سه شنبه 11 مهر 1385

شیرشاه برفراز آتلانتیک

سفر به آمریکا( قسمت سوم)
united airline.jpg

نشسته ام توی هواپیما و فعلا روی آسمون دارم وول می خورم. با خانم همسایه دوست شدم. جالبه. اصلا انگلیسی بلد نیست و داره برای شش هفته می ره پیش خواهرش در لاس و گاس قماربازی کنه. وقتی براش توضیح دادم که خوب نمی تونم فرانسه حرف بزنم، گفت نه، خیلی هم خوب حرف می زنی. نکته مهمی که کشف کردم این بود که وقتی مجبور باشم، هرچی رو که دلم می خواد می تونم به فرانسه توضیح بدم.

در یک لحظه احساس خوشحالی کردم. جالب بود. اسم خانم همسایه ژانین هست. وقتی بهش گفتم اسمم ابراهیم هست، کلی طول کشید تا تلفظش رو یاد بگیره. البته می خواستم لج کنم و بگم که منم بلد نیسم بهش بگم ژانین و برام راحت تره بهش بگم سکینه سلطان، ولی این کار رو بخاطر ارزشهای انسانی و بخصوص حقوق بشر نکردم. الآن نیم ساعته می خوام برم جیش کنم، ولی امکانش نیست. این مهمانداران عزیز همینجوری پشت سرهم دارند سرویس می دن. من نمی فهمم با این بلیط 450 یورویی این همه سرویس دادن چه معنی داره، واقعا خجالت هم چیز خوبی است.

حرکت به سوی زمان و بالعکس
بالاخره موفق شدم اظهارنامه ها را پر کنم. شاخ غول شکست. دو برگه اظهارنامه را پر کردم. یک ساعتی طول کشید. رکورد قبلی برای این کار که توسط یک آدمخوار قبیله ناواناوا بود، چهار دقیقه بوده که من تقریبا یک ساعت و پنجاه و شش دقیقه بیشتر از او وقت صرف کردم. و نکته اینجاست که من نتونستم بفهمم issue این وسط چی کار می کنه؟ به نظرم اومد به معنی صدور می تونه باشه. خانم همسایه بغل دستی اظهارنامه خودش رو که شوهرش پر کرده بود به من داد و من تا حدی از روی اون تقلب کردم. حالا امت شهیدپرور هواپیما مشغول دیدن فیلم هستند. ساعت 2 و 15 دقیقه است و ما داریم برخلاف زمان حرکت می کنیم. جالبه که بعد از میلیونها ساعت جرکت تازه برمی گردیم سرجای اول مون، انگار که داریم در تاریخ ایران حرکت می کنیم. بالاخره من موفق به کشف حرکت شدم. جالبه؟ نه؟ حالا باید ساعتم رو بکشم عقب تا برم روی ساعت واشنگتن و بعدا باید دوباره ساعتم رو بکشم عقب تا برم روی ساعت لس آنجلس.

حوصله دیدن فیلم رو ندارم. یک عده از مسافرین محترم دارند غذا می خورند، من نمی دونم چطوری غذا دادند و چی شد که غذا دادند و من کجا بودم وقتی غذا می دادند؟ ببین! وقتی تو نیستی همینه دیگه. یکهو می بینی غذا نمی دن. البته داره بوی غذا می آد. اوووم. فکر می کنم چشمهام داره از دور یک چیزهایی رو می بینه. شاید شراب بخورم، فکر کنم برام خوب باشه، اینجوری کلی دچار شنگولیسم نسبتا منطقی می شم. شاید اینجوری بشه و شاید هم نه، خوشت می آد من اینقدر با اطمینان و یقین حرف می زنم؟

