سه شنبه 11 مهر 1385

ابوالفضل همراه من است

سفر به آمریکا، قسمت چهارم
bruxelles.JPG
آخرین تصویر از بروکسل از داخل هواپیما، من احساس می کردم که بروکسل در دستان من است، ولی اشتباه می کردم، در دستان او بود. عکس از لیلا نبوی

احساس عجیبی دارم. بعد از سی سال آذر را می بینم، اسمش را « صدی» صدا می کنیم. یک دخترخاله است، شاید هم یک مادر، یا شاید یک خواهر بزرگ. کسی که در دوران کودکی و نوجوانی همیشه پشت سرت بوده و تو را حمایت کرده، آذر گاهی اوقات همان شعله ای است که وقتی به کودکی ام نگاه می کنم، همیشه روشن می بینمش. دیدار آذر کمابیش شبیه سفر به آینده است، البته می دانم که این تشبیه اساسا احمقانه و بی معنی بود، اما نمی دانم که چرا پاکش نکردم، حالا هم که کتاب چاپ شده می توانم پیشنهاد کنم که شما این صفحه کتاب را پاره کنیم. این طور شاید بهتر باشد. قرار است وقتی وارد سانفرانسیسکو شدم، آذر یا کامران یا هر دو به استقبال من بیایند.

ابوالفضل همراه من است!
راستی، این موضوع خیلی مهم و شایان ذکر است. در این سفر بعضی از اعضای خانواده مانند آقا ابوالفضل و شهلا خانوم و نغی جون و حسن آقا و آقای خوشحال هم مرا همراهی می کنند. وقتی از بروکسل می آمدم، اصرار کردند که ما هم می آئیم، انکار من هم افاقه نکرد. طبیعی است که ابوالفضل شعرهای جدی و سوزناکی در مورد غربت و اهمیت نظافت و رنج سفر و کوشش برای کشاورزی و اهمیت بهار و فراق دلدار و حسین درخشان خواهد گفت که احتمالا شما خوشتان می آید. آقا ابوالفضل که در خانه ما در بروکسل آشپزی می کند، به نصیحت افراد خطاکار به صورت شعر علاقه خاصی دارد و من هم تصمیم دارم بخشی از این سفرنامه را به او بسپارم که آن را بنویسد و البته آقای «خوشحال» هم نظراتی برای خودش دارد که شنیدنی است و بیشتر به درد اهل سینما و جوانان آبادانی می خورد. یک احتمال هم این است که آقای خوشحال اگر توانست از طریق بهروز وثوقی یا خانم گوگوش وارد هالیوود بشود دیگر پیش ما در بروکسل برنگردد. من باید خیلی مواظب باشم که جو آمریکا او رو نگیرد.

اولین سفرم رفتنم بود
شاملو می گوید که اولین سفرم بازگشتنم بود. در این مورد خیلی فکر کردم، جالب است، اما واقعیتش این است که من هر کاری می کنم نمی فهمم یعنی چه و البته به شرح ایضا نمی فهمم که این عبارت یعنی چه که « دستانش از ابتذال شکننده تر بود» البته من می دانم که شاملو آدم خیلی بزرگی بوده، حتی بزرگتر از فردوسی و سعدی، ولی این یکی را نمی فهمم.

