شنبه 15 مهر 1385
شنبه 15 مهر 1385
سفر به آمریکا، قسمت هفتم
![]()
لحظه های عاشقانه و زیبای یک زوج تپل آمریکایی که دارند از حرکت امواج لذت می برند.
اینو چی کار کنم؟ من تا به حال آمریکا نرفته بودم و فرق سانفرانسیسکو رو با دائی جان ناپلئون نمی دونستم، با این حال خدا رو بنده نبودم، وای به این که اگر تا چند ساعت دیگه من به سانفرانسیسکو برسم مگه دیگه جواب سلام کسی رو می دم. عمرا. دیگه کسی نمی تونه جلودار من بشه. اینقدر در مورد آمریکا و مشخصات این کشور و تفاوت هایی که با اروپا داره و اینکه دیدن این کشور چقدر لازمه و اگر کسی این کشور رو ندیده باشه خناق و سرطان ریه و سلاطون و قانقاریا می گیره حرف می زنم که نوام چامسکی مستقیما به من بگه خفه شو.
حکایت واشنگتن دی سی
راستی! چرا به پایتخت آمریکا می گن واشنگتن دی سی؟ مگر واشنگتن دیگری هم وجود داره؟ معمولا همه کسانی که در واشنگتن دی سی زندگی می کنند، روزی شصت بار توضیح می دن که محل کارشون در واشنگتن دس سی هست و برای ویک اند رفته بودند بیرون واشنگتن دی سی و برای رسیدن به دی سی باید یک ساعت درایو کنند، وگرنه اگر هواپیما بود ده دقیقه فلای می کردن تا واشنگتن دی سی. اینقدر این دی سی واشنگتن رو می گن که اگر آدم یک بار یادش بره و واشنکتن خالی بگه انگار گناه کبیره کرده و احتمالا اف بی آی چوب توی کون آدم می کنه. باید از « صدی» عزیز دلیل دی سی واشنگتن رو بپرسم، البته اگر دلیلی وجود داشته باشه و اگر دلیلی وجود نداشته باشه که خیلی بد می شه، چون من واقعا ناراحت می شم.
این آدمهای تقلبی و قالبی
نمی دونم چرا بعضی ها اینقدر به نظر آدم آشنا می آن؟ یک آقایی اومد و رد شد، فکر کنم یکی از بچه های هیات تحریریه هفته نامه مهر بود که انگار یک ماه انداخته باشنش توی وایتکس حسابی تمیز شده باشه و سه کیلو هم اضافه وزن پیدا کرده باشه. دقیقا همونطور بود. جالبه من از این جور آدمها در سفر زیاد می بینم، مثلا یک همکلاسی دانشگاه شیراز رو می بینم که کاملا هلندی یه و هلندی شده و فقط اون موقع سبیل داشت و سیاه بود، حالا سفید شده و سبیل نداره. فکر می کنم وقتی خدا حوصله نداره شیش تا شیش تا آدمها رو قالب می زنه و یکی یکی نمی سازه. این آدمها هم می شن آدم تقلبی. منتهی برای اینکه گندکاری مذکور لو نره که اینها همه شون تقلبی هستند، اون ها رو پرت می کنه به یک جای دور که همدیگه رو پیدا نکنند و مشکلی بوجود نیاد. تا به حال این نظریه رو شنیده بودین؟ خیلی جالب بود؟ نه؟ اگر وقت داشته باشم، سعی می کنم بهش افتخار کنم.
الهی! قربونت برم، عسل من!
چه جالب! این آقا که زنش حامله است دائم داره مثل پروانه دور و بر زنش می گرده. دائم داره پشت زنش بالش می گذاره، هی ماچش می کنه، هی دستاشو می گیره توی دستش، هی بهش خیره می شه، هی براش آب می آره، همه اش بهش محبت می کنه، دائما بوسش می کنه، محکم بهش می چسبه و.... احتمالا همین کارها رو کرده که این خانومه حامله شده، وگرنه بچه که از سوراخ دماغ آدم نمی ره توی شکمش!
