یکشنبه 26 شهریور 1385

اسرار مگو، قسمت دوم

16_tehran_crossing.jpg
جوک ها و لطیفه هایی که می خوانید ادامه قسمت اول جوک های عهد بوق است که از مجموعه اسرار مگو مرحوم مهدی سهیلی نقل شده است. جوک های این دوره که عمدتا در دهه سی هجری شمسی نقل شده است، خصوصیات ویژه ای دارد که من چند خصوصیت آنرا می نویسم:

1) لطیفه های آن دوران برخلاف زمان ما جهت گیری قومی خاصی ندارد و حضور همه اقشار اجتماعی و گروههای قومی در آن مشهود است، ضمن اینکه ذکر قومیت در این لطیفه ها بر اساس کلیشه نیست، بلکه به عنوان یک شناسه برای شخصیت جوک است.
2) بسیاری از جوک های دهه سی در مورد لوطی ها( شخصیت اصغری و اکبری) و افراد سطح پائین جامعه است. در این جوک ها می توان حضوربیشتر روستانشینان را احساس کرد. بسیاری از جوک ها مقدمه ای هستند برای یک شوخی کلامی جنسی که گویی بیانش در آن دوران نوعی تابوشکنی بود. به عبارت دیگر فحش جنسی که در پایان جوک می آید موج خنده را بوجود می آورد.
3) به نظر می رسد که بسیاری از جوک های اسرار مگو جهات گیری طبقاتی دارد. من فکر می کنم این ناشی از وضع فرهنگی سیاسی دهه سی است.
4) در این مجموعه جوک های سیاسی وجود ندارد. در بخش دیگری جوک های دوران رضا شاه و جوک های دوران پهلوی دوم را خواهم آورد
بعضی از جوک ها را اصلاحات جنسی و ادبی کرده ام.

غوغا خواهم کرد
دختر کاشی در مزرعه ایستاده بود. جوان خوش تیپ و خوش هیکلی از کنار مزرعه گذشت. دختر کاشی با ناز و عشوه نگاهی به او کرده و گفت:
- اگر به من نگاه کنی، غوغا خواهم کرد.
پسر نگاهی به دختر کرد و متوجه او شد. دختر گفت:
- جلو نیا که غوغا خواهم کرد.
پسر که متوجه حرف زدن دختر نشده بود، جلوتر آمد. دختر گفت:
- به من دست نزن که غوغا خواهم کرد...
پسر که تازه متوجه موضوع شده بود، دستی به سروگوش دختر کشید. دختر گفت:
- به پستانم دست نزن که این دفعه دیگر غوغا خواهم کرد.
پسر دست به پستانهای دختر زد و دختر در حالی که خوشش آمده بود، گفت:
- لب های مرا نبوس که غوغا خواهم کرد.
پسر که در شهر فیلمهای خارجی دیده بود و فرنچ کیس بلد بود، با غلظت تمام دختر را بوسید. دختر گفت:
- دامنم را در نیار که غوغا خواهم کرد.
پسر که متوجه شده بود، می تواند دامن دختر را در بیاورد، دامن مذکور را در آورد و مشغول انجام امور لازم شد. دختر در حالی که بسیار هیجان زده بود، گفت:
- دیگه توش نکن که واقعا غوغا خواهم کرد.
پسر هم کارش را تمام کرد. دختر هم که صدایش تغییر کرده بود، گفت:
- این دفعه رو واقعا راست می گم، بیرون نکش که غوغا خواهم کرد.
( این جوک یک ورسیون بامزه شیرازی هم دارد که آن را هم بعدا در جوک های شیرازی های عزیز می نویسم.)

کودکی با بارانی
مردی برای سرپوش گذاشتن بر معاملاتش با همسرش از کاندوم استفاده کرد، اما وقتی موضوع به پایان رسید، کاندوم در محل مذکور گیر کرد. تلاش مرد برای بیرون کشیدن کاندوم با چوب کبریت بی فایده ماند و چوب کبریت هم همانجا گیر کرد..... نه ماه بعد، خانم مذکور کودکی زائید که هنگام خروج از محل مذکور یک بارانی تنش بود و چتری در دست داشت.

