دوشنبه 13 شهریور 1385

کسوف، یک داستان کوتاه

شنبه ، تابستان ، گرما. مغزت می اومد توی دهنت. تمام خیابان ایستگاه جنوبی پر بود از عرب ها و لاتین ها، یک نفر بلژیکی وسط آن همه جمعیت نمی توانستی پیدا کنی. ولادی گفته بود: باید مودب وایستی و وقتی مشتری های کسوف هشت نفر شدن، اونها رو بشونی روی صندلی ها، کفشاشون رو باید دربیارن، هر چی دست شون هست می گذارن توی صندوق. بعد بلیط هاشون رو پاره می کنی و دکمه سبز رو می زنی. سه دقیقه می چرخند و بعد دکمه قرمز رو می زنی و بعد هشت تا مشتری دیگه، فهمیدی؟ گفت: فهمیدم. ساعت 11 شب بود، شاید هم 11 و پنج دقیقه.

وانیا اومد. هم خونه منه. توی محله سن ژیل باهاش زندگی می کنم. توی بار کار می کنه، اسمش اینه که توی بار کار می کنه، ولی اگر یک شب مشتری نداشته باشه آندری بیرونش می کنه. می شه گفت فاحشه است. من هیچ وقت بهش همچین حرفی نمی زنم، اگر هم کسی بهش بگه فاحشه جوری نشون می دم که خیلی ناراحت شدم. ولی خودم می دونم که وانیا فاحشه است، یک فاحشه غیر قانونی، یکی از ده بیست تا دختری که آندری داره، همه شون رو از بلغارستان آورده. وانیا دختر خوبی یه، ولی چون اقامت و اجازه کار نداره، مجبوره توی یکی از بارهای ایستگاه جنوبی کار کنه. متخصص آزمایشگاه مریض ها و حامله هاست و توی دانشگاه صوفیه درس خونده، باور کن! خودش می گه. هر وقت مست می کنه برام از موقعی که دانشگاه می رفت حرف می زنه. عرب ها و آلبانیایی ها خیلی اذیتش می کنن، همه شون یک مشت پیرمرد کثافت هستند. همه اش بخاطر اینه که چشمهای وانیا خوشگله و سینه های درشتی داره.

وانیا بهم نگاه کرد. براش دست تکون دادم. ولادی گفته بود که عبدالله رو شب می فرسته جای من که من با وانیا بریم دیسکو. شب هایی که وانیا برای کار به بار نمی ره و با هم می ریم دیسکو خیلی خوش می گذره. وقتی باهاش می رقصم خیلی خوبه. عرب ها وقتی می بینن دو تا زوج با هم هستند گیر نمی دن. وانیا خیلی دلش می خواد با هم ازدواج کنیم. دلش بچه می خواد، اگر بچه دار بشه مشکل اقامتش رو هم می شه حل کرد، کریستین بهش گفته، کریستین یه مددکار اجتماعی یه، خیلی زن خوبیه. من یه بار دیدمش. من به وانیا می گم ما نباید بچه دار بشیم، هیچی معلوم نیست، اگر فردا کاری گیرمون نیاد و اون مجبور بشه با وجود بچه بره سراغ مشتری، بدتر می شه. اما وانیا می گه دلم می خواد از تو بچه داشته باشم. جوری در مورد بچه حرف می زنه، انگار اولین بچه دنیا رو می خواد به دنیا بیاره. بخاطر همین هم جلوگیری نمی کنه. بهش گفتم: وانیا! بچه ما بدبخت می شه. گفت: نه، اگر بچه دار بشیم اقامت می گیریم و می مونیم توی بروکسل. کریستین بهش گفته بود. کریستین خیلی مهربونه، وقتی وانیا مریض می شه اونو می بره بیمارستان سن پیر.

وانیا دوباره برام دست تکون داد. منم براش دست تکون دادم. موبایلم رو بهش نشون دادم که خیالش راحت باشه که من به ولادی یا عبدالله زنگ می زنم. مشتری ها داشتن جمع می شدن. صدای جیغ و فریاد اون هایی که داشتن می چرخیدن بلند بود. یه زن و مرد توی صف بودن. موهای مرد خاکستری بود، به نظر پنجاه ساله می اومد. شبیه عرب ها بود. زن موهای فرفری مشکی داشت. با چشمهای درشت، شبیه اسپانیایی ها یا ایتالیایی ها بود، فکر کنم اسپانیایی بود. مرد داشت با موهای زن بازی می کرد. زن می خندید. کسوف وایستاد و مشتری های قبلی پیاده شدن، همه تلوتلو می خوردن. وقتی سوار می شن هیجان دارن، نگران هستن، ولی وقتی پیاده می شن انگار روح شون رو از بدن شون کشیدن بیرون.