و این چاق های چاق چاق آمریکایی
ببین! اون خانومی که خیلی خیلی چاقه و دوتا بچه خیلی خیلی خیلی چاق داره، چی کار کرده که این همه چاق شده؟ من به حالت چهره اش دقت کردم تا این موضوع رو فهمیدم. در مدت هفت- هشت ساعت پرواز شاید هشت بار، به تعداد توالت رفتنم، نگاهش کردم. و در تمام این مدت تنها عضو بدن این زن که در حال حرکت بود، چشمهاش بود. حتی سر یا گردنش رو هم تکون نمی خورد. البته فکر می کنم همین آدم وقتی می ره بیرون هواپیما یک عالمه همبرگر و نوشابه و شیرینی و سس و چیپس و از این جور چیزها کوفت می کنه، وگرنه با تکون نخوردن که آدم مثل دیو دجل نمی شه. اصلا تا به حال دیدین مرتاض های هندی که اصلا تکون نمی خورن یک ذره چاق بشن؟ آخه این چه مزخرفی بود که من گفتم؟ واقعا منوببخشین.
چرا این شهرها همه آمریکایی اند؟
داریم از بالای مناطقی مثل پرت لند، مدیسون و بوستون پرواز می کنیم و در افق های دورتر اسامی دالاس، میامی، سن لوئیس، نیویورک، بوفالو و جاهای دیگه رو از روی نقشه هوایی خوند. چه جالبه! همه این اسم ها شبیه اسم شهرهای فیلمهای آمریکایی یه. و یک نکته جالب و مهم دیگه اینکه اسم خیلی از شهرهای دنیا اسم شهرهای آمریکایی هست. مثلا منچستر و کمبریج در آمریکا هم هست. یا مثلا می دونستید شهری به اسم شیراز در آمریکا وجود داره؟ نمی دونستید؟ خب طبیعی یه، چون چنین شهری در آمریکا وجود نداره.
سنگام زیر گرد و غبار
یک کشف مهم: معمولا به نظر می آد هندی ها سرو صورت شون رو هرگز نمی شورند. انگار همیشه یک لایه گرد و غبار روشون نشسته و احتمالا با هرچی بشوری، دستمال بکشی، برس بکشی و حتی با سیم ظرفشویی بشوری باز هم پاک نمی شه. از طرف دیگه من مطمئنم که در واقعیت این طوری نیست که هندی ها صورت شون رو نشورن. ممکنه زیاد نرقصن و یا زیاد فیلم نگاه کنند، اما این باعث نمی شه که صورت شون رو نشورن. به نظر شما من راسیست هستم؟ یا صادقانه بپرسم: شما می دونستین من نژاد پرست هستم؟
ما راسیست هستیم، متاسفانه
البته به یک نتیجه رسیدم که ما ایرانی ها جزو نژادپرست ترین مردم دنیا هستیم و به طور جدی درمورد نژادها کلیشه هایی داریم که نشون می ده اونها عقب مونده یا کثیف یا نجس یا وحشی هستند. تقریبا تمام اقوامی که در ایران حضور داشتند مثل ترک، افغان، عرب براشون کلیشه سازی کردیم و ننه شون رو در کلیشه هامون آوردیم جلوی چشم شون. خجالت نکش! هستیم دیگه. قبول کنیم نژادپرستیم. قبول کردی؟ ممنون!
تازگی ها داره سرعت نوشتنم از سرعت خوندنم بیشترمی شه، عجیبه. خودم هم باورم نمی شه. البته اشتباه نکن، مثلا روزانه سی صفحه می خوندم و بیست صفحه می نوشتم، طبعا سرعت خوندنم از نوشتنم بیشتر بود، ولی الان روزانه ده صفحه می خونم، ولی 15 صفحه می نویسم، در نتیجه سرعت نوشتنم از خوندنم بیشتر شده. به نظر شما این موضوع دلیل علمی هم داره یا دلیلش صرفا تخمی یه؟
چیپس، غذای اصلی آمریکایی ها
اومدن قهوه و نوشیدنی گردم بدن، کمتر از یک ساعت مونده به اینکه برسیم به واشنگتن (دی سی فراموش نشود.) ژانین رفت و نتونست از این افرادی که غذا می دن رد بشه و حالا مجبور شده در فرست کلاس بمونه. فعلا عجله عجله یه چیزی می دن که وقت بگذره. ای خانوم! جات خالی! چقدر خوب می شد اگر الان کنارم بودی. دقیقا از همون چیزهایی آوردند که تو دوست داری. یک جعبه چیپس، شکلات و آت و آشغال های مختلف به عنوان عصرانه (یا صبحانه یا شام). فعلا زمان قاطی یه، به وقت واشنگتن ما داریم صبحانه می خوریم و به وقت بروکسل ما داریم شام می خوریم، عصرانه داده می شه که می شه همین بسته رو به عنوان سند چاق بودن ملت آمریکا مستقیما به دادگاه ارائه داد، هیچ دلیل دیگری هم لازم نیست.
