یکشنبه 26 شهریور 1385

اسرار مگو؛ جوک های عهد بوق

eslambol.jpg
مرور جوک ها و لطیفه های قدیمی نشان می دهد که بسیاری از لطیفه ها در شرایط اجتماعی مختلف با شخصیت پردازی متفاوت و با مقاصد متفاوت تکرار شده و در جامعه نقل شده است. لطیفه هایی که در این جا می خوانید، لطیفه های دهه سی و چهل شمسی است. من برخی از این لطیفه ها را مودبانه کردم و سعی کردم عفت و عصمت و سایر خواهران عمومی را مورد حفاظت قرار دهم، اگر چه اصولا نمی شود در مورد این گروه جوک ها چنین کاری کرد. لطیفه ها از کتاب اسرار مگو که کتاب زیرزمینی دوران خودش بود و بعدا معلوم شد که نوشته مرحوم مهدی سهیلی است، نقل شده است. این لطیفه ها را در سه قسمت منتشر خواهم کرد.

وسعت خانم
مردی با زنی مشغول کارهای مهمی بود. در حال بررسی دید که بخش مربوطه خانم شدیدا دچار انبساط است و گشادگی شدیدی بر آن عارض است. از خانم پرسید: ببخشید خانم! اسم شریف شما چیست؟ زن گفت: وسعت خانم!
مرد گفت: کور شوم که می بینم و می پرسم.

بابا شمل و غزل
اکبری، در حالی که یک فصل حسابی عرق و لوبیا و ماست و خیار خورده بود و حالش خراب بود، در حالی که اشک از چشمانش روان بود و قیافه ای اندوهبار گرفته بود و کتش را یک وری روی دوشش انداخته بود، با صدای دورگه داشت این بیت را می خواند:
مرا به وصل تو ای گل امیدواری بود
مرا نهادی و رفتی، چه کونده خواری بود!

تنبیه با اعمال شاقه
یک زن و شوهر روستایی پهلوی هم ایستاده بودند که خروسی جلوی چشم آنها ترتیب مرغی را داد. زن در کمال سادگی از شوهرش پرسید: چرا این خروسه این کار رو کرد؟ شوهر در حالی که می خندید، گفت: این مرغه گوزیده و خروسه داره تنبیهش می کنه.
شب شد و زن و شوهر شام خوردند و خوابیدند و دوساعتی از شب گذشته، اسدالله، از خواب بلند شد و گفت: صغری! گوزیدی؟ صغری گفت: به روح پدرتان نگوزیدم. اسدالله گفت: گوزیدی و حالا باید تنبیه بشی و برای تنبیه ترتیب صغری را داد و خوابید.
یک ساعتی گذشت و اسدالله دوباره دچار مشکل معاملاتی شد و دوباره صغری را صدا کرد و گفت: صغری! این چه وضعیه! تو که دوباره گوزیدی؟ صغری با التماس گفت: بخدا من نگوزیدم، اما شوهرش به التماس زن گوش نداد و دوباره برای تنبیه یک بار دیگر ترتیب او را داد.
سه ساعتی گذشت و اسدالله برای بار سوم صغرای بیچاره را که کاملا به خواب رفته بود، از خواب بیدار کرد و گفت: زن! تو امشب چرا این قدر می گوزی! پاشو تنبیهت کنم. صغری گفت: اسدالله! به خدا من نگوزیدم، به همین سبیل مردونه ات من نگوزیدم. اما اسدالله که کاملا نیازهای معاملاتی اش عود کرده بود، گفت: خودم شنیدم که گوزیدی و باید تنبیه بشی. و یک بار دیگر برای تنبیه ترتیب زن را داد و خوابید.
پس از یک ساعت صغری که تازه از این کار خوشش آمده بود، از خواب بلند شد و به اسدالله گفت: اسدالله خان! اسدالله خان! پاشو پاشو من بدجوری گوزیدم. اسدالله که کاملا از فرط انجام امور معاملاتی خسته شده بود و حال نداشت بلند شد و ترتیب زن را داد و دوباره به خواب رفتند.
نزدیک صبح بود که صغری دوباره احساس کرد که حالش زیادی خوب است، اسدالله را صدا کرد و گفت: اسدالله! پاشو! اسدالله که داشت خواب می دید و از خستگی نا نداشت، گفت: چی شده؟ صغری گفت: من همین حالا گوزیدم، زود باش منو تنبیه کن. اسدالله که اصلا حال نداشت، گفت: صغری جان! من دیگه کاری ات ندارم، می خوای بگوزی بگوز، می خوای برینی برین، من دیگه تنبیه ات نمی کنم.

