دوشنبه 27 شهریور 1385

اسرار مگو، قسمت سوم

jokes.jpg
اسرار مگو کتابی بود که در دهه سی به صورت مخفیانه چاپ می شد و مردم آن را بخاطر جوک ها و لطیفه های سکسی اش دوست داشتند. در دو قسمت قبل من بخش هایی از اسرار مگو را منتشر کردم. در این قسمت نیز بخش دیگری از لطیفه های عهد بوق را می خوانید. گفته می شود که نویسنده این لطیفه ها مرحوم مهدی سهیلی است.

با قافیه و بی قافیه
اتوبوسی بطرف مشهد می رفت، و مثل همه اتوبوس هایی که به مشهد می رفت مسافرین از هر رنگ و قوم و زبانی بودند، یکی کاشی بود، یکی ترک بود، یکی رشتی بود، یکی نطنزی بود، یکی یزدی بود، یکی قزوینی بود، یکی شیرازی بود، یکی قمی بود و در این میان یکی هم اصفهانی بود. وسط راه تمام مسافرین علیه مسافر اصفهانی ائتلاف کردند و تصمیم گرفتند که به او متلک بگویند.
مرد کاشی یک سوزن به اصفهانی نشان داد و گفت: این چیه؟ اصفهانی گفت: سوزن. کاشی گفت: حلقت بگوزن!
همه خندیدند و اصفهانی حالش گرفته شد و چیزی نگفت و لحظه ای بعد قمی یک کلم به اصفهانی نشان داد و گفت: این چیه؟ اصفهانی گفت: کلم! قمی گفت: کونت رو بزن سر این قلم!
همه خندیدند و اصفهانی باز هم حالش گرفته شد و بعد از چند لحظه قزوینی یک بادیه مسی نشان اصفهانی داد و گفت: این چیه؟ اصفهانی گفت: بادیه. قزوینی گفت: کون دادنت خیلی عادیه!
باز هم همه خندیدند و اصفهانی باز هم حالش گرفته شد و باز هم چیزی نگفت. در همین موقع یزدی یک بسته قطاب نشان اصفهانی داد و گفت این چیه؟ اصفهانی گفت: بسته. یزدی گفت: کیرم رو بخور تا دسته!
این بار همه شدیدتر خندیدند و اصفهانی این بار شدیدتر توی لب رفت و حالش گرفته شد. تا اینکه شب رسید و به مشهد رسیدند و موقع رفتن و جدا شدن شد. اصفهانی چمدانش را نشان مسافران داد و گفت: اگر گفتید این چیه؟ همگی با هم گفتند: چمدان! اصفهانی گفت: خواهر همه تونو گائیدم!
مسافرین خندیدند و گفتند: زکی! این که قافیه نداشت.
اصفهانی گفت: من قافیه بلد نیستم، به همین دلیل هم خواهر همه تونو بدون قافیه گائیدم.

مش رحیم مرد
حسن آقا مرده شور بود و از جمله مسائل خصوصی او این بود که مسئله خصوصی اش بسیار کوچک بود. یک روز مش رحیم مرده بود و او را برای کفن و دفن آوردند، وقتی نگاه کرد دید مسئله خصوصی مش رحیم بسیار بزرگ است. آنرا برید و گذاشت توی جیبش و آمد به خانه. عصر که شد زنش رفت سر جیبش و قضیه را دید و بی اختیار گفت: آخ بمیرم! مش رحیم مرد؟


لای پای دوست
در یک مجلس مهمانی پسر و دختر جوانی پهلوی هم نشسته بودند. پسر جایی نشسته بود که یک پایش یک طرف پایه میز بود و یک پایش طرف دیگر پایه میز و به همین دلیل در طول مدت مهمانی ناراحت بود و دائما تکان می خورد. دخترفکر کرد که مرد برای جلب توجه او این همه تکان می خورد. به او گفت: آقای عزیز! شما چرا راحت نیستید؟ چرا این همه تکان می خورید؟ مرد گفت: خانم عزیز! شما که وضع مرا ندارید. اگر چیزی که لای پای من است، لای پای شما بود، شما خیلی بیشتر از این تکان می خوردید.

