پنجشنبه 13 مهر 1385
پنجشنبه 13 مهر 1385
![]()
عمران صلاحی هم رفت. خبرش مثل پتک خورد توی سرم. همین امروز رسیدم به واشنگتن برای برنامه ای و تازه آمدم به خانه دوستی که در واشنگتن خانه دارد. به عادت مالوف هنوز از راه نرسیده سایت گویا را باز کردم و خبر مثل همیشه به آنکه منتظرش باشی آمد. خبر می گوید که عمران صلاحی در سن شصت سالگی سکته کرد و درگذشت. همین و به همین سادگی. شاید این تقدیر بسیاری از آدمهای ماست که جوانمرگ فرهنگی شوند.
اولین تولید کننده شعر فارکی
عمران صلاحی از آنها بود که طنز را با جانش می نوشت. یک بار یکی از دوستان گلایه می کرد که فلانی هجو نوشته است. عمران درآمد که هجو هم یکی از انواع طنز است و ناراحت بود که چرا طنز را ویژه یک موضوع خاص کرده اند. اما خودش از آنها بود که طنز را خیلی خوب و تمیز می نوشت. هنوز بیست سالش نشده بود که پایش به توفیق باز شد. در توفیق بیشتر سروکارش با ماهنامه توفیق بود. در ماهنامه توفیق شعر می نوشت. همچنین در تشکیل حزب خران، تنها حزب موفق اصلاح طلب کشور فعالیت می کرد و موفق به جذب بسیاری از دوستداران فکر و اندیشه به حزب خران شد. در توفیق چند شعر فارکی( فارسی ترکی) هم منتشر کرد. تقریبا در انواع مختلف طنز به تولید اثر پرداخت. عجیب ترین نوع طنزش برخی شعرهایش بود. خودش ميگويد: «گاهي وقتها در توفيق كه بوديم يكي از مسؤولان هفتهنامه ميآمد سراغ ما، عكس يك هنرپيشه سکسی را كه روي الاغ نشسته بود ميگذاشت جلويمان و ميگفت: اين را شعر كن، و ما هم آن عكس را تبديل به شعر ميكرديم، و از همانجا بود كه استعداد شاعرانه عمران صلاحي شكوفا شد.» عمران صلاحي هم نثر طنز نوشته و هم شعر طنز سروده و هم شعر جدي سروده و هم هزار كار ديگر كرده.
حالا حکایت ماست
عمران صلاحی بعد از انقلاب طنز را جدی تر گرفت. شاید بشود گفت که تنها کسی که طنز را با منش روشنفکرانه جدی گرفت و کار طنز این چنینی کرد، عمران صلاحی بود. کارش در ستون« حالا حکایت ماست» بی نظیر است. گاهی شوخی هایش خواننده را از خنده منفجر می کند. از آنهایی است که وقتی در تنهایی به آن فکر می کنی از خنده منفجر می شوی. قطعه کوتاهی که درباره شعر « دف دف» رضا براهنی نوشته است، از نظر طنزنویسی شاهکار است. عمران تقریبا در همه دوران بعد از انقلابش کارهای درخشانی داشته است.
عمران صلاحی و سکوت
عمران صلاحی دچار یک نومیدی غریب بود که گویی همین باعث می شد که هرگز کار را آنقدر جدی نگیرد که دیگران را به مبارزه بخواند. برای دنیا و طبعا سیاست آنقدر ارزش قائل نبود که فکر کند با انجام دادن کاری یا به خطر انداختن عمرش چیزی را بدست خواهد آورد که ارزش آن را دارد. اصولا طنز را در همین حد که چیزی بنویسد و در جایی آنرا بخواند یا چاپ کند یا شاید هم چاپ نکند، جدی می گرفت، تا همین حد. شاید این خصلت او به اخلاقشض برمی گشت. عجیب بود که آدمی با این همه آثار عالی و خنده آفرین و عمیق شخصیتی بسیار خجول و ساکت داشت. تا به او اصرار نمی کردند شعری را نمی خواند و همیشه معتقد بود با خواندن کارهایشض وقت دیگران را می گیرد.
عمران در فرنگ
یکی دو باری به دعوت دوستان به فرنگ آمد، اما تلاش کرد که این سفرها در سکوت بگذرد و باعث دردسر برایش نشود. اصلا حوصله دردسر را نداشت. نه اینکه ترسو بود، که اگر هم می بود در این مملکتی که خندیدن و خنده آفریدن زندگی آدمی را به خطر می اندازد حق داشت، اما به نظر من عمران اصلا معتقد به هیچ نوع نوشته تحریک کننده ای نبود. معتقد بود که طنز نباید طوفان ایجاد کند. این اعتقادش بود. و آثارش نشان از پای بندی به همین اعتقاد دارد.
طنزآوران امروز ایران
وقتی هنوز سکوت مرگبار پس از انقلاب باعث شده بود که کتاب خواندنی مثل شادمانی نایاب باشد، « تجدید چاپ طنزآوران امروز ایران»، با آثاری از طنزنویسان داخل و خارج کشور منتشر شد و مجلدات بعدی آن هم بعدا درآمد. این نخستین و جدی ترین تلاش برای معرفی طنزآوران امروز کشور بود. کاری که فقط از عهده عمران برمی آمد.
پنجره دن داش گلیر
اما، روح لطیف و آرام و نومید عمران صلاحی باعث شد که او پناهگاهی مانند شعر را برای خودش انتخاب کند. مجموعه اشعارش همیشه دوستداران خودش را داشته و دارد. عمران به عنوان یک ترک زبان که فرهنگ و موسیقی و شعر ترکی را هم خوب می شناخت و می فهمید، همیشه ردپای زبانش را در نوشته ها و اشعار فارسی اش هم نشان می داد. اما انگار که این موضوع را هم جدی نمی گرفت. نه که جدی نگیرد، نه، چندان اهمیتی نمی داد.