آشنایی نزدیک
شبی کسی می خواست مهمانی برود. دوستش به او گفت: به صاحبخانه بگو من برادرت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. راه افتادند، وسط راه یک آشنای دیگر را هم دیدند و وقتی فهمید آنها می خواهند به مهمانی بروند، گفت: به صاحبخانه بگو من برادر زنت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. سه نفری به طرف مهمانی راه افتادند. وسط راه یک دوست دیگر را دیدند. او گفت: من هم با شما به مهمانی می آیم. کسی که کارت داشت، گفت: من دو نفر را به زور با خودم می برم، تو چطوری می آیی؟ مرد چهارمی گفت: صاحبخانه خودش مرا می شناسد.
وقتی به محل مهمانی رسیدند، صاحبخانه خواست که کارت شان را نشان دهند. اولی کارتش را نشان داد و گفت: ایشان هم برادرم هستند. صاحبخانه که ناراحت شده بود، سومی را نشان داد و گفت: ایشان چی؟ اولی گفت: ایشان هم برادرزنم هستند که چون امروز از سفر آمده بودند، از ایشان درخواست کردم با من بیایند. صاحبخانه با عصبانیت مرد چهارمی را نشان داد و گفت: این مادرقحبه دیگر کیست؟ مرد چهارمی گفت: دیدید گفتم صاحبخانه مرا می شناسد!

حوری قدبلند
واعظی بالای منبر می گفت: هر کسی نماز شب بخواند، خداوند در روز قیامت به او حوریه ای می دهد که پنجاه فرسخ بلندی قدش است. مردی پای منبر این حرف را شنید و گفت: من نه نماز شب می خوانم و نه چنین حوریه ای می خواهم. چون وقتی دارم در تهران این حوریه را می بوسم، مردم قزوین ترتیبش را در آنجا می دهند و من اصلا نمی فهمم.

میرزا حمالی
چنانکه می دانیم اصولا در گذشته ایران، موضوع سکس و مسائل جنسی یکی از موضوعات طبیعی بود. داروخانه ها و برخی نجاری ها هم وظیفه سکس شاپ های امروز را انجام می دادند. بانوان محترمه ای هم که شوهرشان به مسافرت می رفت یا اینکه با شوهرش خوب معامله اش نمی شد، و وضع معاملاتی شوهرش کساد بود، از وسایل کمک جنسی استفاده می کردند. نام این وسایل با عنوان «مچاچنگ» گفته شده است. در بعضی موارد هم که بانوان محترم گرایشات زنانه داشتند و لزبین های قبل از دوران مدرن بودند، این اشیاء کمک آموزشی وجود داشت و گاهی اوقات خانم ها وسیله مذکور را به هم قرض می دادند و یا برای استفاده مشترک به مهمانی همدیگر می رفتند.
شوهر زنی به مسافرت رفته بود. ناچار زن به خراطی مراجعه کرد و گفت:
- آقا! لطفا یک آلت مردانه از چوب برای من بسازید.
خراط گفت: حمالی می خواهید یا میرزایی؟
زن فکری کرد و پرسید: حمالی چه جوری یه و میرزایی چه جوره؟
خراط گفت: حمالی کوتاه است و کلفت و میرزایی نازک است و دراز.
زن دقیقا محاسبه کرد و گفت: «میرزاحمالی» باشد بهتر است.

