دوشنبه 17 مهر 1385
دوشنبه 17 مهر 1385
سفرنامه آمریکا، قسمت هشتم
![]()
شاید این ماجرا را باور نکنید، ولی واقعا قصه همین است که می گویم. داخل هواپیما بودیم که یک اظهاریه آبی رنگ به دست من دادند که باید در آن اطلاعاتی می نوشتم و براساس آن اطلاعات باید اعلام می کردم که چی دارم و چی ندارم. مثلا باید می نوشتم که اسلحه گرم با خودم دارم؟ تانک چیفتن با خودم دارم؟ آیا ویروس حصبه همراه خودم دارم؟ کلی سووالات اینطوری اجق وجقی، و البته یک سووال که: « آیا میوه و غذای تازه با خودتان دارید؟» من هم چنانکه قبلا توضیح دادم، برای اینکه غذا و میوه توی یخچال خانه مان در بروکسل گندیده نشود، چند سیب، چهار موز، یک ساندویچ سوسیس و یک عدد گوجه فرنگی را با خودم برداشتم و به طرف فرودگاه راه افتادم.
ظاهرا به این فکر بودم که همه این چیزها را توی فرودگاه یا توی هواپیما بخورم. در فرودگاه بروکسل از چهار موز مذکور یکی را خوردم و سه تای دیگر را انداختم توی سطل آشغالی. از سه عدد سیب هم یکی را خوردم و یکی را انداختم توی سطل آشغالی. بقیه را هم با خودم در کمال عقل و خرد و اندیشه آوردم توی هواپیما.( زیرنویس: لطفا برای فهم موضوع سطل آشغال و انداختن میوه در سطل آشغال به ماجرای « آشغالدانی» در همین سفرنامه مراجعه شود.) به همین دلیل وقتی اظهاریه را پر کردم به این سووالات پاسخ مثبت دادم.
حالا اومدیم توی هواپیمای واشنگتن و همه چیز داشت به خیر و خوبی و خوشی پیش می رفت. در داخل هواپیما در مقابل سووال « آیا میوه بازده دارید؟» پاسخ مثبت داده بودم. مامور مربوطه داشت به برگه اظهارنامه نگاه می کرد و همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت که چشم مامور مربوطه افتاد به علامت پاسخ مثبت من در مورد اینکه میوه تازه دارم. موضوع را پرسید من هم گفتم Bananas دارم. یادم نبود که یک موز را خوردم و سه تا رو انداختم توی سطل آشغال فرودگاه بروکسل. با حروف درشت یک ماژیک ضخیم نوشت Bananas و به من محلی را نشان داد که مردی شبیه ادی مورفی- اندکی روستایی تر- ایستاده بود و با جدیت جلوی ورود هر نوع میوه تازه و ساندویچ و طبعا غذای تازه ای را به آمریکا می گرفت. آقای ادی مورفی گفت: موز داری؟ کجاست؟ من کیفم را باز کردم و تازه وقتی کیف را باز کردم یادم افتاد که موز را انداختم دور و اصلا موزی در کار نیست. نمی دانم چرا احساس کردم باید چیزی به او بدهم تا ساکت شود. به او ساندویچ سوسیس را دادم و با یک لهجه غلیظ فارسی گفتم: دیس ایز ساندویچ!
آقای ادی مورفی ساندویچ را انگار که بمب اتمی یا کیک زرد یا اورانیوم غنی شده باشد با دستکش و با نوک انگشتانش گرفت و با لهجه غلیظ آمریکایی گفت: نه، نه، نه، تو نمی تونی این ها رو وارد آمریکا کنی!
این آقای ادی مورفی فکر می کرد من اصولا برای وارد کردن این ساندویچ به آمریکا یه کاره از بروکسل راه افتادم و تا آمریکا اومدم. با لهجه غلیظ فارسی و زبانی تقریبا انگلیسی گفتم: مساله ای نیست، بندازش توی آشغالدونی، اصلا برام مهم نیست. ادی مورفی لبخندی زد و با خوشحالی زایدالوصفی ساندویچ رو پرت کرد توی سطل آشغال. بعد، مثل اینکه چیزی یادش اومده باشه، یک لحظه به فکر فرو رفت و گفت: Where is Bananas ?
عجب بدبختی گیر کردیم، یارو ول نمی کرد. بابا جان! من بدبخت موز رو خوردم، حالا توی این بر و بیابون موز کون کی بود من بیارم بدم به شما؟ موز ندارم. تمام این حرف ها رو توی ذهنم زدم ولی در واقع فقط یک لبخند احمقانه به ادی عزیز زدم. و در همان حال دست کردم توی کیفم و با ناامیدی یک سیب سبز درآوردم و به ادی مورفی نشون دادم و با لهجه نازی آبادی تبریز بهش گفتم: دیس ایز اپل!
