سه شنبه 11 مهر 1385
سه شنبه 11 مهر 1385
سفر به آمریکا، قسمت پنجم
![]()
یکی از اصلی ترین انگیزه های من برای رفتن به آمریکا دست یافتن به جایگاه واقعی خودم به عنوان طنزنویس بود. در این عکس جایگاه واقعی مرا می بینید.
خب، حالا که کمی از سفر طولانی و وحشتناک هشت نه ساعته بروکسل واشنگتن گذشته است، بگذار کمی به امر شریف روانشناسی بالینی یا همان جامعه شناسی تفهمی بپردازیم و در حقیقت کمی به توصیف خصوصیات هموطنان عزیز بپردازم. در ردیف ما سه نفر انسان محترم و محترمه جلوس کرده اند. من و ژانین( خانم شصت ساله- تکرار می شود.) و یک آقایی که پوستش قرمز است و پیراهنش نارنجی است و موهایش بور است و کلفت ترین کتاب تاریخ بشریت را دارد می خواند.
دو صندلی اون طرف تر یک زوج هندی از وقتی در صتدلی فرو رفته اند، یا در حال غذاخوردن هستند یا در کمال یبوست و سکوت، در حال چرت زدن به سر می برند. در سمت چپ یک زن و شوهر اروپایی و شاید آمریکایی سی ساله بامزه هستند که خانومه به نظر می آد پنج یا شش ماهه حامله باشه. در این هواپیمای یونایتد، که کمابیش شبیه همون هواپیماهای یونایتدی است که روز 11 سپتامبر منفجر شدند، حداقل 10 تا 20 مسلمان مشخص و معین وجود دارند، و البته کسانی مثل من هم هستند که با تلسکوپ هم نمی شود تشخیص داد مسلمان هستند، مگر اینکه کسی واقعا به خود موضوع نگاه کند و از این طریق متوجه مسلمان بودن طرف بشود. به نظرم نمی آید که آدمهای آمریکایی الاصل 20 درصد مسافران هواپیما باشند. و البته طبیعی است. فکر می کنم آمریکایی ها الآن یا در خود آمریکا هستند یا در رم و پاریس و یا طبعا در عراق. اینجا نباید خبری از آنها باشد.
آمریکا؛ جزیره ای دور از دنیا
خیلی ها به این نکته معتقدند که آمریکا سرزمینی کامل است و به همین دلیل بسیاری از آمریکایی ها هرگز از آن بیرون نمی روند. و این نکته که شما در مرکز یا در نقاط سنتی و روستایی آمریکا کسانی را ببینید که در تمام عمرشان حتی یک بار هم از شهرشان بیرون نرفته اند، طبیعی است. مثل اروپایی ها نیستند که تا سرشان را می زنی، ته شان را می زنی با کامیون می روند برای تعطیلات یا به قول افرنسیه « وکانس» و ترافیک جاده ای به وجود می آورند. یا مثل ژاپنی ها که انگار شانزه لیزه پاریس را اجاره نود ونه ساله کرده اند و هر جای اروپا که می روی یک مشت دوربین در حال فلاش زدن می بینی که به هر دوربینی یک موجود ژاپنی آویزان است. فعلا در هواپیمای ما تعداد بسیار زیادی مرد کاملا کچل، سبیلو و تعداد بسیار زیادی زن و مرد بسیار چاق وجود دارد. و تقریبا اکثر مسافران بطور خانوادگی سفر می کنند.
اگر سقوط کنیم خیس می شیم
فاصله ما تا مقصد 2435 مایل است که تا این لحظه تاریخی 1470 مایل را آمدیم. می شود گفت که دو پنجم راه را آمدیم. تقریبا تمام پرواز برفراز آتلانتیک است و من مطمئن هستم که اگر هواپیمای ما توی اقیانوس سقوط کنه، حتی اگر زنده هم بمونیم قطعا خیس می شیم و من مطمئنم که سرما می خورم و بدبختی اینکه قرص سرماخوردگی هم توی چمدانه و نمی دونم اگر سقوط کردیم با سرماخوردگی چه بکنم؟ جالبه؟ نه، داور بر فراز آتلانتیک هست! اصلا باورت می شد که من اینقدر خارجی بشم؟ البته این نکته مهم رو هم توضیح بدم که من در طول سفر موفق شدم تفاوت کالیفرنیا، لس آنجلس و سانفرانسیسکو را بفهمم و این یک پیشرفت بزرگ برای من و سایر همشهریان است.
چرا ایرانی ها شبیه یونانی ها هستند؟
در چهره همسفران تعداد زیادی آدم را می بینم که به نظرم می آید ایرانی اند، ولی مطمئنم ایرانی نیستند، شاید یونانی باشند، این یک فرمول است، هروقت احساس کردید کسی قیافه اش ایرانی است و مطمئن شدید که ایرانی نیست، یقین کنید که یونانی است. البته احتمال داره که چشمان من دچار مشکل دید شده باشند. یک پدر چهل ساله و یک پسر چهار ساله در هواپیما هستند که هر دوتاشون دقیقا مثل هم رفتار می کنند، گاهی نمی شه تشخیص داد کدوم شون پسره و کدوم شون پدر. و به همین دلیل باید به اندازه قدشون توجه ویژه ای مبذول بشه.