غصه نخور
زنی حامله از خدا پسر می خواست. از قضا دختر زائید. ناراحت شد و به خدا گفت:
- چه می شد اگر چیزی لای پای این بچه می گذاشتی؟
زنی که آنجا بود، گفت: غصه نخور، پانزده سال بعد آنقدر چیز لای پای این دختر ببینی که نتوانی بشماری.

عجله نکنید، هنوز وقت دارید
بچه ای در خیابان اسلامبول به وارطان رسید و پرسید: موسیو! ساعت چنده؟
وارطان گفت: ساعت هفته پسرم!
بچه گفت: پس شما سر ساعت هشت بیا جلوی بازار یک قلپ از کونم بخور.
وارطان عصبانی شد و دنبال بچه دوید، اما بچه از او تندتر می دوید. موسیو تمام پیاده رو را بسرعت و با عصبانیت می دوید، ولی بچه با سرعت بیشتری فرار می کرد. تا اینکه یک پاسبان وارطان را متوقف کرد و گفت: مرتیکه! این چه طرز راه رفتنه؟ چرا به مردم تنه می زنی و وسط خیابون می دوی؟ حالا اون بچه است و عقل نداره، تو مرتیکه دیلاق گنده باید دنبالش بدوی؟
وارطان گفت: این بچه احمق از من پرسید ساعت چنده؟ منم گفتم ساعت هفت. به من گفت ساعت هشت بیا جلوی بازار یه قلپ از کونم بخور....
پاسبان نگاهی به ساعت کرد و گفت: احمق جان! پس چرا می دوی؟ ساعت هنوز هفت و سه دقیقه است، اگر یواش تر بری هم سر ساعت هشت به بازار می رسی.

پسر بی تربیت و مادر بدبو
مادر با پسر کوچکش به مراسم عروسی رفت. وسط عروسی تلنگ مادر در رفت و با صدای بلند گوزید. برای اینکه آبروی رفته را جبران کند، زد پس کله پسرش و گفت: بی تربیت! چرا گوزیدی؟
آنقدر بچه را کتک زد تا مهمانان یقین کردند که صدای مشکوک مربوط به بچه بوده است. مدتی که گذشت، مادر از کاری که کرده بود ناراحت شد و پسرش را بغل کرد و او را بوسید و سعی کرد از دلش در بیاورد. پسر بچه با لحنی کودکانه و با ناز گفت: مامان جون! اگر باز هم گوزیدی، باز هم منو کتک می زنی؟

صدای مشکوک
مردی وسط میهمانی خوابش برده بود و چرت می زد. یک دفعه وسط چرت زدن با صدای بلند گوزید. چشمش را باز کرد و دید همه مهمانان دارند او را نگاه می کنند. خجالت کشید و خواست موضوع را عوض کند. گفت: من همین الآن خواب مرحوم پدرم را می دیدم که داشت با من حرف می زد.
یکی از مهمانان گفت: اتفاقا ما هم صدای ایشان را شنیدیم.

ای دروغگو!
دزد به خانه حسن آقا زد. اتفاقا زن حسن آقا در توالت حیاط بود و وقتی از توالت بیرون آمد دزد را دید و فریاد زد: آی دزد، آی دزد!
دزد به زن حسن آقا گفت: ساکت باش! صدات در بیاد می آم همین جا ترتیب تو می دم.
زن حسن آقا گفت: ای دروغگو!

عذر بدتر از گناه
یک روز ناصرالدین شاه با یکی از زنان حرم در باغ قدم می زدند. ناگهان کریم شیره ای از پشت انگشتی به پادشاه رساند. پادشاه از جا پرید و دید کریم شیره ای است. گفت: پدرسوخته! این چه حرکتی بود کردی؟
کریم گفت: ببخشید، بخیالم خانم بود!

لوزتین
مریضی پیش دکتر رفت و گفت که بواسیر دارم. دکتر انگشتش را در بخش تحتانی مرد فرو کرد و گفت: اینجاست؟ مریض گفت: بالاتر. دکتر تمام انگشتش را فرو کرد و گفت: اینجاست؟ مریض گفت: نه، بالاتر. دکتر تا مچ دستش را در فلانجای مرد فرو کرد و گفت: اینجاست؟ مریض گفت: نه، بالاتر. دکترتا آرنج دستش را داخل برد و گفت: اینجاست؟ مرد گفت: نه، بالاتر. دکتر دستش را بیرون کشید و گفت: شما بواسیر ندارید، لوزتین دارید.