من این کار رو برای یک ماه گرفتم. ماه اوت. وقتی که شهربازی توی خیابون ایستگاه جنوبی راه می افته. اگه یک ماه کار کنم ولادی 1500 یورو به من می ده. ولادی گفت: 1500 تا بهت می دم، همین. من هم فوری قبول کردم. زن اسپانیایی خودش رو چسبوند به مرد مو خاکستری. زن به نظرم سی و پنج ساله می اومد. مرد شبیه مردهای عرب بود. با ریش بزی و سبیل. موهای زن فرفری بود. وانیا نگاه کرد. بهش اشاره کردم که بیاد نزدیک. اومد. بهش گفتم: صبر کن الآن عبدالله می آد جای من، می ریم دیسکو. وانیا بهم خندید و رفت اون روبرو وایستاد. امشب اگر با من نیاد باید بره بار، بی برو برگرد امشب بارهای ایستگاه جنوبی پر مشتری هستند و صد یورو گیرش می آد. ولی اگر با هم بریم دیسکو من سی تا می دم به ولادی، این قرار مون هست. وانیا می گه: دلم بچه می خواد. دلش بچه می خواد، ولی من می ترسم. مرد عرب پشت گردن زن اسپانیایی رو بوسید. شاید مرده عرب نباشه، شاید زنه هم اسپانیایی نباشه. به وانیا نگاه کردم. یه پسره چاق عرب کنارش وایستاده بود و داشت باهاش حرف می زد. وانیا به پسره کم محلی کرد و برای من دست تکون داد. من هم دست تکون دادم. هشت تا مشتری اومدن بالا و سوار کسوف شدن. کفش هاشون رو کندن، مرد عرب و زن اسپانیایی دو تا کیف شون رو گذاشتن توی صندوق و کنار صندلی همدیگه نشستن و خندیدن. من رفتم توی اتاق فرمان، دکمه سبز رو فشار دادم، کسوف شروع شد.

اصلا تو می دونی کسوف چیه؟ یه اسباب بازی خطرناک هست که من فقط یا بار توی روسیه دیدم و یک بار توی پاریس. یک اهرم دراز چهل متری داره که هشت نفر دیوونه سوارش می شن و با سرعت 180 کیلومتر در ساعت می چرخه و تا ارتفاع 48 متری بالا می ره. هرکی سوارش بشه حالش خراب می شه، این یکی حرف نداره. هرکسی ناراحتی قلبی داشته باشه یا زیر 12 سال باشه یا پیر باشه سوار نمی کنیم. پسره عرب چاقالو داشت با وانیا حرف می زد، پس چرا این عبدالله نیومد؟ وقتی دستگاه کسوف راه می افته، همه مشتری ها خوشحالند، وقتی پیاده می شن گیجند و موهاشون سیخ سیخ می شه. فکر کنم جون از کون شون در می ره. جون من از کونم در نرفت. من و وانیا همون روز اول با هم سوار شدیم، وانیا گفت: دیگه سوار نمی شم، دلم آشوب می شه. وانیا داشت با پسره حرف می زد، لابد پسره توی کافه دیده بودش. دوست ندارم وانیا با مشتری های عرب بره بیرون، وقتی با اونها می ره تنش رو کبود می کنند. وانیا داشت حسابی با پسره چاقالوی عرب حرف می زد. زن اسپانیایی و مرد عرب سر وته توی آسمون وایستاده بودند و منتظر یک حرکت کسوف با سرعت 180 کیلومتر در ساعت بودند. زنگ زدم به ولادی، موبایلش اش اشغال بود. دوباره شماره شو گرفتم. اشغال بود. شماره عبدالله رو گرفتم. یک آهنگ عربی پخش کرد و بعد رفت روی انسرینگ.فایده نداشت. تلفن هیچکدوم جواب نمی داد. دوباره زنگ زدم به ولادی. این دفعه پیداش کردم، به نظرم اومد حالش خیلی خوبه و وسط پارتی یا دیسکو هست. به ولادی گفتم که یکی رو بفرسته. ولادی خندید و گفت که منو خیلی دوست داره، معلوم بود خیلی مسته.

وانیا به من نگاه کرد. مشتری ها توی صف وایستاده بودند. مشتری وانیا یه جوری به من نگاه می کرد انگار من زنش رو بلند کردم. به وانیا گفتم که صبر کنه، ولی اون گفت که نمی تونه صبر کنه. منم گفتم برو، هر کاری دلت می خواد بکن. این رو یک جوری گفتم که معلوم بشه عصبانی هستم. وانیا با پسره رفت به طرف ایستگاه جنوبی. توی صف مشتری ها یک دختر عرب خوشگل وایستاده بود و وقتی نگاهش کردم خندید. حوصله نداشتم. واسیلی اومد و یه آبجو برام آورد. گفت: آبجو بخور، برات خوبه، حالت خوش می شه. زن اسپانیایی و مرد عرب اومدن پائین. همدیگه رو بغل کردن. مرد زن رو بوسید و دستشو انداخت دور کمر زن و در حالی که صدای خنده هاشون به گوشم می رسید با همدیگه رفتن.

بروکسل، اوت 2003

داستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/99