جمعه 3 شهریور 1385
جمعه 3 شهریور 1385
قسمت دوم جوک های روسی را می خوانید. این جوک ها آینه تمام نمای شوروی قبل از گورباچف است. اگر شباهتی بین موضوعات برخی از این جوک ها با وضعیت کشورهای دیگری مثل ایران می بینید، این ها فقط شباهت است، وگرنه جوک های سیاسی ایرانی را دو سه روز دیگر منتشر می کنم. ضمنا مجموعه جوک های بوش نیز به زودی منتشر می شود، از کلیه دوستان درخواست می کنم جوک های سیاسی بامزه ای را که در مورد شخصیت های جهان شنیده اند، برای من به آدرس زیر بفرستند، تا در صورت تمایل به اسم خودتان منتشر شود. این جوک ها توسط خانم شهرزاد سامانی ترجمه شده است.
ebrahim.nabavi@gmail.com
عضویت در حزب کمونیست
یک روز مردی با عزم راسخ به دفتر کمیته مرکزی حزب کمونیست رفت و گفت:« من می خواهم عضو حزب بشوم، از کجا باید شروع کنم؟»
- « از مطب روانکاو.»
استالین و شولوخوف
استالین، شولوخوف را احضار می کند. من رمان "زمین نوآباد" را خواندم. رمان خوبی بود، خوشم آمد. با خودم فکر کردم چرا مقاله ای با این عنوان نمی نویسی: "اگر دشمن تسلیم نشد، او را بکشید"؟
« رفیق استالین، فکر نمی کنم موفق به نوشتن این مقاله بشوم، این روزها وضع سلامتی ام خوب نیست.»
« ما کمکت می کنیم. تو را مدتی به گرجستان می فرستیم، و کمی شراب و انگور می خوری.»
« چشم، رفیق استالین. پس اجازه بدهید با خانواده ام برای همیشه خداحافظی کنم.»
« چرا؟»
« می ترسم مقاله ام خوب از کار در نیاید.»
کشتی گرفتن مارشال ها
یک روز استالین چند نفر از مارشال ها را به شوروی دعوت کرد و دستور داد روی تشک مقابل او کشتی بگیرند. مارشال توخاچوسکی تمام مسابقات را برد. استالین از این بابت عصبانی شد و دستور داد مارشال تیموشنکو که مرد غول پیکری بود را احضار کنند.
تیموشنکو آمد و با یک حرکت توخاچوسکی را ضربه فنی کرد. در همین حال کلاه توخاچوسکی از تشک بیرون افتاد و تیموشنکو درحالی که با صدای بلند عذر خواهی می کرد، مشغول مرتب کردن یونیفورم مارشال شکست خورده شد. در همین موقع استالین فریاد زد:« رفیق تیموشنکو، لازم نیست کلاهش را مرتب کنی، دیگر به آن احتیاج ندارد!»
چه کسی شجاع تر است؟
یک روس، یک فرانسوی و یک آمریکایی درباره اینکه چه کسی شجاع تر است، بحث می کردند. آمریکایی گفت:« مثلا ما ده اتومبیل را انتخاب می کنیم که می دانیم یکی از آنها ترمز ندارد. قرعه کشی می کنیم و هر کس یک اتومبیل را بر می دارد و به بالای کوه می رویم. آخر سر یکی از ما به بیمارستان می رود و نه نفر دیگر به عیادتش می روند.»
فرانسوی گفت:« این که چیزی نیست، ما ده تا دختر را انتخاب می کنیم و می دانیم که یکی از آنها ایدز دارد. قرعه کشی می کنیم و هر کداممان با یکی از آنها تا صبح عشقبازی می کنیم. آخرسر یکی از ما به بیمارستان می رود و نه نفر بقیه به عیادتش می روند.»
مرد روس می گوید:« ما در یک خانه جمع می شویم و با وجود اینکه می دانیم یکی از ما جاسوس است، جوک های سیاسی می گوییم. فردا صبح نه نفر به زندان می روند و یک نفر دیگر با آن نه نفر عیادت می کند.»
