چهارشنبه 1 شهریور 1385
چهارشنبه 1 شهریور 1385
جوک های سیاسی جهان بسیار جالب هستند، بخصوص جوک هایی که درباره رهبران احمق و دیکتاتورها ساخته می شود. این جوک ها قضاوت افکار عمومی ملت ها را درباره دولت ها و حکومت ها نشان می دهد. در شوروی سابق ساختن جوک بسیار ظریف و خطرناک بود. گاهی اوقات بخاطر تعریف کردن یا ساختن جوک افراد کشته می شدند و یا به زندان می رفتند. جوک هایی را برایتان انتخاب و ترجمه کردیم که مربوط است به شوروی دوره استالین، یا در حقیقت شوروی قبل از گورباچف. در روزهای آینده جوک های دیگری از سیاستمداران را خواهید خواند.
ترجمه شده توسط شهرزاد سامانی
آدم و حوا
یک روس، یک فرانسوی و یک انگلیسی درباره ملیت آدم و حوا بحث می کردند.
فرانسوی گفت:« مطمئنا آدم فرانسوی بوده است. ببینید چطور به حوا عشق می ورزیده!»
انگلیسی گفت:« آدم مسلما انگلیسی بوده است. ببینید چطور سیب اش را به یک بانو می دهد، مثل یک جنتنلمن واقعی!»
مردروس گفت:« مطمئنا آدم فقط می توانسته یک روس باشد. وگرنه چه ملیتی است که فقط یک سیب دارد،با کون لخت راه می رود و هنوز هم ایمان دارد که در بهشت است!»
استخدام در حزب کمونیست
ایوانف تقاضای عضویت در حزب کمونیست کرد. کمیته حزب، باید با او مصاحبه می کرد.
"رفیق ایوانف، آیا تو سیگار می کشی؟"
"بله، گاهی اوقات می کشم."
"آیا می دانی که رفیق لنین سیگار نمی کشید و به بقیه هم توصیه می کرد که سیگار نکشند؟"
"اگر رفیق لنین چنین می کرد، من باید سیگار را ترک کنم."
"آیا مشروب می خوری؟"
"گاهی اوقات"
"رفیق لنین شدیدا با مشروب مخالف بود"
"رفیق ایوانف، رابطه ات با زن ها چطور است؟"
"گاهی اوقات..."
"آیا می دانی که رفیق لنین به شدت با روابط عاشقانه مخالفت می کرد؟"
"اگر رفیق لنین با آن مخالف بود، من دیگر عاشق نمی شوم"
"رفیق ایوانف، آیا آماده هستی که جانت را فدای حزب بکنی؟"
"حتما. چه کسی این زندگی را می خواهد؟"
هیئت گرجی
یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس کا گ ب خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت ، استالین پیپ اش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رئیس کا.گ.ب خواست که هیئت گرجی را آزاد کند. رئیس کا.گ.ب گفت:« متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند»
برنامه های پنج ساله
در یک جلسه سخنرانی، یکی از اعضای حزب کمونیست خطاب به کارگران کارخانه می گفت:« ببینید رفقا، بعد از اتمام برنامه پنج ساله اول، هر خانواده می تواند صاحب خانه ای مستقل شود. بعد از برنامه پنج ساله دوم، هر کارگری می تواند اتومبیل داشته باشد. و در خاتمه سومین برنامه پنج ساله هر خانواده صاحب یک هواپیما می شود!»
یکی از کارگران از میان جمعیت پرسید:« هواپیما به چه دردمان می خورد؟»
« رفقا، انگار درست متوجه نشدید! مثلا در شهرستانی که زندگی می کنید، با کمبود سیب زمینی مواجه هستید، خب سوار هواپیمایتان می شوید و به مسکو می روید و سیب زمینی می خرید!»
وصیت نامه لنین
لنین درحال مرگ بود و داشت با استالین ،جانشینش، حرف می زد.
لنین گفت:« من فقط نگران یک مسئله هستم و آن این است که مردم با تو همراه نشوند. عقیده تو چیست، رفیق استالین؟»
استالین گفت:« با من همراه می شوند؛ من مطمئنم.»
لنین گفت:« امیدوارم. اما اگر با تو همراه نشدند چه؟»
استالین گفت:« اشکالی ندارد، آنوقت با تو همراه می شوند.»
استالین و رادک
استالین رادک را احضار کرد و گفت:« من می دانم که تو درباره من جوک می سازی. این درست نیست.»
«چرا؟»
«چون هر چه باشد،من بهترین رهبر، معلم و دوست خلق هستم.»
« نه، این جوک را من نساخته ام.»
در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است
یک هیئت از کمونیست های خارجی به بازدید کودکستانی در مسکو رفته بودند. از قبل به بچه ها یاد داده بودند که در جواب همه سووال ها بگویند:« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
بازدید کنندگان سووالات شان را شروع کردند:
« بچه ها، آیا کودکستان تان را دوست دارید؟»
« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
« غذایی که می خورید، خوشمزه است؟»
« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
«اسباب بازی های تان خوب است؟»
« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
درهمین لحظه یکی از بچه های روس کودکستانی زد زیر گریه. یکی از بازدیدکننده ها پرسید:« میشا جان چی شده؟ چرا گریه می کنی؟»
« من می خواهم بروم شوروی!»
پرولتاریای جهان! ببخشید
کارل مارکس به شوروی بازگشت. کارخانه ها، بیمارستان ها، شهر ها و روستا ها و خلاصه همه جا را به او نشان دادند. بالاخره، مارکس تقاضا کرد که به او اجازه بدهند که در تلویزیون صحبت کند. دفتر سیاسی ترسیده بود که او چیزی بگوید که آنها نتوانند جمع و جورش بکنند. مارکس قول داد که فقط یک جمله بگوید. دفتر سیاسی، تحت این شرط، موافقت کرد. کارل مارکس به تلویزیون رفت و گفت:« پرولتاریای جهان، ببخشید.»
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/85