یکشنبه 9 مهر 1385

آشغالی فقط یک بار زنگ می زند

سفر به آمریکا( قسمت دوم)

bruparis.jpg
تصویری از بروکسل پیش از اینکه این شهر را ترک کنم. در آن روز هنوز برج ایفل در بروکسل بود و به پاریس منتقل نشده بود. عکاس: زهرا نبوی

سفر مضطربم می کند. بخصوص آنکه به جایی ناشناخته قصد رفتن کرده باشم و پای به جایی برای نخستین بار نهاده باشم. دو سه روزی است که مضطربم، بی آنکه برای این اضطراب دلیل خاصی بیابم و یا احساس کنم مانعی و مشکلی در این سفر انتظارم را می کشد. دیشب ساعت دو نیمه شب به زور خودم را خواباندم و امروز ساعت هفت و نیم صبح به زور از خواب بیدار شدم... به قول تو حسابی «کله کون واچیده» بودم... گیج و هشول پشول... رفتم سراغ پست.

دو بسته سفارشی داشتیم، چقدر هم بسته های جالبی بود، بسته که نبود، در حقیقت می شود گفت دو تا قبض برق بود که باید پرداخت می شد، در وجه قومپانی محترم سی بلگا بابت آب و برق خانه سابق که چند روزی است از آن بقول افرنسیه دمناژه نموده ایم. واقعا از دیدن این قبوض برق خوشحالی عجیبی سراپایم را فراگرفت. متوجه می شوی؟ واقعا در آستانه این سفر موهبتی بود، انگار که دنیا را به من دادند. قبض برق را لوله کردم و از خوشحالی آنرا فروکردم توی بخش خاصی از وجودم. این جوری امن تر است. در همین راستا بود که دو ساعتی وقتم تلف شد. ضمنا چون تصمیم گرفتم که از این به بعد همیشه کارهایم را به موقع انجام بدهم، یادم رفت که به اندازه کافی پول از بانک بگیرم. البته احتمالا در آمریکا مشکل پول نخواهم داشت، فوقش هم مشکل پیدا کردم و فقیر شدم می روم یک تلویزیون در لس آنجلس باز می کنم. نمی می رم که؟ می می رم؟( می ها همه جدا باشد لطفا)

san fransisco 066.jpg
تصویری از ابراهیم نبوی بعد از سفر به آمریکا. وی پس از سفر تغییر ماهیت داده و در سانفرانسیکو چنانکه ملاحظه می کنید در خدمت استکبار جهانی قرار گرفت. عکس توسط مرتضی نگاهی همشهری عزیز گرفته شده است.

پژوهش در خشتک بشریت
این سفر به ولایت ینگه دنیا هم عالمی دارد. از وقتی وارد فرودگاه شدم، تمام خشتکم را به منصه ظهور نهادند و آنرا پژوهش نمودند. تا همین لحظه دو فندک را با دقت بسیار جستجو کرده و سه بار کامپیوتر پرتابل یا لب تاب یا هر کوفت و زهرمار دیگری را بازکرده اند و دو بار دستگاه فلزیاب را به اسفل السافلینم فرو نموده( نترس، همون باسن خودمان است)، ضمنا دوبار هم لنگ و پاچه ام را مالیدند که من می خواستم جرشان بدهم، اما چون خوشم آمده بود چیزی نگفتم. حالا تو هم ناراحت نشو. رضا قاف که نبود.

لب تاپ یا موز و گوجه فرنگی؟
در کنترل پاسپورت مشکلی نداشتم. البته وسایل مسافر آمریکا را زیاد و شدید می گردند. و زیاد و شدید هم گشتند. اما دیگر تمام شد. البته فعلا. برایت بگویم که اینجانب مانند یکی از روسای اعظم جماعت کساخله تمام موزها و چند سیب و یک ساندویچ و یک گوجه فرنگی را از توی یخچال خانه همراه با خودم برداشتم و آوردم به هواپیما که وقتی خانه نیستیم بوی گندشان زوج جوان همسایه را که امید فراوانی به آینده تخمی شان دارند، ناراحت نکرده باشم. حالا بگو مشنگ جان! اینها را می خواهی چه بکنی؟ آبروی نداشته ام پیش مردکی که داشت ساک را می گشت رفت، یک جوری مثل اوشکول ها به من نگاه کرد که انگار با یک غربتی طرف است که تخم مرغ آب پز برای غذای وسط راه مشهد به واشنگتن با خودش برداشته. یارو از من پرسید: «آیا با خودت لب تاپ به همراه داری؟» من گفتم: بله. و بعد کیفم را باز کردم و همان اول کار یک کیسه بزرگ پر از سیب و موز و ساندویچ بیرون آوردم. احتمالا یارو فکر کرد که من معنی کلمه لب تاپ را نمی دانم و فکر می کنم باید موز و سیب را به او نشان بدهم. کلی خندید. من هم در کمال بلاهت خندیدم و با پررویی به کارم ادامه دادم و لب تاپ را از کیف درآوردم و به او دادم که هر چقدر دلش می خواهد آنرا بگردد. البته آخر کار فقط یک سیب؛ یک موز را نگه داشتم، همراه با یک ساندویچ دست ساز و یک گوجه فرنگی و بقیه موزها را انداختم در سطل آشغال فرودگاه بروکسل. راستی گفتم آشغال. این آشغال هم در این بلاد کفر و مملکت خاج نشینان مصیبت عظمایی است. واقعا غربی ها همین که پیشرفت نمی کنند و همیشه خدا زده است پس کله شان و دائما در بدبختی دست و پا می زنند، بخاطر همین سطل آشغال است. همین و بس. و این آشغال هم برای من ماجرایی شد.

