جمعه 14 مهر 1385
جمعه 14 مهر 1385
سفرنامه آمریکا، قسمت ششم
![]()
پنج ساعت و نیم است که از بروکسل داریم پرواز می کنیم. اگر به طرف تهران رفته بودیم تا به حال رسیده بودیم، ولی الآن تازه نیمی از راه را آمدیم. فکر می کنم 4 تا 5 ساعت دیگر می رسیم به واشنگتن. واقعا دارم می رم خارج!
از نظر عبور از سطح زمین داریم از آتلانتیک رد می شویم و به مناطق ساحلی نزدیک شده ایم. از این لحظه اگر سقوط کنیم دیگر زیر آب خفه نمی شویم و پری های دریایی دور و برمان جمع نمی شوند، بلکه احتمالا می افتیم وسط جزیره دکتر ارنست و شاید مجبور بشویم، از اول همه دنیا را مثل رابینسون کروزوئه خلق کنیم. البته من لب تاپ دارم و ممکن است بتوانم تا وقتی باطری ام کار می کند با استفاده از لب تاپ خیلی کارها را انجام دهم. در هر حال امیدوارم که سقوط کنیم و ببینیم چه اتفاقاتی رخ می دهد، آرزو که عیب نیست، هست؟ الآن دوباره اعلام کردند کمربندها را ببندید و مهماندارها هم بسرعت کمربندهای همه مسافران را چک کردند. یک احتمالی که می دهم این است که هواپیما را دزدیده اند و می خواهند ما را ببرند کوبا تا در تشییع جنازه کاسترو که هنوز نمرده است شرکت کنیم. من فعلا با کوبا بیشتر موافقم تا لس آنجلس، در کوبا هزینه ها خیلی کمتر است و درآمد هم اصلا نیست، بنابراین کار هم نمی کنیم. در هر حال من از هر اتفاق هیجان انگیزی که در این لحظه که شش ساعت از پرواز ما می گذرد، رخ دهد استقبال می کنم و از این موضوع خوشحال می شوم. ما فعلا بالای سر استفانویل هستیم. و من نمی دانم که این بلاد استفانویل چه هست و چه فایده ای دارد؟ آیا از بلاد شرق است یا از بلاد غرب است؟ آیا در آن حیوانات عجیب از قبیل کانگورو و پنگوئن و اجنه و زردنبو زندگی می کند و اقسام شترمرغ در صحاری آن مشغول دویدن بوده یا هیچ از این موجودات ندارد..... یادم می آید آن روزهایی که مرحوم کریستف کلمب برای اولین بار استفانویل را دید چه حالی داشت. تقریبا حالش شبیه حال من بود. من هم با پانصذ سال تاخیر دارم می روم که آمریکا را دوباره کشف کنم. حالا اصلا این موضوع برای کشف کردن جالب است یا نه؟
این دانشمندان آمریکایی
دارم کم کم احساس خستگی می کنم. موقع برگشتن حتما خواب آور می خورم و می خوابم. اینجوری بهتره، شاید هم مشروب بخورم، شاید هم اسمارتیز بخورم و شاید هم چیپس... از اینکه دارم در مورد خوردن حرف می زنم احساس خوبی دارم. ولی تو ناراحت شدی؟ نه؟ به نظرت اومد که این حرف های من بیمزه بود؟ ببخشید. واقعا عذر می خوام. هم از تو و هم از اون آقای دانشمندی که روبروی من نشسته. جالبه! یک کشف جالب کردم؛ قیافه اکثر دانشمندان آمریکایی شبیه حاج آقاها و خرحزب اللهی ها و محضردارهای ایرانی است و درست برعکس، قیافه اکثر دانشمندان ایرانی شبیه دربان های بانک ها و مسوولین پذیرش هتلهای آمریکا و کارمندان دون پایه ادارات آمریکا و پپه یابوهای آمریکایی.