آهسته مثل نسیم
اولین بار وقتی در نشریه سروش طنز نوشتم سراغم آمد و تبریک گفت. تازه فهمیدم عمران صلاحی کارمند قدیمی مجله سروش است. زندگی اش کوچک و ساده تعریف شده بود. به همین سادگی. با یک خانه کهنه قدیمی. چند باری توسط نشریات مختلف دعوت به همکاری شد. جز « حالا حکایت ماست» که حرف دلش بود و گه گاهی کارهایش در گل آقا، آبش با خیلی ها توی یک جوب نرفت، نه اینکه اهل دعوا بود، نه، شاید خیلی ها تحمل کارش را نداشتند. همیشه بی سروصدا می آمد، بی سروصدا گوشه ای می نشست و دیروز هم خواندم که بی سروصدا رفت. درگذشت عمران صلاحی را به خانواده عزیزش و تمام خانواده طنز ایران تسلیت می گویم.
شعر طنز امروز ایران
وقتی خواستیم کتاب شعرطنز امروز ایران را منتشر کنیم، سراغ عمران رفتم و چند شعر هم از او گرفتم. یکی از این اشعار پاسخی است که عمران به یکی از طنزنویسان ایرانی که در خارج زندگی می کند، نوشته بود. از اشعار این کتاب دو شعر را برگزیده ام که در انتهای مقاله می خوانید.
در پاسخ يك نامه
نامة من باز قدري دير شد
«مدتي اين مثنوي تأخير شد»
فكر كردي نامهات را باد برد
يا فلاني دوست را از ياد برد
گفتهاي شل گشته پيچ خندهات
غم شده سنجاق در پروندهات
نيست در مكتوب تو آن لحن شاد
خندههايت را حسابي برده باد
طنز خود را در كجا كردي نهان
بركشيدي از چه رو زيپ دهان
بستهاي شايد حكايت خانه را
كردهاي گم خندة رندانه را
نامهات خالي است از شادي و شور
پس كجا شد آن نشاط و آن سرور
راست گفتي شعر من غمگين شده
چهرهاش هم اندكي پرچين شده
روي ديواري اگر بينند چاك
خنده از روي لبش سازند پاك
روي شاخه گر بخندد يك انار
ميكنندش آبلمبو با فشار
بخية كفشم اگر خندان شود
اين گرفتاري دوصد چندان شود
گر بخندد لحظهاي كبك دري
ميزنندش تا بيفتد يك وري
طنز گويان خندهسازي ميكنند
ديگران پرونده سازي ميكنند
گر بخندي از ته دل قاهقاه
ميكشانندت به سوي دادگاه
گر بخندي، عامل بيگانهاي
چرخ استكبار را دندانهاي
گر بخندي لحظهاي، حتي به خويش
ديگري آن خنده را گيرد به ريش
گويدت منظور تو من بودهام
آنچه گفتي من خودم فرمودهام
گفتهاي ديوار تا در بشنود
گفتهاي افسار تا خر بشنود
حرف خود را سخت وارو گفتهاي
اسب ما را نيز يابو گفتهاي
گفتهاي ميچرخد اين چرخ فلك
بوده منظورت فلاني، اي كلك
غافلند اين عده از جادوي طنز
زين سبب رم ميكنند از بوي طنز
پسته زير سنگ خندان ميشود
صاحب يك دانه دندان ميشود
طنز را علت خود آنان شدند
ماية تفريح اين و آن شدند
چهرههاشان جملگي سرد و عبوس
حرفهاشان پوچ و بيمعنا و لوس
خلق را خواهند گريان روز و شب
خنده را جارو كنند از روي لب
بس كه لبريز است از غم، جام جم
«جام جم» را گفت بايد «جام غم»
تا كه پيچ راديو وا ميشود
هايهاي گريه پيدا ميشود
من برآنم تا بخندم قاهقاه
قاه قاهم را رسانم تا به ماه
گريه را ريزم درون سطل ماست
«خنده بر هر درد بيدرمان دواست»
پس تو هم تا ميتواني خنده كن
خندههايت را بهريش بنده كن
دوست دارم اي رفيق مهربان
گل فشاند خنده حتي در خزان
آرزو دارم لبت خندان شود
كام تو شيرينتر از قندان شود!
ما زتلخيهاي دوران دلخوريم
چاي خود را قندپهلو ميخوريم
باز كرديم از جبين خود چروك
تا كه ساز خنده را سازيم كوك
خنده از گردون فراتر ميزنيم
ساز خود بر سيم آخر ميزنيم
گر بيايد نامهاي از سوي دوست
ما نميگنجيم ديگر توي پوست
محو آن اشعار عالي ميشويم
واقعاً حالي به حالي ميشويم
خندهاي جانانه از دل ميكنيم
غصه و اندوه را ول ميكنيم
ميرساني اي رفيق خوش كلام
بچهها را يكبهيك از ما سلام
عرض ما تبديل ميگردد به طول
ميكند خواننده را كمكم ملول
نامهام را ميكنم اينجا تمام
بيش از اين عرضي ندارم والسلام
کنار گود
پيرمردي داشت هيزم ميشكست
نوجواني آمد و پيشش نشست
زور ميزد پيرمرد جنگلي
نوجوان هم داد ميزد: يا علي!
ما همه مانند آن هيزم شكن
مير ما پشت سر ما نعره زن
مير لاي پرده بگشايد همي
از كنار گود گويد: جانمي!
دشمن آمد، هان برو لنگش بكن
خشتكش را در بيار از بيخ و بن!
ابراهیم نبوی، واشنگتن، دوازدهم مهرماه
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/139