یکشنبه 9 مهر 1385

سفرنامه ینگه دنیا( قسمت اول)

usa 100.jpg
تجربه سفرنامه نویسی را دوست دارم. بخصوص اینکه بتوانی در لحظه احساس هایت را بنویسی، وقتی که به عنوان یک بیگانه جایی را می بینی که اصلا نمی شناسی. جایی که با تمام شناخته هایت متفاوت و ناآشناست. گویی که می شوی دوربینی و با شگفت زدگی یک روستایی تازه به شهر بزرگ آمده، همه چیزهای تازه را نگاه می کنی، می نگری، می بینی. شاید هم نمی بینی، چون فقط تصویری از آنها را چشمانت لمس می کند. و وقتی برای کسی که با آن محیط آشناست دیده هایت را وصف می کنی برایش بیگانه و ناآشنا می نماید. انگار که حرف عجیبی زده باشی.

یکی از اولین سفرنامه هایم گزارش سفر به حج بود. سفری به عربستان سعودی برای کسی که نگاهش به دین و موضوعات مقدس چندان هم دینی و مقدس نیست. البته، بگویم که حسی از لذت و درک عمیق معنوی در این سفر با من بود. این سفرنامه را با لذت نوشتم و تمام آنچه را که نوشتم همان بود که دیده بودم، بدون یک کلمه کم و زیاد. حس های متناقض و عجیبی را در طول سفر حج داشتم، از حس خالص عبادت و لذت بردن از آن مکان عجیب، تا احساس های طنز عمیق و پر از خنده ای که از رفتار آدمها به نظرم می آمد. کتاب سفر به سرزمین آزاد شده پنج شش باری چاپ شد و همیشه خواننده های خودش را داشته است. جالب اینکه دو واکنش کاملا متفاوت را از خوانندگان این کتاب که با عنوان « سفر به سرزمین آزاد شده » منتشر شد، دریافت کردم. قاضی دادگاه انقلاب، قاضی مقدس که با شلیک گلوله ای کشته شد و قاضی اولین دادگاهم بود، بخش هایی از کتاب سفرنامه حج را برایم مدرکی کرد که به عنوان توهین به مقدسات در محاکمه استفاده شود، اما درست برعکس، جوانی برایم ای میل زد که کتاب را خوانده است و بسیار از احساس های معنوی آن لذت برده است. نکته جالب این بود که آن جوان زمانی که کتاب را می خواند اصلا هیچ نوشته دیگری از من را نخوانده بود. بسیاری از دوستانی که مرا می شناختند گفتند که سفرنامه حج را در هنگام سفرشان در مکه و مدینه خوانده اند و گفتند که چقدر با آن نوشته ها نزدیک شدند. برخی از آنهایی که مرا به عنوان کافر و بی دین گمان می کردند، به من گفتند: می خواستی حج را دست بیندازی؟ خیلی خوب بود! ولی من اصلا نمی خواستم این کار را بکنم. من از آن سفر بسیار لذت برده بودم.

سفر برای یافتن آن چه گم کرده ای
سفر نامه نویسی را زمانی می خواستم به شغلی برای خودم تبدیل کنم. حتی قراردادی بستم با یک شرکت انتشاراتی که با خرج آن شرکت به سفر بروم و به محض بازگشت سفرنامه ام را به آنها بدهم. اولین سفر را هم به جمهوری آذربایجان رفتم، اما کتاب چاپ نشد، اگرچه بخش اعظم آن سفرنامه را نوشته ام. تا به امروز سفرنامه حج و سفرنامه عراق و سوریه چاپ شده است، اولی کتابی شده است و دومی پاورقی روزنامه ای که سفرم به اروپا مانع چاپ کتاب شد. سفرنامه ام به عراق و سوریه را بسیار دوست دارم. سفرنامه ای است به سرزمین عراق، در فاصله چهار ماه قبل از سقوط صدام حسین.

سفر به سرزمین مادری
بعدا سفری به جمهوری آذربایجان کردم. سفری به سرزمینی که شاید سرزمین مادری من است. سرزمینی که زبانش اولین زبانی بود که شنیدم و با آن سخن گفتم و مردمانش مردمانی که از جنس من بودند و آهنگ زبان و رفتار و کردارشان را می شناختم. سفر باکو برایم عمیق تر از آن دو سفر بود. با چندین نفر از آدمهای مهم ایرانی در آنجا گفتگو کردم و این سفرنامه نیز مانند چهل کتاب چاپ نشده فعلا در کمد کتاب هایی است که باید چاپ بشود و می شود. آذربایجانی که من دیدم سرزمینی عجیب در لحظه تاریخی عجیبی بود. برایم این مهم بود که در شهری که یکی از مهم ترین خیابان هایش خیابان بهبودف بود، یک سی دی یا پنج کاست صدای درست و حسابی رشید بهبودف را نمی شد پیدا کرد. سرزمینی که ادبیاتش به دلیل تغییر سه باره خط در تاریخی صد ساله در حال مرگ بود و نمی دانم اگر تبریزی در کار نباشد آیا این ادبیات باقی می ماند یا نه، یا اگر مرحوم محمد علی فرزانه ای در کار نبود، آیا ثروت ادبیات و شعر آذربایجان باقی می ماند یا نه. نمی دانم. پاسخ به این سووال را باید در همان کتاب « آناوطن» داد؛ سفرنامه ای به جمهوری آذربایجان و بخصوص باکو. تنها چیزی که در آنجا برایم قطعی شد این بود که « حیدر علی اف» زبان و ادبیات آذربایجان را هم مثل سوسیالیزم و صنعت و فرهنگ آذری فروخت، به قیمت ایجاد شعبه مک دونالدی که در باکو مردم می رفتند و در کنارش عکس می گرفتند. این سفرنامه را به تفصیل در آینده منتشر خواهم کرد، شاید در همین جا و یا به قول بیضایی « شاید وقتی دیگر» در تهران.

