یکشنبه 2 مهر 1385
یکشنبه 2 مهر 1385
![]()
چکمه یک سری داستان کوتاه است، با موضوعات و طرح های مستقل از همدیگر. شاید زمانی این مجموعه در یک کتاب بیاید و شاید چند داستان کوناه بماند و شاد...
اسم من تیمور است. از وقتی به اینجا آمدیم همه به من می گفتند تیمورخان. وقتی تازه مهاجرت کرده بودیم اسمم طوفان بود، در آن سالها همه با اسم مستعار انقلابی زندگی می کردند. بعدا که ارادتی پیدا کردم دوست داشتم به من شاپور بگویند، بعدا که دیدم شخص ایشان کوتاه می آیند دیگر اصراری نداشتم که شاپور صدایم کنند، البته مدتی بعد وقتی دیدم جوانان وطن چه شوروشوقی در سر دارند، اسم اصلی ام را استفاده کردم، یعنی همان ابوالحسن که مرحوم ابوی روی من گذاشته بود. و به همین اسم در گوش من قرآن خوانده بودند. البته پدرم دوست داشت مرا تیمور صدا بزند. در همان یک ماه و نیمی که در تشکیلات سازمان بودم، اسمم را طوفان صدا می زدند. امیدوارم متوجه منظور من شده باشید، اصولا من دوست دارم تا حدی در مورد خودم رازدار باشم، چون همیشه احساس کرده ام که کسانی هستند که از به دست آوردن اطلاعات در مورد شخص من اصرار عجیبی دارند. امیدوارم متوجه شده باشید که وقتی اول کار نگفتم در کجا زندگی می کنم به همین دلیل است. البته من زیاد مهم نیستم، چون موضوع اصلی مربوط به این خانوم است. منظورم انیس خانوم همسر من است که به یک معنا مونس من هم هست. من عاشق و شیدای او هستم و حتی وقتی اوایل کار تشکیلات از من خواست از ایشان جدا بشوم و او را بدهم به مسوول امور نظامی و همسر یکی از دوستان عضو واحد مالی را به عنوان همسر خودم انتخاب کنم، نپذیرفتم و با وجود اعتقاد به مبارزه بی امان، ترجیح دادم از میان سازمان و انیس خانوم، انیس را انتخاب کنم.
من واقعا انیس را دوست دارم. وقتی به چشم های او خیره می شوم خون اجداد مغول او را در ته چشم های موربش می بینم. منظورم از ته چشم ها جایی است بین قرنیه و شبکیه. عشق من به انیس کمابیش شبیه عشق یک روستایی شکست خورده است در مقابل دختر طغای سردار و خان مغول. گاهی اجداد مغول او را در حال تجاوز به اجداد خودم می بینم، ولی اصولا سعی می کنم نسبت به این تجاوز خونین کمی خوددارو خونسرد باشم. به هر حال ماجرایی است اتفاق افتاده و ششصد سال از آن گذشته و برای انتقام بسیار دیر شده است. البته این را هم بگویم که انیس خانوم فقط یک زن مغول نیست، بلکه پشت آن دو چشم سیاه خونگرفته یک مغز فعال و هوشمند قرار دارد که اگر این مغز را سیتی اسکن کنند، تصویری که به چشم مشاهده کنندگان می آید یک چکمه است. و موضوع دقیقا همین جاست که انیس خانوم عاشق چکمه است. شاید شما فکر کنید که این چکمه همان چکمه هایی است که اجداد مغولش با آن زمین های نیشابور را لگدکوب کردند و حتی سگها و گربه ها را هم زنده نگذاشتند، اما اینطور نیست. اولا انیس خانوم از ششصد سال قبل خیلی بهتر شده و نه تنها علاقه ای به کشتن سگها و گربه ها ندارد، بلکه خودش یک سگ به نام هانری دارد، البته منظورم تیری هانری نیست. بلکه شاید اسم این سگ جک راسل به دلیل علاقه انیس خانوم به هانری کربن باشد. از نظر همه روانکاوها این چکمه منقوش در مغز انیس خانوم همان کفشی است که روبرتو باجو با آن پنالتی معروف و اسف انگیز خودش را در سخت ترین روزهای ایتالیا، بعد از پیروزی موسولینی، به جای اینکه توی دروازه جای بدهد شوت کرد توی صورت یکی از تماشاگران.