از میان زنان رد نشوید
آقا نجفی، یکی از مراجع تقلید اصفهان یک روز از کوچه ای می گذشت. رسید به دو زن که چون کوچه تنگ بود، مجبور بود از وسط آن دو زن رد شود، بنابراین ایستاد و به آنها گفت:
- شما دو زن کنار هم بایستید، چون رد شدن از وسط زنان کراهت دارد.
یکی از زن های اصفهانی که احتمالا خوشش می آمد بامزه باشد، گفت: اما حاج آقا! شما خودتان هم وقتی به دنیا آمدید از وسط زنان رد شدید.
آقا نجفی گفت: بله، اما ایشان به این گشادی نبودند.

مشکل مالی
در شب زفاف دامادی به حجله نمی رفت و می گفت:
- من اصلا به این ازدواج راضی نیستم، چون جهیزیه دختر فقط سی هزار تومان است و این بسیار کم است و به همین خاطر هم اصلا پا به حجله نمی گذارم.
موضوع را به پدر عروس خبر دادند، او با عصبانیت به خانه داماد رفت و به او گفت:
- مردک پدرسوخته! من یک دختر خوشگل چهارده ساله را با سی هزار تومان پول به تو داده ام و می گویم او را بکن، تو نمی کنی؟ تو یک صد تومانی به من بده تا من در عرض یک ساعت تمام اعضای فامیلت را بکنم.

عاق والدین
زنی با پسرش دعوا کرده بود و سرانجام بعد از روزها دعوا به او گفت: من تو را عاق می کنم و هر چه زحمت به پایت کشیدم، حلالت نمی کنم.
پسر در کمال خشم و خشونت گفت: اولا من نمی خواستم به دنیا بیایم و این همه مصیبت و بدبختی بکشم. تو خودت یکشب یقه پدرم را گرفتی که خوش بگذرانی و من بدبخت را درست کردید. در ثانی چه زحمتی برای من کشیدی؟ چه چیزی به من دادی که حلالم نمی کنی؟
مادر گفت: من به تو یک خروار شیر دادم.
پسر گفت: این که چیزی نیست. من حاضرم دو خروار شیر بخرم و همه اش را بدهم به تو هر وقت خواستی بخوری.
مادر گفت: ای بی رحم! من تو را دو سال تمام بغل کردم و تو در بغل من گریه کردی.
پسر گفت: این هم چیزی نیست! من حاضرم تو را چهار سال بغل کنم و تو هر چقدر دلت می خواهد توی بغل من گریه کن.
مادر گفت: از همه بالاتر. من تورا نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه در دلم نگه داشتم.
پسر گفت: این که اصلا مهم نیست. تو می توانی پانزده ماه و پانزده روز و پانزده دقیقه و پانزده ثانیه بروی توی کون من.

القاعده
گاهی آدم تعجبش می گیرد از اینکه ملت ایران برای هر کاری از شعر استفاده می کردند، از دادن دسور آشپزی تا درخواست پول و سایر موارد. یک شب ناصرالدین شاه دستور داد یکی از زنان حرم که اتفاقا «قاعده» بود، شب برای هم بستری به حضورش برسد. آن زن که طبعا غیر از زیبایی و دادن سرویس های سکسی به شاه هنرهای دیگری هم داشت، موضوع «قاعدگی» خودش را در این شعر به گوش ناصرالدین شاه رساند:
ز «قتل» من اگر شاها دلت خوشنود می گردد
به جان منت، ولی تیغ تو خون آلود می گردد.