صفرا و صابون
«بابا» اصطلاحی بود که سالها قبل روی لات ها و قلدرهای محله های شهرها می گذاشتند. بابا ها با لهجه خاصی با هم حرف می زدند و مهم ترین کار زندگی شان کم کردن روی دیگران بود. یک روز دو تا بابا که با هم رابطه خوبی هم نداشتند، به هم رسیدند. یکی از آنها به دیگری گفت:
- به مولا اگر تکون بخوری یا بخوای برای من عرض اندام بوکونی، خودمو با یه قالب صابون آشتیونی درسته تو فلان جات بوکونم.
دومی گفت: بزن جا بی معرفت. به جون تموم لوطی ها اگر سرتاپات آب زرشک باشه صفرای چیز منو نمی تونه ببره.

دروغ طولانی
دو دروغگو در قطار نشسته بودند و برای همدیگر خالی می بستند. اولی گفت: پارسال که ما با قطار از اهواز به تهران می آمدیم دزدها هجده کیلومتر از ریل راه آهن را بریده بودند و می خواستند قطار را متوقف کنند و اموال ما را ببرند، اما راننده قطار ما با مهارت این فاصله هجده کیلومتری را پرواز کرد و به سلامت ما را به تهران رساند.
دومی با خونسردی گفت: اینکه چیزی نیست، من از کون مادرم به دنیا آمدم.
اولی گفت: چنین چیزی ممکن نیست.
دومی گفت: مرد حسابی! من یک دروغ هجده کیلومتری تو را قبول کردم، تو یک دروغ چهار سانتی من را قبول نمی کنی؟

نیمه دیگر
یک خانمی که مشکلات بعضی آقایان را حل می کرد، با یک آقایی قرار گذاشت که اگر نصف قضیه را داخل کند ده تومان بدهد و اگر تمام قضیه را داخل کند بیست تومان بپردازد. مرد گفت:
- من نصفش را می کنم و ده تومان می دهم.
زن قبول کرد و مرد تمام ماجرا را داخل کرد و بعد از پایان اتفاقات ده تومان به زن داد. زن گفت:
- تو تمام قضیه را کردی، چرا ده تومان می دهی؟
مرد گفت: من گفتم نصفش را می کنم، اما نصفه دومش را کردم.

دو سال یا دو ساعت؟
مردی با زن و بچه دو ساله اش برای گردش از خانه بیرون رفته بودند. زن و بچه جلوتر می رفتند و مرد چند قدم پشت سر آنها می آمد.
در همین موقع جوان متلک گویی به زن رسید و بدون اینکه متوجه شوهر که پشت سر زن می آمد بشود، به بچه نزدیک شد و گونه بچه را در دست گرفت و گفت:
- قربون اون جایی برم که دو سال پیش توش بودی.
شوهر تا این را شنید، به جوانک نزدیک شد و قضیه اش را درآورد و به او گفت:
- قربون این برو که دو ساعت پیش همون جا بود.

راه رشد غیر سرمایه داری
مادری با دختر چهارده ساله اش که هیکل درشتی داشت و شوهر کرده بود در خیابان می رفت. آشنایی به آنها رسید و از زن پرسید: خانم! چطور شد که این دختر شما ماشاء الله ماشاءالله، چشمم کف پاش، قدش سر چشم هر کی نمی تونه ببینه درآد، اینقدر زود رشد کرد و هیکلش درشت شد؟
مادر گفت: آخه به محض اینکه از «شیر» گرفتیمش، بلافاصله بستیمش به «کیر».

مرحوم فصیح الزمان
مرحوم فصیح الزمان هم شاعر بود، هم شوخ بود و هم اهل منبر. یک روز سوار اتوبوس شد و چون در اتوبوس یک روضه خوان آشنایی دیده بود، کنار او نشست. اما مرد روضه خوان دائم تکان می خورد و وول می زد. فصیح الزمان به او گفت: چرا این قدر تکان می خوری؟ مگر کرم داری؟
مرد روضه خوان برای اینکه سربه سر فصیح الزمان بگذارد، گفت: آقای فصیح الزمان! گلاب به روی شما یک ساعت قبل یک خار توی کونم رفته و شدیدا درد می کند.
فصیح الزمان گفت: اینکه چیزی نیست، تازه شدی خارکونی!

