند بیرون آمدیم و زدیم به راه خانه.

نبوی مضطرب می شود
آقا! من نمی فهمم چرا بعد از هشتاد تا برنامه هنوز احساس اضطراب دارم؟ درست بشو هم نیست. حالا مصیبت دیگر هم اینکه باید برای روز هم مقاله ام را می فرستادم. نتیجه این شد که تمام مدتی که من برنامه را آماده کرده بودم و یادداشت هایم را نگاه کرده بودم سر جمع یک ساعت هم نشد. اضطر زده بودم سنگینگ! حسن زرهی عزیز هم متوجه اضطراب من شد و هر چه داستان در مورد سخنرانان مضطرب بلد بود در طول راه به من گفت. یک داستان در مورد سفر خودش به آتلانتا بود و اینکه متن سخنرانی اش را عوضی برده بود و نزدیک بود به جای مشکلات اقتصادی ایران در مورد خطر تروریسم و بنیادگرایی حرف بزند( که البته خیلی هم فرق نمی کند.) داستان های حسن که جهت اضطراب زدائی گفته می شد حداقل فایده اش این بود که من هر کاری کردم نتوانستم جلوی اضطرابم را بگیرم. و وقتی به محل سالن برنامه رسیدیم دیدار با دنا رباطی مشکل مرا حل کرد. چون دیدم نه تنها اضطراب من رفع نمی شود، بلکه باید اضطراب دنا را هم رفع کنم. بالاخره رفتیم توی سالن و در محل سالن کلی با میکروفون ها که مشکل داشتند و موضوع شمعی که باید در جریان احضار روح روشن می شد، اما از دید سکیوریتی دانشگاه محل برگزاری مراسم ممنوع بود، ور رفتیم. ملت هم یواش یواش داشتند می آمدند.

10.jpg
تصویری از سالن، از پشت سر حاضرین، به دلیل وجود سرهای مردم در این عکس امکان سرشماری سالن هم وجود دارد.

کشتار در تورنتو
از صبح من دائما متهم به قتل می شدم. حسن زرهی و شاهرخ عزیز که به پدرش و خودش ارادت فراوان دارم، تلفن های شان زنگ می زد و ملت می پرسیدند که باید از کجا بلیط بخرند. در حالی که بلیط ها سولداوت شده بود. در نتیجه حسن زرهی بعد از هر تلفنی به من می گفت: « آقا! این طرفدارات منو کشتند.» از طرف دیگر وقتی به سالن رفتیم با خانمی مذهبی که با چند پسر و دختر روزه دار که آمده بودند برای اداره سالن کمک کنند، مواجه شدم. ایشان تا مرا دید گفت: « آقای نبوی! من هر روز مطالب شما رو می خونم و از خنده می میرم.» این دومین اقدام به قتل بود. اما موضوع مهم تر زمانی بود که دنا رباطی می خواست نبوی را معرفی کند. دنا در معرفی اش گفت: « نبوی و مخملباف دو نفری بودند که انفجاری در ایران بوجود آوردند.» این حرف دیگر یک اتهام به قتل ساده نبود، پای انفجار در کار بود.

سیمای طنزنویسی در میان جمع
با آمدن جمعیت در سالن من مجبور شدم به راهرویی که مثلا پشت صحنه بود بروم و همانجا بود که مشکلات شروع شد. اضطراب و چای و آب دست به دست هم دادند و من به مدت یک ساعت در جستجوی دستشویی در راهرویی که هیچ راهی به سوی محل مذکور نداشت سرگردان ماندم. بابک، جوانی که از مراسم عکس گرفت و خیلی هم خوب عکس گرفت( البته مشکل عکس های من ناشی از قیافه خودم است، به گیرنده های خود دست نزنید.) دائما در آن لحظه های فشار از پائین، چانه زنی از بالا از من عکس می گرفت و من مثل تمام هشت سال خاتمی که از پائین و بالا تحت فشار بود، اما لبخند می زد، لبخند می زدم. با نزدیک شدن زمان اجرای برنامه من هیچ مشکلی نداشتم، چون مطمئن بودم که برنامه با نیم ساعت تاخیر ایرانی برگزار می شود و شد.