رپته، رپته
ناصرالدین شاه به فرانسه رفت و روزی تصمیم گرفت بدون عمله و اکره به رستوران های پاریس برود و ناهار بخورد. گارسن فهرست غذا را آورد، منتهی چون ناصرالدین شاه فرانسه نمی دانست، نتوانست نام غذاها را بخواند. به همین دلیل با استفاده از هیبت و اقتدار ملوکانه انگشت مبارک را روی یکی از اسامی غذاها گذاشت.
گارسون هم همان غذا را که چیزی مانند باقلای پخته و کمی نان تست شده خشک بود آورد. ناصرالدین شاه که همیشه غذاهای چرب و نرم می خورد، بدون اینکه به روی خودش بیاورد، کمی از آب غذا را با نان خورد و احساس نفخ و حال به هم خوردگی می کرد.
اتفاقا در همین موقع یک مادام و موسیو فرانسوی وارد شدند و سفارش غذا دادند، گارسون برای آنها بوقلمون سرخ شده آورد که به شکل زیبایی تزئین شده بود. ناصرالدین شاه هر چه تلاش کرد متوجه شود که آنها چه غذایی سفارش دادند، نفهمید. تا اینکه آن مادام و موسیو بازهم همان غذا را می خواستند، به همین دلیل گفتند «رپته» ناصرالدین شاه هم که فکر می کرد اسم غذا «رپته» است، گارسون را صدا زد و با همان هیبت ملوکانه و صدای محکم گفت: «رپته»
گارسون هم رفت و باز هم همان غذای قبلی که ناصرالدین شاه خورده بود، آورد. ناصرالدین شاه که هم گرسنه بود و هم عصبانی از جا بلند شد و محکم توی گوش گارسن زد و در حالی که بوقلمون سرخ شده مادام و موسیو را نشان می داد، گفت: مرتیکه الدنگ! از اونها رپته!

اتفاق ناگوار
شبی مردی مهمان خانه ای شد و قرار شد آنجا بخوابد. موقع خواب صاحب خانه بچه دوساله خود را در اتاق مهمان در رختخواب جداگانه خواباند و رفت. نیمه شب مهمان از جا بلند شد که بیرون برود و ادرار کند، اما دید درها از پشت بسته است و فشار ادرار هم نمی گذاشت که بخوابد. بالاخره بعد از ساعتها فکر کردن و ذهن سوزاندن و تفکر سازنده، بچه دو ساله را برداشت و توی رختخواب خودش خواباند و خودش توی رختخواب بچه حسابی جیش کرد و راحت شد. اما وقتی خواست بچه را سرجایش که حالا بوی جیش مهمان را می داد بخواباند متوجه شد که بچه وقت شناس نیز در حالت خواب با خیال راحت سر جای مرد پی پی مفصلی کرده است.

کمرش درد می کرد
مردی پیش پزشک رفت و در حالی که از کمردرد می نالید، گفت: آقای دکتر، من دفعه اول که می روم کمی ناراحت می شوم، دفعه دوم هم که می روم کمرم خیلی درد می گیرد، دفعه سوم که می روم از کمردرد می میرم، به داد من برسید.
دکتر گفت: آقای عزیز! سنی از شما گذشته، سه بار برای شما زیاد است، اولا کمتر این کار را بکنید، ثانیا رختخواب تان را از خانمتان جدا کنید.
مرد گفت: اتفاقا وقتی زنم زنده بود کمتر کمردرد داشتم، چون او می رفت و می آمد، اما الآن خانه ما طبقه سوم است و من روزی سه بار باید سه طبقه را بالا و پائین بروم، دفعه اول که می روم کمرم کمی درد می کند، دفعه دوم بیشتر درد می کند، دفعه سوم که می روم از کمردرد می میرم. به دادم برسید.