سیمای زنی در میان مرغ و خروس
مردی در قزوین برای خریدن مرغ و خروس به خانه یک قزوینی رفت. مرد در خانه نبود و زن مرغ و خروس ها را می فروخت. زن پرسید: چند تا مرغ و خروس می خواهید؟
مرد گفت: ده تا مرغ و پنج تا خروس.
زن داخل لانه شد که مرغ و خروس را بگیرد، اتفاقا شلیته اش بالارفت و مرد خریدار که به اسرار نهانی زن پی برده بود، وارد شده و زن را در بن بست قرار داد و مشغول انجام معامله با زن شد. زن هم ضمن پذیرش این معامله هیچ حرفی نزد و سیاست سکوت را در پیش گرفت و پس از اینکه مرد کارش را تمام کرد، ده مرغ و پنج خروس بیرون آورد.
مرد گفت: قیمت اینها چقدر است؟
زن گفت: مرغ ها یکی دو تومان است و ده تای آن می شود بیست تومان. خروس ها هم یکی چهار تومان است و پنج تای آن می شود بیست تومان.
مرد گفت: متاسفانه من فراموش کرده ام با خودم پول بیاورم، به همین دلیل ده تا مرغ را که بیست تومان می شود با خودم می برم و پنج تا خروس را که هم قیمت مرغ هاست پیش شما امانت می گذارم که وقتی پول آوردم آنها را هم ببرم.
زن ساده دل با خودش فکر کرد که حساب مرد منطقی است و موافقت کرد و مرد مرغها را برد و رفت.
شب شد و شوهر زن به خانه آمد. زن با خوشحالی گفت: ده تا مرغ فروختم بیست تومان، پنج تا خروس هم فروختم بیست تومان.
مرد خوشحال شد و گفت: آفرین! پول ها را بده ببینم!
زن گفت: ده تا مرغ را برد و پنج تا خروس را پیش من گرو گذاشته تا برگردد.
شوهر با ناراحتی به زن گفت: مرتیکه حقه باز سرت را کلاه گذاشته و ترتیب تو داده.
زن در کمال سادگی گفت: مگر به تو هم گفت؟

اسم پسر علی است
عطاری در اصفهان پسری خوشگل داشت. روزی پسر جلوی عطاری پدرش مشغول بازی بود که مردی از کنار مغازه گذشت و به پسر گفت: آقا پسر خوشگل! اسمت چیه؟
مرد عطار فورا گفت: اسمش علی یه، کون هم نمی ده.

ناهار حرمسرا
ناصرالدین شاه روزی مهمانی مفصلی داشت. وقتی گوسفندان را سربریدند، شاه دستور داد دنبلان تمام گوسفندها را در یک بشقاب سرپوشیده در محلی که کریم شیره ای می نشست بگذارند.
وقت ناهار، کریم شیره ای به محض اینکه درپوش بشقاب را برداشت و آن منظره را دید، گفت:
- چرا ناهار «حرمسرا» را برای من آورده اید؟

وقت خندیدن
مادر کریم شیره ای مرد و او را به مرده شوی خانه بردند. مرده شوی برای اینکه انعام خوبی بگیرد، به کریم شیره ای گفت: مادرت حتما اهل بهشت بود، چون وقتی او را می شستم، انگار می خندید.
کریم شیره ای گفت: مادرم به فلان مادرت خندید، وقتی می خواهند آدم را زیر خاک بتپانند چه وقت خنده است؟

دزد بیچاره
دزدی برای سرقت به خانه زن و شوهر فقیری رفت. هرچه جستجو کرد چیزی در خانه پیدا نکرد. خواست از چاه آب بردارد و بخورد، دید ته سطل سوراخ است. می خواست با عصبانیت از خانه خارج شود که صدای زن و شوهر را شنید که در حال انجام امور مهمی در رختخواب بودند.
مرد با آه و ناله می گفت: این چیزی که من به تو می دهم، ده هزار تومان قیمتش است.
زن با ناز و ادا می گفت: این چیزی هم که من دارم به تو می دهم پانزده هزار تومان قیمتش است.
در همین موقع دزد عصبانی فریاد زد: پدر سوخته ها! شما در عرض یک شب بیست و پنج هزار تومان داد و ستد می کنید، آنوقت یک سطل برای خانه تان نمی خرید که یک دزد بدبخت شب تشنه نماند؟

بوی خوش مرد
مردی ازدواج کرد. اما عروس نه مسواک زده بود و نه حمام رفته بود و نه به خودش عطر زده بود، به همین دلیل بوی گندی از زیر بغل و دهانش می آمد که حال داماد را خراب کرد. داماد گفت: لااقل بگوز، شاید یک بوی خوبی بدهد.