وقتی داور لهجه می گیرد
راستی! یک پدیده جالب! منظورم احمدی نژاد نیست. یکی از مهمانداران هواپیما وقتی با ژانین همسایه بغلی من حرف می زد، مهماندار فقط به فلامان و انگلیسی حرف می زد و ژانین فقط فرانسه بلد بود، من در این لحظه موفق شدم گفته های انگلیسی مهماندار رو برای ژانین به فرانسه ترجمه کنم و بالعکس. در این لحظه احساس نبوغ می کنم، البته می دونم این حس پایدار نیست و من موجود بی استعدادی هستم. تلویزیون رو روشن می کنم، اما می رم روی نقشه هوایی. در اکثر پروازهای راه دور اکثر هواپیماها یک نقشه وجود داره که هر لحظه گزارش می کنه که در اون لحظه ما کجا هستیم، چقدر از راه اومدیم و چقدر تا مقصد مونده. و از این جور چیزها. الآن روی بریتانیا هستیم، تو خونه بهش می گیم انگلیس. داریم از روی دابلین عبور می کنیم. سرعت هواپیما بطور اساسی بالاست و طبیعی است که در یک سفر بین قاره ای همینطور باشه. از بروکسل به لندن و از اونجا به دابلین و از اونجا وارد آتلانتیک اوشن می شیم. اسمش چی بود؟ دارم یواش یواش بیبز می زنم. ( توضیح: babes می زنم یعنی اینکه لهجه آمریکایی می گیرم و همه چیز اوکی می شه و من همه چی رو میس می کنم.) حالا با این اوضاع نمی دونم افتر آور چی کار بکنم؟ هواپیما داره می ره که روی اقیانوس قرار بگیره و من احساس خوشایندی ناشی از حس مرگ رو پیدا می کنم. راستی! می شه ما امسال پولدار بشیم و حسابی بریم ولگردی در دل اروپا؟ فکر نکنم. سمت راست من دریای نروژ است و داریم از روی فرودگاه شانون رد می شیم. فعلا بالای سر Celtic sea هستیم.

کوئین و راجر واترز
در حالی که نقشه رو نگاه می کنم گوشی هدفون رو که صدای موزیک و صدای فیلم های سینمایی رو پخش می کنه، می تونم بشنوم. صدای کوئین رو یکی از شبکه های هواپیما داره پخش می کنه، این مرتیکه ملکه هنوز فکر می کنه قهرمانه. دارم می بینمش با اون سبیل مشکی مشخص و لباس سراسر سفید که روی صحنه جلوی دهها هزار نفر داره با فریاد می خونه و انگار که داره تمام صحنه نمایش رو آتیش می زنه و انگار که خودش هم آتیش گرفته. یادم می افته به زمانی که فردی مرکوری یا همون فریدون سابق یا همون کوئین بعدی توی فرودگاه منچستر کارگری می کرد و تقریبا با احساساتی ترین شکل می شه گفت که لطیف ترین حمال فرودگاه منچستر بود. یک باره یک صدایی شنیدم، عجیب بود. از یک هدفونی که دور از من بود. صدای راجر واترز بود که داشت رخوت( Comfortably Numb) رو می خوند. دارم بهش گوش می کنم. یاد روزی افتادم که توی کنسرت راجر واترز همین ترانه رو اجرا کرد و وقتی می خواست شروع کنه به خوندن یکباره همه جمعیت انگار که یک متر از زمین کنده شد. زمین سبک شد و ترانه از پوست عبور کرد. فکر می کنم از آمریکا همه سی دی های پینک فلوید رو که توی تهران جاگذاشتم و نیاوردم، دوباره و سه باره و صدباره بخرم.

ای خدا! ای مظهر رحمت! ای خدایی که پولهای تو از بیل گیتس هم بیشتر است، لطفا مرا هرگز آنقدر پولدار نکن که همه اش را خرج کنم، چون تمام می شود. خدای من! لطفا، خواهشا، به من پول نده تا آن را نگه دارم. چون هر چقدر بدهی من زرتی خرجش می کنم. این را گفتم که حواست باشد، وگرنه چه مرضی داشتم که بگویم.