دوشنبه: انیس الملوک، یا به قول مادرش انسی جان و به قول خواهرش قدقد، یک مریلین مونروی تمام عیار است، با کمی وزن اضافه، کمی تفاوت رنگ، کمی تفاوت در تعداد شوهر و کمی تفاوت در بادی که زیر دامنش ممکن است طوفان به راه بیندازد و یک صحنه تاریخی را خلق کند. تیمورخان می گوید: انیس! و انیس ملوک می گوید: انیس جون! تیمور خان بلافاصله می گوید: انیس جون! می شه لباس بپوشیم بریم سر کوچه کبریت بخریم؟ انیس می گوید: عاشقشم و می گوید: برات که گفتم شوشو جان با کبریت چی کار کرد؟ تیمور در حالی که اصلا یادش نیست که شوشوجان دختر عموی انیس با کبریت چکار کرد، ناخودآگاه می گوید: آره، یادمه، خیلی خنده دار بود. انیس می گوید: شوشو رو که می شناسی، با یه بسته کبریت جلوی پدر و مادرش خونه شون رو آتیش زد. تمام این ماجراها را دینا جان و سوناجان و معصومه می دانند. اصولا همه کارهای شوشوجان را دیناجان و سوناجان و معصومه می دانند و تیمور هم ناخودآگاه می فهمد که آنها را باید بداند.
حالا انیس جون آماده شده است که برای خرید کبریت به محله برویم. ما هیچ وقت برای خرید کبریت تنهایی نمی رویم، چون اصولا اعتقاد داریم که باید نظر هر دو نفرمان در این مورد رعایت شود. در محله ما کبریت های مختلفی وجود دارد.( دقت می کنید که من سعی می کنم شما متوجه نشوید که ما در کجا زندگی می کنیم؟) بعضی از کبریت ها به شکل شمع است و ساعتها می سوزد، بعضی از کبریت ها شبیه سیگار است و وقتی روشن شان می کنی مدتی دود می کند و حتی بعضی شان فیلتر دارند، مطمئنم که شما کبریت فیلتردار ندیدید. بسته بعضی کبریت ها از یک فتدک کوچک هم کوچکتر است و بعضی بسته های کبریت از یک جعبه دستمال کاغذی هم بزرگتر است. انیس می پرسد: ما برای چی کبریت می خواهیم بخریم، واسه آتیش زدن؟ می گویم: برای روشن کردن سیگار. انیس جون یادش می افتد که سیگار برایش ضرر دارد. می گوید: من فکر می کنم که بهتره از حالا به جای سیگار کشیدن ورزش کنیم. باشه؟ من در حالی که مطمئنم که اگر تا ده دقیقه دیگر سیگارم را روشن نکنم خواهم مرد، می پرسم: ورزش؟ برای چی؟ مگه اتفاقی افتاده؟ انیس می گوید: آره، بهتره از الآن ورزش کنیم. و ادامه می دهد: من که بهت گفته بودم من از سه سالگی ورزش می کردم و از شیش سالگی می رفتم اسکی، سه بار هم موقع اسکی از کوه پرت شدم پائین. یادته؟ و بدون اینکه منتظر پاسخ من باشد ماجرای شهلای اسکی را تعریف می کند. این را باید بگویم که سه تا شهلا در زندگی انیس وجود دارد، شهلای اسکی، شهلای اکباتان و شهلای شهیدباهنر. در همین موقع انیس تقویمش را درمی آورد و نگاهی می کند و می گوید: دیشب یادم رفت بهت بگم که امروز روز تولد شهلای اسکی هست؟ می گویم: نمی دونم، شاید یادت رفت. می گوید: بریم به شهلا زنگ بزنیم. پیش از این که جمله اش تمام بشود وارد یک مغازه مراکشی می شویم که از کابین های آن می توان با قیمت ارزان به همه جای دنیا تلفن زد، از جمله به شهلای اسکی که امروز روز تولدش است و انیس هرگز فراموش نمی کند که روز تولد شهلا یا شوشوجان یا دینا چه روزی است. انیس جون وقتی وارد کابین تلفن می شود شبیه روزی است که اجداد مغولش ایران را فتح کردند، اما وقتی از کابین بیرون می آید، شبیه زمانی است که نادرشاه به قتل رسید. می گویم: چی شده انیس؟ در حالی که گریه می کند، می گوید: انیس جون! می گویم: چی شده انیس جون؟ می گوید باباش فوت کرده؟ و تمام مکالمه تلفنی را گزارش می کند، بله پدر شهلای اسکی فوت کرده است. شهلا که همه می دانند چقدر عاشق پدرش بود، در تمام این هشت ماه که پدرش فوت کرد چه شبها که با قرص خواب آور نخوابید و چه روزها که تصمیم به خودکشی نگرفت، تا اینکه بالاخره موفق شد یک موسسه غیرانتفاعی آموزش زبان فرانسه در مامازن تاسیس کند و تا هفته دیگر هم برای تعطیلات به اردن می رود. می گویم: حالا چرا اردن؟ انیس در حالی که نشان می دهد از تعجب کردن من تعجب کرده است، می گوید: همه می رن اردن، عاشقشم. می گویم: اردن؟ می گوید: الآن همه برای تفریح یا می رن اردن یا مالاگا. می گویم: پس پدرش فوت کرد، چقدر ناراحت شدم، کی فوت کرد؟ می گوید: نه ماه قبل. و ادامه می دهد: باید بریم کارت پستال بخریم. اصولا انیس آدم مبادی آدابی است، هر وقت کسی فوت می کند یا به دنیا می آید یا ازدواج می کند یا هر کار غیرطبیعی دیگری می کند ما برایش کارت پستال می فرستیم. به همین دلیل ما به جای خرید کبریت وارد فروشگاهی می شویم که کارت پستال دارد. درست روبروی کارت پستال فروشی، یک کفش فروشی است، همان جایی که در ویترینش دهها چکمه را چیده اند و وقتی نگاه شان می کنم صدای پاهای سربازان چنگیز را می شنوم که در نیشابور در حالی که چکمه های باتا پوشیده اند دنبال گربه های نیشابور می دوند و گربه ها با صدای میومیو در مقابل لشگر دشمن مقاومت می کنند. یا شاید همان چکمه هایی که روبرتو باجو با آنها پنالتی تیم ملی ایتالیا را کوبید وسط دماغ تماشاگران. انیس معتقد است آن تماشاگر بیشتر مقصر بود تا روبرتو باجو، چون طبیعی است که وقتی پنالتی گل نشود، قطعا به دماغ یک تماشاگری که پشت دروازه نشسته برخورد می کند، بنا براین او نباید آنجا می نشست، فهمیدی؟ می گویم: بله، نباید می نشست. انیس به چکمه ها نگاه می کند و می گوید: چه عالی! حراج کرده. ما با همدیگر وارد کفش فروشی چنگیزخان می شویم. البته اینجا فقط کفش نمی فروشند، بلکه همه نوع لباس می فروشند. انیس تلاشی مذبوحانه را آغاز می کند تا مرا وادار کند که یک بارانی، یک کت مشکی، یک کفش تیمبرلند و یک جلیقه بخرم، اما من شدیدا مقاومت می کنم و به او می گویم: ما فقط یک چکمه برای تو می خریم. مرا بغل می کند و می بوسد و می گوید: پس تو چی؟ می گویم: من همه اینها رو دارم. حالا وقت انتخاب است. انیس جون تصمیم دارد چکمه کرم رنگی را که قبلا شبیه آن را در میلان دیده بود، بخرد. همان چکمه کرم رنگی که خبرنگار زن ایتالیایی هنگام گزارش فستیوال سان رمو در سال 2003 پوشیده بود. چکمه را به من نشان می دهد و با حالتی که بسیار آشناست، می گوید: خیلی عجیبه، ارزون می دن! این باید 110 یورو باشه، در حالی که می ده 43 یورو، عجیب نیست.( گفتن این جمله به معنی تصمیم قطعی برای خرید است.) می گویم: خیلی خوبه، بی نظیره، کاش می شد سه تا بخریم. انیس می گوید: نه، اصلا، من فقط یک چکمه می خوام. در مدت دو ساعت و 27 دقیقه ای که در آنجا هستیم، انیس جون 27 چکمه را انتخاب می کند و آنها را مناسب تشخیص می دهد و سرانجام تصمیم می گیرد یک کفش روباز بندی بخرد، چون رنگ بندهای آن آبی است. می گویم: چند شد: می گوید: 13 یورو. می گویم: واو( ترجمه انگلیسی WOOOOOW)، چقدر ارزون! می گوید: مثل همین رو توی ایتالیا می فروشن 26 میلیون لیر، تازه اگر مغازه داره بفروشه، خیلی کفش ها رو مغازه دارهای ایتالیا نمی فروشن، چون می دونن که دیگه لنگه شون پیدا نمی شه.