پاپی! برو گمشو
زن و شوهری برای مهمانی خانه یک دوست تازه رفته بودند که این دوست تازه سگی خوشگل و کوچک به نام پاپی داشت. وسط مهمانی، یک دفعه مرد مهمان بدون اینکه صدای مشکوکی صادر کند، باعث شد بوی گندی در فضا بپیچد. زن صاحبخانه برای لاپوشانی موضوع پاپی را از اتاق بیرون کرد و گفت: برو بیرون، پاپی بی ادب.
چند دقیقه ای گذشت و پاپی دوباره توی اتاق آمد و این بار مرد مهمان بوی بسیار گندی از خودش صادر کرد. زن صاحبخانه با عصبانیت به پاپی لگدی زد و گفت: مگه نگفتم برو بیرون، بی ادب.
پاپی دمش آویزان شد و سرش را پائین انداخت و رفت به گوشه ای. ساعتی گذشت و دوباره مرد میهمان با اصرار شروع کرد به بازی کردن با پاپی. و این بار بوی بدتری در تمام اتاق پیچید.
زن صاحبخانه با لگد به پاپی زد و گفت: پاپی بی شعور! برو توی حیاط وگرنه آقا می رینه وسط اتاق مون.

صدای بلبل را از کجا بشنویم؟
در یک مهمانی مردی گفت: من صدای خیلی بدی دارم، چکار کنم که صدایم خوب شود؟
مرد دیگری که در مهمانی بود، گفت: این که کاری ندارد، شما هر روز یک تخم مرغ خام سربکشید، صدای تان بسیار خوب می شود.
مرد دیگری که در مهمانی بود، گفت: اگر اینطور بود باید کون مرغ صدای بلبل می داد.

تذکر عملی
روزی ناصر الدین شاه برای بازدید به دارالمجانین رفت. به محض اینکه پای ناصرالدین شاه به محوطه تیمارستان رسید، دیوانه ای که جنون ادواری داشت و گاهی عاقل و گاه دیوانه بود، سراغ شاه آمد و گفت: قربان خاک پای جواهر آسایت گردم. این بنده کمترین دو سال است که در این مکان اسف انگیز و ناراحت کننده محبوسم و از خانواده و همسر و فرزندانم جدا مانده ام، در صورتی که هیچ گونه علائم دیوانگی در من نیست. لطفا امر بفرمائید این چاکر را آزاد بفرمایند تا به خانه و زندگی ام برسم.
ناصرالدین شاه دید که این دیوانه خیلی خوب حرف می زند و هیچ نشانه ای از جنون و دیوانگی در او نیست، گفت: بسیار خوب! همین الآن دستور می دهم تا ترا آزاد کنند.
همین که ناصرالدین شاه برگشت تا به ماموران دستور آزادی مرد را بدهد، مرد دیوانه انگشتش را فرو کرد به فلانجای پادشاه. ناصرالدین شاه عصبانی شد و گفت: مرتیکه پدرسوخته! اگر تو عاقلی پس این چه کاری بود کردی؟
مرد گفت: قربان! تذکر عملی دادم که فراموش نفرمائید.

