چهارشنبه 8 شهریور 1385
چهارشنبه 8 شهریور 1385
در قسمت اول «این غضنفرها» تا حدی با غضنفر عزیز ما آشنا شدید، در این قسمت با غضنفر و برخی دیگر از اعضای خانواده او آشنا می شوید.
بچه اردبیل بود
یک روز یک بچه اردبیلی با بچه تهرونی یه دعواش می شه.
بچه تهرونی یه می گه: می زنم پک و پوزتو جیک ثانیه صاف می کنم.
بچه اردبیلی می گه: برو بینیم بابا! تو اصلا وجودش رو نداری! من بچه اردبیل ام
بچه تهرونی می گه: آقا رو! تو بچه اردبیلی؟ منم بچه امام حسین ام!
اردبیلی یک نگاهی به بچه تهرونی یه می کنه و در حالی که اشک می ریخته، می گه: جدا راست می گی؟ علی اصغر توئی؟ چقدر قیافه ات عوض شده!
مادر غضنفر خواب دید
صبج گروه چتربازان قزوینی داشتند برای سقوط آزاد می رفتند، یکی از قزوینی ها به دوستش گفت: واقعا که این قدیمی ها عجب آدمهای خرافاتی هستند.
دوستش گفت: چطور مگه؟ چی شده است؟
چترباز قزوینی گفت: این ننه ما دیشب خواب دیده است که چتر ما باز نشده و ما سقوط کردیم و افتادیم و مردیم، صبح یک ساعت گریه کرده است.
دوستش گفت: حالا نگران نباش، بیا چتر من رو بگیر و چتر خودت را بده به من که شما هم نگران نباشی.
این دو نفر چترشان را عوض کردند و سوار هواپیما شدند و موقع سقوط پریدند، قزوینی اولی که مادرش خواب دیده بود خیلی سریع چترش باز شد و در حالی که به آرامی داشت سقوط آزاد می کرد، دید که کسی مثل گلوله از کارش رد شد و فقط شنید که می گوید: خوار ننه تو....
غضنفر، چترباز جسور
غضنفر تازه چترباز شده بود و می ترسید که بپرد. مربی اش با خونسردی گفت: پسرم! اصلا نگران نباش. هیچ موردی برای نگرانی وجود نداره، به محض اینکه پریدی خیلی راحت این طنابی که سمت راستت هست می کشی و چترت باز می شه و می آیی پائین و سوار اتوبوس می شی و برمی گردیم پادگان....
غضنفر با ترس و لرز گفت: حالا اگر چتر من باز نشد چی؟ اون وقت سقوط می کنم و می میرم، نه جناب سروان! من نمی آم.
جناب سروان گفت: اصلا نباید بترسی. اصلا نگران نباش. وقتی از هواپیما پریدی پائین اول طنابی که سمت راستت هست می کشی، چترت باز می شه، یک در میلیون ممکنه چترت باز نشه، در این حالت طنابی که سمت چپت هست می کشی و چتر کمکی باز می شه، که به سلامت می رسی به زمین و سوار اتوبوس می شی و برمی گردیم پادگان.
بالاخره این قدر جناب سرهنگ اصرار کرد که غضنفر چتر را پوشید و سوار هواپیما شد و از در هواپیما از آن ارتفاع پرید پائین. وقتی کمی پائین تر آمد، طناب سمت راست را کشید، اما در کمال تعجب دید که چترش باز نشده. دستپاچه شد و طناب سمت چپ را کشید، ولی با کمال تعجب دید که چتر کمکی هم باز نشده، در حالی که کاملا مستاصل شده بود، خنده اش گرفت و با خودش گفت: حالا خوبه برسیم پائین ببینیم اتوبوس هم رفته....
غضنفر، چتربازی بزرگ
غضنفر چترباز شده بود و برای اولین بار می خواست بپرد، ولی می ترسید. مربی اش در حالی که جلوی در هواپیما با او حرف می زد، گفت: اصلا ترس نداره، راحت می پری.
غضنفر گفت: چی می گی ترس نداره؟ خیلی هم ترس داره، من از این بالا که بپرم می میرم.
مربی گفت: تو چتر داری، باز می شه، تازه اون هم باز نشه، چتر کمکی داری....
غضنفر گفت: ولی اگر هیچ کدوم بازنشه می دونی از این بالا بخورم زمین تکه تکه می شم.
مربی گفت: خجالت بکش! مثلا تو مردی! تو چترباز وطنی! تو سرباز میهنی! تو حافظ ناموس این ملتی! تو یادگار شهیدان وطنی! تو مثل ستارخان و باقرخان می مونی! تو نمی ترسی......
غضنفر که لحظه به لحظه بیشتر احساس شهامت می کرد، یک دفعه چترش را درآورد و گفت: حالا که اینطوره، اصلا چتر بی چتر.... و پرید.
غضنفر در آسمان
غضنفر چترباز بود و در حالی پرید که چترش باز نشد و دیگر هیچ امیدی به هیچ چیزی نداشت. او لحظه به لحظه به زمین نزدیک تر می شد و مرگ را به چشم خودش می دید. در یک لحظه به زبانش آمد و گفت: یا امام حسن!
یک دفعه دستی او را گرفت و صدایی از او پرسید: امام حسن عسکری یا امام حسن مجتبی؟
غضنفر که یک لحظه احساس می کرد نجات یافته است، گفت: امام حسن مجتبی
دستی که او را گرفته بود او را رها کرد و گفت: ببخشید، من امام حسن عسگری ام.... و غضنفر لحظه به لحظه به زمین نزدیک می شد.
کلاهی که به سر من می گذاری
بچه اردبیلی با بچه تهرونی یه بحث می کردن.
بچه تهرونی یه گفت: می دونی داداش! شما آدم های ساده ای هستین. هر کسی می تونه راحت سر شما رو کلاه بگذاره...
بچه اردبیلی خنده ای به طعنه کرد و گفت: مثلا کی می تونه سر منو کلاه بگذاره؟
بچه تهرونی گفت: مثلا خود من می تونم ایکی ثانیه سر تو رو کلاه بگذارم.
بچه اردبیلی گفت: برو بابا! من ریدم به اون کلاهی که تو می خوای سر من بگذاری....
آقازاده غضنفر
ابراهیم پسر غضنفر بزرگ شده بود و غضنفر رفت براش خواستگاری خونه یک دختر تهرونی. پدر دختر گفت: ببخشید، آقازاده چی کاره هستند؟
غضنفر فکری می کنه و می گه: فکر کنم رئیس سازمان انرژی اتمی باشه.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/96