سه شنبه: صبح سه شنبه در حال گرسنگی مفرط از خواب بیدار می شویم. در خانه نان نداریم، به انیس می گویم: من تا دو دقیقه دیگه می رم از سر کوچه یک نان باگت می خرم و برمی گردم. انیس جون می گوید، منم آماده می شم که با هم بریم. با همدیگر به طرف مغازه خواربارفروشی مرد پاکستانی می رویم. انیس می گوید می خوای یک سری تا ایستگاه راه آهن بریم؟ می گویم؟ کجا بریم؟ اردن یا مالاگا؟ می گوید: نه، ما که نمی خواهیم تفریح کنیم، بریم همین جوری سر بزنیم ببینیم مردم کجا می رن. در حال تصمیم گرفتن هستیم که قطار اعلام می کند که تا ده دقیقه دیگر در ایستگاه شمالی وارد پاریس می شود. می گویم: موافقی بریم پاریس؟ می گوید: حالا بریم، توی پاریس تصمیم می گیریم. سفر پاریس بسیار خوش می گذرد. در پاریس دربدر به دنبال یک کپی یا چاپ خوب از یک تابلوی خوان میرو می گردیم، اما پیدا نمی کنیم، روبروی تابلوفروشی یک فروشگاه چکمه باتاست که ظاهرا وقتی چنگیزخان برای کشتن سگ های پاریس آمده بود، شعبه باتا را در آنجا افتتاح کرد. لشکریان چنگیز هرگز موفق به فتح پاریس نشدند، چون در هر کوچه ای که می رفتند آنقدر گه سگ زیر پای شان بود که لیز می خوردند و چون زره پوشیده بودند، زمین می خوردند و می مردند. در حمله چنگیز خان به پاریس مجموعا چهار سگ کشته شدند، یک سرباز مغول به دلیل مقاومت جبهه مقاومت فرانسه کشته شد و 7654 سرباز مغول به دلیل فرورفتن در گه سگ یا لیز خوردن روی گه سگ به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. از همان جا بود که چنگیزخان تصمیم گرفت چکمه هایی را بسازد که در مقابل گه سگ های پاریس مقاوم باشد، اسم این چکمه ها به فارسی گه لگد کن بود. اولین شعبه باتا سه روز قبل از خروج چنگیز از پاریس افتتاح شد. در هنگام بازگشت ما از پاریس پنج چیز به اشیاء ما اضافه شده بود. سه بشقاب بدون طرح هایی از برج ایفل یا پانتئون یا اتوال یا هر نشانه فرانسوی دیگر و دو چکمه باتا که هر کدامش برای خودش دنیایی بود. دنیایی پر از عشق و شور و خون و احساس و حمله.
چهارشنبه: سینا از ما دعوت می کند که به اتریش برویم. راه نزدیک است و روی حرف سینا نمی شود حرف زد. دلم هم برایش تنگ شده است. انیس می گوید: باشه، بریم، ولی یادت نره که باید براشون شکلات لئونیداس بخریم. مشکل من با لئونیداس هم کمابیش شبیه چکمه است. خطوط یونانی فروشکاههای زنجیره ای لئونیداس و آرم یونانی اش همیشه مرا یاد اسکندر مقدونی مادر قحبه می اندازد و اینکه این مردک پفیوز اصلا چکار داشت یک لنگی آمد به کشور ما و بعد از کلی آبروریزی نعش کثافتش را کشید و برد. اصلا برای من زجرآور است که به این یونانی های کثافت پول بدهم. البته من این نکته را هم می فهمم که از آن زمان تا به حال 2000 سالی گذشته و دیگر ما کاری به یونان نداریم، اما بالاخره کینه شتری که تمامی ندارد. وقتی به فروشگاه لئونیداس محله نزدیک می شویم، با دیدن ما شور و نشاطی در ماموران فروش لئونیداس بوجود می آید. یک مامور لب خوانی می گوید: اولی گفت: بچه ها مرتب باشید، دختر پادشاه سابق ایران با شوهرش اومد. دومی گفت: ولی به نظرم شوهرش شبیه پسر پادشاه سابق مراکش هست. سومی می گوید: اگر چیزی نداشتیم بلافاصله خبر بدید که از فروشگاه مرکزی بیارند. ما وارد فروشگاه می شویم. اوایل که به این جا آمده بودیم فقط با ما آلمانی حرف می زدند، اما بخاطر اینکه ما مصرف تمام خانواده را در تهران، لس آنجلس، ملایر، ارزن آباد، باکو، آستارا، پاریس، کانادا، آلاسکا و صحرای سیبری از