پنجشنبه 9 شهریور 1385
پنجشنبه 9 شهریور 1385
هیچ کس از دوستانش تا آن روز به یاد نداشت که کلمه ای دشنام از دهان او شنیده باشد. هرگز دروغ نگفته بود. و هرگز خشمگین نشده بود. همسرش می گفت که او مهربان ترین و آرام ترین مرد جهان است. تا روزی که ماشین لانچیای مدل 1974 با آن اگزوز خراب از او سبقت گرفت و باعث شد که او با پیکان صفر کیلومترش محکم بزند به ماشین زن 34 ساله قد کوتاه عینکی که دائما گریه می کرد. لانچیا کنار خیابان ایستاد. راننده احمق و بی شعورش از ماشین پیاده شد و به نسیم گفت: مرتیکه الاغ! این چه طرز رانندگی است؟
نسیم نتوانست هیچ حرفی به او بزند. هیچ. هرگز در تمام زندگی اش چنین دشنامی از کسی نشنیده بود. راننده لانچیا اشاره ای به زن 34 ساله قد کوتاه عینکی که دائما گریه می کرد و دماغش را بالا می کشید کرد و گفت: بی شعور احمق! با توام! عین خر سرت رو انداختی پائین و زدی ماشین زن مردم رو ناقص کردی؟ بی شعور!
نسیم هیچ نگفت. عصبانی شد. برای اولین بار در 30 سال زندگی. بغض گلویش را فشرد و گفت: از خدا می خوام که آتیش بگیری، همین الآن.
همه در خیابان شاهد بودند که راننده اتومبیل لانچیای زردرنگ مدل 1974 در یک لحظه تکان شدیدی خورد. انگار اتفاقی در درونش رخ داده باشد. اینطور به نظر می آمد. بعد، همه شعله های آتش را دیدند که زبانه کشید و مردی که به نسیم فحش داده بود، بدون این که بتواند هیچ عکس العملی نشان بدهد، آتش گرفت و بلافاصله سوخت و خاکستر شد.
تهران، 1380