300 مایل مونده که برسیم، شاید تا نیم ساعت دیگه. نمی دونم دوست دارم زودتر برسیم یا نه.
مهرانگیز، برو!
ای مهرانگیز کار! ما الان داریم از وسط فیلادلفیا و نیویورک و پنسیلوانیا رد می شیم. ممکنه چند لحظه قبل که صدات کردم، صدای منو شنیده باشی. با توجه به این که ما رد شدیم و تو توی بوستون هستی دیگه لازم نیست بالای سرت رو نگاه کنی، چون اگر هم نگاه کنی چیزی رو نمی بینی و اگر هم چیزی رو ببینی اون چیز هواپیما نیست، بلکه ممکنه یک پرنده باشه که اگر گنجشک باشه که تو نمی بینیش (چون اگر گنجشک به فاصله 5 متری هم بود نمی دیدی) و اگر عقاب باشه باز هم نمی بینیش چون عقاب دراون ارتفاع دیده نمی شه. در هر حال حتی اگر هواپیمایی هم دیدی، یادت باشه اون هواپیمای من نیست، پس بیخودی خودت رو خسته نکن و بالا رو نگاه نکن من که در زندگی کاری برای تو نکردم. حالا بعد از این همه رفاقت، اگه فقط یه گردن درد از طرف من برای تو بمونه خیلی بد می شه. چشمانت را از آسمان بردار، من فردا خودم بهت زنگ می زنم.
یک عرب بسیار پهناور و به رنگ خاکستری و سبیلی کاملا معرق (عراقی) اصرار عجیبی داره که همه اش در حال ایستاده باشه. در هیچ حالتی و به هیچ دلیلی نمی شینه. یک عالم هم چیزهای فنی مختلف بهش آویزونه. مثلا هد فون، آی پاد، گوشی موبایل، حافظه کامپیوتر، عینک و از این جور چیزها. فکر کنم بیل گیتس جاسم اینهاست.
داریم می شینیم. فکر کنم بقیه شو بعد از این که از پاسپورت رد شدیم می نویسم.
عبور از خط قرمز
تقریبا بدون هیچ مشکلی و بدون هیچ سووالی از کنترل پاسپورت رد شدم. بعید می دونستم مشکلی پیش بیاد. آخه می دونی! من خیلی ماهم. بدون مشکل. تمیز. چیزای دیگه. انگشت دست چپ را زدم روی شیشه ای که زیرش چراغ قرمز روشن شده بود، انگشت سمت راست را هم زدم همانجا. انگشت کارگزاران را نزدم به جایی. توی دوربین نگاه کردم، با تیپ نگاه کردن های جک نیکلسون! مامان! ماه! بعد از همه این چیزها، دو میلیون ساعت منتظر موندم تا چمدونم بیاد. آخرش نذر کردم که اگر تا سه دقیقه دیگه اومد ده هزار تومن بدم به یک فقیر. سر سه دقیقه چمدونم اومد. بدبختی رو ببین! به قول نعمتی ناشر: روشنکفر مملکت ما رو ببین، یا داره نذر می کنه یا دایما داره می گه انشاءالله! بالاخره ما هم کاری به فلسفه و این چیزهاش نداریم. واسه ما کاربردی یه. اساسا مبنای دیانت اینجانب هم تشیع صفوی هست بدون بخش های غم انگیز آن.
در آمریکا اسکناس بیست دلاری وجود دارد
از این قسمت بیرون آمدم و وارد مرحله بازرسی مجدد به مقصد سانفرانسیسکو شدم. خواهر و مادرم رو سر چک کردن لب تاپ سرویس کرد. صد جور عقب و جلوش رو با دستگاه و کاغذ و اشعه نامرئی مادون قرمز و بنفش و زرد و Xری و Yری و Zری و از این جور چیزها گشت تا آخرش گفت که همه چیز فاین است و من می توانم بروم. آمدم به طرف پیدا کردن Gate به مقصد سانفرانسیسکو. گیت مذکور که کمابیش شبیه «واترگیت» و «ایران گیت» و سایر «گیت»های آمریکایی بود به سرعت یافته شد. من هم پشت همان گیت یا در مذکور «یورو»های خودم را به دلار تبدیل کردم و گذاشتم توی جیبم، به این لحاظ من انسانی هستم حاوی دلار. آن هم نه دلارهای نفتی و نه دلارهای جاسوسی. واقعا سخت است که آدم ایرانی باشد، کارش به سیاست مربوط باشد، درآمدش به دلار باشد و دلارهایش دلار نفتی و جاسوسی نباشد. نکته عجیب و جالبی که من کشف کردم این است که این آمریکایی ها اسکناس هایی غیر از صد دلاری هم دارند، در حالی که ما در ایران فقط صد دلاری می بینیم. ظاهرا ممالک نفت پروری ماننر ایران فقط صد دلاری ها را می بینند و دیگر کاری به یک دلاری و پنج دلاری ندارند.