چرا سفر می کنیم؟
راستش رو بخوای چند سالی بود که به تنهایی سفر نکرده بودم، آن هم سفری به این دوری و درازی در جایی به این پهنی و گشادی. قبلا عاشق سفر تنهایی بودم، دوست داشتم در یک سرزمین رها بشم و با تمام حواسم و معمولا تمام نقایص حواس درکش کنم، اما امروز دیگه مثل گذشته نگاه نمی کنم. حالا دیگه برای من سفر معنای دیگری پیدا کرده. قبلا فکر می کردم باید دنیاهای تازه رو پیدا کرد. تشنه بودم و با گرمازدگی و آفتاب سوختگی کویر ایرانی، دنبال یک خنکای دلپذیر می گشتم. فکر می کردم که در دنیا یک جایی وحود داره که از جاهای دیگر بهتر هست. الآن به این نتیجه رسیدم که اینجوری نیست. انسان مسافر در کوله پشتی خودش خوب و بد رو به سرزمین جدید می بره. خوب و بدی که پیش از سفر شاید وجود نداشته باشه. چیزی به اسم شگفتی وجود داره، شگفتی دنیاهایی که ندیدی و برات عجیب است. به همین دلیل است که جاهایی که فکر می کنیم که غیرقابل تحمل و غیر انسانی هستند این همه جمعیت دارند، لابد یک چیزی هست که اون همه آدم رو وصل می کنه به اون خاک؟ و گاهی می بینی که مردم کشوری مثل مکزیک یا موزامبیک بیشترین رضایت رو از زندگی خودشون دارن و براشون اصلا اهمیتی نداره که به حاهای دیگه دنیا سفر کنند. و می بینی که مردم یک سرزمین که به نظر ما روبط در اون سرزمین غیرانسانی هست، تا چه حد برای رفتن به کشورشون بال بال می زنند. و از طرف دیگه در تمام سرزمین هایی که معروف به دنیای خوب و پیشرفته و ثروتمند هستند، آدمهایی زندگی می کنند که از وضع خودشون احساس نارضایتی می کنند. مثلا میزان رضایت از محیط در مکزیک و موزامبیک بیشتر از کانادا و آمریکاست. شاید هم به همین خاطر هست که هیج کدوم از ما تا به حال یک موجود موزامبیکی ندیدیم و حتی اگر هم دیده باشیم حتما اشتباه کردیم و اون یک موجود سنگالی یا مراکشی بوده.

شعری از ابوالفضل خان در مورد «احساس سفر»
چند لحظه قبل آقای ابوالفضل تصمیم گرفت یک شعر نو برای سفر بسراید، او که در تمام مدت پرواز دارد به ابرها نگاه می کند، حاصل شگفتی اش را درباره سفر به ما تقدیم کرده است:

سفر برای من مثل رفتن به یک جای دور بود
و مثل یک اولاخ که در میان صحرا می چرد، می نمود
و پشکل آن حیوان در آنجا یادگاری می ماند
ولی آدام نباید وقتی مسافرت می کند
پشت درخت یا در بیابان مستراح کند
بلکه با اجازه صاحبخانه در توالت
و سیفون را بکشد
و سیفون را بکشد
و با دستمال کغاذ آن را پاک و شستشو بکند بخاطر ترشح

آدام باید مسافرت بکند
و در آن چیزهای مهم یاد بگیرد با خودش
از جمله بلیط خریدن و نشان دادن پاسپورت به آن مامور انتظامی
و به انگلیسی حرف نمودن با مردم
چون آنها که عقل ندارد و فارسی درک نمی کند در خارجه

به قول ربابه خاله مرحوم من!
مسافرت خوب است، چون بیل می زند و برای خانواده پول می فرستد.
ولی اگر زن جیرفت و عرقخور شد چی کار می کنی؟
و من بخاطر اینسان
که ای اینسان که مسافرت رفتی
آدام باش و در آنجا زن برای خودت نجیر، اگر یکی داری
و با خودت عراق نخور چون مستها
چون وقتی عرق خوردی حرف مفت بیخودی می زنی
و هی خواهر و مادر مردم را نگاه می کنی
مگر آدام نیستی و غیرت نداری؟
خوب است که وقتی مسافرت رفتی یک نفر به خواهر مادرت اون کار بکند؟
پس برو به خودت
برو به مسافرت
نه در صحرا مستراح کن و نه عرق و نه دو تا زن

و این شعر ابوالفضل بود
و اگر هم آدم نمی شوی برو گمشو

این هم از شاهکار ابوالفضل. میهماندار آمده و می بیند که من دارم تند و تند می نویسم، نگاه می کنه و می خنده و می گه: تقه ژولی( خیلی زیباست) و می خنده. براش احتمالا فارسی نوشتن و از راست به چپ نوشتن جالب به نظر می آد.( جهت اطلاع عرض شود که این خانم مهماندار سنش شصت سال نبود، فکر می کنم سی و چند سالی داشت.) ما آلآن در حال پرواز برفراز آتلانتیک هستیم. چهار ساعتی از پرواز می گذره و ما با سرعت 800 کیلومتر در ساعت در حرکت هستین. چراغهای هواپیما خاموش شده و من در زیر نوری ضعیف دارم کناب« نگاهی به کارنامه سیاسی دکتر مصدق» کار تحقیقی جلال متینی را می خونم. این کتاب کمابیش همان دیدگاه واقع گرایی تاریخی که میلانی در کتاب « معمای هویدا» خیلی خوب ارائه داده بود، در این کتاب می شه خوند.

... ادامه دارد، 12 مهر، فرودگاه زاونتم، بروکسل

گزارش | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/136