شرط بندی
سالها قبل سربازی در پادگانی بود که از صبح تا شب مشغول شرط بندی بود و دائما در شرط بندی با این و آن برنده می شد، تا جائی که حوصله همه را سر برده بود. بالاخره شکایتش را به جناب تیمسار کردند. تیمسار هم او را احضار کرد و به او گفت: سرباز! بگو ببینم برای چی توی پادگان دائم شرط بندی می کنی و می بری؟
سرباز گفت: قربان! تقصیر من نیست، به هر کسی پیشنهاد می کردم با من شرط می بست و اگر هم می بردم بخاطر این بود که شانس داشتم.
فرمانده گفت: گه خوردی شانس داشتی، حالا چنان شانسی بهت نشون بدم که دیگه شرط نبندی. حالا برو.
سرباز موقع رفتن به تیمسار گفت: قربان! جنابعالی بواسیر دارید؟
تیمسار گفت: خفه شو مرتیکه. من کاملا سالم هستم و بواسیر ندارم.
سرباز گفت: قربان! سر پانصد تومان شرط می بندم که شما بواسیر دارید.
تیمسار گفت: پدرسوخته! باز هم که شرط می بندی.
سرباز گفت: بله قربان، سر پانصد تومان شرط می بندم که شما بواسیر دارید.
تیمسار به فکر فرو رفت. از خودش مطمئن بود که بواسیر ندارد و این پانصد تومان هم حقوق دو ماهش بود و پول زیادی بود که وسوسه اش می کرد. تیمسار گفت: قبوله، سر پانصد تومان شرط می بندم، برو دکتر بیاور که مرا معاینه کند تا معلوم شود که بواسیر ندارم.
سرباز گفت: این که احتیاج به دکتر ندارد. من خودم واردم. شما شلوارتان را در بیاورید، من خودم انگشتم را فرو می کنم و می فهمم بواسیر دارید یا نه، اگر نداشتید، همین حالا پانصد تومان به شما می دهم.
فرمانده شلوارش را کند و سرباز انگشتش را فرو کرد به فلانجای تیمسار و بعد از چند دقیقه گفت: قربان! شما بواسیر ندارید. این هم پانصد تومان!
و پنج تا صد تومانی به تیمسار داد و بیرون رفت. تیمسار پولها را در جیبش جا داد و با کمال افتخار زنگ زد به فرمانده لشگر و به او گفت: احمق بی عرضه! واقعا که بی عرضه ای. این سرباز آمد اینجا و با من شرط بست و در عرض پنج دقیقه پانصد تومان باخت و رفت.
فرمانده لشگر گفت: چطور شد که باخت؟
تیمسار گفت: با من سر پانصد تومان شرط بست که بواسیر دارم، من هم گفتم ندارم. بعد من شلوارم را درآوردم، خودش انگشتش را کرد فلانجای من و فهمید بواسیر ندارم و پول را باخت و داد و رفت.
فرمانده لشگر آهی کشید و گفت: این سرباز پدرسوخته با من سر دوهزار تومان شرط بست که اگر منتقلش کنم به لشگر شما، اولین روز شلوار شما را در می آورد و انگشت به فلانجای شما می کند. پس شرط را از من برد؟

دو دست و نیم
مش رحیم به مطب دکتر مراجعه کرد و از او مسهل خواست و ضمنا به او گفت: این مسهل را بخور و ببین شکمت چند دست کار می کند و بعدا بیا به من بگو.
فردا دهاتی پیش دکتر آمد. دکتر پرسید: شکمت چند دست کار کرد؟
دهاتی گفت: دو دست پر با یک نیم دست.

از بیخ عرب
مردی فینه و عمامه شیر و شکری به سرش گذاشته بود. رفیقش به او رسید و گفت: رفیق عزیز! تو اگر سیدی عمامه سیاه و اگر سید نیستی عمامه سفید بگذار.
مرد گفت: زکیسه... من عربم، زائیده گائیده خاک مصرم.
رفیقش گفت: چرا دروغ می گوئی؟ من و تو از بچگی در پاچنار منزل داشتیم و همدیگر را می شناختیم.
مرد گفت: قبل از اینکه ما به پاچنار بیائیم من در مصر بودم.
رفیقش گفت: من این حرف را اصلا قبول ندارم.
مرد گفت: به تخمم که قبول نداری... مگر از من طلبکاری؟
رفیقش گفت: نه، ولی من می خواهم یک امتحان عربی از تو بکنم، اگر بلد بودی قبول می کنم که تو عربی.
مرد گفت: هر چه دلت می خواهد بپرس، من جواب می دهم.
رفیقش فکری کرد و پرسید: لعنه الله علی الابوک یعنی چی؟
مرد بی معطلی گفت: یعنی فلانم به فلان اول و آخرت.

گه زیادی
بچه ای پیش پدرش رفت و گفت: آقا جان! داداشم به من می گوید گه زیادی نخور.
پدر گفت: داداشت غلط کرد، برو هر چقدر دلت می خواهد بخور.