وقتی ژولیت سکینه می شود و بالعکس
این هم از روانشناسی پرواز. دقیقا مثل هواپیماهای ایرانی که هر وقت از ایران به اروپا برمی گرده، قیافه خانم ها بتدریج تغییر می کنه تا از سکینه خانم کاملا تبدیل به ژولیت می شن یا درست برعکس وقتی که هواپیما از پاریس می ره تهران، قیافه ها تغییر می کنه بطوری که به نظر می رسه یک تعدادی از مسافران زن در حین پرواز هواپیما رو ترک کردند و عده ای به جای اونها اومدن، اینجا هم همینطوره. بعد از 6 یا 7 ساعت پرواز قیافه ها داره کاملا تغییر می کنه و آمریکایی می شه. بتدریج همه پیراهن هاشون رو از توی شلوارشون در می آرن و می اندازن روی شلوارشون. آرایش موی خانم ها به هم می خوره، همه یه جورهایی دارن ول می شن. همین نشون می ده که داریم به آمریکا نزدیک می شیم. فکر می کنم این یکی از اولین کشفیات من از آمریکاست. بتدریج مسافران هواپیما شبیه آدمهایی دارن می شن که توی خونه پیژاما پوشیدن و می خوان بخوابند. اکثر زن ها هم موهاشون رو با کش بستن، برخلاف اروپا که موهای خانم ها معمولا یک حالت منظم و شکیل داره. در اینجا انواع مدل های موی کلم پترایی و گتره ای قابل مشاهده است. هزار مایل مونده تا به آمریکا برسیم، داریم از دور و بر کانادا رد می شیم، فکر می کنم طرف کبک و مونترال باشیم.
رابینسون کروزوئه و جزیره دکتر ارنست
مسافران محترم شدیدا دچار طول پرواز شده اند و به دلیل خواب رفتگی یا دلایل مشابه دارند قدم می زنند تا پای شان از حالت خواب به حالت بیداری برگردد. بدبختی ما ایرانی ها این است که اگر پای مان از خواب بیدار شود حتما دلش می خواهد لگد بزند. بچه ها هم از فرصت استفاده می کرده اند و طبیعتا به بشریت گه زده اند و دارند دنبال هم می دوند و بازی می کنند و صداهای مشکوک و نامعقول و نامقبول از خودشان به اقصی نقاط هواپیما صادر می کنند. ملت هواپیمانشین هم بتدریج دارند شبیه روبینسون کروزوئه می شوند. در اثر طول پرواز ریش ها دارد درمی آید و یحتمل اگر این وضع یک هفته ادامه پیدا کند، یعنی به جای هشت ساعت پرواز دویست ساعت پرواز داشته باشیم, همه با ریش انبوه یا اندک یا انباشته از هواپیمان بیرون می روند. باور کن!
اسمیت جواد آقا شون خسته شده است
واو... یا به قول رفیق شفیق و یار یکی از غارهای مطبوعاتی داخل کشور و مرد خوش رفتار و نیک کردار woooooow ، کار از دست بشد و هر کنش به کرداری دیگر درآمد. ملت بعد از هفت هشت ساعت همه شدن پسرخاله همدیگه. اسمیت جواد آقاشون رو دیدم، یه پسر سیاه پوست، با کلاه سفید، کاپشن سفید، پیراهن چهارخونه و شلوار لی. جواد فابریک! مدل ناف نیویورک. شاید هم شیکاگو. تقریبا دو سه ساعته که عقب اتوبوس( ببخشید که زیاد با هواپیما فرق نمی کنه) داره ولچرخ می زنه و علافه. اون عقب، محلی که مهمانداران سرویس می دن، محل تجمع آدمهایی شده که نمی تونن بشینن و پاشون خسته شده و به همین دلیل یه لنگی وایستادن اونجا. از طرف دیگه امت شهیدپرور هواپیما هر کدوم شون یه چیزی واسه خودشون می خوان. شده مثل آشپزخونه های مراسم غقد و عروسی یا عزاداری. هرکسی از فامیل عروس و دوماد یا مرحوم مغفور یه چیزی می خواد و خودش می آد توی آشپزخونه تا چیزی رو که می خواد بگیره. اصغرآقا می آد و چایی پررنگ می خواد. شمسی خانوم نمی تونه چایی پررنگ بخوره و چای کمرنگ می خواد. حسن پسرخاله با عجله می آد که چون حال عفت عمه کوچیکه به هم خورده، می خواد براش کاهگل و گلاب بیارن. منصورخان، خاندایی آقا دوماد اومده و دنبال دو تا گیلاس عرق می گرده. حسن