9.jpg
تصویری از حاضرین در سالن از وسط، این سالن پله هم داشت.

نبوی را بهتر بشناسیم
بالاخره با دست زدن حضار به نشانه اعتراض به دیر شدن برنامه دنارباطی پشت تریبون رفت و ضمن متهم کردن من به انفجار، به درگذشت عمران صلاحی اشاره کرد و سپس مرا معرفی کرد. متنی که برای معرفی من خوانده شد چنین بود و هست و نخواهد بود.

زندگینامه ابراهیم نبوی

ابراهیم نبوی در سال در ماه آبان در یکی از روستاهای اطراف آستارا به دنیا آمد. وی تا قبل از اینکه طنزنویس شود، مدعی بود متولد تهران است. وی در سن چهار سالگی موفق به فراگیری زبان فارسی از مادری گیلک و پدری ترک شد و از آن پس هر سه زبان را تلاش کرد جدی بگیرد. این تلاش تا کنون ناموفق مانده است.

ابراهیم نبوی، به دلیل اینکه پدرش از مزدوران رژیم گذشته و خودش از وابستگان پدر بود، همراه ایشان دائما به سفر می رفت و به همین دلیل در شهرهای تهران، رفسنجان، جیرفت و کرمان دوره دبیرستان خود را گذراند و در این شهرها با فرهنگ غرب آشنا شد و از یک مزدور رژیم سابق به یک مزدور غربزده رژیم سابق تبدیل شد.

12.jpg
یک عدد ابراهیم نبوی در حال ایستاده استندآپ کمدی نشسته برگزار می کند.

ابراهیم نبوی در سن هجده سالگی عاشق شد. عشق او را تکان داد و حاصل این عشق تبدیل او از یک جوان خوب و معمولی و دوستدار گوگوش و داریوش و دمیس روسس به یک پیرمرد عاشق دکتر شریعتی شد. وی چنان عاشق شریعتی شد که تا مدتها به تمام پزشکان معترض می شد که چرا به خودشان دکتر می گویند. او معتقد بود دکتر یعنی دکتر علی شریعتی.

وی از دکتر علی شریعتی عرفان و برابری و آزادی را آموخت و به همین دلیل دست به انقلابی زد که در آن عرفان و برابری و آزادی ابتدا به بایگانی تاریخ سپرده شده و سپس در محل بایگانی دستگیر و روانه زندان شدند.

ابراهیم نبوی تا چهار سال توانست انقلابی بماند و پس از آن به دلیل گوش کردن به نوار موسیقی « بازآمدم» هنگامه اخوان، به خودش، دکتر شریعتی، انقلاب اسلامی، آیت الله خمینی، مارکس، انگلس، لنین، چه گوارا و فیدل کاسترو خیانت کرد و تبدیل به موجودی منحط و ناامید شد و مثل همه موجودات منحط و ناامید به نویسندگی و فعالیت در امور سینمایی پرداخت.

ابراهیم نبوی که از سن بیست سالگی به کار مردان 60 ساله یعنی آموزش اخلاقی دیگران پرداخته بود، در سن سی سالگی به کارهای مردان 50 ساله یعنی نویسندگی پرداخت. وی در سن چهل سالگی به فعالیت های مردان 40 ساله یعنی سردبیری نشریات وارد شد و در سن پنجاه سالگی کار مردان 30 ساله را آغاز کرده و برای اجرای استندآپ کمدی پا روی صحنه گذاشت تا در حالت نشسته استندآپ کمدی اجرا کند.

14.jpg
ابراهیم نبوی در حال اجرای برنامه با انگشت به یک محل نامعلوم اشاره می کند.