پس آمریکایی ها کجا هستند؟
تا به اینجای کار تقریبا همه مامورانی که در فرودگاه واشنگتن دیده ام به نظر می رسد از کسانی هستند که حداکثر یک نسل است در آمریکا زندگی می کنند. هیچ خبری از آمریکایی هایی با تیپ آمریکایی در اینجا ندیدم. اصولا قکر می کنم آمریکا خودش کشورهای دیگر است. جالب کشوری است.
سیگار در قفس شیشه ای
دومین مشکل من روشنفکر ایرانی که نه نگاه غرب دارم ونه نگاه به شرق و در اولین قدم وارد آمریکا می شوم پاسخ دادن به این سووال است که در فرودگاه واشنگتن کجا می توان سیگار کشید؟ به زودی یک مرد پاکستانی با اشاره انگشتش به سووالی که از او کرده بودم پاسخ داد و شوخی اش را با زن هموطنش که او نیز از خدمتکاران فرودگاه واشنگتن بود ادامه داد.
محلی که به من نشان داده شد یک قفس شیشه ای است که سیصد نفر در آن سیگار می کشند. و وقتی وارد آن می شوی از این که سیگاری هستی حالت به هم می خورد. در لحظه ورود به اندازه یک بسته سیگار کشیدن دود فرو می دهی و چنان این محل جذاب است که در انسان این اندیشه را به وجود می آورد که آخه من گه پفیوز ناتوان بدبخت! چرا سیگار می کشم؟ بالاخره یک سیگار نصفه نیمه کشیدم و از محل مذکور فرار کردم. کمی هم دچار اضطراب ناشی از روستایی گری و عدم اعتماد به محیط و تکنولوژی هستم. از ترس جا موندن از هواپیما و از دست دادن چمدان و هزار چیز دیگر زودتر آمدم به Gate G7 و تصمیم گرفتم مثل اصغر غربتی ها بنشینم همین جا تا بروم توی هواپیما. اینجوری خیالم راحت است. مگر نه؟ اوشکول بازی هم در نمی آورم. البته شماره پرواز عوض نشده است ولی ساعتش تغییر کرده، ساعت 5:10 دقیقه شده 5:15 دقیقه، فعلا فرصتی دارم که تا پیش روم...
اینجا بزرگ و عجیب و سریع است؛ به کلی با اروپا وایران و هر جای دیگری فرق می کند، همه چیز به سرعت اتفاق می افتد. تقریبا هر آدمی که می بینی با آدم های دیگر تفاوت دارد. انگار از همه جای دنیا آدم ها را جمع کرده اند اینجا. شاید فرودگاه چنین به نظر می رسد. باید شهر را هم دید، باید شهرها را دید، باید آمریکا را دید. به نظرم اینجا دنیای دیگری است.
یک توضیح: سفرنامه ای که می نویسم، با جریان سفرم کمی متفاوت است. اکنون که این نوشته را می خوانید من در تورنتو هستم، دیروز در واشنگتن بودم و دو روز دیگر در مونترال خواهم بود. این سفرنامه با کمی تاخیر در آنچه اتفاق افتاده است منتشر می شود.
توضیح بیش از حد: یکی دو ساعتی است که رسیدم به تورنتو و تورنتو به همان شکل است که بود. با حسن زرهی عزیز رفتیم سری به شهروند زدیم و حالا هم نزد او هستم و یحتمل دوستان را تا شب دیدار کنم. فعلا تورنتو سر جایش است. ضمنا یک رفیق خوب و با بینش در این شهر داریم که همیشه مطالب مرا در نشریه اش چاپ می کند و ما به ایشان ارادت عمیق داریم. یکی از خصوصیات مهم این دوست با بینش من این است که بار قبل در تورنتو از من عکس هایی گرفته بود که به شکل عجیبی به نظر محترمانه می آمد. در هر حال این شهر بسیار شهر جالبی است. یک مصاحبه اساسی هم با دنا رباطی از دوستان خوب شهروند کردم که می خواهم همین امروز مصاحبه را در دوم دام دات کام بگذارم. فردا ادامه سفرنامه را در همین صفحه خواهید خواند.
سیزدهم مهرماه، تورنتو
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/142