شش پارادوکس حکومت سوسیالیست
هیچ کس کار نمی کند، اما تمام برنامه ها اجرا می شود.
تمام برنامه ها اجرا می شوند، اما قفسه مغازه ها خالی است.
قفسه مغازه ها خالی است، اما هیچ کس گرسنه نیست.
هیچ کس گرسنه نیست، اما همه نا خوشنودند.
همه ناخوشنودند، اما هیچ کس شکایتی ندارد.
هیچ کس شکایتی ندارد، اما زندان ها پر است.
رکورد المپیک
پرتاب کننده چکش روس، در المپیک رکورد جدیدی را به ثبت می رساند. خبرنگار ها با او مصاحبه می کنند.
« چطور توانستید چکش را انقدر دور پرتاب کنید؟»
« اگر داس هم همراهش بود دو برابر دورتر پرتاب می کردم.»
ویزای آمریکا
یک یهودی تقاضای گذرنامه کرد تا بتواند ویزای آمریکا بگیرد. دلیلش را چنین بیان کرد که برادری در آمریکا دارد که بیمار است و احتیاج به کمک دارد.
مامور اداره گذرنامه گفت:« پس چرا برادرت به اینجا نمی آید؟»
« من فقط گفتم برادرم بیمار است، اما نگفتم که دیوانه است.»
بیمارستان روانی
یک گروه از بازرسین به تیمارستانی در مسکو رفتند. گروهی از دیوانگان برای خوش آمد گویی در مقابل پلکان تیمارستان به صف ایستادند و ترانه ای را که آن روزها خیلی رواج داشت، خواندند. مضمون ترانه چنین بود " آه، زندگی در کشور سوسیالیست چه زیباست"
یکی از بازرسان متوجه شد که یکی از آنها نمی خواند.
« پس چرا نمی خوانی؟»
« من که دیوانه نیستم. من اینجا پرستارم.»
کاغذ توالت
زنی با یک کیسه پر ازلوله های کاغذ توالت از خیابان می گذشت. عابری با تعجب از او پرسید:« مادر جان! این کاغذ توالت ها را از کجا خریدی؟»
« خریدم؟ مگر این روزها می شود چیزی خرید؟ مگر اصلا چیزی برای خرید وجود دارد؟ پنج سال است که این ها را نگه داشته ام. الان هم از خشک شویی گرفتم شان.»
اول ماه مه
در راهپیمایی با شکوه روز اول ماه مه، پیرمرد یهودی پلاکاردی را در دست داشت که رویش نوشته شده بود:" رفیق استالین، برای دوران کودکی زیبایی که به من تقدیم کردی، متشکرم"
یکی از اعضای حزب به پیرمرد گفت:« این چیه؟ حزب ما را مسخره کرده ای؟ همه می دانند که وقتی تو بچه بودی، رفیق استالین هنوز به دنیا نیامده بود!»
پیرمرد یهودی گفت:« این دقیقا همان چیزی است که من برایش متشکرم.»
زن خیانتکار
یک روز شوهر به خانه آمد و دید که زنش با غریبه ای در رختخواب است. با عصبانیت گفت:« زنیکه بی عرضه! بقالی سر کوچه تخم مرغ آورده و فقط سه بسته مانده و آنوقت ببین تو وقتت را چطور تلف می کنی!»
ساعت ساخت شوروی
یک توریست لهستانی بعد از سفرش به شوروی به خانه باز می گشت. او دو چمدان خیلی بزرگ و سنگین داشت. یک ساعت مچی ساخت شوروی هم به مچش بسته یود. به مامور گمرک گفت:« این ساعت جدید ساخت شوروی است. این ساعت یکی از شگفتی هایی است که در کشور های سرمایه داری، به آن پی نبرده اند. ببینید، هم زمان را نشان می دهد، هم ضربان نبض و هم مراحل مختلف قرص ماه و هم آب و هوای ورشو، مسکو و نیویورک را.» مامور گمرک تصدیق کرد:« بله، واقعا شگفت انگیز است. ممکن است بگویید در آن دو چمدان چیست؟»
« باطری های ساعتم.»
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/88