فسق الطلاب
یک طلبه اصفهانی با طلبه قزوینی در اصفهان مشغول تحصیلات دینی بودند و حجره شان مجاور همدیگر بود. طبیعتا طلبه اصفهانی بر حسب عادات ملی و محلی به بچه بازی علاقه وافری داشت، اما طلبه قزوینی اصلا هیچ چیزی از این مسائل را نمی دانست، انگار که اصلا اهل قزوین هم نبود. یک روز طلبه اصفهانی به قزوینی گفت: رفیق! می آی بریم امشب یه فسقی بوکونیم؟
طلبه قزوینی هم که اصلا نفهمیده بود فسق چیست و چطور آنرا می کنند، موافقت کرد و با همدیگر به محل فسق که سرپل خواجو بود رفتند و یک جوانک مناسب فسق را پیدا کردند. اصفهانی اول وارد اتاق شد و ترتیب جوانک را داد و پولش را هم پرداخت و بیرون آمد و به قزوینی گفت: حالا نوبت تست.
قزوینی وارد اتاق شد، اما نمی دانست چه باید بکند. جوانک اصفهانی هم وقتی دید که این طلبه قزوینی جوان اصلا هیچ آشنایی با فسق ندارد، به او گفت: شلوارت را بکن. و بعد هم ترتیب طلبه قزوینی را داد و به او گفت: حالا پنج تومن به من بده. طلبه قزوینی پنج تومان به جوانک داد و در حالی که محل فسقش درد می کرد بیرون آمد و بدون اینکه هیچ حرفی بزند، با طلبه اصفهانی به محل تحصیلات دینی برگشتند.
یک ماهی گذشت تا اینکه باز هم روزی طلبه اصفهانی سراغ طلبه قزوینی آمد و گفت: می آی بریم یه فسقی بوکونیم؟ طلبه قزوینی که یاد فسق آن شب افتاده بود گفت: نه، من هنوز جای فسق قبلی ام درد می کند.

عقب و جلو
صبحی، گوینده برنامه کودکان یکی از شخصیت های طنزگویی بود که لطیفه های گفتاری زیادی از او نقل شده است. بعضی از این لطیفه ها جنبه جنسی دارد، و نمی دانم آیا لطیفه ای از قول او نقل شده باشد که جنبه جنسی نداشته باشد، به قول جواد مجابی، مردان زیادی در تاریخ بوده اند که در مقابل وسوسه زنان خویشتنداری کرده اند، مثلا حضرت یوسف و.... آدم دیگری یادم نمی آید....
شبی در کافه فردوسی صبحی در کنار جوانکی نشسته بود. جوان اصرار داشت که به سفارش صبحی در رادیو ایران مشغول به کار شود. به صبحی گفت:
- آقای صبحی! خواهش می کنم که دست ما را هم توی اداره رادیو بند کنید.
صبحی گفت: مثلا شما چه کاری بلدی که من دستت را بند کنم تا در رادیو انجام دهی؟
جوان گفت: مثلا یک چیزی بگذارند جلوی مان تا بخوانیم.
صبحی گفت: اگر یک چیزی عقب تان بگذارند نمی خوانید؟

ویاگرا، حب اتم
بسیاری از جوک هایی که در سالهای اخیر در مورد ویاگرا شنیدیم، سالها قبل در مورد قرصی به نام «قرص اتم» گفته می شد، ظاهرا پزشکی به نام دکتر چادرشبی حب اتم می فروخت. سکینه سلطان که وصف «حب اتم» را شنیده بود و دلش می خواست آنرا برای شوهرش بخرد، پول هایش را خرد خرد جمع کرد و بعد از مدتی چند تا از آن قرص ها خرید و برای اینکه شوهرش متوجه نشود، قرص ها را خوب کوبید و آنها را در نمکدان ریخت و وقتی شوهرش می خواست خیار بخورد، آن را روی خیارهای پوست کنده صفرقلی ریخت. ولی با کمال تعجب صفرقلی دید که خیارها وسط بشقاب صاف ایستاده اند.