اپیلاسیون تدریجی
زنی با شوهرش در باغی خوابیده بود. نیمه شب مردی که با زن روابط غیرافلاطونی داشت از باغ بغلی بالای سر آنها آمد و رسید پهلوی رختخواب زن. زن به او گفت: بیا کارت رو بکن، شوهرم خوابش سنگینه با توپ هم بیدار نمی شه.
مرد گفت: می ترسم، ممکنه بیدار بشه.
زن یک مو از فلانجای مرد کند و گفت: ببین، حتی مو هم از اونجاش کندم، ولی بیدار نمی شه، بیا بکن، خوابش سنگینه.
مرد گفت: نه، من می ترسم، یه دفعه بیدار می شه منو می کشه.
زن دوباره چند مو از فلانجای مرد کند و با صدای بلند گفت: مرد حسابی! من می شناسمش، اون خوابش سنگینه، بیدار نمی شه، بیا بکن.
مرد باز هم ترسید، زن باز هم موهای فلانجای شوهرش را کند، ده مو، بیست مو، یک دسته مو، همینطور داشت همه موهای فلانجای شوهرش را می کند که شوهر از خواب بیدار شد و گفت: مرتیکه الدنگ، ده بیا بکن دیگه، تو اگر اینو نکنی تا صبح یک مو به تن من نمی گذاره.

این چیزی نیست
زنی با بچه اش سوار اتوبوس داشت از خیابان می گذشت. یک دسته الاغ هم از جلوی اتوبوس رد می شدند. از قضا قضیه یکی از الاغ ها دچار انقلاب شده و موضع راست افراطی داشت. بچه که ماجرای بزرگ الاغ را دید، از مادرش پرسید: مامان! این چیه؟
مادر برای اینکه به سووال بچه بی اعتنایی کند، گفت: چیزی نیست.
راننده رو به زن کرد و گفت: ماشاء الله به این اشتها، تازه این چیزی نیست؟

متلک های لوطی های قدیم
لوطی داشت توی خیابان می رفت. جوانی از کنارش رد شد و زرتی گوزید.
لوطی گفت: دو ذرع دیگه پاره کن، بچه لخته.
جوان باز هم با صدای بلند گوزید: لوطی گفت: تو که این قدر خوش صدایی سرقبر بابات آواز بخون.
جوان یک بار دیگر گوزید. لوطی گفت: به نظرم شنیدی داره قافله فلان می آد، داری گاراژ رو خالی می کنی.
جوان باز هم گوزید. لوطی گفت: داداش! چراغ رو بکش پائین، سوراختو رو پیدا کردم.

یاغی شدن چه آسان
یوزباشی متلک گوی معروف اصفهان برای قضای حاجت به مستراح مسجد شاه رفت و گفت: اهن!
اما کسی که در مستراح بود با صدای بلند گوزید.
یوزباشی دوباره گفت: اهن!
کسی که در مستراح بود دوباره با صدای بلند گوزید.
یوزباشی گفت: خب مرد حسابی! تو که توپخونه ات به این عظمته و غذای شش ماهت هم زیر پاته، چرا علیه دولت یاغی نمی شی؟

مهمان نوازی
حسن آقا داشت برای دوستش تعریف می کرد: وای که چقدر این تهرانی ها مهمان نواز هستند. آدم را می برند خانه، بعد آدم را می برند پارک، بعد آدم را می برند سینما، بعد آدم را می برند رستوران، بعد آدم را می برند خانه سرجای خودشان می خوابانند، خیلی آدم های خوبی هستند.
دوستش گفت: خودت رفتی تهران این همه ازت پذیرایی کردند؟
حسن آقا گفت: من نه، خانم رفته بود تهران، تعریف می کرد.

جمع کل
فرمانده پادگان در پایان سال به حسابرس گفت: من همه حساب ها رو کنترل کردم، همه اش درست بود، فقط یکی رو نمی شناسم که بشدت بهش مشکوکم و از همه هم بیشتر پول می گیره و تا به حال هم اون رو ندیدم. حسابرس پرسید: قربان! اسمش چیه؟
فرمانده پادگان گفت: اسمش جمع کل و همیشه هم اسمش رو آخر همه می نویسه.

جوکستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/114