ادی مورفی تا سیب رو توی دست من دید، اون رو از دست من قاپید و گفت: تو نمی تونی این سیب رو وارد ایالات متحده آمریکا بکنی. جوری این حرف رو به من زد، انگار انتظار داشت من به همین دلیل خودم رو آتیش بزنم. من به اون سیب مظلوم بدبخت و بیگناه که از بهشت ایالات متحده رانده شده بود، نگاهی کردم و از خدا خواسته بهش گفتم: اصلا مساله ای نیست، بندازش بره یا به قول رشتی یه: بده بره!
ادی مورفی هم سیب رو با همون دستکشی که از منافع ملی آمریکا حمایت می کرد، پرت کرد توی سطل آشغال. اما هنوز آن سووال فلسفی بی پایان هنوز بی جواب مانده بود. ادی جان با چشمانی کنجکاو به چشمان معصوم و بی گناه من نگاهی کرد و گفت: Where is Bananas ?
هرچی گشتم توی ساک فقط یک گوجه فرنگی پیدا کردم. کسی به من گفت: احمق! می شه بگی تو به چه دلیل اینها رو از بروکسل با خودت آوردی واشنگتن؟ واقعا این احمق منم؟ بالاخره گوجه فرنگی رو به ادی مورفی نشون دادم. تا گوجه فرنگی رو دید، با لحنی محکم به من گفت: طبق قوانین ایالات متحده آمریکای جنایتکار تو حق نداری که این گوجه فرنگی رو وارد این سرزمین بکنی.
من خیلی ناراحت شدم. اول تصمیم گرفتم بخاطر اون سیب و گوجه فرنگی که باعث رانده شدنم از بهشت آمریکا شده بود، خودم رو بکشم، اما بالاخره بهش گفتم: مساله ای نیست، بندازش بره. ادی گوجه فرنگی رو هم پرت کرد توی سطل آشغال، اما هنوز ول کن معامله نبود. با نگاهی پر از یاس و نومیدی نگاهی به من کرد و گفت: Where is Bananas ?
گیر سه پیچ داده بود به موز من. عجب غلطی کردم گفتم من موز دارم. حالا اگر بهش موز ندم فکر می کنه قایمش کردم و می خوام با همین موز مقر پنتاگون رو منفجر کنم. بالاخره نفسم رو حبس کردم، تمام دانش زبان انگلیسی و شهامتی رو که نداشتم به کار گرفتم و بهش گفتم که من موز رو در فرودگاه بروکسل خوردم و یادم نبود که این کار رو کردم.
ادی مورفی هم نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد که یعنی کس خل! تو مرض داری نیم ساعت وقت من و خودت رو گرفتی؟ بالاخره بهش تعهد دادم که در سفر بعدی حتما دو تا موز بیارم و بهش تحویل بدم تا یارو اونها رو بندازه توی سطل آشغال فرودگاه واشنگتن.
بالاخره ماجرا تموم شد و من موفق شدم از فرودگاه واشنگتن بیرون بیام.
سیدها در واشنگتن
وقتی بیرون اومدم سید و همسرش منتظر من بودند. سید از اون بچه های روزنامه نگاری بود که وقتی در ایران کار می کردم مدتی با اون هم باید کار می کردم. دیدنش برام خیلی جالب و هیجان انگیز بود. وقتی دیدمش احساس کردم سبزه بود، سفید شده و وزن اضافه کرده اساسی و وقتی من رو دید به من گفت: سید! چقدر چاق شدی! جالبه! این حس مشترک رهاکردن رژیم و چاقی ناشی از احساس آزادی یا مصرف مک دونالد یا بالا رفتن سن یا هر چیز دیگه برام جالب بود. یک روز در واشنگتن در خواب و بیداری گذشت. فردا باید برم به کانادا. اولین برنامه در کاناداست و من کلی خاطره از اونجا دارم. خاطراتی که نمی دونم چه بلایی سرشون می آد یا اومده یا خواهد اومد.
یک توضیح کوچولو: تصمیم گرفتم سفرنامه رو دقیقا به شکلی که الآن داره اتفاق می افته ادامه بدم. به همین دلیل از فردا داستان تورنتو رو خواهم گفت. راستی امشب هم برنامه مونترال برگزار شد. برنامه بدی نبود و من کلی بچه های دانشجویی رو دیدم که یکی دو ساله از ایران اومدن و دارن در این شهر درس می خونن. حس خوبی دارم. فردا عصر برمی گردم به تورنتو. شاید یک اتفاق خوب بیفته و شاید....
مونترال، هفدهم مهر 1385