جنگ جنگ تا پیروزی
قوای دشمن حمله کرده بودند و علاوه بر کشت و کشتار نظامیان به دختران و زنان جوان تجاوز می کردند. پیرزنی جلوی سربازان دشمن را گرفت و گفت: اگر جنگ هم می کنید، عادلانه جنگ کنید، چطور برای جوان ها جنگ است، برای ما صلح است؟

نه به این قیمت
پنج نفر آدم شوخ به مردی سبیلو رسیدند. یکی از آنها سبیل او را گرفت و به چهار نفر دیگر گفت: سبیل این آقا رو چند می خرید؟
اولی گفت: پنج تومن!
دومی گفت: ده تومن!
سومی گفت: پانزده تومن!
چهارمی گفت: بیست تومن!
مرد سبیلو در حالی که سبیلش را از دست آنها بیرون می کشید، گفت: من هیچ وقت سبیل به این کلفتی رو به این قیمت ها نمی فروشم، حاضرم بکنمش توی کون خر ولی به این قیمت نمی فروشمش.

زن مثل چیست؟
یک نظریه فرانسوی: زن مثل گل است، باید او را بوئید.
یک نظریه آلمانی: زن مثل ماشین خوب است، باید از او بخوبی مواظبت کرد و از او حداکثر استفاده را کرد.
یک نظریه انگلیسی: زن مثل لیره استرلینگ است، باید ارزش آنرا حفظ کرد.
یک نظریه ایتالیایی: زن مثل تابلوست، باید خوب همه جایش را نگاه کرد.
یک نظریه ایرانی: زن مثل صفحه گرامافون است، بعد از اینکه از یک طرفش استفاده کردی باید برش گردانی و از طرف دیگرش هم استفاده کنی.

محاکمه!
در زمان جنگ مردی خانمی را بلند کرد و با او «طی» کرد که یکدفعه خدمتش برسد! پنجاه تومان به او بدهد و آن زن هم قبول کرد، ولی گفت باید بیست و پنج تومان را قبل از عمل بدهی و بیست و پنج تومان دیگر را بعد از عمل. به هر جهت این معامله تصویب شد و این آقای محترم خانم نواز( خانم باز سابق) پس از پرداخت 25 تومان اقدام به انجام عمل کرده و پس از خاتمه کار از پرداخت بقیه پول امتناع کرد.
ناچار خانم فاحشه که می خواست نهایت ادب بوروکراتیک و قضائی را انجام دهد، طی شکایتی به دادستان چنین نوشت:

دادستان محترم شهر...
محترما بعرض عالی می رساند که آقای «ج» اطاقی از کمینه به مبلغ پانصد ریال اجاره کرده که 250 ریالش را قبل از تصرف اطاق بدهد و بقیه را بعد از تصرف بپردازد. مشارالیه پس از پرداخت 250 ریال اطاق ملکی بنده را متصرف شده و برخلاف قرارداد از پرداخت بقیه «مال الاجاره» استنکاف ورزیده است. اینک تقاضای عاجزانه دارد که در تعقیب مشارالیه اقدام عاجل به عمل آورید تا برای همیشه دعای یک زن پاکدامن دلسوخته بدرقه راه شما باشد.

دادستان پس از مطالعه نامه این بانوی نسبتا محترم به اصل ماجرا پی برد و آقای «ج» را به محاکمه دعوت کرد و ادعانامه را به شرح فوق برای او خواند. آقای «ج» در پاسخ به دادستان گفت:
بنده اطاق ادعائی خانم را به دو دلیل تصرف نکردم و ادعای ایشان را وارد نمی دانم، یکی اینکه اطاق مزبور جنب مستراح واقع شده بود و دیگر اینکه از رطوبت خیس آب بود. و لذا تقاضای منع تعقیب از آن مقام محترم دارم!
دادستان لبخندی زد و گفت:
آقای «ج» دلائل شما کافی نبود، زیرا چنان که می دانید زمان جنگ است و کرایه بی نهایت گران است و پنجاه تومان مال الاجاره چیزی نیست که با آن بشود یک اطاق بسیار مجلل و عالی اجاره کرد و از اطاقی که جنب مستراح واقع شده باشد، اطاق بهتری به انسان نمی دهند. دیگر اینکه اطاق مورد ادعا مرطوب نبوده، به دلیل اینکه شما به مجرد ورود به اطاق، تمام فضای آنرا «آب پاشی» فرموده اید، در حالی که هیچ وقت اطاق مرطوب را آب پاشی نمی کنند. ثانیا شما اطاقی را کاملا متصرف شده اید، زیرا تمام اثاثیه خود را در اطاق جا داده اید و به علت کمبود جا« دو تا» چمدان تان را هم بیرون در گذاشته اید.!
در نتیجه حکم صادر و آقای «ج» محکوم به پرداخت 250 ریال بقیه شد.

