سه شنبه 18 مهر 1385

بیگانه، یک داستان کوتاه


کفش آدیداس سفید، جوراب سفید ساق بلند، شلوار سفید، پیراهن سبز سیر آستین کوتاه و کوله پشتی سبز رنگ. لباس ها را پوشیدم و عینک دودی را برداشتم. ادوکلن آزارو را زدم روی پیراهن و زیر گردن و وسط سینه ام. موهایم را شانه زدم و پیچاندم دور دستم و کش انداختم دورش که پریشان نشود روی شانه. نگاهی به آینه کردم و سبیلم را شانه زدم. مرتب.

فریده گفته بود: چه خوب کردی که ریش ات رو اصلاح کردی. اصلاح نکرده بودم، سه بار تیغ زده بودم. بعد از شش سال. برای اولین بار. گفتم: آره. فریده گفت: تو رو خدا دیگه اون پوتین های لعنتی و اون شلوار زیتونی سربازی رو نپوش. گفتم: آره، شاید. گفتم: یک قهوه می خورم.

قهوه را خوردم و پیشانی اش را که خوابیده بود بوسیدم و بی آنکه بیدارش کنم از خانه بیرون رفتم. 248 قدم. سر خیابان جردن رسیدم. تخت طاووس، مستقیم. مرد درشت هیکل عرق کرده و بد بو نشست کنارم، بوی عرق پشت گردن. سر میرداماد پیاده شد. پسرک ورزشکار با کوله پشتی اش نشست جلوی تاکسی، چسبیده به من. صدای رادیو، سلام صبح به خیر. سر میدان آرژانتین پیاده شد. دخترک 19 یا 20 ساله چادری قدبلند چهار شانه نشست کنارم. ران هایش مالیده شد به پایم. گرما. خودم را جمع کردم. فاصله گرفتم. سر تخت طاووس پیاده شدم. صدتومانی را دراز کردم به طرف راننده. چشمم دوید توی صورت دختر. خیره شد. سینه هایش که درشت بود نشست توی نگاهم. زیر چادر مشکی. تا توانست کاری کرد که دیده شود، که دیده نمی شد، زیر چادر مشکی.

از خیابان عبور کردم. مثل همیشه. از لابلای ماشین های وحشی و فحش های کثیف. خفه شو، کثافت. فحش و ماشین، چسبیده به هم خیابانها را پر کرده بود. در خیابانهای امیر کبیرو قائم مقام و نادرشاه و کریم خان زند و شهید مطهری. لابلای ماشین های پیکان و پژو و بنزهای قدیمی. کلمات توی هوا می چرخیدند: مادر قحبه، کثافت، عوضی. گفتم: مستقیم، سر روزولت. تاکسی ایستاد. کجا؟ گفتم: مستقیم سر شهید مفتح. سوار شدم. عقب ماشین، کنار دو نفر دیگر. زن عینکی مانتوپوش شبیه کارکنان بایگانی راکد اداره ثبت اسناد بود. 25 سال قبل همانجا بایگانی شده بود، شاید. سینه هایش درشت نبود و نگاهش خیره نمی شد. چادر هم نپوشیده بود. خودش را هم نمالید. خودم را هم کنار نکشیدم. همین جا. پیاده شدم. مثل همیشه که می رفتم به دفتر هفته نامه.