لطفا چیز میز کش نروید
غذا مرغ گرفتم، خوب بود. یک بستنی نسکافه ای خوشمزه هم گرفتم. غذای هواپیما خوب بود، گنده بود، از همه چیز زیاد بود. جون می داد برای آدم شکمو، خدا رو شکر که من نیستم. غذا رو خوردم. بستنی اش رو هم به شرح ایضا. از اون چیزهایی بود که وقتی خوردم فکر کردم کاش تنهایی نمی خوردمش. تنهایی حال نمی ده. از ظروف غذا، دو تا ظرف کوچولو و یک سری قاشق و کارد و چنگال رو برداشتم به عنوان یادگاری سفر. تو فکر می کنی من دزدم؟ نه، هرگز. من هرگز برخلاف آن خانم محترم که یک میلیون حوله از هتل فلانجا کش رفت، هرگز جز چیزهای حقیر و کوچکی مثل شامپو از هیچ هتلی کش نرفتم. علاوه بر این ها یک بطری کوچک شراب قرمز هم خریدم و خوردم، چرا خریدم؟ برای اینکه می فروختند. چند؟ چهار یورو، واقعا بیرحمانه بود! چهار یورو برای یک بطری شراب کوچولو که دو گیلاس هم نمی شه. قیمت بلیط هواپیما از چهار یورو کمتر شد، واقعا باید با این بی عدالتی مبارزه کرد. تو می گی با این بی عدالتی مبارزه کنم یا فقط برای آزادی بیان مبارزه کنم؟ ولی نه، بهتره شراب قرمزم رو بخورم و تا وقتی هواپیما زمین ننشسته با هیچی مبارزه نکنم.

شیرشاه برفراز آتلانتیک
در میان مهمانداران هواپیما یک آقای خوش تیپ( مردی که فقط انگلیسی و فلامان حرف می زنه) موجودیت داره که سبیل معتنابهی هم بر وی روئیده است و به نظر می رسه که ایشون به عنوان مدل برای بازی در نقش « شیرشاه» والت دیسنی قبلا مورد استفاده قرار گرفته. این آقای شیرشاه مرد جالبی است و به نظر می رسه که به اشکال مختلف وظیفه حمایت از خلق های تحت ستم هواپیما رو برعهده داره. از لحظه ای که سوار هواپیمایی شدم که داره به طرف آمریکا پرواز می کنه احساس می کنم آدمهایی رو دارم می بینم که فقط در یک مجموعه آمریکایی می شه دید. این خصوصیات در مورد مسافرین هواپیما دارای اهمیت هست:
1) همه آدمها به نحو بارزی ساده تر از اروپایی ها( و طبعا بقیه دنیا) لباس پوشیدند.
2) آدمها به نظر معمولی می آن و تو چشم نمی زنند.( هیچ ربطی به ایتالیا ندارد.)
3) آدمها به نسبت اروپایی ها قیافه شرقی تری دارن. می شه گفت که در اینجا سیاه پوست و رنگین پوست بیشتر می بینی. نفر جلویی من احتمالا سرخپوست هست، نه فقط چهره اش بلکه حتی اخلاقش.
4) آدمهای بسیار چاق و پهناور به شکل بارزی دیده می شن.

تا اینجای سفر همه چیز سرگرم کننده یا اموزمان بوده. بعد از نوشیدن شراب لیوان رو دادم دست آقای دون ژوان دو مارکوی هواپیما( منظورم همون شیرشاه هست) و بهش گفتم: ممنون، نه، مرسی... تنک یو. در این لحظه از شما دعوت می کنم به گزارش وضع پرواز توجه فرمائید:
با سلام به مسافران محترم و با درود به روان پاک شهدای اسلام و شهدای اخیر و شهدای قبلی و شهدای بعدی، هواپیمای ما از بروکسل به مقصد سانفرانسیسکو از طریق واشنگتن در حال پرواز هست. ما در حال حاضر داریم برفراز جنگل های زیبای شمال کشور بال بال می زنیم. لطفا کمربندهای خودتان و بغل دستی تان و مهمانداران را هم ببندید و از کشیدن سیگار در طول پرواز و حتی بعد از پرواز خودداری کنید. فعلا هواپیما داره از مسیر بروکسل به طرف لندن و بعد شانون و از اونجا برفراز آتلانتیک پرواز می کنه. در حقیقت ما برای رسیدن به آمریکا باید از آتلانتیک عبور کنیم، اتفاقا سختی کار هم همینه، وگرنه با دوچرخه هم می شد رفت. به نظرت من یه هوا حالم خرابه؟

... ادامه دارد
بروکسل، 10 مهر 1385

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/135

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:شیرشاه برفراز آتلانتیک:

» sierra club investment from sierra club investment
[Read More]

Tracked on January 20, 2007 07:05 AM