مشکلات رانندگی
سه نفر راننده کامیون در قهوه خانه بین راه پیش هم نشسته بودند و مطابق معمول حرف به زن های شان کشیده شد.
راننده اولی گفت: من که از دست زنم خسته شدم، برای اینکه هر شب قضیه مرا می گیرد و می پیچاند و می خواهد «استارت» بزند، فکر می کند که قضیه من سوئیچ است.
راننده دومی گفت: این که چیزی نیست، زن من هر شب قضیه من را می گیرد دستش و هی آنرا بالا و پائین می برد، به خیالش که ترمز دستی است.
راننده سومی گفت: خوش به حال تان. زن های شما پیش زن من فرشته اند. زن من هر شب قضیه من را می گیرد و می گذارد فلانجای خودش و می گوید سی لیتر بنزین بزن. بخیالش که پمپ بنزین است.

دختران و پسران
داشتند تعدادی پسر را ختنه می کردند. چند تا دختربچه همان اطراف نشسته بودند و شدیدا گریه می کردند. از دختربچه ها پرسیدند: دارند «مال» پسرها را می برند، شما چرا گریه می کنید؟
یکی از دخترها گفت: این ها دارند نوکش را برای ما تیز می کنند!

سقف اتاق ناصرالدین شاه
ناصرالدین شاه برای سفر به دعوت پادشاه فرانسه به پاریس رفت و بعد از خوردن یک شام فرانسوی مفصل و در حالی که شکمش دچار مشکل جدی شده بود، به اتاق خواب شیک دربار فرانسه رفت تا بخوابد، اما هرچه کرد خوابش نبرد. تمام شب دنبال دستشویی می گشت تا بر مشکل ملی بزرگی که برای شاه مملکت بوجود آمده بود غلبه کند، اما هم از بی آبرویی می ترسید و هم نمی دانست توالت کجاست. همینطور که داشت به اطراف نگاه می کرد متوجه شد که اتاق سقف ندارد و ستارگان آسمان را دید. با خیال راحت کارش را در جورابش کرد و جوراب را پرت کرد از سقف به بیرون. و طبیعتا پادشاه اشتباه کرده بود، چون اتاق سقف شیشه ای داشت و جوراب پاره شد و تمام شاهکارهای شاه پاشید به سقف شیشه ای دربار. ناصرالدین شاه شب خوابش نبرد و اول صبح خدمتکاری را پیدا کرد و از او پرسید: حقوق ماهانه ات چقدر است؟
خدمتکار گفت: بیست فرانک.
شاه گفت: من به تو هزار فرانک می دهم که بدون سروصدا و بی آنکه کسی متوجه شود، سقف اتاق را پاک کنی.
خدمتکار نگاهی به سقف کرد و متوجه موضوع شد و به ناصرالدین شاه گفت:
- قربان! من به شما دو هزار فرانک می دهم به من بگوئید چطور به سقف ریدید؟

وقتی یک جوان می گوزد
یک آقایی که به همجنس های جوان علاقه خاصی داشت، بچه ای را به محل مذکور برده و مشغول انجام برخی معاملات با وی شد. از همان ابتدا و به محض اینکه مرد مشغول شد، تلنگ پسر جوان در رفت. مردک همجنس نواز گفت: مرتیکه! تا ما اومدیم یک کاری بکنیم گوزیدی و حال ما رو به هم زدی.
پسر جوان گفت: اولا مرتیکه خودتی، ثانیا اگر یک چوب کبریت باریک بکنند توی دماغت شصت تا عطسه می کنی، حالا یک همچین موضوع بزرگی در میان است و انتظار نداری هیچ صدایی از هیچ جایی در بیاد؟