هشدارهای امنیتی
نکته انحرافی: توی فرودگاه ماموران امنیتی دائما یک سووال رو از مسافر و بخصوص بچه ها می پرسن: کسی بهت چیزی نداده که توی بارت بگذاری و ببری؟ و اینو مستقیما از بچه کوچولوها می پرسن. لابد می ترسن از بچه ها به عنوان وسیله انفجاری سوء استفاده بشه. جالبه، واقعا آمریکایی ها در اروپا هم برای خودشون یک دنیایی دارند و در این محدوده همه چیز آمریکایی هست. اصلا پرواز با هواپیماهای اروپایی هیچ ربطی به پروازهای آمریکایی نداره، نه فقط از اون نظر، بلکه از هیچ نظر.
ابن خلدون در هواپیمای یونایتد
رادیوی یونایتد که فقط توی هواپیما موزیک راک پخش می کنه، داره مجددا ترانه « ما قهرمان هستیم» کوئین رو پخش می کنه. زن و شوهر به هم چسبیده هندی برای سی ثانیه از خواب بیدار شدند و به نظرم از این فاجعه خیلی ناراحتند. دوباره چسبیدند به هم و به خواب عمیقی فرو رفتند. کاش می شد برم بکنم شون توی همدیگه که یکی بشن و خیلی راحت تر باشند. این جوری برای منم بهتره، چون به جای دیدن دو آدم اخموی هندی، یک آدم اخمو و بداخلاق و خواب آلود هندی می دیدم. البته زیاد هم مهم نیست، فعلا که دارم نگاه می کنم. فکر می کنم مشکل اصلی از اینجا ناشی می شه که من نمی تونم توی هواپیما بخوابم وگرنه همه این آدمها مثل پری های زیبایی در میان خواب و بیداری به من لبخند می زدند. همچنین در هواپیمای ما موجودی سفر می کنه که کمابیش شبیه هپلی های تهران هست، همون آدمهای چرکی که بغل خیابون می خوابند. با ریش بسیار بلند و البته تمیز. می شه اسمش رو گذاشت ابن خلدون. من فکر می کنم یکی از ابن خلدون های تهران رو حسابی شستند و یک هفته توی وایتکس خوابوندند و فرستادند به آمریکا برای کار مطالعاتی. این آقای ابن خلدون آمریکایی هر چند دقیقه ای بلند می شه و قدم می زنه و با حالتی عمیق و متفکر به اندیشه های ناب فکر می کنه.( البته من این رو از خودم درآوردم، واقعیتش رو بخواهی من نمی دونم داره به چه گهی فکر می کنه.)
و دختر سرخپوستی که از هواپیما دزدیده شد
در ردیف جلویی یک دختر حدودا سی ساله( سی سال دیگه شصت ساله می شه) نشسته که سرخپوست هست. یا حداقل می شه گفت یک زمانی سرخپوست بوده. پیراهنش صورتی یه و جوراب صورتی هم پوشیده و در تمام مدت بدون کفش در هواپیما راه می ره. موهاش رو هم بافته، البته شاید چون موهاش رو بافته من فکر می کنم سرخپوسته، وگرنه دلیل دیگری برای این موضوع ندارم. در همین لحظه اتفاق عجیبی افتاد، همین الآن که داشتم نگاه می کردم، یک دفعه از پشت پرده یک اسب اومد و دختره رو سوار کرد و برد. اسب سوار سرخپوست بود و بیچاره دختره کفشش جاموند و با همون جوراب صورتی رفت. می خوام بلند شم و این موضوع رو به مهمانداران هواپیما اطلاع بدم. ظاهرا شیرشاه، که همون مهماندار سبیل کلفت عزیز باشه، متوجه این موضوع شد و طبق قوانین یاتا دوید دنبال اسب سوار سرخپوست، می ترسم برن بیرون و سه تایی شون بیفتن توی دریا.
الآن ساعت 4.5 به وقت بروکسل هست و ما داریم به طرف محلی به نام سنت جان می ریم. ظاهرا مربوط می شه به منطقه ای به نام استفانویل. خیلی برام مهمه این جور چیزها، چون من یک مطالعات ویژه ای هم در حوزه جغرافیا دارم، وگرنه فکر می کنی چطوری می تونستم این همه نقاط مختلف دنیا رو از هم تشخیص بدم؟
الهی داغت به دلم بیاد جکی چان
تلویزیون: اوبس! زدم به کانال تلویزیون، یک فقره از اون فیلم های جکی چان بازی با شرکت بانوان تبهکار و جودوکار و اکشن کار اومد. از اون فیلم هایی که قهرمانانش مثل کش تنبون شل دائم از این ور در می رن و می خورن به اون ور و دائم وسط زمین و هوا در حال بال بال زدن هستند.