کوچیکه یه بطر ویسکی رو قایم کرده توی قزقان مادر و امشب قصد داره هر گیلاسش رو به دو هزار تومن بفروشه به مهمونها و دنبال ویسکی پنج میلیونر می گرده، از اون طرف فریده خله عروس عموزاده دوماد با شیون و زاری دنبال پسر کوچیکش می گرده که نکنه افتاده باشه توی حوض آب. الآن اینجا هم اون جوری شده. یه دفعه یکی پیداش می شه و آب می خواد. یه بچه هوس بستنی کرده و با یک بستنی در دست از محل خارج می شه. یه پیرمردی که خوابش نمی بره می آد و قرص خواب می خواد. یکی که نمی خواد بخوابه می آد و سفارش قهوه می ده. ولی بی توجه به همه این ها، این « اسمیت جوادآقاشون» واسه خودش با شکوه و جلال و فراوان وایستاده و یواش یواش هم اعلام استقلال کرده و دیگه به مهماندارها هم کاری نداره. برای خودش آب پرتقال می ریزه توی لیوان و فکر می کنم با چیزی شبیه ودکا مخلوط می کنه و می خوره، شاید هم داره آّ پرتقال سک می خوره. فعلا صفاسیتی است و ملت اعلام استقلال کردند و هواپیماهای یونایتد ایرلاین در شرایط اسپانیای قبل و بعد و همزمان با ژنرال فرانکو به سر می برد. 4680 کیلومتر تا به اینجای کار پرواز کردیم. و در تمام این مدت قدر خودمون رو ندونستم، ما ملت قدرناشناسی بودیم. ما نفهمیدیم که چه استعدادهایی داریم که شکوفه نزده و هنوز غنچه نشده در مرداب های جهل و نادانی و فساد سوخت. در همین 4680 کیلومتری که بقدر 5 ساعت گذشت ما چکارها می تونستیم بکنیم و نکردیم. من واقعا برای همه تون متاسفم، برای همه شما، برای همه ملت ایران. واقعا شرم آوره. در حال حاضر ما فقط در حدود 1000 کیلومتر یا 600 مایل یا 500 پاوند استرالیا یا 130 فرسخ یا 310 گیلی گیلی( واحد مسافت در ولتای علیا) با واشنگتن دی سی فاصله داریم.
آقا! تو این بدبختی سرعت باد هم شده 20 کیلومتر در ساعت! حالا چه وقت سرعت باد بود. انشاء الله بادت بخوابه، هیچ وقت نوزی!
دلم برات تنگ شده. یاد اولین روزهایی افتادم که تازه دیده بودمت. یاد این که در اون روزها چقدر به من کمک کردی. یاد روزهایی افتادم که در فاصله یک سال چهل هزار کیلومتر سفر هوایی کردی تا از تهران بیایی اینجا و منو ببینی و من ببینمت. و خیلی خوشبختم که تو رو دارم. و در حال حاضر( سفر قبلی به آمریکا) بسیار بدبختم که با تو ده هزار کیلومتر فاصله دارم و در حال حاضر تر( سفر فعلی به آمریکا) خیلی خوشوقتم که با هم سفر می کنیم. ابوالفضل بدو بدو اومده و شعری که برای آمریکا سروده برای من آورده تا بخوانم.
یک قطعه شعر از ابوالفضل خان
ای نیویورک!
ای شهر بزرگ پر از سیاه های مختلفه!
ای مجسمه آزادی!
که در دستت یک مشعل را گیریفتی که چی کار کنی؟
مثلا می خواهی المپیک را آتش بزنی؟
که پنج حلقه حلقه دارد.
نیویورک!
تو یک شهر بزرگ هستی و باید افتخار کند هرکسی که به تو رفت.
چون تا چند ماه برای دیگران خاطراتش را به تو تعریف می کند.
و هرچی عکس به دروبین بگیری تمام نمی شود از بس منظره و زنهای خوشگول
ای نیویورک!
من به تو وارد می شوم و به تو نگاه
و من یک اشتباه کردی
چون هواپیمای ما واشنگتن می رود نه نیویورک
پس این شعر را ابوالفضل عوضی گفت.
بدبختی رو ببین! یک مشت زلم زیمبو مثل پتو، مجله، بالش، پشت گردنی، هدفون و سایر اضافات توی صندلی و روی صندلی و زیر صندلی گذاشتند، عوض اینکه این چیزها در خدمت ما باشند و به ما سرویس بدهند، ما باید به ایشان سرویس بدهیم و در خدمت ایشان باشیم تا هرطور دوست دارند و راحت اند بنشینند. همه اینها به کنار، ساعتی دو بار باید به این بالش آبی سلام کنم.