کار نیکو کردن از کم کردن است
مردی به زنش گفت: امشب برای شام قرمه سبزی درست کن.
زن گفت: قرمه سبزی هزار دردسر دارد، سبزی پاک کردن می خواهد، گوشت سرخ کردن می خواهد، پیاز داغ کردن می خواهد، حوصله اش را ندارم...
مرد گفت: پاشو سماور را روشن کن چای بخوریم.
زن گفت: چائی هزار دردسر دارد، آتش چرخاندن می خواهد، آب جوش آوردن می خواهد، قند شکستن می خواهد، حوصله اش را ندارم....
مرد گفت: پس پاشو کرسی بگذاریم و بخوابیم.
زن گفت: کرسی هزار دردسر دارد، تشک انداختن می خواهد، لحاف پهن کردن می خواهد، منقل درست کردن می خواهد، اصلا حوصله اش را ندارم.
بالاخره رختخواب را پهن کردند و مرد با زور و قلدری و بطور ناجوانمردانه ای از پشت به زن حمله کرد. زن گفت: این چه کاری است می کنی؟ خجالت بکش! بیا از جلوکارت را بکن.
مرد گفت: از جلو هزار تا دردسر دارد. بچه دارشدن می خواهد، باید بیمارستان برویم، بعد که بچه به دنیا آمد شیر خشک می خواهد، بعد که بزرگتر شد لباس می خواهد، بعد مدرسه می خواهد، هر روز هم باید به او پول بدهیم، اصلا حوصله اش را ندارم.

خواهران و مادران
مرد دوره گردی در خیابان خربزه را بشرط چاقو می فروخت. جلوی مرد عابری را گرفت و در حالی که یک خربزه پنج کیلویی را قاچ کرده بود، یک قاچ اش را به مرد داد و گفت:
- خربزه های من مزه قند می دهد، بخورید و ببرید، اما خواهرش را فلان کردم اگر بگوید که خربزه های من شیرین نیست.
مرد عابر خربزه را خورد و دید اصلا شیرین نیست، خربزه را برداشت و یک یک قرانی توی ترازوی خربزه فروش انداخت و گفت: من که خربزه ات را بردم، ولی ننه اش را فلان کردم اگر بگوید این پول کم است.

کاش مادرت هم با ما بود
حسن آقا با دخترش از سفر خارج برمی گشت و از قضا یک چمدان جنس قاچاق و چند انگشتر طلا همراه داشتند. در همین موقع پلیس فرودگاه اعلام کرد که اجناس قاچاق را پلیس می گیرد و به نفع دولت مصادره می کند. پدر با دستپاچگی انگشترها را به دختر داد، اما چمدان را بازرسی کردند و آنرا مصادره کردند. وقتی پدر و دختر از فرودگاه بیرون آمدند، دختر انگشترهای طلا را به پدرش داد. پدر پرسید: مگر تو را نگشتند؟ پس چرا اینها را پیدا نکردند.
دختر با خجالت گفت: انگشترها را گذاشته بودم فلانجایم.
پدر گفت: اگر مادرت در این سفر با ما بود، الآن چمدان را هم می گذاشت فلانجایش و آنرا از دست نمی دادیم.

استفاده از هوای آزاد
حسن آقا با زن همسایه که سن و سالی از او گذشته بود مشغول کار شد، پس از چند دقیقه دست از کار کشید و رفت پای پنجره و مشغول ور رفتن با خودش شد. زن گفت: چرا نمی آیی به کارت ادامه بدهی؟
حسن آقا گفت: از نظر گشادی فرق زیادی میان آنجا و این پنجره نیست، فقط هوای اینجا آزادتر است.

از اول شروع کنیم
زن پولداری قرار گذاشته بود که اگر مردی بتواند در یک روز صد مرتبه ترتیب او را بدهد، با او ازدواج می کند و همه اموالش را هم به او می بخشد. چند مرد مختلف در روزهای مختلف سراغ او آمدند و هیچ کدام شان بیشتر از پنج یا شش مرتبه نتوانستند کارشان را پیش ببرند. بالاخره مرد عربی پیدا شد و مشغول کار با زن شد. وقتی مرد عرب برای نود و هفتمین بار ترتیب زن را داد، زن خواست جرزنی کند، گفت: نه، دفعه نود و ششم بود. مرد عرب گفت: نه، دفعه نود و هفتم بود. زن اصرار کرد، اما مرد عرب قبول نکرد. بالاخره مرد عرب گفت: بسیار خوب، قبول، از اول شروع می کنیم.