علی اکبر مه لقا
در تعزیه ای که در کوچه برگزار شده بود، زن و مرد دور تعزیه خوان جمع شده بودند و ضمن عزاداری تعزیه را تماشا می کردند. در این میان شلوار «حضرت علی اکبر» تعزیه پاره شده بود و ماجرایش در معرض دید مردم قرار گرفته بود.
شمر تعزیه که متوجه این موضوع شده بود، خواست با کنایه و اشاره و وسط اشعاری که می خواند علی اکبر را متوجه ماجرا کند، به همین دلیل با همان آهنگی که می خواند با صدای بلند گفت:
- ای علی اکبر مه لقا، دلدل ات دیده شد، بکش بالا
علی اکبر متوجه ماجرا شد، ولی این قدر دستپاچه شده بود که تا آمد شلوارش را بالا بکشد تلنگش در رفت. شمر تعزیه که ناراحت شده بود، در حالی که گریه می کرد، چنین می خواند:
- بتر کردی، آی، بتر کردی، همه عالم را خبر کردی.

استعمال شمع ممنوع
برق شهر یک ماه بود که هر شب قطع می شد، زنی به اداره برق تلفن زد و برای اعتراض گفت: آخر این چه وضعی است. شما قول داده بودید که هر شب به ما سرویس بدهید، در حالی که من الآن بخاطر کم لطفی شما هر شب مجبورم شمع استعمال کنم.

ابوالقاسم رو به بهبودی است
ابوالقاسم حالت، شاعر طنزسرا طبعا روحیه ای بسیار شوخ داشت. از طرفی بعضی از دوستانش با گفتن تلفظ فرانسه «حالت» یعنی «آلت» او را دست می انداختند، چون زبان دوم حالت هم فرانسه بود. یک روز آقای بهبودی یکی از دوستان حالت به او رسید و گفت: آقای «آلت» چطوره؟
حالت بلافاصله گفت: فعلا که رو به «بهبودی» است.

قلم آزاد است!
زمانی شوخی با اصطلاح «قلم آزاد است» در دهه سی باب شد و حتی کار به جاهای باریک و تاریک هم کشید. در دهه بیست و سی شمسی، که تا سی چهل سال بعد از آن هم این قضایا کمابیش ادامه داشت و دارد، بعضی از رهگذران ایرانی در خیابان براساس یک عادت قدیمی و تاریخی انگشت شان را به نمایندگی از بقیه وجود مبارک، حواله باسن آقایان و خانم ها می کردند. و این ماجرا آنقدر طبیعی بود که گاهی اوقات برای عبور از بعضی جاها مثل کوچه ملی یا کوچه برلن باید رهگذر از یک هفته قبل آمادگی روحی و روانی و تحتانی پیدا می کرد.
مردی در خیابان اسلامبول انگشت به ماتحت رهگذری کرد. رهگذر با ناراحتی گفت:
- آقا! خجالت نمی کشید؟
آقای مذکور که به نظر نمی رسید اصلا خجالت کشیده باشد، گفت: آقا! قلم آزاده، خجالت نداره.
رهگذر گفت: آقای محترم! قلم آزاده، دوات که آزاد نیست.

لوطی و فکلی
(یکی از مشخصه های جوک های دهه بیست و سی و شاید هم چهل این است که یک شخص محترم و شیک و آلامد ناخواسته در معرض لوطی ها قرار می گیرد و آنها برای دفاع از او جملاتی می گویند که به نظر خودشان در دفاع از اوست، اما عملا فحش است.)
مردی فکلی با لباس شیک از جلوی مغازه کله پاچه فروشی می گذشت. طبیعتا در آن زمان کله پاچه فروش ها هم مثل سایر مردم آت و آشغال و کثافت های خودشان را با سطل می ریختند وسط خیابان و به دلیل احترامی که اصولا ما ایرانیان برای نظافت قائل هستیم، بخصوص مسلمین ما، همیشه خیابان های شهرها بوی گند و گه می داد. در همان زمان که آقای فکلی، مثلا ایرج خان مشغول عبور از جلوی کله پاچه فروشی بود، مرد کله پز، ظرف آب و آشغال های مغازه را خالی کرد توی خیابان و اتفاقا همه اینها ریخته شد روی کت و شلوار تمیز و شیک ایرج خان.
میوه فروشی که کنار کله پزی مغازه داشت با عصبانیت علیه کله پز و به نفع ایرج خان وارد صحنه شد و گفت:
- عباس آقا! مگه کوری؟ نمی بینی آبها رو کجا می ریزی؟ تو که خواهر آقا رو گائیدی!