آشغالی هفته ای فقط یک بار زنگ می زند
گذاشتمش توی کیسه نایلونی قهوه ای و در کیسه را محکم بستم تا نه چیزی از آن به چشم بیاید و نه بویی از آن به مشام برسد. ساعت یک نیمه شب بود. در آپارتمان را باز کردم. هیچکس در راهرو نبود. همسایه جدیدم هم در راهرو نبود. و من می توانستم با خیال راحت آن کیسه قهوه ای را که محکم بسته شده بود بیرون ببرم. به سمت پله ها پائین رفتم. به سرعت ولی بی سروصدا. در خانه را هم باز کردم و بیرون را نگاه کردم. در محله خلوت ما، روبروی کلیسای بزرگ محله تومبک، درست زمانی که ناقوس کلیسا یک ضربه به علامت گذشت یک ساعت از نیمه شب نواخت، در تاریکی شب از خانه بیرون آمدم. ماشین مرسدس بنز کلاسیک مدل جدید نقره ای آماده بود، می شد پلاستیک نایلونی را توی صندوق عقب آن گذاشت، اینجوری هیچ کس مشکوک نمی شد. سوار ماشین شدم و به راه افتادم. از خیابان جنگلی ترسناکی رد شدم. گاهی از جنگل صدای زوزه حیوانات را می شنیدم. زوزه حیوانات جنگلی را که دور و بر قبرستان نزدیک خانه ما زندگی می کنند و گاهی وسط جاده که رد می شوم تابش نور چراغهای ماشین در گردی چشمان یکی از حیوانات می تواند او را سرجایش میخکوب کند و وادارش کند که درجا بایستد و منم که باید ترمز کنم. اما آن شب فقط صدای شان را می شنیدم، صدایی که از دور می آمد، می آمد و می آمد. در تاریکی شب از جلوی تعمیرگاه پل که در جاده روستائی است رد شدم، رسیدم به فروشگاه پیرزن و پیرمرد فلامانی که شراب می فروشند و پیرزن شبیه خانم هاویشام است و هروقت که نگاهش می کند و یک باره قهقهه می زند. چاقویی بالا می رود و پائین می آید. حمام. پیرزن. روح. هیچکاک. جلوی مغازه یکی دو جعبه آشغال گذاشته اند، کاش می شد کیسه را همانجا بیندازم. اما نه، در این حالت معلوم می شود، باید بیندازم پهلوی کیسه های زباله دیگر. این جوری تشخیص نمی دهند، می روم جلوتر، به شهراووریس، حتما در آنجا امشب کیسه های زباله را بیرون گذاشته اند. وارد شهرک اووریس می شود. شهر اووریس شهر اشباح است. روز کسی را در شهر نمی بینی، اما شب ها ارواح ساکنین قدیمی اووریس در شهر می گردند، گاهی با لباس هایی که خون از آن می چکد و خنجری را می بینی که پشت روح عابر فرو رفته است. از میان تعدادی اشباح سرگردان می گذرم و گوشه خیابان را به دقت نگاه می کنم، نه، خبری از کیسه زباله نیست. ادامه می دهم، چهار پنج کیلومتری ادامه می دهم. نزدیک پاسگاه پلیس می رسم. خیالم راحت است که پلیس در این منطقه آرام معمولا گشت نمی دهد. اگر گشت می دادند و مرا موقع انداختن کیسه نایلون می گرفتند خیلی ناجور می شد. می روم. رادیوی ماشین را روشن می کنم. شبکه کلاسیک دارد موزیک های دوران میانسالی مرا پخش می کند. گوش می کنم و با چشم هایم همچنان به خیابان نگاه می کنم. همینطور ادامه بدهم تا یک ساعتی دیگر به بروژ و لیل یا دوساعتی دیگر به پاریس می رسیم. اما شاید لازم نباشد تا آنجاها بروم. وسوسه می شوم بپیچم به طرف بیابان و یا به طرف رودخانه ای که در همان نزدیکی است و کیسه را در آنجا بیندازم، اما ترسم می گیرد، نکند که همان موقع پلیس سربرسد و یا یک پیرزن بلژیکی فضول که خوابش نبرده و پشت پرده نازک خانه در تاریکی ایستاده و مرا نگاه می کند به سرش بزند که دادوبیداد کند. آن وقت چه کنم؟ همینطور که دارم می روم ناگهان چشمم به یک کیسه قهوه ای می خورد. دقیقا به رنگ کیسه زباله خودمان. خوشحال می شوم. کمی به جلو می روم. از جاده خارج می شوم و کمی بعد برمی گردم. دور می زنم و کیسه زباله را دوباره نگاه می کنم و ماشین را کنار آن پارک می کنم. چراغها را خاموش می کنم. هیچ کس در خیابان نیست. می خواهم از ماشین پیاده شوم ولی از پشت سر نور ماشینی را می بینم که نزدیک می شود. خدا کند پلیس نباشد. سرم را کمی پائین می آورم که اگر نور به داخل ماشین افتاد صورتم دیده نشود. ماشینی به سرعت از کنارم عبور می کند و از پس آن ماشینی دیگر. حالا دیگر کسی در خیابان نیست. خیابان را به دقت نگاه می کنم به سرعت در را باز می کنم و می روم توی خیابان. در صندوق عقب را باز می کنم و کیسه قهوه ای را در می آورم. حالا دیگر نفسم بند آمده است. کیسه قهوه ای را می گذارم کنار کیسه قهوه ای دیگری که کنار خیابان مثل مستی که وارفته باشد، افتاده است. به سرعت صندوق عقب ماشین را می بندم و در حالی که صدای تاپ تاپ قلبم را می شنوم، می نشینم توی ماشین و استارت می زنم. چراغ ماشین را که روشن می کنم از همان فاصله ده پانزده متری مردی را می بینم که نگاهم می کند و دارد به طرف من می آید. نه، او نباید مرا ببیند. ماشین را از جا می کنم و در حالی که نور بالا را می پاشم توی صورت مرد عابر با سرعتی نزدیک به مایکل شوماخر از کنارش رد می شوم. شاید مرد می ترسد که خودش را جلوی ماشین پرت کند، حتما همینطور است. وقتی دقت می کنم کمابیش شبیه مردی است که چند ساعتی در بار آبجو خورده و حالا گره کراواتش را شل کرده و لابد می خواهد به دیواری بشاشد تا از اضطرابی درونی به آرامشی دیواری برسد. مرد را در حال تلوتلو خوردن رها می کنم و به مسیرم ادامه می دهم، به سوی خانه برمی گردم. وقتی در خانه را باز می کنم، تلفن زنگ می زند. تو هستی. می پرسی: کجا بودی؟ یک ساعت است دارم بهت زنگ می زنم. می گویم: همین جا بودم. می گوید: خانه نبودی و به موبایل هم جواب نمی دادی، کجا بودی؟ گفتم: رفته بودم آشغال ها رو بگذارم بیرون. گفت: امشب سه شنبه است، شب آشغال نیست، فردا شب آشغال است. گفتم: ولی من بالاخره موفق شدم آشغال ها رو امشب بگذارم بیرون. گفت: راست می گی؟ گفتم: آره. گفت: توی همون بلژیک یا اینکه رفتی فرانسه یا هلند آشغالها رو انداختی بیرون؟ گفتم: نه، توی همین بلژیک. گفت: جدی می گی؟ گفتم: آره. درحالی که اشک شوق در چشمانش جمع شده بود و من فقط تلفنی آنرا احساس می کردم، گفت: من به تو افتخار می کنم، تو موفق شدی.

