جمعه 24 شهریور 1385

لی لی و زی زو و نغی، یک داستان کوتاه

برای لیلای دوست داشتنی که امروز روز تولدش بود

خانه خالی شده بود. حوله آبی را یادگاری گذاشته بودی برای ما. برای من و نغی و حسن آقا. تختخوابشویی را که روش می خوابیدید جمع کردم. ملافه های تان تا شده روی تخت بود. خواستم بوی شان کنم، اما انگار که می ترسیدم. می ترسیدم که دلم تنگ بشود. می ترسیدم که نتوانم حسی را که با خیس شدن گونه ها در من عمیق می شود و تا قلبم فرو می رود، سرجایش بنشانم. به نظرم می آمد دارید به سرعت غریبی از من دور می شوید. سرعتی دیوانه وار. کمدها را باید جابجا می کردم. گفتم: این کمد جای لباس های شماست. دوسه روز قبل از اینکه بروید دایم توی کمد نگاه می کردم، چقدر خوب بود که لباس های شما توی کمد بود. حالا دیگر آن قفسه توی کمد خالی شده بود. دلم نمی آمد لباس هایم را بگذارم توی قفسه خالی. انگار جای شما را گرفته باشم. نغی گفت: من که گفتم دلم نمی خواد اون زشت ها برن، پس چرا رفتن؟ حسن آقا گفت: از بس تو اذیت شون کردی. من گفتم: هیچ کس اونها رو اذیت نکرد. اون ها باید می رفتن. نغی گفت: نمی شد منم با اونها برم؟ گفتم: نه، شما باید پیش بابایی و مامانی بمونی. حسن آقا گفت: من دلم برای خواهرام تنگ می شه. و لب هایش را ورچید. مثل همیشه که وقتی غصه می خورد، لب هایش را ورمی چید.

من اتاق تان را تمیز کردم. دنبال هر چیزی که ممکن بود جا گذاشته باشید، گشتم. چیزی پیدا نکردم، مطمئنم چیزهایی پیدا می کنم، یک چیزهایی که بشود نگاه شان کرد و شما را احساس کرد. شهرزاد گفت: کاش دوربین عکاسی مان را برده بودند. گفتم: آره، کاش دوربین مان را اشتباها برده بودند. چقدر عکس گرفتیم، هزار تایی شد. یادم آمد که یک عالمه عکس با هم گرفتیم. رفتم سراغ کامپیوتر. عکس ها همه توی کامپیوتر بالا بود. می ترسیدم نگاه شان کنم. می دانی! عکس ها گاهی اوقات نشانه زمان های خوبی هستند که دیگر تکرار نمی شوند. بار دیگر ممکن است بازهم دریچه دوربین باز شود و من و تو و لی لی توی یک عکس کنار هم قرار بگیریم، ولی مطمئنم که دیگر نه من آن آدم هستم و نه شما همین که بودید. چقدر زمان با هم بودن را از دست دادیم. شهرزاد گفت: جای خالی شون بدجوری معلومه. سرم را تکان دادم. به کاناپه ای که لی لی می نشت روی آن و با هزار و دویست نفر همزمان چت می کرد و در ضمن موسیقی ایرانی هم گوش می کرد، نگاه کردم. دلم گرفت. سرم را روی شانه شهرزاد گذاشتم و گفتم: باید می رفتن، باید می رفتن. نغی گفت: اونا زشت نبودن. حسن آقا گفت: خواهرام از همه دخترا خوشگل تر بودن. چقدر از زی زو عکس گرفتم. می دانی چقدر زیبایی؟ هر بار خواستم این را بگویم کلمه هایم را خوردم. شاید چشم هایم این را به تو گفته بود. نغی گفت: من که به اونا گفتم بمونن خونه ما، چرا نموندن؟ گفتم: باز هم می آن. حسن آقا گفت: کی می آن؟ چند روز دیگه می آن؟ گفتم: نمی دونم بابایی، بعدا می آن. گفت: زود زود؟ گفتم: شاید.

وقتی با آن پیراهن قرمز و آن شال نارنجی و آن کفش پاشنه بلند مشکی از پله ها آمدی پائین دلم غنج رفت. یعنی این دختر من است؟ کاش می شد یک عمر همین تصویر همیشه جلوی چشمانم بماند. تصویرت را خوب به ذهن سپردم. می دانستم که شاید تا ماه ها و شاید... نه، زودتر، می بینمت. باید ببینمت. سخت است. گفتی: بابایی! این لباس خوبه برای مهمونی؟ گفتم: آره، خیلی، خیلی ماه شدی. اصلا باورم نمی شد که زی زو ی من این قدر بزرگ شده باشد. حالا من کوچک شده ام، خیلی کوچک. یک پسر بچه شش ساله. حسن آقا دلش برایت تنگ می شود. برای خواهرش. گفتی: چرا بهش می گی حسن آقا؟ گفتم: خب، اسمش حسن آقاست. لی لی گفت: الهی قربونش برم، پسر نازیه. حسن آقا خودش را برای لی لی لوس کرد. حسن آقا پسر من است، نغی هم دختر من است. یعنی دختر شهرزاد است، ولی خودش دوست ندارد دختر شهرزاد باشد. می گوید: مامان من نیست، زشته، مامان من خوشگله. بهش گفتم: مامانت اصلا زشت نیست. گفت: تو هم زشتی. و لب هایش را کج کرد، مثل همیشه که وقتی خسودی اش می شود، لب هایش را کج می کند. نغی گفت: اینا کی می رن؟ و به شما اشاره کرد. تو خندیدی و نوازشش کردی. گفتم: بی ادب نباش، اینا خواهرای توان. نغی گفت: من نمی خوام اینا دخترای تو باشن، تو فقط بابائی منی. گفتم: باشه. لی لی و زی زو خواهرای من هستند، خوبه؟ نغی خندید و گفت: باشه، اون ها عمه های من هستن. حسن آقا گفت: ولی اونا خواهرای من هستن. حسن آقا گفت: من می خوام با اون ها برم خونه شون. من گفتم: دلت نمی خواد پیش من و مامانی باشی؟ گفت: پیش مامانی می خوام باشم، ولی پیش شما نمی خوام باشم.

