دوشنبه 27 شهریور 1385
دوشنبه 27 شهریور 1385
![]()
گلدان بلوری توی دستش بود. می دانست که می خواهد زمینش بگذارد. می دانست که می خواهد آرام زمینش بگذارد. بعد، صدای شکستن اش پخش شد توی خانه، روی کفپوش نارنجی خانه. صدا خورد به پرده گوشش. صدای رویا گفت: گلدان بلوری بود؟ شکست؟
از جایش نباید تکان می خورد. خرده های شیشه می رود توی پایت، مواظب باش. مطمئن بود که اصلا گلدان را روی زمین نگذاشته. می خواست بگوید که گلدان توی هوا شکسته است. مگر می شود؟ توی هوا؟ چنان با تعجب به هزاران قطعه الماس پراکنده بر کفپوش نارنجی نگاه می کرد، انگار که از فاصله ای دور به یکباره به صحنه تصادف دو اتومبیل رسیده و خرده های شیشه را تازه دیده است. از جایت تکان نخور. گفت: چشم، ولی دمپایی نپوشیدم. هیچ وقت نمی توانست در خانه دمپایی بپوشد. از پوشیدن جوراب عذاب می کشید. وقتی کفش بنددار می پوشید انگار که شکنجه اش می کنند. اما رویا همیشه دمپایی می پوشید.
جاروبرقی غرید و شروع کرد به بلعیدن خرده های شیشه، صدایش عجیب بود. به صدای جاروبرقی فکر کرد، گویی تا به حال این صدا را نشنیده بود. ببخشید، اصلا حواسم نبود. به نظرت من آدم احمقی هستم؟ این را پرسید، انگار حدس می زد که کمی احمق باشد. رویا گفت: من هرگز نگفتم تو احمقی، اصلا معتقد نیستم تو احمقی، دست و پاچلفتی با احمق فرق دارد. دست و پاچلفتی؟ به کلمه فکر کرد. چلفتی؟ مثل چلمن می ماند، ریقو. کمی هم شبیه چفت شدن است. باید لغت نامه دهخدا را نگاه می کرد.
همان جا ایستاده بود. وسط هزاران الماس که به طرف لوله خرطومی جاروبرقی بلعیده می شدند. تلفن زنگ زد. صدایش پیچید توی ساختمان. رویا گوشی را برداشت و به انگلیسی شروع کرد به حرف زدن. درست گرفتید. آقای کامران الآن نمی توانند با شما صحبت کنند. کامران سرش را تکان داد. اصلا حوصله حرف زدن تلفنی را نداشت. از رویا پرسید: کیه؟ گفت: از شبکه بی بی سی، می خواد در مورد حمله اسرائیل به فلسطینی ها باهات مصاحبه کنه. به خرده های شیشه ای فکر کرد که در هر انفجاری در فلسطین و عراق و لبنان کف خیابان ها را پر می کند، با قطره های خون. بهش بگو الآن نمی تونم باهاش صحبت کنم. رویا به انگلیسی گفت: الآن نمی تونه با شما صحبت کنه، یک ساعت بعد. اما خبرنگار انگار ول نمی کرد. رویا به کامران نگاه کرد. کامران به نشانه موافقت سرش را تکان داد. اصلا موافق نبود، ولی باید حرف می زد. بی بی سی همیشه در مورد اسرائیل با او مصاحبه می کرد. چه وقتی گلدانی را می شکست، چه در روزهایی که هیچ چیز را نمی شکست. حرف زدن به زبان انگلیسی عذابش می داد. نمی توانست حرف بزند، همه کلمات را می شناخت، ولی بلد نبود آنها را به هم بچسباند، بخصوص در تلفن که دیگر نمی توانست از دست هایش و حالت صورتش استفاده کند، زبان لال ها. وقتی در ژنو جایزه بزرگ نویسندگی را به او دادند، سفیر سوئیس از او پرسید: با این پول می خواهید چه کنید؟ کامران فهمیده بود که مرد سوئیسی پیر و خوش قیافه چه می گوید، اما رویش را به طرف رویا کرد تا او ترجمه کند. می ترسید نفهمیده باشد. رویا همان کلماتی را که فهمیده بود تکرار کرد. گفت: بهشون بگو می خواهم یک سال بدون اینکه مجبور باشم بنویسم، بدون اینکه فکر کنم که باید مثل کسی که به من پول می ده فکر کنم. سفیر گفته بود: خیلی جالب است، مگر شما در حالت عادی مجبورید که جور دیگری بنویسید؟ فهمید سفیر چه می گوید. نگاهش کرد، جوری که سفیر خندید و سرش را تکان داد و گفت: بله، ایران. و ادامه داد: البته اگر شما می خواستید با این پول اتومبیل کورسی هم بخرید فرقی نمی کرد، در هر حال این جایزه مال شماست. آخر این چه حرفی بود که زد؟ من ماشین کورسی را در ایران چطور سوار شوم؟ شاگردان دانشگاه آبرو برایم نمی گذارند. رویا گفت: می گه می خواد باهات چند لحظه حرف بزنه. گوشی را گرفت. لال شد. به عنوان یک مطلع ایرانی مسائل فلسطین نظرتان در مورد حمله امروز اسرائیل به مقر دولت فلسطین چیست؟ جمله را می فهمید. گفت: بله، اسرائیل... و ساکت ماند. دوست نداشت، نمی خواست، نمی توانست، نمی دانست کدام مهم تر است. به خبرنگار بی بی سی گفت که همین الآن یک گلدان را شکسته است و نمی تواند با او در مورد اسرائیل حرف بزند. گفت: بهتر است با همسرم صحبت کنید و گوشی را به رویا داد. رویا گوشی را گرفت و برای دو ساعت بعد قرار گذاشت.
خرده های شیشه از جلوی جاروبرقی فرار می کردند. برایش جالب بود که خرده های شیشه با آن غرش وحشتناک جاروبرقی چرا بلعیده نمی شوند؟ فکر کرد که وزن خرده های شیشه با اندازه آنها تناسب ندارد، باید یک جاروبرقی قوی بخرند. فکر کرد که اگر رویا موافقت کند، می توانند همین حالا به فروشگاه لوازم خانگی بزرگ نزدیک خانه بروند و یک جاروبرقی قوی بخرند. فکر کرد که اگر سپور شهرداری نوار غزه بود و قرار بود تمام شیشه های خرد شده یک عملیات استشهادی را جمع کند، حتما به دلیل بی لیاقتی اخراجش می کردند. رویا داشت با دستمال کاغذی خرده های بزرگ شیشه را جمع می کرد. گفت: رویا، می شه یه دمپایی به من بدی؟ رویا نگاهی به پاهایش کرد و گفت: تو هنوز دمپایی نپوشیدی؟ آهان! و برایش دمپایی چرمی مخصوص ساحل را آورد. از رنگ خردلی دمپایی خوشش نمی آمد. سعی می کرد همیشه دمپایی را گم و گور کند. دمپایی را پا کرد و شروع کرد با دستمال کاغذی به جمع کردن خرده های شیشه. رویا گفت: نکن، دستت زخمی می شه. کلمات هنوز توی فضا در حال حرکت به سوی او بود که دستش زخمی شد. دستمال کاغذی را پیچید دور انگشتش. بهت گفتم دستت زخمی می شه، هیچ وقت مواظب نیستی. رویا کلماتش را خورد. پس چرا رویا هیچ وقت چیزی را نمی شکست؟ چرا دستش زخمی نمی شد؟ چرا پایش به میز برخورد نمی کرد؟ چرا تکه های غذا از لای چنگالش نمی افتاد روی میز و برای خوردن دو تکه پیتزا یک بسته دستمال کاغذی را به خاک و خون نمی کشید. رویا گفت: به اندازه ای روی پیتزا سس بزن که می تونی بخوری. سس گوجه فرنگی کارخانه زن جان کری را یکباره پاشید وسط پیتزا. زنیکه بی ریخت میلیونر. هیلاری خیلی بهتر از او بود، حتی مونیکا هم از زن جان کری بهتر بود. مونیکا او را یاد هات داگ و خردل می انداخت. به رویا گفت: شاید اگر زن جان کری کارخانه سس گوجه فرنگی و کچاپ نداشت، جان کری حالا رئیس جمهور آمریکا بود و ما به این بدبختی دچار نمی شدیم. رویا گفت: شاید، ولی این دلیل نمی شود که تو تمام سس گوجه فرنگی را بریزی روی میز.
ابراهیم نبوی
شهریور 1385
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/116