در تهران: در خانه را باز می کند. کیسه آشغال را پرت می کند وسط خیابان. گربه ها به کیسه آشغال حمله می کنند. کیسه ها را پاره می کنند اندر خیابان و آشغال ها غذای گربه ها می شود... آری..
( داستان «آشغال» نوشته شد توسط شاعر نسبتا سرشناس، سیدابراهیم نبوی)

الآن توی هواپیما هستم. بعد از چک کردن بلیط وارد هواپیمای آمریکایی یونایتد ایرلاین شدم. به نظر آدم می آد که همه چیز با اون چیزی که تا به حال دیده فرق می کنه. می تونیم روی صندلی خودمون فیلم ببینم و احتمالا خوش می گذره. حالت تیک آف هواپیما رو دوست دارم. پهلوی یک خانم فرانسه زبان شصت ساله( واقعا راست می گم) نشستم و یارو مدتی فارسی نوشتن منو نگاه کرد و یک بار هم لبخندی شاعرانه زد. دقیقا به این معنی که شما چه طوری از سمت راست به چپ می نویسید؟ باید دو تا فرم برای واشنگتن و سانفرانسیسکو پر کنم. فعلا برم ببینم چی می شه.

..... ادامه دارد
سید ابراهیم نبوی، بروکسل، نهم مهر 1385

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/134