راج کاپور و ویجنتی مالا می خوابند
راستی! جونم بگه برات از این زن و شوهر هندی درد گرم خورده که ایشاء الله داغ شون به جیگر راج کاپور و آمیتاباچان بیاد، روم به پیت حلبی چقدر بی ریختن، انگار ان خانوم و ان آقا هستند. الحمدالله از خواب مرگ بیدار شدن، حدود یک ساعته و زل زدند به روبروی شان و بدون اینکه چشم به هم بزنند فقط روبرو را بروبر نگاه می کنند. نه، اشتباه نمی کنم، آنها به تلویزیون نگاه نمی کنند. فقط به روبرو نگاه می کنند. فقط روبرو. یاد آن لطیفه آن مرد هندی افتادم که با هواپیما وارد آمریکا شد و تا قبل از آن سوار هیچ هواپیمایی نشده بود. و نمی دانست که در هواپیما توالت وجود دارد. اینقدر به خودش پیچید و ناله کرد و جر خورد و بالا و پائین شد تا هواپیما به مقصد رسید و در فرودگاه واشنگتن بر زمین نشست. جوان هندی که در حال انفجار بود، بلافاصله دیواری بیرون محوطه فرودگاه پیدا کرد و تا آمد بشاشد، پلیس آژیرکشان سر رسید و پس از آگاهی از مقصود او سوارش کرد و با خود بردش. خدا روز بد به شما ندهد و هرگز جیش ناکرده سوار ماشین پلیس آمریکا نشوید. بالاخره ماشین پلیس وارد یک محوطه سرسبز و بسیار جذاب و باحال شد که بر تمام دیوارهای آن پیچکهای زیبایی روئیده بود و بر زمین آن گلهای زرد و سرخ و بنفش و نارنجی خودنمائی می کردند، ماشین پلیس از زیر سردر سبزی که تماما از برگهای درختان پوشیده بود، رد شد. مامور پلیس، جوان هندی را جلوی همان دیوار سرسبز نگاه داشت و به او گفت که همان جا جیش کند. جوان هم که مدتها در انتظار این لحظه خوشبختی بود، در حالی که خودش را کاملا رها کرده بود و داشت دیوار را بافشار زیادی سوراخ می کرد، و درست در لحظه ای که به درختان سبز و پیچک های زیبایی می اندیشید که زیر فشار جیش او برق می زدند، به فکر تشکر از مامورین پلیس افتاد. به همین دلیل وقتی کارش تمام شد در حالی که سرش را به سنت سخن گفتن هندیان به دو طرف تکان می داد، انگلیسی گفت:
مرد هندی: دت ایز امریکن کورتاسی؟( آیا این میهمان نوازی آمریکایی است؟)
پلیس جواب داد: نو، دت ایز ایندیان امباسی( نه، این سفارت هند است)
حالا فکر می کنم این زوج محترم هندی یحتمل نیاز شدید به یک دیوار سرسبز و پر از پیچک دارند. البته شاید هم دپ زده اند و احتمالا با دیدن یک فیلم هندی جینگولی مستان و شاد مانند « دوداس» ممکن است همین افسردگی شان در عرض ایکی ثانیه تبدیل شود به رقص حسابی هندی.
سلام مهرانگیز کار عزیز! خوبی؟ من بالای سرت هستم. دقیقا 32 هزارپا( حدود ده هزار متر) بالاتر رو اگر نگاه کنی، یه چیزی رو احتمالا ممکنه ببینی که برق می زنه. این چیز هواپیماست و من توی همون چیز نشستم و دارم از بالای بوستون رد می شم. البته می دونم تو بالا رو نگاه نمی کنی و اصلا هم حدس نمس زنی که من به قول خودم وفا کنم و به آمریکا بیام. اینقدر که من آدم دروغگوی عوضی گهی هستم.
یک آقایی نشسته ردیف جلوی من که فکر می کنم توی انتخابات دوره بوش، هر دفعه هشتاد تا رای بهش داده. این آدم به شکلی دیوانه وار داره تلویزیون نگاه می کنه و هر دقیقه صدبار هدفونش رو جابجا می کنه، شاید می ترسه هدفونش سر بخوره بره توی گوشش.
روز سیزدهم مهرماه، واشنگتن دی سی
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/140
ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:ای نیویورک، ای مجسمه آزادی!:
» Youtube movie from Youtube movie
http://idisk.mac.com/youtubevideos/Public/youtubem1.html Youtube movie [Read More]
Tracked on October 4, 2007 01:48 AM