لی لی انگاری که خودم بود. انگار که من بیست ساله شده باشم و زن شده باشم و باهوش تر شده باشم. نگاهش که کردم انگار که توی آینه نگاه کرده باشم. چشم های خودم بود و زبان خودم بود و ذهن خودم بود، زبانش تیز و تند بود، به همان تندی و تیزی زبان خودم. چقدر تک تک رفتارهایش را می شناختم. می شناسم. دیوانگی هایش را، دقت کردنش را، نظم اش را و شیدائی اش را. سلیقه اش. می دانی، گاهی اوقات شباهت آدم ها در سلیقه آنهاست. گفت: بابایی! شجریان اعصابت رو خورد می کنه؟ نه؟ گفتم: نه، دوست دارم. گفت: می دونم دوستش نداری، توی کتاب هات خوندم. گفتم: خودم دارم می گم دوست دارم، تو می گی کتاب هات رو خوندم. گفتی: اون جا راست می گی، این جا ملاحظه می کنی. چقدر سخت است که دخترت تو را از روی کتاب هایت بشناسد. مرا می شناخت. می دانست که موسیقی ایرانی را دوست ندارم. صدای موسیقی اش نرم نرم توی خانه پخش بود، مدتی که گذشت دیگر دوست داشتم این صدا باشد. مطمئن می شدم که لی لی هست. سلیقه ام را می شناخت، می شناسد. گاهی اوقات چیزهایی را می داند که خودم متوجهش نیستم. شاید این چیزها را از روی خودش می دانست، شاید. از روی همان دخترکی که نشسته بود روی تخت و داشت ساعت ها از طریق اینترنت با حسین و زهرا و جمال حرف می زد. نگاهش کردم. دلم برایش غش رفت. رفتم کنارش نشستم، بغلش کردم. موهایش را بوئیدم، می دانستم که اگر برود حسرت هر یک ثانیه از این لحظه ها را خواهم کشید. دارم می کشم. شهرزاد گفت: جاشون توی خونه خیلی خالی یه. کاش می شد پیش مون بمونن. نگاهش کردم. آره، جاشون خیلی خالی یه. سرم را روی شانه اش گذاشتم. گریه. گاهی اوقات تنها راه علاج است. جلوش را گرفتم. شهرزاد می گوید: به تکان خوردن شانه هایت ایمان ندارم، باید ببینم که چشمت از اشک پر می شود. باید جلوش را گرفت. نمی شود. آن ها باید بروند. برای این که بهتر و بهتر بشوند باید بروند. من هم باید همین جا بمانم، برای این که من هم بهتر بشوم.

نغی گفت: من نمی خواستم اون زشت ها برن. گفتم: اونها زشت بودن؟ گفت: آره، همه شون زشت بودن. نغی حسود است. به هر کسی که من دوستش دارم حسادت می کند. یک بچه شش ساله دوست داشتنی است. لی لی گفت: من نغی رو خیلی دوست دارم. زی زو گفت: منم خیلی دوستش دارم، خیلی ماهه. وقتی توی خانه علی، لی لی از جاش بلند شد و سرش خورد به پنجره که باز مانده بود و سرش زخم شد، نغی خندید و گفت: اوخ جون! دلم خنک شد. این را یواش گفت، جوری که لی لی فقط شنید. لی لی خندید و سرش را گرفت. علی گفت: سرت خورده به پنجره، می خندی؟ لی لی گفت: از دست این. علی نگاهی به من و شهرزاد کرد و گفت: شما ها دیوونه این. همه با هم خندیدیم، من و نغی و لی لی و شهرزاد و زی زو. حسن آقا نخندید. نغی هم دیگر چیزی نگفت.

وقتی برگشتیم خانه، هوای خانه خفه بود. حسن آقا بق کرد و رفت توی اتاق لی لی و زی زو. انگار دنبال چیزی که جا مانده باشد، می گشت. ملافه های تاشده را برداشت و برد گذاشت سر جایش. بعد توی سطل آشغال را گشت. چند کاغذ آدامس، چندتار موی به هم پیچیده، دو سه تا پوست شکلات، یکی دو تا کاغذ پاره شده، یک بلیط متروی باطل شده. آنها را برداشت و توی جعبه چیزهای مهم اش گذاشت. رفت توی اتاق خواب ما و در را پشت سرش بست.

شهرزاد در را باز کرد و گفت: می دونم خیلی سخته. گفتم: اونا باید می رفتن. اینو می فهمم. شهرزاد گفت: دیدی نغی چی کار کرد؟ تا حالا برای هیچ کس اینقدر ناراحت نشده بود. نغی گفت: من که به اون زشت ها گفتم نرن، چرا رفتن؟ گفتم: اون ها باید می رفتن، باید می رفتن.

15 شهریور 1385، بروکسل
این قصه را تا یکی دوهفته دیگر بازنویسی خواهم کرد

داستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/109

Comments

Post a comment




Remember Me?