وقتی وارد دفتر مجله شدم، آقا حسینی نشسته بود پشت میز نگهبانی، مثل همیشه چرک و بداخم و زمخت. گفت: سلام برادر، خوش اومدین. حالم ازش به هم می خورد. زیر لب گفتم سلام و رفتم. بی آنکه منتظر جوابش باشم گفتم چطوری؟ با تعجب به من خیره شده بود، از سر تا پا. چرا؟ نگاهم کرد. دکمه آسانسور را فشار دادم. تابلو می گفت دو طبقه اول را پیاده بروید. دکمه طبقه سوم را زدم، مثل همیشه. توی آینه کهنه آسانسور لکنتی موهایم را نگاه کردم. چرا اینقدر موهایم بلند شده؟ احساس کردم مدتهاست خودم را ندیده ام. از قیافه خودم تعجب کردم. انگار اولین بار بود که توی این آینه نگاه می کردم. آسانسور مثل همیشه زوزه کشید و مثل پیرمردی افلیج بالا رفت. طبقه سوم. در که باز شد رفتم داخل دفتر تحریریه هفته نامه. آقای جاهد با سینی پر از استکان چای در حالی که با تعجب به من نگاه می کرد، از کنارم رد شد. به او گفتم: برای من هم چای بیار. جاهد گفت: کدوم اتاق هستی؟ عجب احمقی است، مگر قرار بود کدام اتاق باشم؟ در اتاقم را باز کردم. کوله پشتی را گذاشتم کنار میزم. مسعود نشسته بود روی صندلی من، پشت میزم. سرش را بالا کرد و با تعجب به من نگاه کرد. سلام. سلامش را پاسخ دادم. مثل همیشه عینکش را برداشت و چشم هایش را که همیشه سفیدی اش رگه های خون داشت، مالید و با چشمهایش مرا ورانداز کرد. انگاراولین باری است که مرا می بیند. به میز مسعود نگاه کردم که دخترکی کوتاه قد با عینکی قطور و مقنعه سرمه ای پشت آن میز، روی صندلی مسعود نشسته بود. اتاق را نگاه کردم. پوسترهایی را که به دیوار زده بودم برداشته بودند. در قاب های شیشه ای جدید سه تا مرد اخمو سعی می کردند مهربان بنظر برسند. کتابخانه جابجا شده بود. چشمم را بستم. چرا؟ توی قفسه کتابهایی که باید معرفی می شدند سه ردیف کتاب تازه اضافه شده بود. به مسعود نگاه کردم. موهایش سفیدتر شده بود. من چرا اینجا هستم؟ مسعود گفت: کجایی پسر؟ نگاهش کردم. بی اختیار به کوله پشتی سبز خودم نگاه کردم و به پیراهن سبز و شلوار سفید. مسعود از پشت میز بلند شد و گفت: بوی ادوکلنت تمام اتاق رو برداشته، کلوین کلاین زدی؟ و خندید. خنده اش را دوست نداشتم. کوله پشتی مرا برداشت و دستم را گرفت و مرا از اتاق بیرون آورد. گفت: برای چی اومدی اینجا؟ به او نگاه کردم. من چرا آمده بودم به جایی که سه سال قبل آنجا را ترک کرده بودم؟ مسعود گفت: می خوای برگردی اینجا؟ و در حالی که ریش بلند و خاکستری و خرمایی اش را مثل همیشه صاف می کرد، به لباسهایم اشاره کرد. گفتم: نه، نمی خوام بیام. خیره شد توی چشمهایم و گفت: با رئیس کار داری؟ گفتم: نه. گفت: پس چرا اومدی اینجا؟ سرم را تکان دادم، انگار بخشی از حافظه ام همین امروز صبح پاک شده بود. گفتم: نمی دونم، باورت می شه؟ گفت: نه، باورم نمی شه، ولی به هر دلیلی اومدی بهتره زودتر بری. دستم را به طرف مسعود دراز کردم و گفتم: خدا حافظ. با چشمانی که پر از سووال بود و همیشه نمی پرسید، دستم را در دستش گرفت و گفت: خداحافظ. برو.

سه سال و یک ماه و دوازده روز قبل، وقتی پشت میز کارم نشسته بودم، نامه رئیس به دستم رسید. نوشته بود که به کارم در مجله خاتمه داده شده است و از من خواسته بود همان روز برای تسویه حساب به حسابداری بروم. سه سال و یک ماه و دوازده روز قبل نامه ای را که رئیس فرستاده بود پاره کرده بودم و بدون آنکه به حسابداری بروم و تسویه حساب کنم، وسایلم را برداشته بودم و آنجا را برای همیشه ترک کرده بودم.

منتظر آسانسور نماندم. دوست نداشتم حتی بطور تصادفی هم با آن کثافت ها روبرو شو. با سرعت از پله ها پائین رفتم. از کنار میز نگهبانی و آقا حسینی کثافت رد شدم و از ساختمان کثافت هفته نامه کثافت بیرون رفتم. وقتی از آنجا بیرون آمدم، احساس می کردم بوی گند و گه می دهم. در حالی که عینک آفتابی را به چشم زده بودم، کنار خیابان ایستادم و به اولین تاکسی گفتم: جاده قدیم، دویست تومن دربست.

ابراهیم نبوی، تورنتو، 17 مهر 1385

داستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/146