نیمی راست، نیمی دروغ
مردی برای دوستش گفت: خوابی دیدم که نصفش راست بود و نصفش دروغ، خواب دیدم که یک میلیون تومان از یک بانک دزدیدم، چند پلیس مرا تعقیب کردند. از دست پلیس ها فرار کردم، اما به هر کوچه ای که می رفتم پلیس ها می آمدند، بالاخره در یک خانه که درش باز بود وارد شدم و موفق شدم از دست پلیس ها فرار کنم، اما از ترس ریدم توی شلوارم.
دوستش گفت: کجای این خواب راست بود؟
مرد گفت: صبح که بلند شدم دیدم پولها نیست، اما ریده بودم توی شلوارم.

بچه را نترسانید
زن حسن آقا با مرد همسایه روابط مشکوک داشت. مرد همسایه هر وقت برای رسیدگی به امور همسر حسن آقا می آمد، برای اینکه بچه حسن آقا حرفی به پدرش نزند، بچه را می ترساند. یک بار حسن آقا وسط ماجرا از راه رسید. مرد همسایه مطابق معمول وارد کمد شد. بچه به محض رسیدن پدر به کمد اشاره کرد و گفت: بابا، بابا، لولو.
حسن آقا در کمد را باز کرد و مرد همسایه را بیرون کشید و گفت: مرد حسابی! ترتیب خانم رو می دی بده، چرا بچه را می ترسانی؟

کرباسچی های قدیم
در روزگاران قدیم مردان ایرانی لباده کرباس می پوشیدند. روزی مردی به خانه یک کرباس فروش رفت و مشغول صحبت با او بود که تلنگش در رفت. برای اینکه موضوع را منحرف کند، گوشه لباده کرباس را پاره کرد تا صاحبخانه فکر کند که صدایی که شنیده صدای پاره شدن کرباس بوده.
صاحب خانه گفت: مرد حسابی! چرا لباست را پاره می کنی؟ یعنی نمی دانی که من بعد از چهل سال کرباس فروشی فرق گوز و کرباس را می فهمم؟

قتل بخاطر مادر
خلیفه بغداد امر به کشتن مردی کرد. مرد شروع کرد به التماس کردن که به موی مادرت مرا نکش، به پیشانی بلند مادرت مرا نکش، به ابروی سیاه مادرت مرا نکش، قسم به چشمان معصوم مادرت مرا نکش، قسم به لب های مادرت مرا نکش، به سینه مادرت که تو را شیر داد مرا نکش.... در همین موقع خلیفه به جلاد گفت: این مردک را تا به کس مادرم نرسیده زودتر بکش.

قبلا چه چیزهایی بود؟
زن اصفهانی به شوهرش گفت: ظهر گوشت بخر و بیاور تا آبگوشت درست کنیم و بخوریم. ظهر مرد بدون اینکه گوشت بخرد به خانه آمد. زن گفت: گوشت کجاست؟ مرد قابلمه را نشان زن داد و گفت: توی این قبلا گوشت بود، نون را بزن توی همین و بخور.
شب که شد، مرد خواست که با زن مشغول کارهای مهم شود. زن لباس زیرش را به مرد داد و گفت: فلانت را بزن توی این، قبلا توی همین کس بود.

چاره کار چیست؟
مادر دانش آموزی بسیار خوشگل بود و بیوه شده بود. معلم، از مادر آن دانش آموز خوشش آمد و به خواستگاری او رفت، اما آن زن با ازدواج موافقت نکرد.
فردای آن روز معلم که بسیار ناراحت شده بود، دانش آموز را کتک زد و گفت: چرا به مادرت گفتی که فلان چیز معلم ما بزرگ است؟
دانش آموز کتک خورده ماجرا را به مادرش گفت. مادر نیز به محض اینکه از موضوع مطلع شد، با ازدواج با معلم مذکور موافقت کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در گذشته همه دانش آموزان در جریان اندازه فلان چیز معلم شان بودند.
نتیجه گیری تربیتی: در گذشته در مدارس علاوه بر آموزش به بچه ها مسائل تربیتی از جمله اندازه چیزهای مختلف را هم می گفتند.
نتیجه گیری خانوادگی: در گذشته برخلاف امروز بنیاد خانواده بر اساس چیزهای محکم و بزرگ استوار بود. و زنان در انتخاب خود حتما باید توافق اخلاقی می کردند.

جوکستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/115