زنده باد آمریکا
سفر برایم مکاشفه است و گاهی که سووال عمیق تر است، کشف نیز عجیب تر. سفر به ینگه دنیا برایم سفری مهم بود. چرا که پا به سرزمینی می گذاشتم که بارها در موردش خوانده بودم و بسیار در موردش قضاوت کرده بودم. اما سفرنامه آمریکا را در سفری یک ماهه ننوشتم. می خواستم بنویسم برای بی بی سی، اما دیدم که تفصیل می خواهد و اندازه کلماتی که در بی بی سی برای این سفرنامه می شد باشد، به اندازه آنچه باید می گفتم نبود. اگر در آنجا می نوشتم، می شد گزارشی که نمی تواند حس را منتقل کند، و حس را هم منتقل نمی کرد. به همین دلیل سفرنامه ینگه دنیا ماند تا سفر دوم پیش آمد. سفری که چند روز دیگر آغاز می شود. حالا قصدم این است که گزارش دو سفر را یکی کنم و گزارشی از سفر به ینگه دنیا بدهم. این سفرنامه برایم از چند نظر اهمیت ویژه دارد.

اول: من در سرزمینی جوانی ام را گذرانده ام که در تمام خیابانهایش شعار مرگ بر آمریکا شعاری رایج است و مردم هر شهر 27 سال است که حداقل هفته ای یک بار در نماز جمعه شعار مرگ بر آمریکا سر داده اند، البته جز یک هفته استثنایی که شعار مرگ بر آمریکا داده نشد. من نیز سالها چنین فکر می کردم، نوعی احساس دشمنی ناشناخته داشتم که می تواند تمام حس آدمی را برای شناخت و احساس یک سرزمین و یک تمدن فلج کند. به همین دلیل باید برای شناختن این دشمن نادیده می رفتم.

دوم: دانسته هایم به من می گفت و می گوید که تمدن آمریکایی حاصل تلاش انسان هایی است که از همه جای دنیا جمع شدند تا یک سرزمین را از اول بسازند. اگرچه به قیمت ویران کردن تمام آنچه در آن سرزمین بود، که چیز کوچکی هم نبود. بدین لحاظ آمریکا سرزمینی است که گویی جغرافیا و تاریخ گذشته اش در ساختن آن دخیل نبودند. همه چیز از انسان شروع شد، انسانی با شعور، پر مدعا، اهل فکر، خوشگذران، پر تلاش، توسعه طلب، ثروتمند، وحشی، آزاد و اهل زندگی.

سوم: من احساس می کنم مثل تمام مردم دنیا به تمدن آمریکایی مدیونم. تمدنی که اگر نبود زندگی امروز انسانی معنی نداشت. آمریکا سرزمینی است که بسیاری از لحظه های زندگی مان را ساخته است، سرزمینی که آزادی و اندیشه و پول و تفریح و علم تا سرحد امکان در آن وجود دارد. سرزمینی که حاصل اوج قدرت انسان است. معنی این حرف این است که این تمدن می تواند همه چیز را بسازد و یا ویران کند. نهایت آزادی ممکن برای هر چیزی است که می توانید فکر کنید و نهایت رذالت و توحشی که می توانید در مورد انسان تصور کنید.

چهارم: امروز بیش از هر روزی در این اندیشه ام که ما نیازمند شناختن این سرزمین هستیم. برای من سرزمین آمریکا سرزمینی نیست که رئیس جمهور آن جرج دبلیو بوش است، همان طور که به عنوان یک ایرانی به هیچ کسی حق نمی دهم که فکر کند ایران سرزمینی است که رئیس جمهور آن احمدی نژاد است و همین. نه، پشت سر امروز یک تاریخ و یک فرهنگ و یک دیروز است که فردا را به نوعی دیگر می تواند معنی کند. دلم می خواهد آنچه را که از امروز آمریکا می بینم گزارش کنم.

بگذار بگویم که تمام آنچه گفتم فرضیات من است، فرضیاتی بر مبنای سالها خواندن و قضاوت کردن و از دور شناختن و همچنین یک سفر یک ماهه. در این سفرنامه می خواهم به سووالاتم بدون پیشداوری پاسخ دهم. البته بگویم که جستجوی من فقط برای شناختن آمریکا نیست، در این سرزمین بزرگترین جمعیت ایرانی بیرون از ایران زندگی می کنند. می خواهم گزارشی از ایرانیان آمریکا بدهم. از تهرانجلس، تنها جایی بیرون از ایران که می توانی صدای فارسی حرف زدن را در یک خیابان براحتی در هر چند دقیقه یک بار بشنوی.

سفرم را به این سرزمین آغاز می کنم. و می خواهم گزارشگر این سفر برای شما باشم. تلاش من این است که هفته ای شش روز قسمت هایی از سفرنامه را بخوانید.

ابراهیم نبوی، بروکسل، هشتم مهر 1385

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/133