آبروی بزرگان
عده ای با واعظی مخالف بودند و می خواستند او را بی آبرو کنند. به همین منظور جوانی خوشنام را که در دادوستد سابقه درخشانی داشت، مامور کردند تا آبروی شیخ را ببرد.
پسرک روزی جلوی همه مردم در بازار یقه شیخ را گرفت و گفت: یادت هست پریشب یقه مرا گرفتی و می خواستی ترتیب مرا بدهی و من فرار کردم؟
شیخ در کمال خونسردی گفت: یادم هست یقه ات را گرفتم، اما یادم نیست فرار کرده باشی.

داماد سرخانه
یک لوطی برای دوستانش می گفت: هیچ وقت داماد سرخانه نیاورید. چون در یک اتاق با شما و پدرتان و مادرتان نان و نمک می خورند، و در اتاق بغلی ترتیب خواهرتان را می دهند.

نگاه چپ نکنید!
مردی داشت با پسری کارهای مهمی می کرد. در حین انجام عمل مذکور، دید به کمر پسر دشنه ای آویخته است. از او پرسید: این دشنه برای چیست؟
پسر گفت: این دشنه را به کمر بستم که هر کس به من نگاه چپ کند، با همین دشنه شکمش را سفره کنم.
مرد به کارش ادامه داد و گفت: باز هم خدا را شکر که من به تو نگاه چپ نمی کنم.

زنان ما و زنان آنان
حاکمی گزارش به دهی افتاد و دید چند زن نشسته اند و تاپاله گاو به دیوار می چسبانند. گفت: حالم از هر چه زن است به هم خورد، من نمی دانم کدام مرد رغبت می کند با این زنها بخوابد؟
مرد دهاتی این را شنید و گفت: ارباب! هر کسی توانست با این زنها بخوابد کار مهمی کرده است، وگرنه با زن شما که هر مردی می تواند بخوابد.

مرید و مراد
یکی از گنده لات های قم طرفدار آیت الله کاشانی بود و هر کس با آقا مخالفت می کرد سروکارش با قمه او بود. یک روز آیت الله کاشانی در مسجد نشسته بود، گنده لات قم وارد شد و گفت: در تمام این شهر قم غیر از آقای کاشانی کسی نمی تواند تخم مرا هم بخورد.
آقای کاشانی در حالی که سرش را پائین انداخته بود، گفت: من هم نمی توانم.

اخلاق العلماء
در حین انجام عمل: ماجرا با شور و غوغای تمام در حال انجام است. عالم مذکور در حین عمل با لهجه ای غلیظ می گوید: ولدی صالح، ولدی صالح
بعد از پایان عمل: ضعیفه! برو! الاحقر را کثیف کردی.

نرخ را رعایت کنند
عده ای رفتند پیش آقا نجفی و به او گفتند پسر فلانی لواط می دهد.
آقا نجفی با لهجه غلیظ اصفهانی پرسید: چقدر پول می ستوند؟
گفتند: بیست تومن.
گفت: وای وای! گرونس، والله گرونس! این پول حرومس.

اتوبوسی به نام فلان
مسافرین سوار اتوبوس شدند، مطابق معمول صف اتوبوس شلوغ بود. شاگرد راننده اعلام کرد: جا نداریم، تکمیل.
ولی یک مرد اصرار داشت با زنش سوار اتوبوس شود و داشت به زور تو می آمد. شاگرد راننده به مرد گفت: آقا! آخه چرا نمی فهمی می گم جا برای نشستن نداریم، من که نمی تونم ناموس شما رو روی فلانم بشونم.

جوکستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/113