وسوسه: چقدر دلم می خواد از همین واشنگتن منو برگردونن و راه ندن آمریکا تا مجبور بشم همین فردا برگردم بروکسل. مهم ترین فایده اش اینه که برمی گردیم سراغ زندگی طبیعی مون و منم مجبور نیستم یک ماه ول بگردم و بالش و ملحفه عوض کنم. همین حالا می تونم یک فیلمی از خودم دربیارم که منو دیپورت کنند به بلژیک. شاید در فرودگاه همین کار رو کردم. حوصله فیلم نگاه کردن ندارم. فقط دلم می خواد بنویسم. تو که می دونی من همیشه از تلویزیون متنفرم و اصلا تحمل دیدن تلویزیون رو ندارم، چون تمام حواس آدم رو در خدمت خودش می گیره و آدم مثل ماست فرو می ره توی مبل. البته تو که این جوری نیستی، بخصوص وقتی داری سریال دوستان( منظورم همون فرندز خودمون هست) رو نگاه می کنی، اصلا حواست پیش تلویزیون نیست و چهار نعل یا چهار چشم یا چهار میخ داری به من نگاه می کنی و حواست پیش من هست. فعلا تلویزیون رو خاموشیدم و دارم به یک راک خفن پینک فلویدی تو مایه های پژواک( Echoes ) گوش می کنم.
چی شد که استندآپ کمدی باز شدم؟
این ماجرای استندآپ کمدی هم مصیبتی شده برای من. اصلا من اینکاره نبودم و نیستم، ولی مثل اینکه داغش خورد به فلانجای ما. من از روی صحنه رفتن می ترسم. می دونی! می ترسم اصلا بازیگر خوبی نباشم و بعد مجبور بشم توی موقعیت بد قرار بگیرم. از طرف دیگه وسوسه شو دارم. می شه مثل مردی روی ماه جیم کری بیچاره که استندآپ کمدی برگزار می کرد. در این فیلم قهرمان داستان وقتی کارهایی که دوست داشت روی صحنه انجام می داد هیچ کس نمی خندید، همه دوست داشتند ادای دیگران رو دربیاره و مثلا شیرینکاری کنه. باید روی برنامه هام فکر کنم. اضطراب داره دیوونه ام می کنه. می رم توالت و تمام کارهای لازم برای رسیدن به آرامش رو انجام می دم. حالا برگشتم و روی صندلی نشستم، به نظرم همه زیباتر شدند، جهان زیبا شده، حتی زن و شوهر هندی هم یک باره مثل ویجنتی مالا و راج کاپور شروع کردند به رقصدن وسط هواپیما، افق های روبرو می درخشند و امیدهای آینده دیده می شود( به قول عادل فردوسی پور: ببین چه می کنه این مستراح!)
یکی از مسافران هواپیما بانویی بسیار پهناور است، فکر کنم چهل ساله باشد، دو تا دختر هم دارد، یکی شان به طول دومتر و وزن پنجاه کیلو و دومی به طول یک متر و نیم و به وزن نود کیلو. تقریبا پهنای یکی از دخترها به اندازه درازای آن دیگری است. لطفا کمربندها را ببندید. فکر کنم هواپیما افتاد توی چاله هوایی. یک دفعه تکان تکان خوردیم.
اون که رفته دیگه برنمی گرده
یاد دوستانی می افتم که از ایران آمدند آمریکا و دیگر هرگز بازنگشتند. می گویند کسی که رفت آمریکا دیگر برنمی گردد. من یک نشانه پیدا کردم، معمولا بچه های آمریکا خیلی زود یا به ایران رفت و آمد می کنند یا امکان رفت و آمد اقوام شان به ایران را جور می کنند، معنی این حرف این است که هرگز به ایران برنمی گردند که برای همیشه بمانند. خیلی از دوستانم در این سالها رفتند آمریکا و برنگشتند. جمال حاجی آقا محمد، دوستی که در مجله فیلم می نوشت. رحیم قاسمیان که مترجم سینمایی بود، جهانشاه جاوید که آمد آمریکا و سایت ایرانیان را راه انداخت، کلی رفیق در آنجا دارم. حتما در آمریکا باید مهتاب و مهرانگیز را ببینم. دلم برای مهرانگیز کلی تنگ شده. اصولا آیا به این موضوع فکر کردید که یک ایرانی وقتی به آمریکا مهاجرت می کند چه تغییراتی می کند؟ چه چیزهایی در او ایرانی باقی می ماند؟ و چه چیزهایی از او آمریکایی می شود؟ اصولا پدیده تهرانجلس یعنی چه؟ مثلا اگر خواستیم در این مورد تحقیق کنیم باید به این فکر کنیم که آشپزی ایرانی، موسیقی ایرانی، زبان فارسی، خط فارسی، آداب و رسوم ایرانی، نام ایرانی، رفتارها و منش و کردار ایرانی و روحیه ایرانی در این مهاجرت چه نغییراتی می پذیرد؟ در این مورد باید حسابی مطالعه کنم.
ادامه دارد، 12 مهر، واشنگتن دی سی
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/137