حاصل فعالیت های مذبوحانه ابراهیم نبوی سه فرزند، 51 کتاب، بیش از 4 هزار مقاله و 5 جایزه داخلی و خارجی است. وی تا کنون دو بار به زندان رفته و هر بارپس از آزادی از زندان، فروش کتابهایش 5 برابر شده است. وی سرانجام به دلیل اینکه برای سومین بار به دادگاه احضار شده بود، اشتباها خود را به دادگاهی در بلژیک معرفی کرد و در حال حاضر در آنجا به ادامه اشتباهات قبلی اش مشغول است.

ابراهیم نبوی حرف های زیادی برای گفتن دارد. وی در یکی از نوشته های شگرف خود گفته است: « اگر دقت کنیم می بینیم که زن و مرد با همدیگر تفاوت دارند.» وی که کارشناس سیاست خارجی نیز هست، در مورد سیاست های بوش گفته است: « سیاستهای احمدی نژاد را اصلا نمی فهمم.» و همچنین در مورد آزادی معتقد است: « برای ورود به اتاقی که در آن قفل است، باید کلید به همراه داشته باشید.»

ابراهیم نبوی گفته است که بر سر قبرش بنویسند که اینجا مقبره سیدابراهیم نبوی است، لطفا اگر دنبال قبر فرد دیگری می گردید لطفا مزاحم نشوید.

18.jpg
یکی از طنزنویسان معاصر در حال ایجاد هیجان در یک برنامه در یک شهر

صحنه را خالی نمی گذاریم
و سرانجام من در حالی که ترجیح می دادم به دستشویی بروم تا روی صحنه، وارد سالن شدم و یک دفعه احساس کردم زیر هاله نور هستم. این پروژکتورهای لعنتی. و برنامه شروع شد. طبیعی است که من قصد ندارم بگویم در برنامه چه حرف هایی زدم. چون این داستان را در اتاوا و ونکوور هم اجرا خواهم کرد، اما نکات جالبی در حین برنامه برای من اتفاق افتاد که به عنوان حواشی یا در حقیقت اصل موضوع به آن اشاره می کنم.
1) روشن بودن موبایل در جلسات مهم است و به توسعه ار تباطات انسانی کمک می کند.
2) بچه ها را در خانه تنها نگذاریم و اگر آنها خواستند در جلسه بازی کنند به مسائل تربیتی توجه کنیم.
3) در طی اجرای برنامه انفجار خنده باعث می شد من خوشم بیاید و قسمت های مهم و جدی را نگویم و در نتیجه خودم اندکی ناراضی بودم، اما اکثر کسانی که نظرشان را گفتند به نظر می رسید که راضی بودند.
4) قرار بود تنفس نباشد ولی گروهی برای افطار کردن احتیاج به این تنفس داشتند که اعلام تنفس شد و تازه بعد از آن بود که عده ای نفس کشیدند.
5) ماجرای عکس و امضا بعد از جلسه و در جریان آنتراکت به تفصیل اتفاق افتاد.

toronto 5.jpg
ابراهیم نبوی در حالی که دنبال سرنوشت یا جای دیگری در این هزارتوی بشری می گردد.

گمشده ها را یافتم
یک نکته جالب این بود که تقریبا کسانی که در جلسه شش سال قبل من به سالن آمده بودند، در این جلسه کمتر دیده می شدند و در این جلسه کسانی بودند که نمی شناختم شان. اما یکی از دوستان همکلاسی 25 سال قبل را پیدا کردم. دوستی که سالها با هم بودیم و همدیگر را گم کرده بودیم. وقتی به او گفتم احمد دوست دیگرمان را به همین طریق در یوتبوری سوئد پیدا کردم کلی خوشحال شد و قرار شد این دو را به هم وصل کنم. خیلی های دیگر را هم که سالها قبل رفته بودند، دیدم که آمده اند. دیدم انگار همیشه فرصتی وجود دارد که آدمها می توانند گمشده شان را پیدا کنند.

تورنتو، 20 مهر 1385

| بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/147