هیمن جا تامین می کنیم، لئونیداس یکی از فروشنگانش را مجبور کرد که زبان انگلیسی را یاد بگیرد و در حال حاضر یک ماه است که همان دخترک به دستور صاحب فروشگاه با یک پسر ایرانی دوست شده و فارسی را مثل بلبل حرف می زند، البته من لهجه بلبل ها را در فارسی حرف زدن قبول ندارم، اما شعر و آهنگشان بد نیست و شاید به دلیل همین احساس نزدیکی میان ما و فروشگاه لئونیداس است که شعبه محله ما از روی اسم انیس، پیشنهاد کرد اسم فروشگاه شان را به لئونیدانیس تغییر بدهد. ما به اندازه کافی شکلات خریداری می کنیم و به خانه برمی گردیم. در هنگام بازگشت به خانه از کنار یک کفش فروشی عبور می کنیم. انیس می گوید: تی تی جون( منظورش تیمور است، وقتی هم که می گوید ابولی جون، منظورش ابوالحسن است، وی در مواقعی که نام ابوالحسن را می اورد می خواهد به من یاداوری کند که من در زندگی هیچ گهی نبودم.) می گویم: چیه انیس جون! می گوید: باید برات از اینجا یک دمپایی بخرم. با وجود اینکه در حول و حوش ما بعید است تا دو سه کیلومتر مربع ایرانی ای حضور داشته باشد، اما برای هیجان انگیز کردن صحنه صدایم را پائین می آورم و یواشکی می گویم: انیس جون! هیچی پول نداریم. مرا وسط خیابان بغل می کند و می گوید: خاک بر سرم، منو ببخش. من نمی دونستم که هیچی پول نداریم. اصلا ولش کن، مهم نیست، مهم عشقه که توی زندگی مون هست، به نظرم بهتره پابرهنه بریم هلند، کلی هم حال می کنیم. خیلی هم مدرن هست. می گویم: نه، اشتباه کردم، به اندازه یک دمپایی ارزون برای من و یک چکمه برای تو پول داریم، اصلا غصه نخور. وارد مغاره می شویم و یک دمپایی برای من و یک چکمه مشکی مدل جادوگرها برای انیس می خریم و یک کفش آبی مخصوص راه رفتن روی چمن در فصل تابستان هم می خریم، فقط باید برای استفاده از آن به شهری سفر کنیم که چمن کافی برای استفاده از این کفش ها را داشته باشد، مثلا ونکوور کانادا یا نایروبی مناسب است.
پنج شنبه: برای خرید دستمال سفره به فروشگاه لوازم خانگی می رویم. از فروشگاه مجاور آن گوشت استیک هم می خریم و موقع برگشتن از قصابی، چکمه های انیس پایش را می زند، بنابراین یک کفش ساده می خریم تا وقتی انیس نمی خواهد چکمه بپوشد راحت باشد.
جمعه: قرار است چمدانها را برای سفر ببندیم. اول تصمیم می گیریم با یک چمدان برویم؛ کتابها، دیکشنری ها، لباس ها، وسایل کار من و انیس جون، چند شمع برای شب های رویایی در سفر، چند قاب عکس برای یادگاری، سه دوربین عکاسی، مقداری سوغات برای سینا و مینا، یک کیف مخصوص لب تاپ و یک کیف کوچک مخصوص قرص های من آمده می شود. حالا همه چیز آماده است، اما چکمه های انیس و کفش هایش به ردیف از ته آشپزخانه تا در خانه چیده شده است.
روانشناسی: فرقی نمی کند ده سال گذشته باشد، یا صد سال یا سیصد سال یا ششصد سال، در رویای هر مغولی که برای حمله به سبزوار نیازمند چکمه است، همیشه یک چمدان بزرگ مورد نیاز است.
شنبه: برای چکمه های انیس ملوک، یک چمدان بسیار بزگ می آوریم. چکمه ها را در آن جا می دهیم. به انیس می گویم: خانوم! توی راه چی می پوشی؟ می گوید: فعلا دمپایی می پوشم، بریم ایستگاه قطار اونجا یک چکمه فروشی باز شده که چکمه هاش خیلی ارزونه، حدود سی سنت پول خورد اگر داشته باشی، روش شصت یورو می گذاریم و یک چکمه از اونجا می خریم. همین مدل چکمه ها رو من یک بار توی ایتالیا خریدم چهارصد یورو، باور نمی کنی؟ تازه! الآن هم مده.
ابراهیم نبوی، اول مهر 1385
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/122